📚داستانک
Open in Telegram
جایی برای نفس کشیدن میان واژهها… گاهی لبخند مینشاند، گاهی بغضی آرام میسازد، و گاهی تو را به یاد چیزی از خودت میاندازد که جا گذاشتهای.#فروغیراد
Show more917
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-230 days
Posts Archive
917
در ٤٠ سالگی افراد با تحصیلات کم و زیاد مثل همند (حتی افراد با تحصیلات کمتر پول بیشتری در می آورند)؛
در ٥٠ سالگی زشت و زیبا مثل همند (مهم نیست چقدر زیبا باشین. توی این سن چروک ها و لک هاي تیره رو نمیشه مخفی کرد)؛
در ٦٠ سالگی مقام بالا و پایین مثل همند (بعد از بازنشستگی حتی یه پادو هم از نگاه کردن به رییسش اجتناب می کنه)؛
در ٧٠ سالگی خونهی بزرگ و کوچک مثل همند (تحلیل مفاصل، سختی حرکت، فقط یه محیط کوچیک برای نشستن لازمه)؛
در ٨٠ سالگی پول داشتن و نداشتن مثل همند (حتی موقعی که بخواین پول خرج کنین نمی دونین کجا خرجش کنین)؛
در ٩٠ سالگی خواب و بیداری مثل همند (بعد از بیداری نمیدونين چیکار كنين)؛
👈 زندگی رو آسون بگیرین. هیچ معمایی نیست که بخواید حلش کنین.
در طولانی مدت همه ی ما مثل همیم.
📚@dastanakir 📚
917
⚜️حکایت ⚜️
ﺷﺨﺼﯽ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﭘﻠﻮﯼ ﻏﺬﺍﯾﺶ ﺭﺍ ﺧﺎﻟﯽ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ ﺭﺍ
ﻣﯽﮔﺬﺍﺷﺖ ﺁﺧﺮ ﮐﺎﺭ!
ﻣﯽﮔﻔﺖ: ﻣﯽﺧﻮﺍﻫﻢ ﺧﻮﺷﻤﺰﮔﯽﺍﺵ ﺑﻤﺎﻧﺪ ﺯﯾﺮ ﺯﺑﺎﻧﻢ...
ﻫﻤﯿﺸﻪ ﻫﻢ ﭘﻠﻮ ﺭﺍ ﮐﻪ ﻣﯽﺧﻮﺭﺩ، ﺳﯿﺮ ﻣﯽﺷﺪ، ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ ﻏﺬﺍ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺑﺸﻘﺎﺑﺶ!
ﻧﻪ ﺍﺯ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﺁﻥ ﭘﻠﻮ ﻟﺬﺕ ﻣﯽﺑﺮﺩ، ﻧﻪ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﯿﻠﯽ ﺩﺍﺷﺖ ﺑﺮﺍﯼ ﺧﻮﺭﺩﻥ
ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻏﺶ...
ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﻢ ﻫﻤﯿﻦ ﺟﻮﺭﯼ ﺍﺳﺖ...
ﮔﺎﻫﯽ ﺷﺮﺍﯾﻂ ﻧﺎﺟﻮﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺭﺍ ﺗﺤﻤﻞ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﻭ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎﯼ ﺧﻮﺑﺶ
ﺭﺍ ﻣﯽﮔﺬﺍﺭﯾﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﺑﻌﺪ!
ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺗﻤﺎﻡ ﺷﻮﺩ..
ﮐﻤﺘﺮ ﻣﯽﺷﻮﺩ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺭ ﻟﺤﻈﻪ ﺭﺍ ﺑﻠﺪ ﺑﺎﺷﯿﻢ!
ﻫﻤﻪﯼ ﺧﻮﺷﯽﻫﺎ ﺭﺍ ﺣﻮﺍﻟﻪ ﻣﯽﮐﻨﯿﻢ ﺑﺮﺍﯼ ﻓﺮﺩﺍﻫﺎ ﺑﺮﺍﯼ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻗﺮﺍﺭ ﺍﺳﺖ ﺩﯾﮕﺮ ﻣﺸﮑﻠﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ؛
ﻏﺎﻓﻞ ﺍﺯ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﺩﺳﺖ ﻭ ﭘﻨﺠﻪ ﻧﺮﻡ ﮐﺮﺩﻥ ﺑﺎ ﻫﻤﯿﻦ ﻣﺸﮑﻼﺕ ﺍﺳﺖ.
ﯾﮏ ﺭﻭﺯﯼ ﺑﻪ ﺧﻮﺩﻣﺎﻥ ﻣﯽﺁﯾﯿﻢ ﻣﯽﺑﯿﻨﯿﻢ ﯾﮏ ﻋﻤﺮ ﺩﺭ ﺣﺎﻝ ﺧﻮﺭﺩﻥ ﭘُﻠﻮی ﺧﺎﻟﯽ ﺯﻧﺪﮔﯽﻣﺎﻥ ﺑﻮﺩﻩﺍﯾﻢ ﻭ ﮔﻮﺷﺖ ﻭ ﻣﺮﻍ ﻟﺤﻈﻪﻫﺎ، ﺩﺳﺖ ﻧﺨﻮﺭﺩﻩ ﻣﺎﻧﺪﻩ ﮔﻮﺷﻪﯼ ﺑﺸﻘﺎﺏ….
📚@dastanakir 📚
917
⚜️حکایت ⚜️
جیگی جیگی که بود و سرانجامش چه شد!؟
اسم واقعیاش را کسی نمیداند. معروف بود به «جیگی جیگی». خانوادهای هم نداشت. در دهه سی و چهل خورشیدی در مشهد دورهگردی میکرد و دف میزد و به آوازخوانی شهره بود.
رضا کیانیان درباره او مینویسد:
«پدرم، در مشهد در بازارچه حاج آقاجهان، دکان طباخی داشت و مرا تابستانها به دکان خود میبرد و آنجا شاگردی میکردم؛ در همانجا بود که وقتی جیگی جیگی بساط نمایشش را پهن میکرد، یکی از مشتریهایش من بودم. جیگی جیگی سیهچرده و لاغر بود و ساز محلی میزد. موسیقیاش شاد بود هرچند خودش غم خاصی داشت. جیگی جیگی هرگز دنبال پول نبود. در آن زمان که کودکی ده دوازده ساله بودم، حرکات او که با ساز انجام میداد برایم شگفتانگیز بود و شاید علاقهای که به عروسک نمایشی او داشتم باعث شد بعدها سراغ تئاتر بروم.
در همان زمان بچه دیگری هم بود به نام محمدرضا که محو مضراب جیگی جیگی میشد. پدر محمدرضا قاری قرآن بود و در مغازهاش به او تمرین قرآن میداد و این کودک کسی نبود جز محمدرضا شجریان که در دوره کودکیاش هر کس صدای قرآن خواندن او را میشنید میخکوب میشد»
جیگی جیگی کارش رقص و نوازندگی بود و مقدسمآبها او را مطرب مینامیدند و همین عنوان سبب شده بود که به حرم امام هشتم شیعیان راهش ندهند. چرا که میگفتند آمدن مطرب به داخل حرم، بیحرمتی به امام است و به نگهبانان در ورودی سپرده بودند تا مانع ورود جیگی جیگی شوند.
سرانجام جیگی جیگی درگذشت و از آنجا که کسی را نداشت، شهرداری پیکرش را به غسالخانه میبرد تا روز بعد در قبرستانی متروک خارج از شهر دفن نماید چرا که او مطرب بود. همزمان با جیگی جیگی، ثروتمندی معروف و والامقام در مشهد فوت میکند که برایش مراسم ویژهای ترتیب دادند.
قرار شد آن مرد والا مقام در حرم امام هشتم شیعیان دفن شود که هزینه بسیار بالایی هم داشت. صبح روز بعد دستاندرکاران برگزاری مراسم آن مرد والامقام به غسالخانه رفته و جنازه را تحویل گرفته و راهی حرم میشوند تا او را در حرم دفن کنند. همزمان با آنها دو نفر از کارگران شهرداری هم جنازه جیگی جیگی را برای دفن به قبرستانی در بیرون از شهر بردند و جنازه را بیکس و تنها و به سرعت در بیابان دفن کردند.
در حرم امام هشتم شیعیان مراسم بدرقه آن مرد والامقام با خواندن روضه و دعا، ساعتها طول میکشد و سرانجام هنگام وداع و دفن تاجر، وقتی کفن را کنار میزنند، میبینند که این جنازه جیگی جیگی است که اشتباهاً بجای جنازه آن مرد والامقام به حرم آورده شده.
لذا سریعاً به غسالخانه میروند تا جنازه مرد والامقام را به حرم بیاورند اما به آنها گفته میشود که امروز صبح کارگران شهرداری به خیال اینکه جنازه متعلق به جیگی جیگی است، برده و او را در بیابان دفن کردهاند. آنها به قبرستان مذکور در خارج از شهر رفته و وقتی میرسند که کار دفن تمام شده و کارگران تلی از خاک نیز بر گور آن مرد ریختهاند.
خانواده مرد والامقام درخواست نبش قبر کردند، اما آیتالله میلانی که مرجع تقلید بود اجازه این کار را نداد و گفت نبش قبر گناه است و بهتر است جیگی جیگی را در گور آن مرد والامقام در حرم دفن نمایید. و بدین ترتیب جیگی جیگی در زیر سقاخانه اسماعیل طلا در حرم امام هشتم شیعیان دفن شد.
عنوان فستیوال جهانی تئاتر عروسکی جیگی جیگی، برگرفته از نام این هنرمند است. فستیوال جیگی جیگی بعنوان جشنواره بینالمللی تئاتر ایران، در کتاب راهنمای جشنوارههای بینالمللی تئاتر کمبریج ثبت شده است.
یکی از اشعار معروف جیگی جیگی چنین بود:
جیگی جیگی، ننه خانوم
بیا بشین روی زانوم
روی زانوم، سنجد داره
یه کمی بخور، قوت داره
📚@dastanakir 📚
917
این عکس ،
در سال۱۹۷۲
در ایرلند گرفته شده
و روایت دختری است
که سلاح نامزد زخمی خود را برداشته
و در حال نبرد با ارتش بریتانیاست.
نامزد دختر بعد از انتقال به بیمارستان
از مرگ نجات پیدا میکند اما این دختر
تا آخرین لحظه میجنگد و کشته میشود.
زمانیکه فرمانده انگلیسی
متوجه میشود که با یک دختر
در نبرد بوده،
این جملهی معروف را زمزمه میکند:
" از ملکهای دفاع میکنیم که به حال ما و کشورش توجهی ندارد ، در حالیکه این دختر، اینگونه به سرزمین و نامزدش وفادار ماند."
سپس دستور میدهد که کسی به جسد دختر نزدیک نشود تا ایرلندیها جسد او را دفن کنند.
این تصویر بعدها بهعنوان نماد روز زن در ایرلند انتخاب شد و با یک جمله ماندگار شد:
« از خواستن یک زن قوی، نهراس!
شاید روزی فرا رسد
که او تنها ارتش تو باشد. »
📚@dastanakir 📚
#داستانک
917
⚜️حکایت ⚜️
چرا زرافه فرزندش را لگد ميزند؟
وقتي فرزند زرافه متولد ميشود روي خاك است و مادر بالاي سر او همانند يك برج بلند است حدس بزنيد چكار ميكند؟
يك لگد محكم به بچه ميزند!!!!!!
بچه نميداند كه تازه دنيا آمده
فكر ميكند"كيست كه اينطور محكم به او لگد ميزند!!!!
بچه زرافه تا درد را احساس كند مادر لگد دوم را ميزند
بچه اگر كاري نكند لگد سوم را هم ميخورد
بچه زرافه شروع ميكند به بلند شدن و روي پايش ايستادن
در همين حين كه كودك تلاش ميكند روي پايش بايستد مادرلگد سوم را ميزند
بچه ميافتد و اينيار بلند شده و شروع به دويدن ميكند!!!
و بعد مادر ميرود و بچه را به آغوش ميكشد و ميبوسد
ميدانيد چرا زرافه اين كار را ميكند؟؟
چون گوشت بچه زرافه بسيار تازه و نرم است لذا طعمه خوبيست براي شيرها و ديگر درندگان .
زرافه مادر نميتواند بچه را همانجا رها كرده و برود برايش غذا تهيه كند
لذا يك لگد ميزند تا او را بلند كرده و مجبور به بلند شدن كند
لگد دوم را ميزند كه به خاطرش بياورد دوباره بلند شود
زندگي مثل زرافه مادر است
گاهي لگدهاي محكمي ميزند
شكست ميخوريم دوباره بايد بلند شويم
هميشه يادمان باشد
فقط زندگي نكنيم بلكه سعي كنيم در زندگي رشد كنيم و بزرگ شویم.
📚@dastanakir 📚
917
*✔️حکایت مهمانی ادگار*
ادگار، پیرمردی ۹۶ ساله، به پسرش میگوید:
• پسرم… (پسرش ۶۲ ساله است)
• بله پدر! بفرمایید.
• میخواهم با دوستانم یک دورهمی بگذارم و میخواهم در برگزاریاش کمکم کنی.
• حتماً پدر، نگران نباشید، کمکتان میکنم.
• کمکم در چه کاری؟
• در مهمانی، پدر!!!
• آهااا بله!!! همین الآن یادم رفت!
روز مهمانی، پسر برای اینکه ادگار چیزی را فراموش نکند و طبق برنامه از میهمانان پذیرایی کند، پدر را به آشپزخانه صدا میزند و برگهای را که روی یخچال چسبانده، به او نشان میدهد که رویش نوشته:
۱- ابتدا قهوه سرو کن.
۲- سپس ساندویچها را سرو کن.
۳- و بعد نوشابه و نوشیدنیها را سرو کن.
۴- و در آخر کیک را سرو کن.
ادگار گفت:
• این لیست خیلی عالیه! حالا دیگر مشکلی نخواهم داشت و کاری از قلم نخواهد افتاد...
• ممنون پسرم!
بعدازظهر آن روز، دوستانش رسیدند. هیچکدام کمتر از ۸۰ سال سن نداشتند.
ادگار، که میزبان خوبی بود، آنها را به سالن غذاخوری راهنمایی کرد و خودش به آشپزخانه رفت.
و شروع کرد به خواندن لیستی که پسرش نوشته بود:
۱- قهوه سرو کن.
و برای دوستانش قهوه آورد.
بعد از مدتی صحبت، ادگار که کمی مضطرب شده بود، دوباره به آشپزخانه رفت و خواند:
۱- قهوه سرو کن.
و دوباره برایشان قهوه ریخت
و این کار را چهار بار تکرار کرد...
در پایان، دوستانش خداحافظی کردند و رفتند.
یکی از آنها در راه به دیگری گفت:
• تیتو، متوجه شدی؟ چه میزبان بدی بود ادگار!!؟ حتی یک فنجان قهوه هم برایمان نیاورد!!!
تیتو جواب داد:
• ادگار کیست؟ دربارهی چه کسی حرف میزنی؟
آخر شب، پسر ادگار به خانهی پدرش برگشت و با تعجب دید که ساندویچها، نوشیدنیها و کیک هنوز دستنخوردهاند.!!!
از پدرش پرسید:
• پدر، چی شد؟!!
ادگار جواب داد:
• پسرم، باور نمیکنی! هیچکدامشان نیامدند…
*نتیجهی داستان:*
*بیایید از این به بعد فرصتها را از دست ندیم و بیشتر قدر هم را بدانیم و بهم احترام بگذاریم ، تا زمانی که هنوز یکدیگر را به یاد میآوریم و میشناسیم…*
📚@dastanakir 📚
917
*روز مادر*💔
در شلوغیِ شهر ، چشمم به شیشهی مغازهای افتاد که : «کادویی روز مادر رسید»… و من، با دلی که ناگهان خالی شد، نامِ تو را به آسمان سپردم. باز هم جای دستانت خالیست.
سالهاست از زمین رفتهای،
اما نبودنت هنوز با تمامِ قلبم حرف میزند؛
در دعایی که زیر لب میخوانم،
در اشکی که بیصدا فرو میافتد،
در هر بار که صدایت میکنم و سکوت جوابم را میدهد…
من هر روز، در نبودنت بزرگ میشوم
و هر شب، کودکِ دلتنگِ آغوشت.
روزت مبارک، مادرِ آسمانیِ من.💔
#فروغیراد
📚@dastanakir 📚
917
ﭼﺮﺍ ﺁﺑﺎﺩﺍﻧﯽﻫﺎ ﺑﻪ ﻻﻑ ﺯﻧﯽ ﻣﻌﺮﻭف شدند؟!
پنجاه سال پیش شهر آبادان، با توجه به موقعیت استراتژیکی که داشت، ﺑﻪ ﯾﮑﯽ ﺍﺯ ﺷﻬﺮﻫﺎﯼ ﻣﺪﺭﻥ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺗﺒﺪﯾﻞ ﺷﺪﻩ ﺑﻮﺩ ﻭ ﯾﻜﺴﺮﯼ ﺍﻣﮑﺎﻧﺎﺕ ﺩﺍﺷﺖ ﻛﻪ ﺩﺭ ﻫﻴﭻ جای ﺍﻳﺮﺍﻥ ﻭ حتی ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ ﻭﺟﻮﺩ ﻧﺪﺍﺷﺖ. آبادانی ها مردمی ساده دل بودند و ﻭﻗﺘﯽ ﺑﺮﺍی ﺑﻘﯿﻪ ﻣﺮﺩﻡ ﺩﺭ ﺷﻬﺮﻫﺎی ﺩﻳﮕﺮ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺍﻣﻜﺎﻧﺎﺕ ﺷﻬﺮﺷﺎﻥ ﺭﺍ ﺑﺎﺯﮔﻮ ﻭ ﺗﻌﺮﯾﻒ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ، ﺁﻧﻬﺎ ﺑﺎﻭﺭ ﻧﻤﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﻭ ﻓﮑﺮ ﻣﯽﮐﺮﺩﻧﺪ ﺩﺍﺭﻧﺪ ﻻﻑ میﺯﻧﻨﺪ! چون پیشرفتهای آبادان به قدری شگفت انگیز بود که در مخیله ی کسی نمیگنجید!!!
تصور کنید پنجاه سال پیش ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﯿﻦ المللی ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺑﻪ ﺍﮐﺜﺮ ﻧﻘﺎﻁ ﺟﻬﺎﻥ ﭘﺮﻭﺍﺯ ﺩﺍﺷﺖ ﻭ مسافرانی از همه جای جهان به آبادان وارد میشدند و حتی ﺷﻬﺮﻭﻧﺪﺍﻥ ﺩﺭ ﻫﺮ ﺳﺎﻋﺘﯽ ﻣﯽﺗﻮﺍﻧﺴﺘﻨﺪ ﻫﻮﺍﭘﯿﻤﺎ ﺧﺼﻮﺻﯽ ﺑﻪ ﻫﺮ ﻧﻘﻄﻪ ﺍﺯ ﮐﺸﻮﺭ ﺍﺟﺎﺭﻩ ﮐﻨﻨﺪ.
ﺳﯿﻨﻤﺎ ﺗﺎﺝ ﺑﺰﺭﮔﺘﺮﯾﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﻭ ﺳﻮﻣﯿﻦ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ ﺑﻮﺩ ﮐﻪ ﻫﻤﺎﻫﻨﮓ ﺑﺎ ﺳﯿﻨﻤﺎﻫﺎﯼ ﭘﺎﺭﯾﺲ ﻓﯿﻠﻢ ﺭﻭﺯ ﺩﻧﯿﺎ ﺭﺍ ﺍﮐﺮﺍﻥ ﻣﯿﮑﺮﺩ ﻭ تصاویر روی پرده عریض نمایش داده میشد. ﺩﺭ ﻃﻮﻝ ﻫﻔﺘﻪ ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺑﺮﻧﺎﻣﻪ ﺭﯾﺰﯼ ﺷﺪﻩ ﻓﯿﻠﻤﻬﺎﯾﯽ ﺑﻪ ﭼﻨﺪ ﺯﺑﺎﻥ ﺯﻧﺪﻩ ﺩﻧﯿﺎ ﺍﮐﺮﺍﻥ ﻣﯿﺸﺪ. یعنی آبادان همگام با پاریس فیلم اکران میکرد و اگر کسی به آنجا میرفت و فیلم میدید و برمیگشت و برای اقوامش تعریف میکرد، کسی باور نمیکرد و میگفتند تنش به تن آبودانی ها خورده و دارد لاف میزند!!! تصور کنید در آن روزگار خانه های معدودی در ایران تلویزیون داشت. در چنین روزگاری رفتن به چنین سینمایی باورکردنی نبود!
لاکچری بودن در خون آبادانی ها بود. طوری که ﺁﺑﺎﺩﺍﻥ ﺷﻬﺮﯼ ﺑﻮﺩ که ﻃﺮﺡ ﺧﻮﺩﺭﻭﻫﺎﯼ ﻣﺴﺎﻓﺮﺑﺮ، ﺑﻪ ﺻﻮﺭﺕ ﺭﺍﯾﮕﺎﻥ، ﺟﻬﺖ ﺭﻓﺎﻩ ﻣﺮﺩﻣﺶ ﺩﺭ ﺑﺮﺧﯽ ﻧﻘﺎﻁ ﺭﺍ ﺩﺍﺷﺖ. یعنی شما در آبادان به ترمینال و فرودگاه که میرسیدید رایگان تا مقصد میتوانستید بروید!
از امکانات عجیب غریب آبادان که شاید فکر کنید نویسنده متن لاف میزند ولی عین حقیقت است موارد زیر بود:
۱. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﺮﺍﻣﻮﺍ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ
۲. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺧﻄﻮﻁ ﺍﺗﻮﺑﻮﺱ ﺭﺍﻧﯽ ﺩﺭﻭﻥ ﺷﻬﺮﯼ
۳.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺍﯾﺴﺘﮕﺎﻩ ﺗﻠﻮﯾﺰﯾﻮﻥ ﻭ ﺭﺍﺩﯾﻮ
۴.ﺍﻭﻟﻴﻦ ﺷﺒﮑﻪ ﻓﺎﺿﻼﺏ شهری
۵.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﯿﺘﺰﺍﻓﺮﻭﺷﯽ ﺩﺭ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ (ﭘﯿﺘﺰﺍ ﻣﻮﻧﺘﮑﺎﺭﻟﻮ ﺍﯾﺘﺎﻟﯿﺎﯾﯽ)
۶.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺗﯿﻢ ﺭﺳﻤﯽ ﻓﻮﺗﺒﺎﻝ ﺑﺎﺷﮕﺎهی
۷.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﻓﺮﻭﺩﮔﺎﻩ ﺑﯿﻦﺍﻟﻤﻠﻠﯽ
۸.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﭘﯿﺴﺖ ﻣﻮﺗﻮﺭ ﺳﻮﺍﺭﯼ، ﻣﺎﺷﯿﻦ ﺳﻮﺍﺭﯼ، ﺍﺳﮑﻮﺍﺵ، ﮔﻠﻒ ﻭ ﺳﺎﻟﻦ ﺑﯿﻠﯿﺎﺭﺩ ﺩﺭ ﺍﯾﺮﺍﻥ
۹.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺷﻬﺮﯼ ﮐﻪ ﺧﯿﺎﺑﺎﻧﻬﺎﯾﺶ ﺁﺳﻔﺎﻟﺖ ﺷﺪ
۱۰.ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺍﺩﺍﺭﻩﯼ ﺭﺍﻫﻨﻤﺎﯾﯽ ﻭ ﺭﺍﻧﻨﺪﮔﯽ (زمانی که کسی هنوز در سایر شهرها ماشین نداشت در آبادان اداره راهنمایی رانندگی وجود داشت!!!)
۱۱. ﺍﻭﻟﯿﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺭﻭﺑﺎﺯ ﻭ ﺩﻭﻣﯿﻦ ﺳﯿﻨﻤﺎﯼ ﺳﺮﭘﻮﺷﯿﺪﻩ
۱۲. ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺁﺏ ﺷﺮﺏ ﺧﺎﻭﺭﻣﯿﺎﻧﻪ
ﻭ ﺍﺯ ﻫﻤﻪ ﻣﻬﻤﺘﺮ ﺍﻭﻟﻴﻦ ﭘﺎﻻﻳﺸﮕﺎﻩ ﻧﻔﺖ ﺧﺎﻭﺭﻣﻴﺎﻧﻪ
قبلتر از این هم، حدود نود سال پیش دکل هایی کار سوزاندن گاز های مازاد را انجام میدادند که از ۱۵کیلومتری آبادان معلوم بودند و مثل گلهایی از آتش به نظر میرسید و هر کس که به آبادان میرفت و برمیگشت و این گلهای آتش را برای دیگران میگفت، میگفتند آبودانی شده و این هم به لاف آبادانی معروف شد.
نی نی پرارین آبادان پنجاه سال پیش چندين باشگاه داشت كه همگى داراى سينماى سرپوشيده و روباز و استخر بودند از جمله باشگاه گلستان، نفت، اروند، اَنِكس، ايران، آبادان!
در آبادان پرسنل شركت نفت هر ١٤ روز يعنى يک هفته در ميان روز چهارشنبه حقوق ميگرفتند. وقتی کسی کارمند شرکت نفت بود و اینها را برای دیگران تعریف میکرد و میگفت ١٤ روز یکبار هم حقوق میگیرد، محال بود کسی باور کند!!! برای ماهایی که ماهانه یک یارانه میگیریم شاید همین الان هم لاف به نظر برسد که درآن زمان کارمندان شرکت نفت اول هر ماه كالاى اساسى شامل يک كيسه آرد یک كيسه برنج و روغن شكر قند و پنير و كره بصورت رايگان دريافت ميكردند كه به نام ره شن reshan معروف بود.
همچنين هزاران خانه مسكونى كارمندى و كارگرى كه براى سكونت پرسنل نفت در اختيارشان قرار داشت.
نویسنده این متن یک آبادانی نبوده اما اگر هم بوده باور کنید که آبادانی ها در مورد شهرشان لاف نمی زنند. تمام بهترین ها روزی در اختیارشان بوده است...
📚@dastanakir 📚
#داستانک
917
باران 🌧️🌈
در هوایِ نمنمِ بارانِ خیابان، درختان چنان لرزشی دارند که انگار دلتنگیِ هزار برگ در جانِ باد افتاده باشد. بویِ خاکِ خیس خورده، آرامآرام راهش را تا عمقِ دلِ خستهام باز میکند و زخمیترین جای جانم را با طعمِ باران مرطوب میسازد.
هر قطره که میچکد، جهان رنگی تازه میگیرد؛ گویی خدا، پشتِ پردهی باران، انگشتِ نورانیاش را بر رگهای درختان خیابان میکشد.
درختان، در آغوشِ این بارشِ مهربان چنان آرام میشوند که انگار تمام اندوهِ فصلها یکباره فرو ریخته باشد.
و من… در میان این سکوتِ نمناک، مثل جوانهای که دوباره جرأتِ نفس کشیدن یافته، آهسته به خودم میآیم.
«و شاید همین باران بود که یادم داد، گاهی برای دوباره زنده شدن فقط باید کمی خیسِ امید شد.»
# فروغیراد
📚@dastanakir 📚
917
حکایت
در زمانهاى قديم، مردی ساز زن و
خواننده ای بود؛ بنام "برديا"
که با مهارت تمام می نواخت و همیشه در مجالس شادی و محافل عروسی، وقتی برای رزرو نداشت
بردیا چون به سن شصت سال رسید روزی در دربار شاه می نواخت که خودش احساس کرد دستانش دیگر می لرزند
و توان ادای نت ها را به طور کامل ندارد و صدایش بدتر از دستانش می لرزید و کم کم صدای ساز و صداى گلویش ناهنجار می شود.
عذر او را خواستند و گفتند دیگر در مجالس نیاید.
بردیا به خانه آمد، همسر و فرزندانش از این که دیگر نمی توانست کار کند و برایشان خرجی بیاورد بسیار آشفته شدند .
بردیا سازش را که همدم لحظه های تنهاییش بود برداشت و به کنار قبرستان شهر آمد.
در دل شب در پشت دیوار مخروبه قبرستان نشست و سازش را به دستان لرزانش گرفت و در حالی که در کل عمرش آهنگ غمی ننواخته بود، سازش را برای اولین بار بر نت غم کوک کرد و این بار برای خدایش در تاریکی شب، فقط نواخت.
بردیا می نواخت و خدا خدا می گفت و گریه می کرد و بر گذر عمرش و بر بی وفایی دنیا اشک می ریخت و از خدا طلب مرگ می کرد.
در دل شب به ناگاه دست گرمی را بر شانه های خود حس کرد،
سر برداشت تا ببیند کیست.
شیخ سعید ابو الخیر را دید در حالی که کیسه ای پر از زر در دستان شیخ بود.
شیخ گفت این کیسه زر را بگیر و ببر در بازار شهر دکانی بخر و کارى را شروع کن.
بردیا شوکه شد و گریه کرد و پرسید ای شیخ آیا صدای ناله من تا شهر می رسید که تو خود را به من رساندی؟
شیخ گفت هرگز. بلکه صدای ناله مخلوق را قبل از این که کسی بشنود خالقش می شنود
و خالقت مرا که در خواب بودم بیدار کرد
و امر فرمود کیسه زری برای تو در پشت قبرستان شهر بیاورم.
به من در رویا امر فرمود برو در پشت قبرستان شهر، مخلوقی مرا می خواند برو و خواسته او را اجابت کن.
بردیا صورت در خاک مالید و گفت
خدایا عمری در جوانی و درشادابی ام با دستان توانا سازهایی زدم براى مردم این شهر
اما چون دستانم لرزید مرا از خود راندند.
اما یک بار فقط برای تو زدم و خواندم.
اما تو با دستان لرزان و صدای ناهنجار من، مرا خریدی و رهایم نکردی
و مشتری صدای ناهنجار ساز و گلویم شدی و بالاترین دستمزد را پرداختی.
📚@dastanakir 📚
917
کاکتوسها شاهدند؛
که چگونه در سکوتِ تنهایی هم قد میکشم، هم میسوزم، هم دوام میآورم.
شاهدند که دلتنگیها را بیصدا مینوشم و هنوز امیدی کوچک، جایی میان خارها، سبز میماند…
آدمها میروند، فصلها عوض میشوند، اما این گیاههای کمحرف خوب میدانند
که بعضی زخمها را فقط سکوت میفهمد.
و من هر بار کنارشان میایستم، یادم میافتد که ایستادن همیشه آسان نیست.
اما آنها به من یاد دادند: حتی با کمترینها میشود زنده ماند.
و گاهی… زیباترین شکفتنها، در دلِ همین خارها اتفاق میافتد.
#فروغیراد
