en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 24 977 subscribers, ranking 1 293 in the Books category and 13 495 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 24 977 subscribers.

According to the latest data from 10 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -539 over the last 30 days and by -3 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 12.88%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.33% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 3 218 views. Within the first day, a publication typically gains 1 083 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 11 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

24 977
Subscribers
-324 hours
-1197 days
-53930 days
Posts Archive
sticker.webp0.09 KB

م داد هر دو از لذت بغل هم میلرزیدیم یکم به خودم اومدم و بهش گفتم شرمنده ام نتونستم ولت کنم دستاش دور گردنم بود یه دستشو جدا کرد و رو صورتم کشید و بوسم کرد و گفت من مال توام چرا اینجوری میگی چند دقیقه ای بغل هم بودیم لباشو میخوردمو دستامو به بدنش میکشیدم بلند شدیم رفت دستشویی و اومد دوباره بغلش کردم و گفتم بریم حموم و اونم از خدا خواسته قبول کرد و رفتیم آب و باز کردم و هر دو رفتیم زیر دوش آب میریخت رو سر خاطره و من از پشت بغلش کرده بودم و ممه هاشم تو دستم بود کلا از پشت چسبیده بودم بهش احساس میکردم به هر چی که میخوام رسیدم با صابون بدنشو شستم و بدنم خودمم کفی کردم بازم همو بغل کردیم و با کف صابون خیلی حال میده بغل هم بودن بعد دوباره رفت زیر دوش هم من راست کرده بودم هم خاطره دوباره داغ کرده بود باز هم با یکم لب بازی و ممه خوردن من شروع کردیم به سکس که دیگه دستم داره میترکه نمیتونم وارد جزئیات بشم بعد سکس و دوش رفتیم بیرون و خشکش کردم و موهاشو سشوار زدم و بافتم و لباساشو پوشید و رفتیم بیرون دیگه کار تقریبا هر روز ما شده بود یکی شدنمون انقد همو دوس داشتیم که بی هم نمیتونستیم زندگی کنیم یک ماه تا دو ماه هر روز تقریبا کار ما شده بود این یکی دو بار که مهدی میرفت پیش پسرش شبا می آوردم خاطره رو خونه و باهم تا صبح عشق میکردیم دو ماهی گذشت که سرو کله بنیتا خواهر زاده مهدی پیدا شد مامان و باباش جدا شده بودن و اون با مامانش میموند و رابطه اش با خاطره خوب بود یه دختر ۱۷ ساله که میتونم بگم مثلش تو ایران نیست انقد که این دختر هات و سکسیه داستان بعدی داستان بنیتا رو براتون میگم ممنون که خوندین. ادامه دارد… نوشته: محمدحسین 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

و انداختم رو مبل تی شرتمو در آوردم و پریدم روش بغلش کردمو شالشو از سرش انداختم کنار میز و شروع به خوردن لباش کردم بازم تند تند بوسش میکردم و لباشو میخوردم سرمو بردم سمت گردنش و یکی دوبار گردنشو لیس زدم انگار بنزین آتیش زدن لامصب در بدترین حالشم یکم گردنشو لیس بزنی داغ داغ میشه با لیس زدن گردنش آهش بلند شد با دستاش محکم کمرمو گرفته بود و فشار میداد. خودمو بالا آوردمو دستای خاطره رو گرفتم و بلندش کردم سرپا مانتوشو در آوردم یه تاپ پوشیده بود زیرش اونم زود درآورد و بازم یه سوتین اسپرت پوشیده بود گرفتم کشیدمش بالا و در آوردم ممه هاش افتاد بیرون چسبیدم بهش لامصب سفید سفید انگار دیوث با شیر حموم میکنه سرپا افتادم به جونش ممه های خوشمزه اشو کردم تو دهنمو شروع کردم به خوردن دستام حلقه بود دورش با کونش ژله ایش ور میرفتم عین یه قحطی زده داشتم ممه هاشو میخوردم وای که چقدر این ممه چیز قشنگیه انداختمش رو مبل و شلوارمو در آوردم و با شرت دوباره افتادم رو خاطره و کاملا چفت خوابیدم روش شروع کردم خوردن لب و صورتش همه جاشو داشتم قورت میدادم گردنش انقد بوی خوبی میداد که نگو گردنشو تند تند لیس میزدم خاطره دستاشو دورم انداخته بود از زیرو منو میکشید سمت خودش صدای ناله های ریزش هنوز زیر گوشمو دستمو بردم زیر شلوار رو شورتش اونم زدم کنار و یه کس نرم و تپل اومد تو دستم قشنگ اندازه کف دستم بود دستمو بردم لای پا و سوراخ کس اش خیس خیس بود آروم سوراخ کس اشو میمالیدم و گردنش خوش بوشو لیس میزدم خاطره هم دستشو کرده بود تو شرتمو داشت کیرمو فشار میداد و ول میکرد آروم انگشت فاکمو کردم تو کس اش همینکه سر انگشتم رد شد تو خاطره یه آه بلند کشید و بدنشو سفت گرفت ولی پاهاشو باز کرد آروم انگشتمو عقب جلو میکردم سرمو آوردم بالا یه لبشو بوسیدم و بهش گفتم مرسی که مال خودمی با صدای قشنگ و لرزونش گفت نمیخوای کارو تموم کنی دیگه از انتظار مردم واقعا صحنه قشنگی بود یکی از بهترین روزای عمرم خودمو کشیدم پایینو شلوارو شورتشو باهم در آوردم معرکه بود رون و ساقش سفید رونش عین دمبه بود نگاهم که بهش افتاد پاهاشو به هم چسبوند و کس تپل اشو لای پاهاش قایم کرد یه خنده خوشگلی هم رو لبش اومد بهش گفتم کجا قایمش میکنی این لامصبو دیگه مال خودمه شرتمو در آوردم کیرم داشت میترکید که بره تو کس خاطره یه کیری که به عشقش رسیده یه کیر ۱۷ سانتی که درست اندازه دست خاطره بود خودش که میگه هم از مال مهدی هم از مال مرتضی شوهر اولش خیلی بهتره خلاصه بدون ساک و بدون لیس پاهاشو از هم باز کردم کس قشنگ و خوش پوش جلو روم بود کیرمو گذاشتم روش و آروم خوابیدم رو خاطره نزاشتم کیرم بره تو نگاهم به نگاهش خیره شده بود و خودمو بالا پایین میکردم و کیرمو میمالیدم رو کس اش خاطره گفت تو حسرت نزارم بکن بره تو دیگه یکم کمرمو بردم عقب و یه هل جلو رفت تو کس داغش یه آه بلندی از خاطره در اومد و محکم چسبید به من و شروع کردم تلمبه زدن آروم آروم میزدم خاطره رفته بود به اوج لذت و آه و ناله خوشگل سرمو بردم جلو گردنشو لیس میزدم خاطره دستاشو انداخت دور کمرمو با صدای بلند گفت تندترش کن جان من دلم میخواد زیرت جر بخورم دلم میخواد کسمو پاره کنی دیگه تو عالم رویا بودم با تمام توانم با تمام وجودم شروع کردم تلمبه زدن انقد کیرمو می بردم عقب که یه سانت میموند بیاد بیرون بعد محکم میزدم تو مطمئنم برا خاطره هیچی اون لحظه مهمتر از جر خوردنش نبود با آه و ناله میگفت بکن دورت بگردم همینه بکن که دل به دلدارش رسید من نمیتونستم چیزی بگم ذهنم یاری نمی کرد فقط بهش میگفتم دیگه مال خودمی فقط همین کسش عین یه تنور داغ و عین هندونه آبکی بود کس اش انگار که جارو برقی خودش کیرمو میکشید توش آه و ناله های خاطره عمرا از یادم بره انگار اصلا زیر من نبود تو آسمونا بود وسط تلمبه هام یهو ناخوناشو کرد تو کمرو گردنم از درد وایسادم و خاطره انقدر فشارم داد که نزدیک بود خفه شم احساس میکنم با تمام وجودش ارضا شد و لرزید یکم شل که کرد منو شروع کردم خوردن و چنگ زدن ممه اش آروم بودم تلمبه نمیزدم کیرم مونده بود کس اش سرمو آورد بالا با دستش و بهم گفت بازم بزن تلمبه بزن و لبامو چسبوند به لبش همزمان با خوردن لبش شروع کردم به تلمبه زدن تندتر تندتر میشد تلمبه هام دوباره خاطره شروع کرد به آه و اوخ گفتن لباشو کشید و محکم از گردنم بغل کرد و گفت دورت بگردم که انقد منو عاشق خودت کردی دیگه مال منی نمیدونم چی گفتم بهش اما اون لحظه جز کردن و تلمبه زدن هیچی نمیدونستم یه ۴ تا ۵ دقیقه همونجوری تلمبه میزدم و دیگه داشتم ارضا میشدم نمیدونم چرا اما اصلا دوست نداشتم بکشم بیرون با تمام زورم بغلش کردم و تند تند تلمبه زدم و به یه داد همه ی آبمو خالی کردم تو کس اش خاطره وقتی ریختم توش دوباره ارضا شد و دوباره فشار

مونم شد هر وقت و هر روز که تونستیم بیایم بیرون تو راه برگشت دست تو دست بودیم گفت مهدی ۱۱ به بعد میاد تا ۱۰ اینا بریم بچرخیم منم از خدام بود بیشتر باهم باشیم رفتیم سمت یه بوستان یه سمت پارکینگش خیلی خلوت بود اونجا وایستادیم و تو ماشین داشتیم سیگار میکشیدیم که بهش گفتم کاش برگردیم چند ماه پیش فرار کنیم شرایطمون سخت میشد اما مال هم بودیم الان تو زن یکی دیگه ای منم غیر تو هیشکی رو نمیخوام یه ریزه اشکی تو چشم هر دومون بود بهم گفت زن کس دیگه شدم اما دلم فقط پیش توئه دستمو انداختم دور کمرشو کشیدم سمت خودم و بغلش کردم سینه به سینه بودیم در گوشش گفتم قربون دلت بشم کاش میشد تنت هم مال من بشه نفساشو بغل گوشم میشنیدم تندتر شده بود گفت اگه تو بخوای من مال توام آروم لبامونو گذاشتیم رو هم فک نکنم لبی به خوشمزگی لبش باشه لبای همو میخوردیم چشماشو بسته بود هم خاطره غرق لذت بود هم من چند وقتی بود حسرت این حال و هوا رو میکشیدم چند دقیقه ای فقط میک میزدیم لبای همو خیلی حسش خوب بود از هم فاصله گرفتیم یکم بهش گفتم خیلی دلم این لباتو میخواست خیلی دوست دارم تو چشام خیره شده بود گفت منم خیلی دوست دارم گفتم پیاده شو بریم عقب زود رفتیم و همینکه درو بستم دستمو گرفت و کشید سمت خودش دوباره لبامون به هم گره خورد انگار پرواز میکردم کاملا دستامو دورش حلقه کردم کاملا بغلم بود گوشتش نرم نرم بود تند تند لبمو میکشیدم و بوسش میکردمو دوباره لباش چندتا جنده و بیوه خوشگل رابطه داشتم واقعا هم خوشگل بودن اما خاطره واقعا یه چیز دیگه بود احساس میکردم بهترین که میگن همینه دستامو می کشیدم کمرش گردنش شالش افتاده بود موهاشو نوازش میکردم اونم با یه دستش زیر گوشم بود و یه دستش کمرم چند دقیقه ای همینجوری گذشت بعد هولش دادم عقب و کت اش جلو باز بود یه پیراهن جذب زیرش پیراهنشو دادم بالا از این سوتین های کشی داشت که راحت کش میومد یکم بالا کشیدمش هوا یه نمه تاریک بود اما ممه هاش قشنگ معلوم بود دوتا ممه خوشگل و بزرگ شاید سایزش ۹۰ بشه اما سفید سرشم قهوه ای یه کوچولو با دستم مالیدمش و شروع کردم خوردنش تند تند عوضش میکردم و هر بار یه جور قربون صدقه اش میرفتم لیس میزدم نوکشو میک میزدم کامل ممه هاشو میکردم دهنم بگم باور نمیکنین الانم عاشق ممه هاشم خیلی نرم و خوردنیه خاطره داشت نفس نفس میزد و خیلی آروم آه و ناله میکرد دستشو آورد سمت شلوارمو گذاشت رو کیرم شق شق بود دستاشو میمالید روش و منم ممه و لبشو میخوردم دو سه تا ماشین کلا اونجا بود سر و صدا اومد جمع کردیم خودمونو خاطره لباسشو درست کرد بهش گفتم نه الان وقتشه نه اینجا جاشه پاشو بریم نگاه مایوسی بهم کرد اما میدونست که این آخرش نیست سوار شدیم رفتیم بیرون شام خوردیم بعد خاطره رو رسوندم سر خیابونشون تو ماشین خداحافظی کردیم و با یه بوس بدرقه اش کردم اومدم خونه نمیدونم چند بود ساعت که پیام داد و کلی تو پیاما قربون صدقه ی هم رفتیم مهدی اومده بود خونه اما خاطره به بهانه سردرد رفته بود اتاق با خاطره برا فردا بعد از ظهر دوباره قرار گذاشتیم هم اون کلی ذوق داشت هم من ازش پرسیدم دوست داری کجا بریم فردا هر دو میدونستیم که فردا وقت یکی شدن و ارضا شدنمونه گفت هر جا که بخوای بهش گفتم هر جا تو دوس داری امر کن گفت تو میخوای منو ببری پس هر جا بگی میریم عموی من یه باغ ویلا داره شهریار که ۹۰ درصد مواقع خالی گفتم بریم ویلای عموم شهریار یه جای قشنگه با کمال میل قبول کرد فرداش ساعت ۲ اینا پیام داد که بیا حاضرم زود مغازه رو سپردم کارگرمو رفتم سر خیابونشون که قرار گذاشته بودیم چند دقیقه زودتر از من اومده بود بغل ایستگاه اتوبوس وایستاده بود یه تیپ مشکی زده بود که واقعا با دیدنش از دور سیخ کردم یه مانتو کوتاه که تا پایین باسنش بود با یه ساپورت مشکی و یه شال مشکی سفید لباساش مخصوصا ساپورتش تنگ بود گوشتاش معلوم بود بوق زدم اومد نشست یه بوس گرفتمو راه افتادم دستش تو دستم بود هر از گاهی هم دستمو به رونش میکشیدم لامصب نرم تر از پوست بچه بود واقعا شق دردی داشت میکشتم یه ۵۰ دقیقه ای طول کشید رسیدم جلو باغ یه نگهبان افغانی داشت درو باز کرد کلید ویلا رو گرفتم و رفتیم تو رسیدم دم ویلا پیاده شدیم رفتم زود درو برا خاطره باز کردم و دستشو گرفتم و آوردم پایین در جا محکم بغلش کردمو شروع کردیم به لب گرفتن دیگه‌کاملا مال من بود چشاشو بسته بود لباشو داشتم قورت میدادم دستامو بردم پشتش و از دو طرف کون گنده و قشنگشو میمالیدم کونش انقد خوش فرم و نرم بود که عین ژله میلرزید یکم لبش خوردم بعد زیر گرفتم و از دو تا رونش بغل کردم و انداختم رو کولم و رفتم سمت در همینکه رفت بالا با صدای بلند قهقهه زد و گفت دیوونه چیکار میکنی گفتم دیوونتم دیگه میخوام ببرم بخورمت درو باز کردمو رفتم سمت مبل و خاطره ر

خاطره و بنیتا... #زن_شوهردار #دختر_دایی خاطره دختر دایی منه ۱۳ سالگی با زور مادربزرگ و باباش بایه یکی ازدواج کرد ولی ۱۰ سال بعد جدا شد از بچگی همو دوست داشتیم وقتی خاطره جدا شد من زیر خونه داییم مغازه خریده بودم و سوپری داشتم خاطره از من ۵ سالی کوچکتر بود دو ماهی از اومدن خاطره میگذشت که چند باری اومد مغازه برا خرید کم کم صمیمی شدیم و شروع کردیم به تلفنی حرف زدن رابطه مون خیلی خوب بود احساس خوبی به هم داشتیم یه روز باهم قرار گذاشتیم رفتیم بیرون و معلوم بود که خیلی به من علاقه داشت همه چی خوب پیش میرفت تا اینکه رفیق داییم برا خاطره یه خواستگار پیدا کرد اسمش مهدی بود و طلافروش بود و ۱۲ سالی از خاطره بزرگتر بود با اینکه پا پیش گذاشتم اما دایی دیوثم مخالف ازدواج فامیلی بود و فقط به مهدی علاقه داشت اونم بخاطر پول خواستیم باهم فرار کنیم اما نمیشد چیزایی تو زندگیمون بود که مانع میشد خلاصه یه شب خداحافظی کرد و دیگه با هم رابطه ای نداشتیم. گذشت یه شش هفت ماهی خاطره هر از گاهی میومد خونشون اونم با مهدی و یکی دو ساعته می رفت یه بار که اومد چند روزی موند و نرفت فهمیدم که دعواشون شده شماره خاطره رو داشتم بهش پیام دادم سلام مزاحمت نمیشم فقط احساس کردم شاید مشکلی داری اگه کمک لازمه میتونی بهم بگی… چند دقیقه بعد پیام داد .سلام چ مزاحمتی مراحمی ممنون که حواست هست کاش هیچ وقت این چیزا پیش نمی اومد +نه هر کی یه قسمتی داره اینم قسمت ما بود فدای سرت احساس کردم ناراحتی پیام دادم امیدوارم هر چیه بزودی درست شه… من نمیخواستم زیاد پیام بدم اما ته دلم اصلا نمی خواستم ولش کنم خیلی میخواستمش ولی به هر حال خودش شروع به درد و دل کرد =کاش بقیه هم مثل تو حواسشون بهم بود تو تنها کسی هستی که منو میفهمی +میشه آقا مهدی آدم خوبیه =آره خوبه اما فقط ظاهرش بعد اینو زیاد یادم نمیاد دقیق اما دعواشون سر ناخن خشکی مهدی بود با اینکه پولدار بود اما خسیس خسیس بوده تا حدی که لباس هم سالی یه بار براش می گرفت به هیچ عنوان حق رستوران کافه نداشته مسافرت تعطیل خوراکی تعطیل و پسر مهدی که از ازدواج قبلش داشته هم شدیدا خاطره رو اذیت میکرده و دعواشون سر همین بود یه دو سه ساعتی حرف زدیم و دلداریش دادم تا یه هفته بعدش خونه باباش بود و به طور کل هر روز و شبی که بود باهام دردو دل میکرد همش از اینکه کاش میشد از اول با من باشه میگفت میتونستم به راحتی مخشو بزنم اما فقط در حد دوستی باهاش بودم اما میل خودش به بیشتر از دوستی ساده بود بالاخره با وساطت یکی دو نفر بعد یه هفته خاطره برگشت خونش و قرار شد پسر مهدی با مادربزرگ و پدربزرگش باشه،خاطره رفت خونش اما پیامامون ادامه دار شد بعد چند روز دیگه حرفا و پیامامون کاملا صمیمانه شد خواستم باهاش حرف نزنم تا به زندگیش برسه اما چون اون نخواست منم نتونستم دیگه همو عشقم و نفسم و … صدا میزدیم اولین بار قرار گذاشتیم و رفتیم باهم بیرون ساعتایی ۳ یا ۴ بود رفتم دنبالش و باهم رفتیم بیرون مهدی خسیس بود بابت خریدن اما اهل گیر دادن بهش نبود که چی بپوشه کوتاه و باز و اینا اهمیتی نداشت براش رفتم سمت خونشون تهرانسر یه کوچه بالاتر از کوچه خودشون قرار بود وایسم رفتم دیدم اومد یه مانتو از این کت ها تنش بود بایه شلوار جین از این آبی کم رنگا که خیلی تنگ بود خاطره توپر و قدش بلند تقریبا میشه ۱/۸۷ وزنشم ۸۸ سینه هاش درشت و صاف و باسنشم گنده و خوش فرمه چشماش سیاه سیاه اما بدن و دستا و صورتش عین کاغذ سفید ولی صورتش یه کم خیلی کوچولو زردی هم داره که جذابترش کرده از دور که دیدمش غرقش شدم واقعا عالی بود نمیدونم به چی و کی تشبیه اش کنم تقریبا شبیه لیلا برخورداری اما واقعا هلویی بود برا خودش دیدمش پیاده شدم چند قدمی رفتم جلو دستشو دراز کرد دست دادم سرمو بردم جلو و بوسش کردم یه کم جا خورد اما بهش گفته بودم از قبل میخوام بوسش کنم اومدیم جلو ماشین درو براش باز کردم و نشست و رفتیم سمت دربند تو راه کلی دل و قلوه دادیم به هم همش دستش تو دستم بود رسیدیم پیاده شدیم رفتیم سمت بالا یه کافه رستورانی بود رفتیم اونجا تخت گذاشته بود وسط رود نشستیم اونجا و چای وقلیون اینا آوردن یه پشتی پشتمون بود دو نفر کنار هم تکیه دادیم به اون و دستامو انداختم دور گردن خاطره و یه کم کشیدم سمت خودم تقریبا تکیه داده بود بهم قلیونو چاق کردیم و مشغول شدم سرو ته صحبت خاطره فقط این بود که کاش میشد از اولش برا هم بودیم میگفت برخلاف خواسته اش شوهرش دادن و مهدی رو دوست نداره میگفت مهدی هم فقط پسرشو دوست داره میدونم که منو دوس نداره. بهش گفتم مهم نیست عوضش من خیلی دوست دارم و سرشو بو کردمو بوسیدم دستم تو دستش بود محکم فشارش داد و گفت منم خیلی دوست دارم یکی دو ساعت اونجا بودیم و کلا بغلم بود و از دوس داشتنامون حرف میزدیم بعد سوار ماشین شدیم و راه افتادیم و قرار

فیلم زیرنویس فارسی جدید🇮🇷 پسرشو موقع جـ.ق زدن گیر میندازه و از کیـ.ـرش هم مادر و هم خواهرش خوششون میاد 💦 مشاهده فیلم 🔥

زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم
زیرنویس فارسی🔞♨️ تــری ســام همراه با رفیق های زن محجبه شهـ.ـ‌.ـوانی مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

ش در اورد و دیدم لباس زیر صحرا هم تنش هست،سایزشون بغیر از سینه هاشون که صدف تقریبا۸۰ و صحرا۷۰ بود یکی بود.بهش گفتم با برنامه این لباسها رو پوشیدی که گفت نه و لخت شد و بعد ۱۰ ما دوباره یک کس مثله کس صحرا البته سفید تر و پف دار تر و البته گشادتر،نشست رو دهنم بدون اینکه فشاری به کمرم بیاد و من براش خوردم تا با فشار تودهنم ارضا شد و برام ساک زد که ارضا بشم گفتم من کس میخوام اومد بغلم گفت چرا نمیای گفتم فکر کنم بخاطر تریاک باشه و گفت چطوری منو میکنی که اذیت نشی گفتم کس ماله تو هست ببینم چی میکنی،اروم اومد نشست روش و اخ و اوفش در اومد و گفت خیلی هم از کیر مهران کوچیکتر نیست و اروم شروع به زدن کرد چون کسش گرم وتنگ بود بعد چند دقیقه داخلش اومدم و تا صبح با هم ور رفتیم و دم صبح بعد از اینکه من خوابیدم صدف پیش بچه ها رفت و اونجا خوابید.صبح بیدار شدم فهمیدم چکار کردم حالم بد شد و حس خیانت بهم دست داد برای صبحانه دل و دماغ نداشتم صدف میخندید حالش خوب بود و هی به من چشم و ابرو میومد بعد از صبحانه ازش عذرخواهی کردم و گفتم دیگه تکرار نمیشه و تاکید کردم قرص اورژانسی یادش نره که اومد روبروم و گفت بعد مرگ مهران به هیچ مردی فکر نمیکردم حتی وقتی بابا و مامان پیشنهاد ازدواج دادن از خودم بدم اومد ولی دیشب بعد از اون کار فهمیدم نیاز شدید به چیز(کیر)دارم و تو یادگار خواهرم هستی.من اب پاکی رو دستش ریختم و گفتم صحرا اومد تو خوابم و پریشون بود پس برو قرص بگیر.صدف با ناراحتی رفت داروخانه و بعد یک ساعت اومد و مشغول به کار شد و تمام مدت محل نذاشت ولی اینبار بدنش برام تازگی داشت،ساق پاهای لخت و تپلش،خط سینه بدون سوتینش،باسن نرم و بزرگش،موقع نهار گفتم قرص خوردی گفت اره،گفتم ندیدم نوار بگیری جواب داد تو وسایل صحرا هست،بعد از شام گفتم پریود شدی گفت آره،گفتم ببینم جواب داد تو کیم هستی که اونجامو نشونت بدم،قاطی کردم گفتم بکنت، دیشب کی گاییدت،من!پا شد شلوار و شرتش کشید پایین گفت بیا دیدیش،قرص نمیخورم رفت اتاق بچه ها.منم رفتم اتاقم پیام دادم بیا کارت دارم،بعد نیم ساعت اومد گفت بچه ها خوابن بگو خوابم میاد،گفتم حتی اگر بخوام بگیرمت باید سال عزیزامون رد شه میخوای سر سال شکم پر باشی؟گفت نه گفتم پس عاقل باش گفت تازه قرص خوردم،خوشحال شدم بغلش کردم و لباش بوسیدم و دوباره کیرم مالید و تو چند ثانیه لخت شد و کسش گذاشت رو لبام و کیرم گذاشت دهنش،بعد چند دقیقه,دوباره با کسش نشست روی کیرم ادامه دارد نوشته: amir shah 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ازدواج با خواهر زن #خواهرزن سال ۹۸ قبل از کرونا ما و باجناقم شمال بودیم بعد از یک هفته عشق و حال و تفریح شب هنگام برگشت برق چراغ های ماشین باجناقم قطع شد و من جلو افتادم تا با احتیاط دنبال من بیاد تازه رسیدیم سیاه بیشه که مه شدید کار را سخت تر کرد و زمین هم خیس بود و یک لحظه یک ماشین منحرف شد سمت ماشین من و نتونستم کاری بکنم و یک تصادف بد کردیم و تو تصادف خانمم به دلیل شکستگی گردن فوت شد بچم چون عقب خواب بود و صندلی ها مثل محافظ عمل کردن زیاد چیزیش نبود و من چون کمربند داشتم ستون فقراتم شکستگی شدید پیدا کرد و باجناقم چون کمربند نداشت از شیشه بیرون پرت شد و فوت شد و زنش و بچه هاش خوشبختانه چیزیشون نشد.من ۳ روز ICU بودم و بعد که بخش آمدم متوجه شدم چه اتفاقی افتاده و چون درد زیاد بود و شکستگیها زیاد فقط داروی آرام بخش میگرفتم تا چند ماه بعد که عمل هام تمام شد و مرخص شدم و در تمام مدت چون پدر و مادرم فوت شده بودن خانواده زنم بالای سرم بودن و گاهی هم خواهر زنم(صدف)با اینکه عزادار شوهرش بود برایم کم و کاستی نگذاشتن.خیلی شرایط بدی بود چون تحرک زیاد نمیتونستم داشته باشم،دخترم را به صدف سپردم و یک پرستار مرد قوی گرفتم تا در خانه کمکم کنه. مغازه همچون شریک داشتم نگران نبودم،روزهایی از هفته هم مادرزنم و پدرزن و صدف کارهای خونه و غذا را انجام دادن،ماه هفتم یکم شرایطم بهتر بود تو اوج کرونا بود پدر زن و مادرزنم اومدن خونه و یکم حرف زدن و گفتن که کاریه که شده و دیگه راهی نیست لازم بگم که تو تصادف دونفر تو ۲۰۶ روبرویی هم در جا مردن،و بهتره به زندگی عادی برگردی من هر روز و شب کارم گریه بود و بخاطر درد زیاد گاهی تریاک میکشیدم که خیلی بدم میومد ولی راهی نبود.بهم پیشنهاد دادن که زنت مرده شوهر صدف هم مرده یکم فکر کن با صدف صحبت کن اگه مشکلی نبود عقد کنین،هم اون یه مرد تو زندگیش باشه هم تو یکی هست بهت کمک کنه هم بچه هاتون پدر و مادر داشته باشن،بچه هامون با ما و خودشون خیلی خوب بودن ،من گفتم من اصلا به زن فکر نمیکنم که مادرزنم گفت صدف هم همین حرف زده ولی بچه هاتون چی؟اون شب دیگه صحبت تمام شد تا هفته بعد که صدف و بچه هاش اومدن و داشت میگفت که کارهای حصر وراثت شوهرش تمام شد و کفیل مال اموالش شده بود و با کمک برادر بزرگ شوهرش کفالت بچه ها را هم گرفته و می خواست جشن بگیره،در همه این مدت من و صدف تماس فیزیکی زیادی داشتیم چون من تو راه رفتن و نشستن مشکلات زیادی داشتم و حجاب صدف بلوز و شلوار یا دامن تا ساق پا بود و من خیلی وقتها موقع خم شدن نصف سینه های صدف میدیدم ولی مثله قبل تصادف بودیم و هیچ حسی بهش نداشتم.صدف بچه ها را صدا کرد اشپزخونه و مشغول تدارک شام شد و میز شام چید و اومد اتاقم که به من کمک بکنه برم سر میز که تا توی در اومد و دیدمش صداش کردم صحرا،یک لحظه جا خوردم چون یکی از لباسهای مجلسی صحرا زنم پوشیده بود ،پیراهن آبی نفتی بالا کمی پوشیده و تا روی زانو،من کمی تقلا کرم که بلند بشم که داشتم می افتادم که اومد زیر بغلم گرفت و کمکم کرد بشینم و گریم گرفت صدف هم گریه کرد و گفت ببخشید رسیدم اینجا یادم افتاد لباس برای جشن شب ندارم،بعد مرگ صحرا وسایلش را به اتاق دخترم برده بودم با کمک خود صدف،وخیلی عذر خواهی کرد و شب قشنگی بود اخر شب که صدف من را به اتاقم برد بهش گفتم میتونی پیش من بخوابی؟که گفت بزار بچه ها بخوابن میام حرف بزنیم گفتم لباست تنت باشه صحرا!بعد یک ساعت اومد و تا نیمه شب حرف زدیم و صدف می خواست بره که دستش گرفتم و گفتم نترس فکر کنم من کبریت بیخطر شده باشم که گفت یعنی چی گفتم خطری برات ندارم تو این چند ماه هیچ حس شهوتی نداشتم یا از غم زیاده یا آسیب دیده باشم،که صدف گفت حتی اگر مشکلی هم نداشته باشی پیشت میخوابم چون قبل از این حادثه هم هیچوقت نگاه بدی به من نداشتی و میدونم هیچ زنی به غیر از صحرا به چشم تو نمیاد،میخواستم ببینم بچه ها خوابن بعد بیام پیشت بخوابم، رفت و اومد با همون لباس کنارم خوابید و محکم بغلم کرد و زانوش گذاشت روی کیرم،واقعا فکر میکردم مریضم وکیرم سیخ نمیشه که دیدم لباش گذاشت رو لبام و گفت حالا که مریضی بزار منم کمبودم را با تو برطرف کنم ومشغول شد بعد از چند دقیقه حس کردم کیرم سیخ شده بله و گفتم صدف از من فاصله بگیر که دیدم دستش کرد زیر شلوارم وکیرم گرفت و شروع به مالیدنش کرد و گفت همین امشب و شلوارم پایین کشید،اوایل من و تا در حمام میبرد و بعد از حمام حوله را روی پایین تنم میگرفتم تا واکرم بیاره تا حوله دور خودم بپیچم نهایت دیدن بدن این بود ولی الان شلوارم پایین و کیرم تو دستش و داشت وارد دهانش با لبهای گوشتیش میکرد،یکم خورد و گفت کیرت خیلی کوچیکتر از کیر مهران شوهرش هست ولی ماله تو سفید و نازه و کرد تو دهنش،مدتی ساک زد و من هم دیگه شهوتی بودم که لباسش از تن

#زیرنویس_فارسی 🔞♨️ سک.س با مامان حشری رفیقم مشاهده فیلم
#زیرنویس_فارسی 🔞♨️ سک.س با مامان حشری رفیقم مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

ی تنگ نبودن کونش معلوم بود که خانم قبلا هم داده و کیر من اولین کیری نیست که جداره ی داغ مقعدش رو نوازش می‌کنه . حالا دیگه صدای آرزو به وضوح شنیده میشد که با آخ و جوون گفتن هاش منو از خود بیخود میکرد . صدای شالاپ و شلوپ آنال سکس فضای اتاق رو پر کرده بود که آرزو با صدایی که کیر هر مردی رو بلافاصله سرپا می کرد گفت سیا چه کیر داغی داری ، اووووخ سوختم . اینو که گفت من احساس کردم دیگه دارم به لحظه نهایی و ارضای به یاد موندنیم میرسم . دوباره خوابیدم روش و دستامو‌از پهلو هاش فرستادم سمت سینه ها و هردوتاشون رو گرفتم و در همون لحظه جهش آب از سر کیرم باعث شد تمام بدنم گر بگیره و همه ی آب موجود توی کمرم رو داخل کون گرم و قشنگ آرزو خالی کردم و با بیحالی هرچه تمام تر دراز کشیدم روی بدن لخت و سکسی آرزو و قربون صدقه ی هیکلش میرفتم. آرزو هم چند لحظه بعد در حالی که داشت کسشو میمالید ، یه مکث ناگهانی همراه با سکوت یهویی کرد و یه واااای بلند گفت که نشون دهنده ی ارضای شدنش بود . چند لحظه توی همون حالت موندیم و بعدش پاشدم لباسامو پوشیدم و رفتم سمت دستشویی. وقتی اومدم بیرون دیدم درب اتاق خواب بسته ست .‌ بعد از چند لحظه که من توی آشپزخونه بودم آرزو از اتاق اومد بیرون و بدون مکث رفت دستشویی و بعدشم دوباره با همون حالت و عجله برگشت سمت اتاق خواب ولی درب رو باز گذاشت . دو سه دقیقه یه پیام واسم اومد که دیدم آرزو بود . نوشته بود نمیخوام گله کنم و بگم چرا اینجوری شد چون خودمم لذت بردم ولی ازت خواهش میکنم این اتفاق رو برای همیشه از ذهنت خارج کنی یه جوری که انگار اصلا اتفاق نیفتاده . منم جواب دادم حتما همینطور میشه . ممنونم بابت این اتفاق و به جرات میگم بهترین اتفاق زندگیم از این نوع ، همین اتفاق بود . بعدشم آرزو خوابید و منم توی هال جلوی تی وی دراز کشیدم و به لحظات باورنکردنی که بینمون گذشت فکر میکردم و همونجا هم خوابم گرفت . دوستان عذرخواهی میکنم بابت طولانی شدن این خاطره .من این اتفاق رو با تموم وجودم تجربه کردم ولی در مقابل افرادی که غیرواقعی میدونن این داستان رو هیچ اصراری ندارم که بگم این داستان واقعی بود و هر کسی که فکر می‌کنه ساخته و پرداخته ی ذهن جقی ، بیمار ، عقب مانده ی نویسنده بود ، نظرش کاملا واسه من محترمه و همچنین سر سوزنی هم از دوستانی که فحش میدن ناراحت نمیشم چون فحش دادن هم یجور نظر دادنه و نظرهای همه واسم محترم و‌ با ارزشه موفق باشید نوشته: سیاوش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ه درست حدس زده بودم . آرزو خودشم داشت حال میکرد وگرنه هیچ دلیلی نداشت بذاره من کونشو‌ از روی شورت ماساژ بدم‌ . لپ کونش مثل ژله زیر دستم می‌لرزید .‌ دستمو بردم لای رونش و خیسی شورتش یذره اضطراب باقیمونده وجودم رو‌ توی خودش حل کرد . دستم که از روی شورت به کوسش خورد یه لرزه ی خفیف کرد و شهوتش رو نشون داد . دستمو بیرون کشیدم و پاشدم شلوارم رو درآوردم و رفتم کنارش دراز کشیدم و رفتم زیر پتوش . دستمو کردم زیر تیشرتش و یکم کمرش رو مالوندم و زیر بغلش رو گرفتم رفتم سمت سینه هاش . چون دمر خوابیده بود سینه هاش به تخت چسبیده بودن ولی من به هر ترتیبی بود دستمو از زیر سوتین رسوندم به یکی از سینه هاش . سینه هاش‌ زیاد بزرگ نبودن ولی اونقدر هم کوچیک نبودن که نشه توی دست گرفتشون و باهاش بازی کرد . دستمو بیرون کشیدم و گیره سوتینش رو که پشت کمرش بود باز کردم و سوتین رو به زور کشیدم بیرون . آرزو هم ترجیح میداد همونجوری بی حرکت بمونه و احتمالا نمی‌خواست باهام چشم تو چشم بشه . اومدم پایین تر و‌ کش دامنش رو گرفتم و دامن رو هم از زیرش کشیدم بیرون . شورت خودمم کندم انداختم کنار . همون حالتی که آرزو دراز کشیده بود منم دراز کشیدم پای چپم رو چسبوندم به پای چپش که صاف بود و پای راستمو از زانو خم کردم و گذاشتم روی پای راستش . کیرمم از روی شورتش چسبیده بود به خط وسط کونش . تیشرتش رو زدم بالا و سینه شو گرفتم و شروع کردم با نوک سینه اش که سفت و برجسته شده بود بازی کردم . صورتمو گذاشتم پشت گردنش و لاله ی گوشش رو با لبام می‌گرفتم و می‌خوردم .‌ صدای نفس های تندش بلندتر شده بود .‌ یکم خودمو کشیدم کنار و‌ دستمو‌ از بالا کردم توی شرتش و انگشتمو گذاشتم لای دو لپ کونش و به سمت کوسش حرکت دادم .‌وقتی به سوراخ کونش رسیدم یه مکث چند ثانیه ای کردمو و یکم فشارش دادم‌‌ و به حرکت انگشتم ادامه دادم به کسش که رسیدم خیس خیس بود و داغ . لبه های کوسش رو بین انگشتام گذاشتم و شروع کردم به چپ و راست کردن انگشتام . نفسهای آرزو به آه تبدیل شده بود .‌ زیاد ادامه ندادم که ارضا نشه . لبه های شورتش رو گرفتم و کشیدم پایین و درش آوردم . سریع از توی کشوی میز کوچیک کنار تخت وازلین رو بیرون آوردم و انگشت اشاره مو کردم توی وازلین و یه مقدار برداشتم و‌مالیدم به سوراخ کونش .خوب سوراخشو چرب کردم و خیلی آروم انگشت اشارمو فشار دادم داخل . تنگ بود ولی انگشت اشاره ام یک بند رفت داخل . همون جوری چند لحظه نگه داشتم و بعد عقب جلوش کردم و بیرون کشیدمش . اینبار سعی کردم دوتا انگشتمو بفرستم داخل که تا میخواست انگشتام وارد کونش بشن خودشو جمع میکرد و معلوم بود دردش می‌گرفت . پاشدم رفتم یه اسپری لیدوکائین داشتم واسه دندون درد گرفته بودم رو آوردم چندتا اسپری زدم روی سوراخش . دیگه به سوراخش دست نزدم تا لیدوکائین اثر کنه . توی این فاصله خیسی کوسش رو با دستمال کاغذی پاک کردم و پتو رو کنار انداختم و نشستم بین پاهاش و صورتمو بردم سمت کوسش . زبونمو درآوردم با نوک زبونم می‌کشیدم لای کوسش . از اون چیزی که فکر میکردم بهتر بود و با زبونم و لبام کوسش لیس زدم و خوردم . آرزو از شدت شهوت به خودش می‌پیچید . پاشدم و دوباره کنارش دراز کشیدم . دوباره وازلین زدم روی سوراخ کونش و انگشت اشاره مو فرو کردم داخل و درآوردم . اینبار با دو انگشت امتحان کردم . با اینکه تنگ بود ولی دوتا از انگشتامو کردم توش . چند بار عقب جلو کردم و در آوردم . دستمو انداختم اون طرف زانوی پایی که خم شده بود و کشیدمش به سمت این یکی پاش و هر دوتا پاشو صاف کردم . دستمو فرستادم زیر شکمش و به طرف بالا کشیدم و یه بالش فرستادم زیر شکمش . پاهاشو یکم از هم باز کردم . حالا سوراخ کونش جلوی روم داشت خودنمایی میکرد . کیرمو با وازلین چرب کردم و سر کیرم رو گذاشتم دم سوراخش . یکم فشار دادم که خودشو جمع کرد . دوباره امتحان کردم . بعد از چندین بار امتحان سر کیرم رفت داخل کونش . همون جوری نگهش داشتم البته یه فشار کمی هم میدادم که درنیاد . بعد از چند لحظه آروم آروم فشار دادم و کیرم رو ذره ذره فرستادم داخل . به خودم اومدم دیدم کیرم تا ته توی کون آرزو رفته . باورم نمیشد این من باشم و اینم آرزو . همون جوری که کیرم توی کون تنگ آرزو بود خوابیدم روش و چند ثانیه مکث کردم . آرزو یکم خودشو تکون داد که فهمیدم داره اذیت میشه . خوابیدن روی آرزو رو توی اون حالت تموم کردم و شروع کردم به حرکات رفت و برگشت کیرم توی کونش . اوایل خیلی آروم جلو عقب میکردم ولی یکم که گذشت دیدم ناخودآگاه سرعت تلمبه زدنم رفته بالا . صدای آه و ناله های خفیف آرزو هر لحظه حشری ترم میکرد . آرزو دستشو از زیر با هر زحمتی که بود به کوسش رسوند و همزمان با تلمبه زدن من توی کونش ، داشت کوسشو میمالید . از رفتار آرزو و همچنین خیل

کردم به ماساژ دادن . آرزو با همون بی حالی مصنوعی یه نگاه متعجب بهم کرد و گفتم دکتر دیشب گفت حتما تا ۲۴ ساعت مراقبش باشید و‌ چند وقت یکبار هم ماساژش بدید . گفت دستت درد نکنه ولی لازم نیست .‌عاطی دیشب تا صبح نداشت که ماساژ خونم کم بشه .‌ گفتم یعنی اذیت میشی اگه ماساژت بدم ؟ گفته نه … نمیخوام تو اذیت بشی . گفتم این چه حرفیه آخه . من امروز نرفتم سرکار که مراقب تو باشم . گفت ببخشید تو رو خدا کلی تو رو هم به دردسر انداختم . گفتم حرفشم نزن . الانم چشماتو ببند و راحت استراحت کن .‌منم خیلی آروم ماساژت میدم . یه ممنون با صدای ضعیف گفت و چشماشو بست .دستش توی دستم بود و یه استرس خاصی توی وجودم بود که باعث شده بود دستام خیلی خفیف بلرزه . دستش رو تا وسطای بازو ماساژ دادم و همون مسیر رو دوباره تا انگشتای دستش برگشتم .‌یک بار هم دیگه اینکارو کردم . میخواستم اون یکی دستش رو بگیرم ولی واسه این کار باید میرفتم اون سمتش .‌ همین کار رو هم کردم و اینبار اون یکی دستش رو هم ماساژ دادم .‌ چشمای آرزو بسته بود ولی مشخص بود که خواب نیست .‌ میخواستم یهویی دستمو‌بذارم روی سینه هاش ولی با خودم گفتم اینجوری شوکه میشه و قطعا نمی‌ذاره ادامه بدم و آبروم هم میره . پشیمون شدم و یه فکر دیگه به ذهنم رسید .‌ رفتم نشستم لبه پایین تخت و دستمو فرستادم زیر پتو‌ و یکی از پاهاشو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن .‌ منتظر عکس العمل آرزو بودم ولی هیچ عکس‌العملی ندیدم . پاش خیلی لطیف و نرم بود .‌انگشتای دستمو میذاشتم لای انگشتای پاش و آروم آروم می‌کشیدم بیرون . یکم رفتم بالاتر و مچ‌ پاشو گرفتم و خیلی آروم فشار میدادم . کم کم به خودم جرات دادم که بالاتر برم و پیش خودم گفتم نهایتش اگه شاکی شد و گفت چکار می‌کنی میگم دکترت گفته باید تمام بدنت رو ماساژ بدیم که گردش خونت آسونتر بشه . با این بهانه جراتم بیشتر شد و از مچ پاش به سمت ساق پاش رفتم و با فشارهای ریز وانمود میکردم که دارم ماساژ میدم . پاهاش انگار اصلا مو نداشت و خیلی صاف و صیقلی بود . ضربان قلبم داشت بالا می‌رفت و کیرم هر لحظه سفت و سفت تر میشد . دستمو بالاتر فرستادم و به زانوش رسیدم . زانوی پاشو کامل با دستم پوشوندم . خیلی حال عجیبی داشتم که ناگهان صدای زنگ گوشیم حواسم رو پرت کرد و فازمو پروند . دستم از زیر پتو بیرون کشیدم و پاشدم رفتم توی هال که گوشیمو جواب بدم . گوشی رو از روی اوپن برداشتم که دیدم وای از شرکت دارن زنگ میزنن‌ و من یادم رفته بود باهاشون تماس بگیرم و بگم امروز نمیام . گوشی رو جواب دادم که یکی از خانم های قسمت اداری شرکت بود و پرسید چرا نیومدید . گفتم ببخشید من همسرم از دیشب حالش بد شد که بردمش بیمارستان و هنوزم اونجا هستم و امروز نمیتونم بیام . یکم از حال همسرم پرسید و آخر سر گفت با مدیریت هماهنگ میکنم و در صورت تایید براتون مرخصی میزنیم امروز رو . منم تشکر کردم و قطع کردم .‌گوشی رو سایلنت کردم و‌ با خودم آوردمش توی اتاق خواب و گذاشتم روی میز کوچیکی که کنار تخت بود .‌ آرزو توی این فرصت که من رفتم و اومدم تغییر پوزیشن داده بود و دمر خوابیده بود و یکی از پاهاش صاف بود و پای دیگه رو جمع کرده بود توی شکم . دوباره نشستم پایین پاهاش و دستمو فرستادم زیر پتو و‌‌ مچ‌ اون پایی که صاف بود رو گرفتم و شروع کردم به ماساژ دادن. هرچی که بالاتر میرفتم برخلاف روی پاش ، نرمی بیشتری احساس میکردم تا به پشت زانوش رسیدم . بالاتر رفتن ریسک بود و ممکن بود با عکس العمل آرزو روبرو بشم ولی با تکیه به همون بهانه ی قبل خیلی آروم از پشت زانوش به سمت پشت رونش بالا رفتم . دل تو دلم نبود .‌پاهاش خیلی توپر و گوشتی بود .‌حالا دیگه قشنگ نرمی پشت رونش رو زیر دستام احساس میکردم .‌ واسه اینکه طبیعی تر جلوه کنه ماساژم دوباره به سمت پایین حرکت کردم به مچ پاش رسیدم . یکم خودمو جابجا کردم که راحت تر باشم و دوباره به سمت رونش رفتم . نرمی رون های آرزو داشت دیوونم میکرد .‌ دستمو به طرف داخل رونش بردم ولی میترسیدم برم بالاتر . دوباره دستمو گذاشتم پشت رونش و خیلی نامحسوس بالاتر رفتم و‌ لبه های شرتش رو با دستم حس کردم . یه لحظه به خودم گفتم نکنه آرزو هم خوشش میاد که دارم بالاتر میرم ؟ اگه بدش میومد حتما تا حالا مانع میشد . جواب این سوال رو میشه راحت فهمید . با خودم گفتم دستمو میذارم روی شرتش و لپ کونش رو میگیرم . اگه مانع شد که هیچی و کار تمومه ولی اگه عکس العملی نکرد دیگه معلومه خودشم میخاره و خیلی واضح وارد فاز جدید میشم . همینجور که داشتم پشت رونش رو میمالوندم دستمو بردم بالاتر و گذاشتم روی لپ کونش و روی شرتش . قلبم داشت با سرعت هرچه تمام تر میزد . چند ثانیه مکث کردم و‌ هر ثانیه ای که می‌گذشت و حرکتی از آرزو نمی‌دیدم ، شور شعف و شهوت وجودمو می‌گرفت . آر

تموم شده آرزو هنوز دراز کشیده روی تخت مثلا بیحاله . تا رسیدم عاطی گفت یه لحظه پیش آرزو باش تا من بیام . گفتم کجا میری گفت میخوام برم پیش دکتر ببینم چی شده . دستشو گرفتم و گفتم نمی‌خواد بری ، من تا حالا پیش دکتر بودم . گفت تو که داری از بیرون میایی و بوی سیگار میدی چطور پیش دکتر بودی . گفتم قبل از اینکه برم یه سیگار بکشم با دکتر حرف زدم . دکترش گفت خطر رفع شده و الان بهتره ولی باید تا 24 ساعت مراقبش باشیم . یجوری میگفتم که آرزو هم میشنید . عاطی گفت چه خطری ؟ گفتم حالا بیا بریم توی ماشین بهت میگم . عاطی که فکر میکرد من دارم چیزی رو ازش پنهون میکنم بدتر پیله شد که دکتر رو ببینه . هزار تا قسم و آیه گفتم که باور کنه چیزی رو ازش پنهون نمیکنم . دو طرف آرزو رو گرفتیم و آروم آروم رفتیم و سوار ماشین شدیم . عاطی گفت خب حالا بگو دکتر چی گفت . گفتم دکتر به من اینجوری گفت که احتمالا به علت یه فشار روحی و یا استرس زیاد واسه چند لحظه خون رسانی بدنش به کندی صورت گرفته و ضربان قلبش اومده پایین و همین باعث شده اینجوری شه و تا ۲۴ ساعت آینده باید مراقبش باشید که این اتفاق دوباره رخ نده و بعد از ۲۴ ساعت دیگه مشکل رو حل شده بدونید . عاطی گفت باید چکار کنیم توی این ۲۴ ساعت ؟ نگفت چی بهش بدین بخوره یا نسخه ای چیزی ننوشت واسش ؟ گفتم نه نسخه نداد ولی گفت حتما توی این ۲۴ ساعت مدام ماساژش بدید چون ماساژ کمک می‌کنه خونرسانی راحت تر انجام بشه و یه جورایی رگ های بدن رو بیشتر باز می‌کنه . آرزو روی صندلی عقب دراز کشیده بود و یه جوری خودشو به بی حالی زده بود که هر کی میدید میگفت لحظات آخرش رو داره سپری می‌کنه . خداییش نقشه ای که بازی کرده بود جواب هم داده بود و عاطی به غلط کردن افتاده بود که چرا اینقدر بهش گیر داده . سر راه چند تا کمپوت آناناس و آب میوه واسه آرزو گرفتیم و رفتیم خونه . آرزو بردیم روی تخت خودمون درازش کردیم و من رفتم توی هال لباس عوض کنم که عاطی اومد گفت سیا من فردا صبح نمیتونم نرم مهد . یکی دیگه از مربی هامون مرخصی گرفته و منم اگه نرم دیگه عذرم رو میخوان . تو میتونی فردا تلفنی مرخصی بگیری و صبح تا ظهر که من نیستم مراقب باشی یوقت حال آرزو دوباره بد نشه ؟ با کمی مکث و اکراه گفتم باشه من فردا صبح پیشش میمونم .‌عاطی خنده اومد رو لباش و یه لب به نشانه تشکر ازم گرفت . گفتم عاطی برو یکم کمپوت بده بهش بخوره تا من شام رو گرم کنم . عاطی دست به کار‌ شد تا یه سوپ ماهیچه واسه آرزو درست کنه و خودمون شام خوردیم و عاطی بیچاره پنج دقیقه ای یکبار می‌رفت آرزو رو کلی ماساژ میداد و میومد . ساعت ۲ شب شده بود که عاطی گفت سیا جان تو بخواب . من امشب بالاسرش میمونم و تا صبح‌ چند بار ماساژش میدم . گفتم باشه ولی اینجوری خسته میشی و فردا صبح هم که می‌خوایی بری مهد . گفت چیکار کنم دیگه مجبورم .صبح طبق معمول با صدای زنگ گوشیم بیدار شدم و رفتم ببینم عاطی خواب نباشه که دیدم مشغول ماساژ دادن آرزو هستش .خنده ام گرفته بود . معلوم بود نه خودش خوابیده نه با ماساژهاش گذاشته آرزو یکم بخوابه .‌صداش کردم که اومد تو هال و گفتم من برم نون داغ بگیرم یه صبحانه به آرزو بدیم بیچاره دیشبم فقط سوپ خورده . تو هم آماده شو صبحانه بخور و‌برو خیالتم بابت آرزو راحت باشه .نون خریدم و اومدم و عاطی بعد از خوردن صبحانه کلی سفارش کرد و گفت آرزو بیداره لطفا واسش صبحانه ببر تا بخوره بعد بخوابه .به محض اینکه عاطی رفت صبحانه آرزو رو گذاشتم توی یه سینی و بردم گذاشتم کنار تخت و دیدم آرزو چشماش بسته است . صداش کردم که سریع چشماشو باز کرد و معلوم بود خواب نیست .‌گفتم پاشو بشین دختر و این صبحونه رو بخور یکم جون بگیری . خودشو به بی حالی زده بود و مثلا داشت تلاش زیادی میکرد که بلند شه .‌گفتم چرا میخوایی پاشی ، خب همینجور روی تخت صبحانه بخور . با صدایی که از ته چاه انگار درمیود گفت میخوام برم دستشویی.‌ کمکش کردم که پاشه و تا در دستشویی همراهیش کردم و اونم خداییش خوب فیلم بازی میکرد و تلو تلو میخورد .‌ یه تیشرت راحت تنش بود ولی برخلاف همیشه که شلوار و شلوارک میپوشید اینبار یه دامن پاش بود و حدس زدم دیشب عاطی واسه اینکه راحت تر پاهاشو ماساژ بده براش دامن پوشیده . از دستشویی که در اومد بهش گفتم حتما صبحانه رو بخور و کمکش کردم تا رفت و روی تخت دراز کشید .‌‌خودمم رفتم بیرون تا یه چایی بخورم . حالا دیگه همه چی محیا بود تا یه حال اساسی بکنم . قبل از خوردن چایی یه قرص تاخیری که معمولا داشتم توی خونه رو انداختم بالا و چایی رو سرش زدم . ده پونزده دقیقه بعد رفتم داخل اتاق که دیدم آرزو هم صبحانه رو زده و داره چایی میخوره . وسایل صبحانه رو جمع کردم و‌ برگشتم داخل اتاق و نشستم لبه ی تخت و بدون مقدمه دست آرزو رو گرفتم و مثلا شروع

یدار شدم و همچنان بوی عطر آرزو توی دماغم مونده بود چند دقیقه ای همون‌طور دراز کش موندم . تصور اینکه دیشب آرزو همین جایی که من خوابیدم ، خوابیده بوده به همراه بوی عطر آرزو حس عجیبی در من ایجاد کرده بود و ناخودآگاه حس لذت عجیبی در من بوجود اومده بود . توی همین حس و حال بودم که درب اتاق خواب باز شد و آرزو اومد داخل و دید که من بیدارم و گفت ببخشید اومدم شارژم رو از توی کیفم بردارم گفتم خواهش میکنم منم دیگه بیدار شده بودم میخواستم بیام توی هال . عاطی که صدای منو شنید گفت سیا پاشو ما رو ببر بیرون یکم خرید کنیم . میخوام وسایل شیرینی پزی بگیرم و شیرینی درست کنیم . گفتم باشه ولی قبلش من یه دوش ده دقیقه ای بگیرم و بعد بریم . رفتم حموم و داشتم سرم رو شامپو میزدم که یهو عاطی اومد داخل رختکن و چندتا ضربه به در حموم زد و سراسیمه گفت سیا آرزو حالش بده بدو بیا ببریمش دکتر . سریع سرم رو شستم و حوله رو پیچیدم دور خودم و از حموم زدم بیرون که دیدم آرزو افتاده رو زمین و عاطی با چشم گریون بالا سرشه و داره خواهش و التماس می‌کنه و میگه آجی پاشو . گفتم چی شده آخه . عاطی گفت یهویی آرزو از حال رفته . من سریع لباس پوشیدم و اومدم بالاسرش نبضش رو گرفتم که داشت خیلی عادی میزد . به عاطی گفتم بجای گریه و زاری سریع لباس بپوش و مانتوی آرزو رو هم بیار تا تنش کنیم و ببریمش بیمارستان . عاطی لباس پوشید و مانتوی آرزو رو هم آورد . من رفتم بالای سر آرزو و شونه هاشو به سمت بالا کشیدم که حالت نشسته بشه تا عاطی بتونه مانتوشو تنش کنه . یکم از زمین جداش کردم و‌ دستامو‌انداختم زیر بغلهاشو کشیدمش بالا و عاطی هم به سختی مانتو تنش کرد و یه شال انداخت رو سرش و بلندش کردیم و من یه سمتش وایسادم و عاطی اون سمتش . یه دستشو من انداختم رو شونه خودم و اون دستشو عاطی انداخت روی شونه خودش و رسوندیمش توی ماشین و رفتیم بیمارستان . سریع یه تخت چرخ دار آوردم کنار ماشین و انداختیمش روی تخت و بردیمش داخل . پرستارا اومدن و چند تا سوال جواب پرسیدن و براش اکسیژن وصل کردن و فشارش رو گرفتن و ضربان قلبش رو هم گرفتن و دکتر اومد بالا سرش و معاینه اش کرد و به عاطی گفت چیزی نیست اینقدر ناراحت نباش و حال عمومیش الان خوبه و بذارید یکی دو ساعت بگذره که چند تا آزمایش ازش بگیریم که ببینیم علت چی بوده . از دکتر تشکر کردم و عاطی رو کشیدم کنارو گفتم قضیه چیه و چرا اینجوری شد که عاطی باز زد زیر گریه و گفت تقصیر منه .‌ از وقتی که اومده اینقدر بهش غر زدم سر قضیه اون پسره که حالش اینجوری شد .‌منم گفتم چه ربطی داره آخه مگه به هرکی غر بزنن غش می‌کنه ؟ پرستار صدامون زد و یه نسخه داد واسه خریدن سرم . رفتم براش یه سرم گرفتم و آوردم براش وصل کردن و دکتر چند بار دیگه رفت بالا سرش و معاینه اش کرد . آرزو دیگه چشماشو باز کرده بود و عاطی هم بالا سرش بود و داشت قربون صدقه اش می‌رفت . یکی از پرستارا اومد سمت من و شما چه نسبتی با مریض دارید منم گفتم برادرشم گفت دکتر داخل اون اتاق هستش و با شما کار داره . منم تندی رفتم سمت اتاق و در زدم و رفتم داخل و گفتم دکتر جان مشکلی پیش اومده واسه خواهرم . دکتر گفت اصلا جای نگرانی نیست و ایشون از من و شما سالم تر هستن . گفتم پس چرا غش کرده . دکتر گفت راستش من فکر میکنم اصلا غشی در کار نبوده و خواهرتون یه جورایی فیلم براتون بازی کرده . خندیدم و گفتم آخه چه دلیلی داره همچین کاری بکنه . گفت اونو دیگه من نمیدونم ولی اینکه اصلا غش نکرده رو با قاطعیت بهتون میگم .‌الانم هر وقت سرم تموم شد میتونید ببریدش . تشکر کردم و اومدم بیرون و با خودم گفتم حتما عاطی اینقدر بهش غر زده که مجبور شده اینجوری فیلم بازی کنه تا دیگه بیخیالش بشه . قبل از اینکه برم سمت عاطی و آرزو رفتم سمت ماشینم که بیرون بیمارستان پارک بود و یه سیگار از تو ماشین برداشتم و روشن کردم . نشستم و تمام صحنه ای که از اول این ماجرا پیش اومد رو توی ذهنم مرور کردم و تصور اینکه توی اون حال و روز بدی که من و عاطی داشتیم ، آرزو هیچیش نبوده و داشته فیلم بازی می‌کرده یکم عصبیم کرد . یاد اون لحظات افتادم که این همه آرزو رو لمس کردم و ولی چون استرس داشتم و نگرانش بودم اصلا نفهمیده بودم که دارم لمسش میکنم .‌ اونجا که زیربغل هاشو گرفتم و کشیدمش بالا و افتاد تو بغلم اومد توی ذهنم و با خودم گفتم اگه میدونستم داره فیلم بازی می‌کنه ، منم یه حال اساسی باهاش میکردم . یهو یه فکری مثل برق از ذهنم رد شد . با خودم گفتم درسته که من فهمیدم فیلم بازی کرده ولی اصلا به روش نمیارم و میذارم به این فیلمش ادامه بده و تازه شرایط رو واسش مهیاتر میکنم و یه جورایی مجبورش میکنم بیشتر توی این نقشش فرو بره و اینجوری منم به یه نوایی میرسم . برگشتم پیش عاطی و آرزو که دیدم تازه سرمش

سکس خاص و بیادماندنی با خواهرزن #ماساژ #خواهرزن با سلام خدمت همه یه دوستان همین اول کار بگم که این خاطره یه مقدار طولانی و مفصل روایت میشه و دوستانی که حوصله ندارن نخونن داستان رو که آخرش شاکی نشن از طولانی بودن این داستان من سیاوش هستم . ۳۲ سالمه و الان همراه همسرم عاطفه تهران زندگی میکنیم . هم من و هم همسرم توی یکی از شهرستان های غرب کشور بدنیا اومدیم و بزرگ شدیم و همونجا هم ازدواج کردیم (۴ سال پیش) منتها دو سال بعد از ازدواجمون یه موقعیت شغلی مناسب واسه من پیدا شد که تهران بود و ما مجبور شدیم بیاییم و ساکن تهران شیم . عاطفه هم به محض اینکه اومدیم اینجا توی یکی از مهد های نزدیک به خونمون به عنوان مربی مهد مشغول شد .‌ صبح ها با هم از خونه می‌زدیم بیرون و عاطفه تقریبا ساعت ۲ و من ساعت حدودا ۴ میرسیدیم خونه . البته عاطفه بعضی اوقات شیفت غروب بهش میخورد و ۱۲ ظهر می‌رفت تا ۶ عصر . البته عاطفه چندماهی بیشتر نتونست بره سرکار چون داستان کرونا پیش اومد و مدارس و مهد ها تعطیل شد .عاطفه یه خواهر کوچکتر از خودش به اسم آرزو داره که یه دختر معمولی و تا حدودی شیطون هستش که تیپ و هیکل دخترونه معمولی هم داره و از هیکلش یه مقدار سینه هاش به نظر درشت از اونی که باید باشه هستن ولی خیلی هم ملموس نیست این تفاوت و اگه چندین بار با لباس های خونگی ببینیش میتونی متوجه این موضوع بشی .‌ خانواده همسرم میشه گفت آدمهای مقیدی هستن و‌ عاطفه دختر سربه زیر خانواده هستش در صورتی که آرزو دختر شیطونه میشه . دو سه ماه از اومدن ما به تهران گذشته بود که یه شب داشتیم با عاطفه فیلم میدیدیم که گوشی عاطفه زنگ خورد و مادرش بود و کلی باهم حرف زدن .‌ عاطفه همون اوایل مکالمه رفت توی اتاق خوابمون و درب رو بست و معلوم بود یه مشکلی توی خانواده شون پیدا شده که نمی‌خواد من متوجه بشم . وقتی مکالمه تموم شد اومد نشست و پرسیدم چی گفت مادر که گفت چیز خاصی نیست .‌ منم اصرار نکردم و مشغول ادامه فیلم شدیم ولی قشنگ معلوم بود عاطی بهم ریخته بود و فکرش درگیر موضوعی بود که من ازش بیخبر بودم . یهو گفت سیا میشه یه لحظه فیلم رو بیخیال شی تا یکم صحبت کنیم ؟ گفتم بعععله چرا نشه ، خب بفرما ببینم چی شده . گفت راستش انگار آرزو با یه پسره دوست شده و بابام دیروز توی خیابون اونا رو باهم میبینه تا از ماشین پیدا میشه که بره سمتشون ، آرزو بابام رو میبینه و به پسره میگه و پسره هم در میره و بابام آرزو رو با کتک و فحش میاره خونه و خلاصه اوضاع خانواده بهم ریخته است . الانم میخوام اگه اجازه بدی به مامانم بگم واسه آرزو یه بلیط اتوبوس بگیره فردا و راهیش کنه سمت ما و ما هم بریم ترمینال و از اونجا بیاریمش خونه و چند روز پیش ما بمونه تا هم بابام آرومتر شه هم من ببینم این دختره چه مرگشه و این کارا چیه انجام میده . گفتم این که اجازه گرفتن نمی‌خواست عاطی . آرزو مثل خواهر من میمونه و خوشحال میشم بیاد اینجا .فردا غروب من و عاطی رفتیم ترمینال و آرزو رو که ده دقیقه ای میشد رسیده بود سوار کردیم و رفتیم سمت خونه . فقط قبل از اومدن آرزو ، عاطفه از من خواست که جلوی آرزو جوری وانمود کنم که از اتفاقی که افتاده بیخبرم . منم گفتم باشه . توی راه که داشتیم میومدیم غذا هم گرفتیم و رفتیم خونه و غذا خوردیم و یکم صحبت و بگو بخند و بعدشم من گفتم پاشید برید اتاق خوابمون همونجا صحبت کنید و همونجا هم بخوابید چون من خوابم میاد دیگه . آرزو گفت یعنی تو توی هال میخوابی ؟ گفتم آره دیگه . گفت نه اینجوری که نمیشه . تو عاطی طبق معمول توی اتاق خوابتون بخوابید منم توی هال می‌خوابم . اینجوری منم راحت ترم و مزاحم شما هم نمیشم . عاطی با خنده گفت خوبه حالا فاز احترام به حقوق اطرافیان برداشتی . برو توی اتاق خواب تا منم مسواک بزنم بیام که کلی باهات حرف دارم . من دیگه خوابیدم و فردا طبق معمول رفتیم سر کار و من طبق تایم همیشه برگشتم خونه . کلید داشتم ولی زنگ زدم که نکنه لباس آرزو نامناسب باشه و من یهویی وارد نشم . درب باز شد ومن رفتم داخل . آرزو یه شلوار راحتی پاش بود که مدل راسته و خیلی معمولی بود و یه تیشرت دخترونه لیمویی رنگ . من رفتم لباسامو عوض کردم و رفتم دست و صورتمو شستم و برگشتم دیدم سفره ناهار چیده شده و عاطی و آرزو منتظر من هستن . عاطی عادت داشت صبر میکرد تا من برسم بعد باهم ناهار می‌خوردیم و من همیشه میگفتم تو منتظر من نمون چون من ساعت ۴ میرسم ولی اینبار هم همون جوری منتظرم مونده بود و آرزو هم غذا نخورده بود تا همه دور هم بخوریم . ناهار رو زدیم و یه چایی پشتش زدیم و من رفتم اتاق خوابمون تا یکی دو ساعت بخوابم . پنجره رو باز کردم و یه سیگار روشن کردم و کشیدم و افتادم روی تخت که بخوابم . سرمو که روی بالش گذاشتم بوی عطر آرزو به مشامم رسید ولی چون خسته بودم زود خوابم گرفت . ساعت طرفای ۸ بود که ب