en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 195 subscribers, ranking 1 265 in the Books category and 13 400 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 195 subscribers.

According to the latest data from 28 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -579 over the last 30 days and by -14 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.56%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.97% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 913 views. Within the first day, a publication typically gains 1 000 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 29 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 195
Subscribers
-1424 hours
-1277 days
-57930 days
Posts Archive
دستمو گذاشتم رویه شکمش و کیرمو لایه کونش میکشیدم وقتی شکمش رو لمس میکردم دستمو رسوندم به انتهای لباسش و یه خورده کشیدم بالاتر و دستمو کردم زیر لباسش و گذاشتم رویه شکمش. مامانمم خیلی آروم لایه کونش رو باز و بسته میکرد منم کم کم دستمو از زیر لباسش داشتم می بردم بالاتر تا برسونمش به ممه هاش نمیدونم چقدر طول کشید بلخره تونستم دستمو برسونم به سوتینش از زیر سوتین دستمو داشتم می بردم توش تا ممه هاش رو بگیرم تویه مشتم. مامانمم هی کونش رو رویه کیرم فشار میداد ممه چپش رو کامل تویه دستم گرفته بودم و یه بند داشتم کیرم رو لایه کونش فشار میدادم دلم میخواست برش گردونم و یه دل سیر ممه هاش رو بخورم گازشون بگیرم بی افتم به جون ممه هاش و یه دل سیر ممه هاشو بخورم دیدم مامانم دستش رو از رو دستم رد کرد و گذاشت رویه پهلوش و داشت کمر شلوارشو میکشید پایین دستمو گذاشتم رویه دستش و کمکش کردم تا شلوارشو بکشه پایین کونشو یه خورده بلند کرد و شلوار و شورتشو تا زیر رونش کشیدم پایین . فشارش دادم سمت خودم و کونش رو چسبوندم به کیرم. دستمو گذاشتم رویه شکمش و اینبار دستمو میبردم سمت کوسش . مامانم لایه کونش رو باز کرد و کیرم درسته رفت لایه کونش خیلی گرم بود دستمو برای اولین بار گذاشته بودم رویه کوس مامانم یه خورده مو داشت . داشتم کوسش رو لمس میکردم و سرمو تویه موهاش کرده بودم داغی نفسم رو پشت گردنش میزدم مامانم پایه چپش رو بلند کرد منم دستمو بردم پایینتر کوسش رو تویه مشتم گرفتم یه خورده فشارش دادم و اروم انگشتمو فشار دادم لایه کوسش خیسه خیس شده بود انگشتم خیلی سریع رفت لایه کوسش. داغی کوسش بیشتر منو تحریک میکرد دوست داشتم برم پایین سرمو بزارم لایه پاهاش کوسشو بچسبونم به دهنم زبونمو بکنم تویه کوسش . دوست داشتم داغی کوسش رو با لبام و دهنم حسش کنم یه دل سیر کوسش رو لیس بزنم بمکمش داشتم انگشتمو بیشتر فشار میدادم نوک انگشتم رو کم کم فرستادم تویه کوسش. آروم آروم با انگشتم کوسش رو میمالیدم هی انگشتمو میکردم تویه کوسش هی در میاوردم مامانم هم کمرش رو تکون میداد دستشو گذاشت رویه دستم منم انگشتمو کامل کردم تویه کوسش خیلی لیز و گرم بود. دستمو از کوسش در اوردم یه خورده خودمو از کون مامانم جدا کردم تا کیرم از لایه کونش در بیاد یه خورده رفتم پایینتر با دستم کیرمو گرفتم و سرش رو داشتم میمالیدم به لایه کون مامانم که دیدم پاهاش رو جمع کرد تویه شکمش کیرمو داشتم میکشیدم لایه پاش یه خورده فشار دادم دیگه کیرم به کوسش رسیده با دستم کیرمو رویه کوسش میکشیدم و فشار میدادم مامانم پاهاش رو دراز کرد نتونستم بکنم تویه کوسش کیرمو گذاشتم لای پایه مامانم و دستمو از جلو بردم و کوسش رو گرفتم و سریع انگشتمو رسوندم به کوسش داشتم انگشتمو تویه کوسش میکردم انگشتمو از کوسش در اوردم و اوردم بالاتر و کوسش رو میمالیدم از پشت کیرمو آروم آروم جلو عقب میکردم دیدم مامانم کونشو هی میده عقبتر لایه پاش کلا خیس شده بود و کیرم خیلی راحت جلو عقب می شد مامانم دستشو گذاشت رویه دستم که رویه کوسش بود و دستمو رویه کوسش فشار میداد چشامو بسته بودم و با مامانم همراهی میکردم مامانم داشت کونش رو میداد بالاتر تا کیرم برسه به کوسش. کوس مامانم تویه مشتم بود مامانم دستشو از زیر دستم رد کرد منم دستمو از کوسش برداشتم دیدم مامانم دستش رو گذاشت رویه کوسش وقتی کیرمو فشار میدادم لایه پاش سر کیرم به انگشتاش خورد با هر فرو بردن کیرم لایه پاش مامانم با انگشتاش سر کیرمو لمس میکرد وقتی کیرمو داشتم فشار میدادم مامانم دستش رو جوری گرفت که سر کیرم به سوراخ کوسش خورد داغ و خیس بود دوباره کشیدم عقب و باز فشار دادم و همون کار رو کرد سر کیرمو فشار میداد به خودش تا کیرم به سوراخ کوسش برسه مامانم پاهاش رو جمع کرد و من یه ذره خودمو کشیدم پایین تا راحتتر بتونم کیرمو به کوسش برسونم آروم فشار دادم کیرمو. سر کیرم جلویه سوراخ کوسش بود سر کیرم داشت میرفت تویه کوسش آروم آروم فشار میدادم خیسی کوسش و گرمیش دیونه کننده بود سر کیرم رو کردم تویه کوسش نمیخواستم کیرمو در بیارم فشار میدادم تا کیرم ذره ذره بره تویه کوسش. تا نصف کیرم تویه کوسش بود باسنش نمیزاشت بیشتر کیرمو بفرستم توش یه خورده جابه جا شدم و مامانم کونشو کامل اورد عقب و دوباره که فشار دادم کیرم باز راهش رو باز کرده بود و داشت جلو میرفت مامانم هم آروم کونشو تکون میداد تا کیرم راحتتر بره تویه کوسش . کامل کیرمو کردم تویه کوس مامانم و تا نصفه در اوردم دوباره فرو کردم تویه کوسش و مامانم پاهاشو فشار میداد به همدیگه دستمو گذاشته بودم رویه پهلوش و بدنش رو به خودم فشار میدادم تویه اوج لذت بودم با هر فشار دادن کیرم تویه کوسش مامانمم کونشو میاورد عقبتر تا کیرم تا ته بره توش. دستمو بردم بزارم رویه کوسش دیدم مامانم با دستش داره کوسش رو میماله دستمو گذاشتم رو دستش مامانمم سرعتش

ا جیغش دربیاد نصف بدنم رویه بدن مامانم بود یه ممش زیر سینم بود یکیش تویه مشتم پام رویه کوسش و کیرم چسبیده به رونش همونجوری که لذت می بردم داشت آبم میومد همش میخواستم مامانم رو بکشم زیرم کیرمو بزارم لایه کوسش هی بکنم توش. رسیده بودم به آخرای لذت بردن قلبم داشت تند تند میزد مامانم رو محکم بغل کردم و آروم به خودم فشارش میدادم نمیخواستم ازم جدا بشه آبم اومد بدنم کاملا سست شده بود توان هیچ حرکتی رو نداشتم همش کیرمو میمالیدم به رونش و با دستم ممش رو لمس میکردم چند دقیقه طول نکشید که کامل خوابم برده بود. صب بیدار شدم باز رفتم سمت دستشویی و لباسمو عوض کردم اومدم دیدم همه خوابیدن منم رفتم سر جام مامانم به پشت خوابیده بود واقعا عاشقش بودم آروم بغلش کردم و تویه ذهنم درباره س.ک.س با مامانم و کارهایه این دو شب رو مرور میکردم کیرم داشت راست میشد گوشیمو نیگاه کردم ساعت نزدیکایه 6 صب بود دیگه خوابم نبرد از چادر اومدم بیرون بیشتر مسافرها همون دیشب رفته بودن ساحل خلوتر شده بود بعضیا تازه از راه میرسیدن و کنار ساحل عـکـ.س میگرفتن. گروه ما هم دونه دونه داشتن بیدار میشدن ساعت هفت بود که صبحونه رو خوردیم بابام گفت بریم سمت گیسوم که یه شب هم یه جایی پیدا میکنیم میمونیم تا ساعت 9 وسایل ها رو جمع کردیم چادرها رو تحویل دادیم همه رفتیم تویه ماشین و راه افتادیم سمت گیسوم دو سه ساعت بعد رسیدیم به ورودی گیسوم تا حالا اونجا نرفته بودم واقعا درختهاش خیلی بلند بودن سمت ساحل گیسوم داشتیم میرفتیم تویه مسیر لایه درختها چندین اسب بودن واقعا طبیعتش عالی بود مسیرش خلوت بود و هر از گاهی یه ماشین رد میشد رسیدیم به ساحل وسایل رو از ماشین اوردیم پایین. بابام با داییم داشتن کباب درست میکردن و زنداییم هم داشت برنج میزاشت منم داشتم میرفتم لب آب. برگشتم سمت ماشین پیش بقیه دیدم شوهرخالم با سه تا چادر داره میاد رفتم کمکش و اومدیم چادرها رو باز کردیم مشغول چیدن وسایل تویه چادر شدیم ناهار آماده شد رفتیم ناهار رو خوردیم. من تا این سن اصلا دوست نداشتم و نمیتونستم بعد از ظهر ها بخوابم ولی اون روز هم هوا گرم بود هم دو شب بود که خواب کافی نداشتم رفتم تویه چادر خوابیدم ساعت شش بود که خواهرم بیدارم کرد گفت پاشو تنبل خان میخوایم بریم تویه جنگل. بلند شدم و دیدم داییم و خاله و مامانم و بچه ها اماده شدن بابا و شوهر خالم اونجا موندن بقیه راه افتادیم سمت درختها. مامانم یه خورده با خالم و داییم حرف میزد و باهاشون هم قدم بود منم با خواهرم داشتیم میرفتیم دیدم مامانم صدامون میکنه بچه ها یواشتر برین ماهم برسیم همه دور هم بودیم یه ساعتی تویه درخت ها چرخیدیم و موقع برگشت از کنار خیابون داشتیم میرفتیم سمت ساحل واقعا طبیعتش حرف نداره خیلی عالی بود. رسیدیم ساحل شوهرخالم تا دید داریم میاییم چای ریخت واسمون رسیدیم چای خوردیم و تخمه و تنقلات ... ساعت 10 شب بود شامو خوردیم و دور هم داشتیم حرف میزدیم هر کـ.سی یه حرفی میزد خاطره ای تعریف میکرد یکی یکی هر کـ.سی خوابش می اومد میرفت تویه چادرش. منو بابا مامانم و داییم و خالم مونده بودیم که ما هم بلند شدیم بریم بخوابیم مامانم داشت وسایل ها رو جمع میکرد و تویه این مدت هم اصلا به رویه هم نمی اوردیم که چه اتفاقی افتاده یا چی شده رفتیم تویه چادر هوا خیلی خوب بود حتی صدای دریا هم نمی اومد هوا خیلی آرام و گرم بود تویه چادر به پهلو دراز کشیده بودم که مامانم اومد کنار من دراز کشید. یه چند دقیقه که گذشت من به پشت دراز کشیدم دیدم مامانم سمت من به پهلو خوابیده داشتم به اتفاقهای دو شب گذشته فکر میکردم کارهایی که خواسته ناخواسته انجام داده بودیم چون ظهر خوابیده بودم خوابم نمیاومد و فقط چشمام رو بسته بودم چند دقیقه که گذشت مامانم باز مثله دو شب گذشته اول دستشو اورد رویه سینم گذاشت بعد کم کم پاش رو اورد رویه پام و آروم رونشو میاورد سمت کیرم تا رونش رو گذاشت رو کیرم دید کیرم راست شده هیچ حرکتی نمیکرد بعد از چند ثانیه که همونجوری تکون نمیخورد دیدم پاش رو از رو کیرم برداشت و چرخید پشتش رو کرد به طرف من. دیدم کم کم داره خودش رو از پشت میچسبونه به من و کونش رو خیلی تابلو اورده بود عقب جوری که اول کونش به رونم چسبید بعد پشتش . کم کم کونش رو میمالید بهم منم آروم چرخیدم سمتش و کامل از پشت بغلش کردم چند ثانیه هیچ حرکتی نکردیم تا اینکه دیدم داره کونشو میاره عقبتر و کونش چسبید به کیرم منم دستمو گذاشته بودم رویه پهلوش جوری که دستم رویه شکمش بود وقتی فشار کونش رو رویه کیرم زیاد کرد منم خیلی اروم کیرمو میمالیدم به کونش و سرمو پشت گردنش چسبونده بودم با دستمم داشتم شکمش رو لمس میکردم کیرم درست لایه کونش جا خوش کرده بود دستمو از رو شکمش برداشتم به پشت دراز کشیدم شلوارمو یه خورده دادم پایین تا زانوهام دوباره برگشتم سمتش و آروم کیرمو گذاشتم لایه کونش و

حسی که من به مادرم پیدا کرده بودم #مامان ساعت 1 شب نشده بود که همه چشاشون داشت بسته میشد و همه رفتن تویه چادرشون مامان و خواهرهام تویه چادر بودن من داشتم به بابا کمک میکردم تا وسایل های بیرون چادر رو جمع کنیم که نصف شبی کم نشن . بابام رفت تویه ماشین و منم رفتم تویه چادر دیدم خواهرهام خوابیدن مامانم بیدار بود چشاش برق میزد رفتم کنارش به پهلو به سمتش دراز کشیدم دستش رو گذاشت رو صورتم گفت خیلی خوشحاله که من سربازی رو تموم کردم لپمو بوسید و منو فشار داد تویه بغلش حس مادرانه خاصی داشت یه خورده حرف زدیم از کار و آینده و ادامه تحصل بدجوری تویه فکر آینده بودم واقعا نمیدونستم چیکار باید بکنم به پشت دراز کشیدم و تویه فکر فرو رفته بودم که گفت چیه تو فکری گفتم دارم به درس و کار فکر میکنم خندید گفت دستتو باز کن میخوام بغلت کنم. دستمو باز کردم اومد تویه بغلم عین یه دختر کوچولو منو بغل کرده بود دستشو رویه سینم گذاشته بود و میگفت درسمو ادامه بدم لیسانسمو بگیرم بابام کمکم میکنه استخدام میشم خیلی دلداریم داد و گفت واسم زوده که از الان فکر اونها رو بکنی. گفتم آره راست میگی دوباره لپمو بوسید لباش واقعا داغ شده بودن سرشو گذاشت رو شونم و شب بخیر گفتیم تا بخوابیم ازم پرسید که دستم درد نگیره یه وقت گفتم نه و بغلم کرد. داغی لباش بدجوری تویه ذهنم بود میخواستم لبامو بزارم رو لباش و یه دل سیر لباشو بخورم . یه چند دقیقه ای که گذشت تویه فکر و خیال بودم که داشت خوابم می برد دیدم سرشو از رو شونم بلند کرد آروم لباشو گذاشت رو لپم و بوسید گفت خیلی دوستم داره و خوشحاله که باز اومدم کنارش منم هیچ عکـ.س العملی نشون ندادم تا ببینم چیکار میخواد بکنه وقتی خیالش راحت شد که من خوابیدم سرشو باز گذاشت رو شونم و پاشو کشید رویه پام. خوابم برده بود نمیدونم چند ساعت گذشته بود که با فشاری که رو کیرم احساس میکردم بیدار شدم دیدم مامانم داره رونشو فشار میده رو کیرم سرش رویه بازوم بود و دستش رویه شکمم داشت با بند شلوارم بازی میکرد کیرم داشت بلند میشد ولی چون مامانم رونش رویه کیرم بود کیرم تویه فشار بود و خیلی منو اذیت میکرد یه خورده پاهامو باز کردم دیدم مامانم دیده تکون نمیخوره پایه چپمو بلند کردم مامانم آروم پاشو از رویه پام پایین اورد منم آروم با دستم کیرمو جابه جا کردم دوباره پامو دراز کردم. مامانم دستشو باز گذاشت رویه کمر شلوارم و آروم پاش رو رویه رونم گذاشت و دستش رو آروم آروم می برد پایینتر منم بدجوری حـ.شری شده بودم واقعا دوست داشتم با دستش کیرمو بگیره بماله دستش رو آروم رسوند به کیرم داشت سر کیرم رو لمس میکرد واقعا لذت بخشترین لحظه های زندگیم شدن با دستش یه خورده کیرمو لمس کرد کارهای دیشبش و کارهای الانش همه هی تویه ذهنم بودن با انگشتاش سر کیرمو فشار میداد دوتا انگشتش رو از بالا تا پایین کیرم میکشید پایه راست من رو کامل بین پاهاش قرار داده بود و کم کم کوسش رو فشار میداد رویه رونم و دستش رو کیرم بود از بالا تا پایین کیرم رو با انگشتش آروم لمس میکرد تعداد انگشتاش رو که داشتن کیرم رو لمس میکردن بیشتر شد و طولی نکشید که با دستش کیرمو تویه مشتش گرفته بود و داشت میمالید دستشو بالا پایین میکشید رو کیرم و کوسش رو با هر بالا پایین کردن دستش رویه رونم فشار میداد اولش نمیخواستم خودم کاری بکنم ولی واقعا نمیتونستم واسه همین به سمت مامانم شروع کردم به پهلو چرخیدن دیدم مامانم آروم همراه من حرکت میکنه من به پهلو چرخیدم و مامانم به پشت . دست راستم زیر سرش مونده بود و دست چپمو گذاشتم وسط سینش پایه چپمو گذاشتم وسط پاش و کیرمو چسبوندم به رونش چند ثانیه تویه این وضعیت موندم بعد شروع کردم به فشردن کیرم رویه رونش کیرم سفت سفت شده بود و وقتی فشارش میدادم رویه رونش خیلی حال میداد آروم آروم کیرمو بیشتر فشار میدادم رویه رونش دیدم مامانم دستش رو گذاشت رویه دستم که رویه سینش بود پام که لایه پاش بود رو کشیدم بالاتر تا رونم برسه به کوسش و همزمان پامو به کوسش فشار میدادم سرمو بردم نزدیک سرش و دیدم سرشو برد سمت راست منم سرمو گذاشتم بین شونه و گردنش و صورتمو چسبوندم به گردنش کم کم مامانم شکمش رو منقبظ میکرد دسته چپم رو کشیدم رویه سینش و رسوندم به ممه سمت راستش . ممش زیر دستم بود تویه همون حالت کیرمو هم رویه رونش بالا پایین میشد همش میگفتم کاش الان تویه کوسش بود فشار میدادم واقعا خیلی لذت بخش بود. ممش زیر دستم خیلی خوشگل جمع شده بود میخواستم حسابی فشارش بدم و دستمو از زیر لباسش برسونم بهش و یه دل سیر لیسش بزنم و بخورمش تویه این فکرها بودم دیدم داره لایه پاش رو باز میکنه و میبنده تا رونم از کوسش فاصله بگیره و دوباره بچسبه به کوسش دلم میخواست کیرمو در بیارم برم روش و تا ته بکنم تویه کوسش ت

sticker.webp0.09 KB

گفت نه به اون اولش که منگ بودی و یخ زده بودی نه به الان،بعد خندیدیم و برگشتیم شهر ، اگه غلط املایی هم داشتم به بزرگی خودتون ببخشین 😘 نوشته: Sina 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

داشته که همه چی رو بهم گفت که شوهرش برا کنترل پسر خالم یه دوربین مخفی تو اتاق پسر خالم جا سازی کرده تا کنترلش کنه تا کنکور برا اینکه نره دنبال چت و فیم و هزار کوفت دیگه ،که من دیگه ریده بودم ولی از خجالت حرفی نداشتم بگم که میگفت اون شب کامپیوتر شوهرش رو باز میکنه و شانسی کنترل میکنه و میبینه ما داریم سکس میکنیم و , منم التماس و تشکر میکردم که یهو گفت شرط داره گفتم هر چی باشه قبول گفت رو حرفت هستی گفتم کذگدوم گفت اون شب که گفتی میخورم, من سبکوت کردم ،گفت فیلم و اسکرین شات هات هستن, تو دستم فکراتو بکن ،من گفتم هر چی تو بگی خاله جون گفت پس حله ،این دفعه اومدی برنامه میزاریم, گذشت و چند هفته بد اومد خونه ،پسرش چون درس میخوند, شوهرش هم کارمند بانک بود ،به مامانم زنگ زد و گفت سینا رو بفرست منو ببره باغ میخوام برم سبزی خوردنی ها رو بچینم ،مامانمم بهم گفت منم گفتم بهش بگو میرم حموم میام که دیدم پیام داد بعدش پدر سگ خوب شیو کن دارم برات ،بعد حموم رفتم از مغازه دوستم یه ویاگرا گرفتم و با یه ترامادول 100که نصفش رو انداختم و رفتم خالم رو سوار کردم از خونشون رو رفتیم به سمت باغ که تو راه عادی و خیلی مهربون باهام برخورد میکرد و منم خجالت زده خلاصه رسیدیم و در و باز کر رفتیم تو بعد درای باغ رو بست بهم گفت بیا تو خونه باغ رفتم داخل دیدم خالم لپاش سرخ شده ،اومد طرف من و اروم دستاشو دور کمرم حلقه کرد گفت خوب شروع کن ببینم چند مرد حلاجی منم سرخ شده بودم لباشو گذاشت رو لبام و کمکم یخم آب شد و همراهی کردم و آروم از پشت دیتمو لردم طرف کونش و مالیدم که آه ارومی کشید و منو هل داد طرف لحاف تشک های خونه باغ و شرو کرد پرده ها رو کشیو و درم قفل کرد, یهو مانتوش ذو در آورد اب دهنم خشک شد زیر اون مانتو دراز فقط کرست داشت با شلوار که دکمه شلوارش و باز کرد و از تنش در آورد و با یه شورت و سوتین سیاه اومد طرف من منم اروم تیشرتمو با شلوارم در اوردم و رفتم طرفش که منو باز هل داد رو لباسا و اومد طرفم و دست کشید رو کیرم و درش آورد و سرشو گذاشت دهنش و لیسش زد که من اه و اوفم در اومده بود که نزاشت حرکت کنم زود شورتش رو د آورد و 69شد و کوسش رو گذاشت دهنم و منم شرو کردم به لیس زدن اولش اصلا از طعمش خوشم نمیومد ،هر چند اینجا خیلی از مادر جنده ها میگن خوش مزه هست و فلان ،مجبور بودم خوردم و اه و نالش در آمده بود و داشت حال میکرد که زبونمو تو کوسش عقب و جلو میکردم چوچولش رو زبون میزدم که کسش آبش راه افتاده بود بعد دو سه دقیقه ساک و کوس لیسس بلند شد و من پریدم روش و وسط پاهاش سر کیرم میخورد به دهانه کوسش و جون جون میگفت ولی من نمیکردم توش, سوتینش رو باز کردم و سینه های 90رو اونقدر خوردم که سفت شده بودن ،بعد چند دقیقه, پاهاشو باز کرد و گفت سینا عزیزم بزار توش خالت چند ساله از کیر محروم شده و من شرو کردم به تلمه زدن ،سینه هاشو چنگ میزدم و توش تلمبه میزدم ،لمبرای کونشو میمالیدم, تند میکردم بهد آروم ،کیرم تو کوسش عقب جلو میکردم و خم میشدم لباشو میمکیدم یا لب پاییین یا لب بالا ،اوفففف خلاصه وسط برنامه ده دقیقه یا بیشتر, که دیدم خاله نازیم داره غرضا میشه کونشو میزنه زمین و ماهیچه هاش دارن سفت میشن و چشاش پر اشک شدن و گریه اش گرفت که من خم شدم لبشو بخورم که پاهاشو دو کمرم قفل کرد و آروم ناله کنان گفت آخ سینا صبر کن قربونت برم اومدم, بدنشم داشت میلرزید ،تو اوج بود و تند تند نفس میزد ،بعد یه دقیقه که اروم شد گفت قربونت برم باید جبران کنم برات من دراز کشیدم و اومد رو کیرم نشست و تا نصفه رفته بود توش که گفتم خاله ،کفت جونم گفتم من از کون میخوام که گفت نه دفعه بد امروز نمیشه و من گفتم باشه, رو کیرم داشت مانور میداد و بشین پاشو میکرد ،که سینه هامو چنگ میزد من واقعیتش محوش شده بودم چون خالم بود و اصلا انتظار همچین روزی رو نمیکردم و منگ بودم و گیج که بلند شد گفت خسته شدم و مدل سگی شد که بکنم و امدم پشتش و کردم توش و اونقد تلمبه زدم که دیگه کیرم داغ شده بود که کفتم خاله جون دارم میام گفت قربونت برم بریز توش و منم سرعتم رو بالا بردم و خم شدم لبام و گذاشتم گردنش و سینه اش رو میمالیدم که بعد چند لحظه آبم اومد و ریختم توش و بیحال افتادم روش اونم دراز کشید زمین منم پشتش بودم گفت در نیار بزار بمونه توش خودش در بباد در اومدنش لذت میده بهم ،بعد که حالمون جا اومد و بلند شد خالم رفت یکم سبزی چید, موقع چیدن ازش پرسیدم خاله چرا موقع سکس گفتی کیر نرفته و ندیدم و فلان گفت, قربونت برم عموت مشکل جنسی پیدا کرده ، و دیگه نعوظ نداره و من دو ساله تحت فشارم ، هیچ کسی هم نمیدونه جز تو, فوقش با مالیدن و انگشت کردن یک دلخوشم میکنه بعد که تموم شدیم, موقع خروج از باغ گفتم خاله میشه بریم داخل خونه گفت چرا گفتم کار دارم در و باز حرد و چسبوندمش به دیوار چند دقیقه لب همو خوردیم و کوسش رو از رو شلوار مالیدم, که

خاله نازی #خاله_تابو اسمم سینا هست ،32سالمه و هنوز مجردم ،سه تا خاله دارم که کوچیکترینشون خاله نازیم هست که 50سالشه الان و خیلی هم خوشگل و تو پره, و قضیه ما برمیگرده به ده سال پیش که اون چهل سالش بود ،ولی مثل زن 30ساله بود و من 22،خالم یه پسر داشت و دو تا دختر که دختراش کوچبک بودن و پسرش هم از من چهار سالی کوچیک بود ،با این خالم اینا زیاد رفت و آمد داشتیم و صمیمی بودیم ،و من بعضی وقتا که میرفتیم اونجا بعد شام هانوادم میومدن و من میموندم خونه اونا و یا وقتی اونا میومدن پسر خالم میموند خونه ما, اینم بگم که با پسر خالم که میشه گفت کونی منه رابطه خوبی داشتم و از وقتی معنی میر و فهمیدیم رابطه داشتیم و مجبوری برای رازی کردنش لاپایی را میدادم ،چون لامصب بدنش مثل بدن دختر سفید و نرم و بی مو بود, خلاصه بگذریم زیاد کش ندم ،حدود ده سال پیش عروسی داداشم بود و همه جمع شده بودن خونمون که منم دانشجو بودم یه روز مونده به عروسی به زور خودمو رسوندم خونه و وقتی رسیدم دیدم فامیلای نزدیک همه جمع شدن که کارای عروسی رو رو به راه کنن و کمک کننن ،خلاصه وقتی رسیدم بچه های خواهرم لدو بدو رفتن داخل و خبر دادن ،و تو حیاط با مامان و خواهرام و خاله هام رو بوسی و فلان , یکمم شوخی کرد خاله نازیم که تو که داشتی میومدی زن آینده ات رو هم میاوردی لااقل همه میدیدم و فلان و شوخی کردیم و خندیدیم, تا شب خونه ما بودن و فرداش هم عروسی بود دیر وقت بود مردا رفتن خونه داداشم چند تاشون, برا مواد کشیدن و عرق خوردن و پاسور بازی کردن و شبم اونجا میموندن ،منم چون دلم برا کردن پسر خالم تنگ شده بود به بهونه ای گفتم من خسته ام باید بخوابم و فلان رفتیم خونه خالم شب خالم بود و منو پسرش ،دختراش هم خونه ما خواب بودن ،،خلاصه منو پسر خالم رفتیم تو اتاقش و لکم دری وری گفتن و کس شعر گفتن ،و مالش و ماساژ اروم خزیدم زیر لحافش و شرو کردیم و یواش یواش سکسمون رو شرو کردیم و گرم سکس بودیم, ساعت دو شب بود و اصلا فکرشو نمیکردیم که خاله نازی بیدار باشه ،از فرصت استفاده کردم و اول من دادم به پسر خالم و ارضا شد ،لاپایی زیاد میزد چون پر مو هست بدنم و کونمم که چشتون روز بد نبینه،بعد نوبت من شد و از لبش خوردم تا سبنه هاش و کونشو میمالیدم و دیگه تو حال خودم نبودم دو بار سکس کردیم موقع سکس زیاده روی کردم و اشک پسر خالم در آومد چون تا ته که کردم دردش اومد ،اینجا مثل خر عمل کردم که خودمم ناراحت شدم ،و بیچاره رو به زور آرومش کردم و خوابیدیم صبح خالم اومد بیدارمون کنه و خسته کوفته افتاده بودیم ،اومد گفت پاشید برید حموم کنید دیره،من دوزاریم نیوفتاد از حرفش ولی پسر خالم گفت من میرم اون رفت ،خالم حوله شوهرش رو داد بهم گفت بعد اون تو برو که گفتم نه من نمیرم و فلان گفت کثافت برو تا قاطی نکردم از این حرف خالم جا خوردم و منگ بودم تا حالا اینجوری بهم نگفته بود ،پسر خالم اومد و خالم گفت برو نون تازه بگیر برا صبحونه اونم رفت بعد خالم گفت گمشو برو حموم, منم برا اینکه دلیل این حرفاشو بفهمم رفتم بقلش کردم و بوسش کردم خاله جون چرا همچین میکنی امروز ،برگشب بهم گفت خوب میدونی چیم شده ،منم گیج و منگ گفتم نکنه دیشب موقع کردن پسر خالم فهمیده ،خلاصه رفتم حموم و صبحونه رو خوردیم و بعد رفتیم عروسی ،بعد عروسی من رفتم دانشگاه یه روز شب هوس سکس کرده بودم و دلم میخواست که گفتم بزار با پسر خالم یکم سکس چت کنم و سلام احوال پرسی کردم ساعت دوازده شب بود بوس و استیکر سکسی فرستادم و قربون صدقه اش رفتم و چندتا حرف رکیک سکسی زدم دیدم سرد جوابم رو داد و گفتم عکس بده از خودت ببینمت قربون اون کون نازت برم که چند لحظه بد یه چیزی فرستاد که هنگ کردم دیدم عکس خالم اومد فک کردم شوخیش گرفته و گفتم کوس خالمو نخور اگه قرار بر خوردن باشه خودم میخورم من عکس خودتو میخوام نه خاله بعدش یه وویس فرستاد که دنیا رو سرم خراب شد دیدم خالم وویس داد مطمنی که کس منو میخوری من دیگه لال شدم جواب پیامشو ندادم و زود تاریخچه رو پاک کردم ،یکم دیگه دیدم اسکرین شات گرفته از پیامها و از گوشی پسرش به خودش فرستاده و گفت خر خودتی ،پیدم این جنده زرنگ تر از این حرفاست و جوابشو ندادم ،تا صبح نتونستم بخوابم گفتم اگه به مامانم بگه و فلان وووو هزاران فکر دیگه, آبروم میره . دو روز از قضیه گذشت که مامانم زنگ زد و احوال پرس که گفت پسرم چرا زنگ نمیزنی حالمو بپرسی و فلان و منم عادی حرف میزدم که یهو گفت خاله نازیت هم اینجاست سلام میرسونه ،من گفتم بیچاره شدم ، بعد خدا حافظی دل تو دلم نبود و خدا خدا میکردم چیزی نگه تا اینکه شب شد و خبری نشد و گفتم خالم چیزی نگفه اگه میگفت مامانم الان زنگ زده بود که من به خالم پیام دادم گه جوابش نوشت فردا 9صبح پیام بده الان شوهر خالت پیشمه نمیتونم صحبت کنم ،منم فرداش زنگ زدم و احوال پرسی و فلان و تشکر کردم که آبرو برام نگه

sticker.webp0.09 KB

فشار دادم تو کسش با دستام کمرشو گرفته بودم و با محکم ترین ضربه ها کسشو میگاییدم صدای ناله هاش بلند و بلند تر میشد نمیدونستم از خشمه یا از شدت شهوت که اینقدر محکم میکردمش چن دقیقه با تمام وجود تلمبه زدم داشت ابم میومد ولی نمیخواستم این بازی اینجا تموم شه کشیدم بیرون و خودمو مشقول مالش کس و کونش کردم باید برگ اخرو رو میکردم و بازی دیگه مال من بود اون تو تله گامبی شاه من گیر افتاده بود همونجوری که از پشت میمالیدم و سینه هاشو چنگ میزدم به یه طرف فشارش دادم و از پهلو خوابید روی زمی و فقط ۹۰ درجه دیگه لازم بود و من اخرین تلاشم رو کردم و با یه غلط دیگه به پشت خوابید صورتش و سینه هاش و کسش روبه من بود واقعا اون سینه و کس فقط به این صورت میومد اینقدر مایده بودمشون که همه بدنش قرمز شده بود اما بازی ادامه داشت و اونجا ریس من بودم یه متکا کشیدم زیر کمرش گذاشتم پاهشو تو سینش جمع کردم کس و کونش بالا بود کسشو قبلا فتح کرده بودم و میخواستم برنده این بازی من باشم باید کونشو جر میدادم یه تف به کیرم زدم خیسش کردم فکر میکرد میخوام توی کسش بزارم دستاشو اورد و زیر زانواش قفل کرد بهترین استایلی بود که میتونست اجرا کنه کیرمو بردم در سوراخ کونش بازی دادم یکم فشار دادم خودشو یکم جمع کرد و گفت از کون نه نمیتونم ولی من نمیخواستم کوتاه بیام و از طرفی هم نمیخواستم این سکس با نا رضایتی تموم بشه میخواستم راهی رو که اومده بودم خوب بسازم گفتم تحمل کن قول میدم اذیتت نکنم با اکراه قبول کرد یکم دوباره کیرمو خیس کردم گذاشتم در سورخ کونش یکم فشار دادم و به زور سر کیرمو کردم تو سکونش معلوم بود داشت درد میکشید فشار کونشو دور کیرم حس میکردم یکم صبر کردم ریلکس تر شده بود یکم خودشو ازاد کرد دوباره دراوردم و کیرمو خیس مردم و دوباره کردم تو کونش ایندفعه راحت تر رفت تو و اونم ممانعت نکرد یکم صبر کردم دیگه کونش جا باز کرده بود اهسته شروع کردم به فشار دادن و خم شدم به سمت لباش همونطوری که در خال رسیدن به لباش بودم کیرم تا ته رفت نو کونش حدود یک دقیه ازش لب گرفتم و با سینه هاش بازی کردم کونش کاملا ازاد کرده بود و اونم دیگه احساس درد نمیکرد برگشتم به پوزیشن اولم انگشت شصتمو گذاشتم روی کسش و شروع کردم به بازی کردن میخواستم با دست ارضا بشه و تو همون حالت من در حالت کردن کون تنگش باشم چند دقیقه دیگه ادامه دادم وقتی احساس کردم داره ارضا میشه شروع کردم به تلمبه زدن و کردن کونش و اونم فقط جیغ میزد نه از سر درد از شدت لذت میتونستم اب کسش رو که میزد بیرون ببینم و این شهوتمو صد برابر میکرد محکم تلمبه میزدم و با انگشتام با کسش بازی میکردم و شصتمو کرده بودم داخل کسش میدونستم قبلا هم رابطه داشه ولی مطمئن بودم تنها مسی هستم همزمان از کس و کون میکنتش شروع کرد به لرزیدن و بدنش منقبض شد انقباظ عضلاتش رو رو کیرم خس کردم کونش رو به شدت تنگ کرده بود و من تنها به چند تلمبه دیگه برای ارضا شدن نیاز داشتم و تمام اب کیرم رو با شدت توی کونش پاشیدم بهترین سکسی بود که تو تموم عمرم داشتم سکسی که مدتها براش حریص بودم و نقشه کشیده بودم و تونستم به بهترین شکل ممکن به دلخواه خودم تمومش کنم من نقش اول این بازی بودم و قطعا برنده این بازی دیگه راه باز شد و من تا الان که این متن رو مینویسم بارها و بارها کردمش و هر بار خودم کارگردان سکسم بودم همونطوری که دلم میخواست پیش میرفتم و الان هم همیشه به بهانه یاد‌ گرفتن نرم افزار طراحی به خونم‌ میاد و میکنمش نمیدونم این جریان تا کی و کجا پیش میره ولی فکر میکنم بازی گردان منم و هر جوری دلم بخواد و هر زمان دلم بخواد این بازیو تموم میکنم . میدونم طولانی بود اما درک کنید که یک رمان طولانی رو نمیشه در قالب یک فیلم کوتاه نشون داد این متن رو هم ننوشتم که فکر کنید داستانه این یک حقیقته که من زندگیش کردم شاید به نظر خیلیاتون غلطه ول من این اشتباهو زندگی کردم و تا الان ازش پشیمون نیستم . تمام پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

من اوکی بگیره گفت باشه اصلا هر چی تو بگی قول میدم قول میدم ببخشید منم دستمو دور کمرش انداختم کشیدمش سمت خودم الان دیگه بدنم بهش چسبیده بود داغی تنش رو حس میکردم طولانی ترین فاصله ای که بینمون بود فقط لباسمون بود سرشو خم کردم سمت سینه ام چند دقیقه موهاشو نوازش کردم خیلی اروم شده بود دیگه استرس نداشت بوی موهاش دیونم کرده بود مشکی بلند و تا روی کمرش افشان شده بود گرمی سینه هاشو رو سینه هام حس میکردم منم میدونستم چی میخوام ولی مطنئن نبودم اونم همراهی کنه دلو به دیا زدم همونجوری که سرش تو سینه ام بود موهاشو بو میکشیدم تمام هزار تا پلی که بارها تو ذهنم ساخته بودم و همشون فرو ریخته بودن اومد توی ذهنم و این تنها پلی بود که الان منو تا چند سانیمتریش اورده بود دست چپمو بردم زیر گونش نوازشش میکردم و با دست راستم با موهاش بازی میکردم داغ شده بودیم میتونستم حس کنم که شهوت چه موجی تو وجودم میزنه کیرم داشت یواش یواش بلند میشد دستمو بردم زیر گوشش با نرمه گوشش بازی میکردم و از اونجا به گردنش رسیدم سفید و بلوری دیگه جراتم بیشتر شده بود دوباره کشیدمش سمت خودم روی رانم نشسته بود دستمو بردم توی تابش سینه های سفید و پرتقالیش الان تو دستام بود همونجوری که رو مبل نشسته بودم اخرین تلاشمو کردم یه بار دیگه کشیدمش رو خودم این بار کونش روی کیرم بود ممانعتی نمیدیدم نمیدونم خودشم دوست داشت یا فقط میخواست باج یا حق السکوت بده میدونستم میتونه کیرمو که مثل سنگ شده بود زیر خودش حس کنه هرچی باشه دوران دیده بود الان دیگه کاملا بهش مسلط بودم موهاش توی صورتم بود دو تا دستم روی سینه هاش بود مثل وحشیا ور میرفتم باهش و گردنشو از پشت میخوردم دیگه اونم داشت همراهی میکرد حرکاتش رو کیرم داشت شروع میشد خودشو بالا پایین میکرد به بدنش پیچ و تاب زنانه میداد و دلبری میکرد تابشو از سرش کشیدم بیرون لباس خودمم دراوردم الان از بالا تنه هر دو تا لخت بودیم ولی هنوز جرات نداشتیم همو نگاه کنیم دوست داشتم برش گردونم و سینه هاشو ببینم و بخورمشون پشتش از همه تصوراتی که میکردم بهتر بود نفساش به شماره افتاده بود دیگه جرات لازم نبود با دست راستم رفتم سراغ کسش خیس بود یکمی انگشتمو با اب دهن خیس کردم و رو چاک کسش کشیدم مثل باد به خودش میپیچید سر تا پای وجودم شهوت بود شلوارکشو پاین دادم خودش یکم بلند شد و شرتشو و شلوارکشو تا زانوش پایین کشید الان دیگه خودش همراهی میکرد یکم پاهاشو باز کرد دست منم به کوسش مسلط تر شد انگشتمو رو کسش بازی میدادم و گاهی هم سر میدادم تو کسش کار از نفس نفس زدن گذشته بود الان دیگه ناله هاش شروع شده بود همونجور که با کسش بازی میکردم کمربندمو باز کردم و شرت و شلوارو کشیدم پایین تا روی مچ پا الان دیگه پوست به پوست بودیم سر کیرم از شدت شهوت خیس خیس بود همونجوری که ذو کیرم نشسته بود از لای پاهش دادم تو حالا کیرم بین راناش بود اوف چه رانایی داشت با انگشتم با کسش بازی میکردم و گاهی هم دستم به سر کیرم میخورد از بس گردنشو خورده بودم قرمز شده بود با چند تا تقلا شلوارمو پرت دادم پایین و اونم شلوارک و شرت سفیدشو کامل دراورد حالا وقتش بود دیگه برش گردونم ببینم چی شکار کرده بودم چند بار سعی کردم برش گردونم یکم مقاومت کرد منم اصرار نکردم خودمم شاید دلم نمیخواست فعلا ببینمش همونجوری که با کوسش ور میرفتم صدای ناله ها بلند تر میشد و منم حریص تر میمالیدم به سینه هاش چنگ میزدم اندازه یه پرتقال بزرگ بودن صداش بلند تر شده بود داشت به اوج لذت جنسی میرسید کسش خیس خیس بود گردنشو عقب داده بود صدای ناله ها قطع شده بود مدام به خودش کش و قوس میداد جیغ بلندی کشید بدنشو منقبض کرد طوری که انگار دراز کشیده بود پنجه پاشو صاف کرده بود و فقط جیغ میزد تا اینکه از شدت ارضا به خودش میلرزید ولی من دست بردار نبودم ادامه دادم و اون حالت چند بار تکرار شد کیرم داشت میترکید دیگه وقتی خودشو منقبض میکرد فشار روناش رو کیرم دیونم میکرد بی حال توی بقلم افتاده بود اما هنوز صورتشو ندیده بودم حالا دیگه نوبت من بود دینمو به عنوان پارتنر جنسیش ادا کرده بودم باید خودمو خالی میکردم همونجوری پشت به من روی زمین نشست کس و کونشو داد بالا و داگی وایساد کس کلوچه ای سفیدش دیونم میکرد با یه سوراخ کون صورتی خوشگل برگشت نگام کرد گفت اینجوری خوبه و تازه اولین بار بود صورتشو میدیم تا الان هستی رو اینقدر شهوتی ندیده بود یا بهتر بگم هیچکسو اینجوری ندیده بودم چشماش خمار بود موهاش تو صورتش پخش بود که یکمم عرق کرده بود و به صورتش چسبیده بود باید کیرمو میزاشتم تو اون کس کلوچه ای انتقام تمام اون شبایی که با فکرش خوابیدمو میگرفتم نگاش کردم گفتم تمیزه دوباره برگشت گفت با کاندوم بود همونجوری سر کیرمو گذاشتم در کسش هیچ فشاری لازم نبود اینقدر خیس و لزج بود که با کوچکترین اشاره رفت داخل و همونجا اتش انقلاب شهوتم شعله ور شد با تمام وجود کیرمو

نظرم مشکوک میومد اولش فکر میکردم الان میزنن بیرون با هم چند بار سر و ته کوچه رو دید زد وقتی احساس کرد همه چی مرتبه تلفن زد در خونه باز شد و پسره رفت اونجایی که نباید میرفت دیگه شکم به یقین تبدیل شده بود حرصم گرفت کله ام داغ کرده بود تصور اینکه چرا باید با این همه جمال به همچین پسری پا میداد دیونم کرده بود تصور اینکه الان داره با اون پسر سکس میکنه و من دستم به هیچی نمیرسید عصبیم کرده بود کلی فکر کردم بلخره تصمیم گرفتم زمانی که پسره بیرون میاد برم و مچشونو بگیرم ولی یه بهانه لازم بود برای رفتن به اونجا بعد از کلی فکر کردن هیچی به ذهنم نرسید گفتم میرم یه طوری میشه دیگه تو بیست متری خونه پارک کردم منتظر بودم در باز شه و راه بیفتم حدودا یکساعتی معطل شدم بلخره لای دره باز شد منم راه افتادم درست زمانی که پسره اومد بیرون رسیدم در خونه همه چی جور شد پسره که منو نمیشناخت اما خواهر زنم خشکش زد پسره هم که انگار فهمیده بود که بندو اب داده ماتش برد پیاده شدم گفتم اقا کی باشه به منو من افتاده بودن صورتشون شده بود گچ قفل قفل شده بودن منم چند تا چک و لقد زدم به پسره (الان حضرات منتقد میگن بفرما شد گنده لات واسه ما مرتیکه حیض کس لیس)و لباسشو پاره کردم و اونم فقط به فکر فرار از امپاسی که توش گرفتار شده بود خلاصه پسره هر طوری بود سوار ماشینش شد و در رفت منم که البته منم میخواستم همین اتفاق بیفته یه لگد به ماشینش زدم و در رفت منم توپیدم به خواهرزنم گفتم کی بود چشمم روشن مامان باباتو میپیچونی که بخوابی زیر پسر مردم به گریه افتاده بود خودشم میدونست چه غلطی کرده خواهش و تمنا میکرد بیاد داخل ابروشو نبرم باهام حرف میزنه توضیح میده منم ماشینو قفل کردم رفتم داخل خلاصه گفتم پسره کیه اینجا چه غلطی میکرد اولش از در روشنفکری وارد شد گفت دوست اجتماعی هستیم فقط یه گپ زدیم و چایی خوردیم و اینکه خواستگارمه منم گفتم من هر چی به این پسر نگاه میکنم همچین چیزی نیست و خر خودتی خلاصه وقتی فهمید نمیتونه از این راه وارد شه گفت بابا منم ادمم نیاز دارم چکار کنم منم که دیدم نقشم گرفته دستشو گرفتم بردمش داخل خونه معلوم بود که نازه از رو کار بلند شدن و فرصت نکرده بود خونه رو مرتب کنه گفتم نیاز داری باید با همچین ادمی برطرفش کنی این چی داره اخه حتی قیافه هم نداره سرش پایین بود و گریه میکرد هیچی نمیگفت این بهترین فرصتم بود نباید به سادگی از دست میدادمش گفتم یه نگاه به خودت بنداز چی کم داری قد و بالا خوشگلی هیکل به این خوبی حیف تو نیست یکم اروم شده فقط نگاهم میکرد طبق معمول با تاب و شلوارک بدون سوتین از از لای یقش میتونستم سینه هاشو ببینم که بدون سوتین تا نصفه معلوم بودن حشری شده بودم و فرصتی که میخواستم جور شده بود دیگه نمیتونست نقش پلم بازی کنه گفتم ادم با تاب و شلوارک میشیه چایی میخوره که فرصت نکنه بعد از چای خوردنش سوتینشو ببنده خودشو جمع کرد دستشو گذاشت جلوی یقش طوری که سینه هاش معلوم نشه گفتم واسه ما اخه واسه دیگران حلال به من و من افتاده بود میدونست که نمیتونه انکار کنه گفتم تا الان بهش حال دادی زیرش نالیدی الان محجوب به حیا شدی گفت که چکار کنم چند ماهه طلاق گرفتم به رابطه نیاز داشتم گفتم اخه با این مرتیکه که حتی قیافه هم نداره چیزی نگفت نشستم کنارش دستشو گرفتم یکم فاز محبت برداشتم گفتم ببین هستی جان من دلم میسوزه نکن این کارو رابطه میخوای ازدواج کن نمیتونی ازدواج کنی یه ادم پیدا کن سرش به تنش بیرزه حداقل یه ماشین دست حسابی داشته باشه قیافه داشته باشه دستشو نگیر جلو در و همسایه بیارش خونه ابروت میره همینجوری که نیست حساب کتاب داره یکم حالش بهتر شد گفت که تو درک نمیکنی اگه خودت چند ماه رابطه نداشته باشی نمیتونی جلوی خودتو بگیری و یه جوری خودتو خالی میکنی گفتم با خودت ور برو حتما باید بری زیر این یکم تعجب کرده بود از من که داشتم این چیزارو میگفتم گفت که نمیدونه چی بگه چند بار تا الان این کارو کردم ولی هیچ وقت جای سکس با یه نفر دیگه رو نمیگیره منم خودمو بهش نزدیکتر کردم روم بهش دیگه باز شده بود اتو هم ازش داشتم نشستم کنارش دستشو گرفتم توی دستام یخ زده بود چند دقیقه تو همون حالت گذشت گفتم حالا میخوای چکار کنی به همه میگی گفتم نمیدونم هنوز تصمیمی نگرفتم خودمم شوکه شدم از این کار از تو بعید بود تصور نمیکردم همچین حرکتی ازت ببینم ولی توی مغزم داشتم سناریو رو میچیدم باید ماشه رو میچکوندم و خلاص. گفتم ببین این نیاز همه ما ادماس درک میکنم که تو چه شرایطی بودی اگه قول بدی اینکارو تکرار نکنی بین خودمون میمونه چشماش برقی زد دستاش گرم شده بود چشماش جون گرفت خوشحال بود حرفمو قطع کرد گفت قول میدم دیگه با این پسره ارتباط نداشته باشم قول میدم تو فقط نگو به کسی من قول میدم اصلا هر چی تو بگی گفتم نه نشد با این پسره نه دیگه نمیتونی هر وقت دلت خواست با هر کی باشی اونم که فقط میخواست از

خواهر زن من #خواهر_زن این داستان نیست عین واقعیته فقط اسامی عوض میشن اگه غلط املایی هم داشت ملا لغتی نشید تایپه دیگه ممکنه یه کلمه پس و پیش بشه داستان از جایی شروع شد که خواهر زن من اخرین دختر خانواده روابطش با همسرش خراب شد و کارشون به جدایی دادگاه و طلاق کشیده شد من اولش فکر میکردم مقصر باجناقمه ولی به مرور یه سری چیزا روشن شد که میفهمید در ادامه یه روز محل کارم بودم تلفنم زنگ خورد خواهر زنم بود جواب که دادم یه احوالپرسی مختصر از سر کلافگی کرد و شروع کرد بی مقدمه حرف زدن که دادگاه یه داور خواسته برای صحبت بین اون و شوهرش شاید از طلاق منصرف بشن و اونم منو معرفی کرده بود خلاصه باید داور بین اینا میشدم و شاید این زندگی قطع نمیشد خلاصه اینکه من همون روز رفتم با شوهرش صحبت کردم متوجه شدم هیچکدام حاظر به زندگی مجدد نیستن فرمی که دادگاه داده بود رو مختصر و مفید پر کردم که اینا نمیتونن دیگه با هم زندگی کنن و میخوان جدا بشن خلاصه من فرم رو تحویل دادم و چند مدتی خبری ازشون نبود هر کدام خونه پدرشون جدا زندگی میکردن و بلخره از هم جدا شدن حالا ما موندیم و یه خواهر زن مطلقه اولا اصلا تو نخش نبودم و ولی خوب کم کم که از افسردگی این طلاق و جدایی خارج شد یکم شاداب تر و سرحال تر شد طرز لباس پوشیدنش هم جلوی من راحت تر شده بود شابد تا قبل از اون به خاطر شوهرش رعایت میکرد اما الان دیگه ازاد بود به قول خودش یه شب که مهمون بودیم خونه پدر زنم با یه تاب و شلوارک دیدمش از این گشاد نخیا خلاصه یکم تعجب کردم اونم کاملا عادی بود سفیدی ساقای شیو شدش رو تا زیر خم زانو میشد دید اندام ترکه ای و کشیده بازوهای خوش تراش و سینه های پرتقالی خوش فرمش از زیر تاب نمایان بود منو تو خودم فرو برد چطور تا الان از این نون زیر کباب بی خبر بودم از وقتی هم که طلاق گرفته بود با دوستاش بیشتر وقت میگذروند کوه بازار و کافه و کلا همه چی خانواده هم به خاطر اینکه افسرده نشه یخورده ازاد کرده بودن خلاصه اون شب من همش تو کف اندامش بودم دیگه چشم که میبستم تجسمش میکردن هزار راه برای رسیدنش بهش میچیدم اما همیشه رو پل اخر تو ذهنم سقوط میکردم و به مقصد نمیرسید باعثشم این بود نکنه زنم بفهمه خلاصه اینکه شد خوره ذهن من زیاد حاشیه رفتم میرم سر اصل مطلب غروب سرد زمستانی مهمون خونشون بودیم از محل کار زودتر راه افتادم تا به موقع برسم اونجا حدود ساعت شیش رسیدم خونشون در زدیم و با زنم رفتیم داخل غیر از خودش کسی خونه نبود ظاهرا برای خرید رفته بودن بیرون نشستیم رو مبل و یه چایی داغ بهمون داد طبق عادت همیشه تاب و شلوارک پوشیده بود ولی اینبار سوتین نبسته بود شاید چون ما زود رسیدیم وقت نکرده بود شایدم خودش نبسته بود نوک سینه هاش از زیر تاب معلوم بود هر بار که یه تکونی به خودش میداد حرکت سینه هاش زیر لباسش منو به شدت داغ میکرد اصلا حواسم به اطرافم نبود مدام تو نخش بودم که یهو تلفنش زنگ خورد رفت توی اتاق صحبت کنه به نظرم غیر عادی و مشکوک میومد چرا باید ده دقیقه با تلفن صحبت میکرد اونم طوری که ما نشنویم گهگاهی فقط صدای خنده های شهوت برانگیزش میومد که مشخص بود داره با یکی لاس میزنه منم هرچقدر گوشامو تیز کردم هیچی نفهمیدم خلاصه تلفنش که تموم شد پرسیدم کی بود چقدر طول کشید گفت که دوستش بوده قرار جمعه با هم برن بیرون و از این حرفا خلاصه یه نیم ساعتی طول کشید که بقیه اومدن تو این فاصله اونم سوتین پوشید نمیدونم شاید به خاطر شرم از پدرش بود خلاصه شامو که خوردیم نشستیم طبق عادت همیشه به ورق بازی اما با این تفاوت که این بار خواهر زنم بازی نمیکرد داشت چت میکرد نیشش باز بود و مدام صدای پیامهای واتس اپش میومد مطمئن شدم که خبریه دیگه خلاصه توی صحبتا متوجه شدم که پدر زن و مادر زنم قرار جمعه برای خرید برن یکی از شهرستانای شهرمون که چون مرزیه جنساش ارزونتره دیگه مطمئن بودم که داره برای جمعه میپیچونه و قطعا خبریه خلاصه مهمونی تموم شد ما برگشتیم خونه تو ذهنم مدام داشتم به اونی که قراره اینو بگاد و اون کس نازشو جر بده فکر میکردم مدام خودمو جاش تصور میکردم طریقه کردنشو صد بار مرور کردم حسودیم میشد به دختر قد بلند کشیده خوش صورت مطلقه چرا باید زیر خواب یکی دیگه میشد خلاصه با همون فکرا خوابم برد تا روز موعود جمعه که خانوادش رفتن شهرستان و اینم پیچوند و نرفت باید سر از کارش در میاوردم ساعت ۸ بود به بهونه کار خارج شدم رفتم سر کوچه اونا پارک کردم از داخل ماشین کوچه رو چک میکردم منتظر بودم بزنه بیرون و دنبالش کنم ببینم کجا میره شاید این پلی بود که میتونستم منم یه سیخ بهش بزنم حدود چهل دقیقه گذشت خبری نبود چند بار خواستم بهش زنگ بزنم ولی میدونستم خیلی ضایع میشه خلاصه بعد از چهل دقیقه یه ماشین اومد رفت تو کوچه دقیقا اونجا که من دید میزدم پارک کرد یه وسر سبزه نه چندان خوش قیافه اومد پایین کمی اطراف ماشینش پلکید به

عزیزانی که تو رابطه ان و درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhot ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈
عزیزانی که تو رابطه ان و درخواست گیف میکنن کانال ( @Gifhot ) گیفاش بشدت پیشنهاد میشه!🙈

sticker.webp0.09 KB

پیمان رو کنار زدم و رفتم تو آشپزخونه کیفم رو از روی ناهار خوری بردارم و برم، پیمان بازومو گرفت و تا برگشتم که چیزی بگم لب هاش روی لب های من نشست. این لعنتی میدونست چطوری منو وسوسه کنه، انگار تو چشم هاش تو دستاش یه دارویی بود که وقتی با من تماس پیدا میکرد وارد خونم میشد و معادلات مغزم رو بهم میریخت. نمیخواستم همراهیش کنم اما جوری با مهارت لب ها و زبونم رو میخورد که هر ثانیه سست تر میشدم. نفهمیدم کی دکمه های مانتوم رو باز کرده و دستش داره سینه هامو از رو تاپ میماله، خیلی زود شهوت به همه وجودم نفوذ کرد. لبهاشو از لبام جدا کرد و گردنم مقصد بعدی لبهاش بود، گردنم رو میمکید و من که تسلیم شده بودم فقط آه میکشیدم. دکمه شلوار مام استایلم رو باز کرد و مانتو و و شلوارمو درآورد و حالا با تاپ سفید و یه شورت سبز جلوی پیمان بودم. خودش هم پیراهنش رو درآورد و کمربندش رو باز کرد، اینبار بر خلاف دفعه قبلی زانو زدم و شلوار و شورتش رو پایین کشیدم و کیرش که با رگ های متورم آماده گاییدن من بود رو تو دهنم کردم. انتهای کیرشو با دست گرفتم و زبونمو رو کیرش میکشیدم و کلاهکشو تو دهنم کردم و کم کم بیشتر تو دهنم جاش دادم. پیمان آه و ناله اش هر لحظه بالاتر میرفت و من جوری ساک میزدم که انگار مشغول فیلمبرداری یه فیلم پورن بودیم. تخم هاشو یکم خوردم و دوباره کیرشو تو دهنم کردم و شورتم دیگه خیسِ خیس شده بود! منو بلند کرد و شورتمو از پام بیرون کشید، هنوز جوراب های مشکیم پام بود اما. پیمان گفت خم شو رو میز. دستامو رو میز گذاشتم و خم شدم، پیمان سرشو لای کونم برد و زبونش رو روی کص و کونم کشید +آه پیمان همینجوری بخور آه آیی… کمی بعد پیمان بلند شد و کیرشو چند بار رو باسنم کوبید و بعد از پشت وارد کصم کرد. +آخ کصم آه بکن منو لعنتی بکن منو پییمان دستاشو رو باسنم انداخت و محکم تلمبه میزد جوری که صدای چالاپ چولوپ تماس بدن پیمان با باسن من آشپزخونه رو پر کرده بود. دو دیقه نگذشت که صداهای عجیب غریب زری خانوم بلند شد، نمیتونست حرف بزنه اما وقتی کاری داشت از خودش صدا درمیاورد. هول شدم و شلورامو برداشتم پام کردم و مانتوم رو پوشیدم و دو سه تا از دکمه هاشو بستم و رفتم ببینم چی میخواد. اشاره کرد که آب میخواد و منم آب بهش دادم و برگشتم تو آشپزخونه، تو چند ثانیه دوباره لخت شدم و اینبار تاپ و سوتینم رو هم درآوردم. رو زمین داگی استایل شدم و پیمان پشت سرم رفت و اسپنک محکمی رو کونم زد و من بلند گفتم آخ. کیرشو دوباره تو کصم گذاشت و تا خایه تو کصم چسبوند، نفسم بند اومده بود، تندتند آه میکشیدم. +وای پیمان چه کیری داری آیی بزن دارم میمیرم بزن… پیمان تلمبه های محکمش رو از سر گرفت و صدای من فکر کنم جوری بالا رفته بود که زری خانوم هم داشت میشنید! کمی گذشت که با تلمبه های سفت و محکمش من رو ارضا کرد، غرق در لذت بودم. رو زمین دراز کشیدم و پیمان روی من اومد +بدو پیمان الان شهناز میرسه -نترس‌ فرستادمش دنبال نخود سیاه و قرص انداختم بالا که حالا حالاها جرت بدم دوباره کیرشو تو کصم کرد و من سر و صدام بلند شد! پنج شیش دیقه که اونجوری گایید منو کیرشو بیرون کشید و لای سینه هام گذاشت، یکم کیرشو لای سینه هام کرد و گفت: دمر شو. زود دمر کردم و با دست لاشو برای پیمان باز کردم، پیمان هم کیرشو تو کصم کرد و سنگینی وزنش رو روی من انداخت. +آه ایی پیمان بدو دیگه آخ آخ پیمان که انگار قوی ترین داروی تاخیری دنیا رو خورده بود محکم تلمبه میزد تو کصم. چند دیقه هم اونجوری گاییدن منو ادامه داد که یهو بیرون کشید و آبش رو روی کون و کمرم پاشید، موقع ارضا شدن آه میکشید و من هم از داغی آبش که رو بدنم حسش میکردم آه کشیدم. بعد از اینکه با دستمال منو تمیز کرد، بلند شدم و لباسامو تنم کردم. پیمان هم یکبار دیگه لبامو بوسید و گفت: من میرم تا شهناز نیومده و منو اینجا ببینه. پیمان رفت و من هم روی مبل ولو شدم. پایان 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

پرستاری یا هرزگی (۲) #زن_شوهردار #اروتیک #خیانت جوارب هامو پام کردم و سعی کردم عادی به نظر برسم، هنوز داغی و حرارت آب پیمان تو کصم احساس میشد، سخت بود بخوام عادی رفتار کنم اما باید میتونستم و تلاشمو میکردم! شهناز درحالی که چندتا نایلون خرید دستش بود داخل اومد، من سلامی کردم و نگاه های سرتاسر تعجب شهناز پیام آور این بود که من نتونستم خوب نقش عادی بودن رو بازی کنم. سر تا پامو نظاره کرد و گفت برای امروز کافیه و میتونی‌ بری. من هم کیفمو برداشتم و خداحافظی کردم و زدم بیرون، آینه تو کیفم رو بیرون آوردم و یه نگاه به خودم انداختم، آرایش بهم ریخته و رژ لب پخش‌ شده و … فکر کنم شهناز متوجه شده بود من چیکار کردم. یه جور احساس‌ پشیمونی و احساس بدی اومده بود سراغم اما دیر بود، زمان به عقب برنمیگشت و من تسلیم وسوسه های درونم شده بودم. سر راه داروخونه رفتم و یه قرص اورژانسی گرفتم و خونه رفتم. یه دوش گرفتم و بیرون اومدم، اتفاقی که بین من و پیمان افتاده بود مثل یه فیلم هی پلی میشد و از ذهنم عبور میکرد. هوا تاریک شد که مرتضی اومد، نمیتونستم نگاهش کنم انگار از روبرو شدن باهاش میترسیدم، انگار میدونست من امروز با یکی دیگه سکس داشتم. مرتضی فهمید یه چیزیم هست، هی میگفت: رضوان چته تو اتفاقی افتاده و … منم با جواب های سربالا و چرت و پرت و اینکه دیشب خوب نخوابیدم و این چیزا جوابشو میدادم. آخرشب پیمان تکست داد: +سلام خوشگله، بیداری؟ جواب ندادم، حالم بد بود نمیدونستم چمه، تا نزدیکای صبح بیدار بودم. صبح با صدای مرتضی از خواب بیدار شدم، چشمم به ساعت روی دیوار افتاد، ده و نیم بود. مرتضی گفت: عه ببخش بیدارت کردم، بخواب امروز جمعس استراحت کن. پتو رو کنار زدم و گفتم: نه کافیه دیگه میخوام بیدار شم غذا درست کنم. مرتضی گفت: راستش مامانم زنگ زد گفت معصومه(خواهر مرتضی)زایمان کرده و منم گفتم بریم قم یه سر بهشون بزنیم و برگردیم. منم خمیازه ای کشیدم و گفتم: اما کارت چی میشه؟کار من چی؟ مرتضی گفت: دو روز مرخصی میگیرم تو هم با شهناز خانوم حرف بزن دیگه دو روز چیزی نیست که. ظهر بود که گوشی رو برداشتم و شماره شهناز رو گرفتم و بعد از سه چهارتا بوق صدای پیمان اومد که گفت: الو سلام. +سلام وقت بخیر -بفرمایید، شهناز دستش بنده من گوشیشو جواب دادم به تته پته افتاده بودم و مرتضی داشت نگاهم میکرد! +باشه بعدا زنگ میزنم بدون اینکه منتظر جوابش‌ بشم گوشی رو قطع کردم. پنج دیقه بعد شهناز زنگ زد +الو سلام خوبین شهناز خانوم -سلام ممنون، کار داشتین زنگ زدین؟ +هیچی راستش من خواهر شوهرم زایمان کرده و خواستیم بریم قم بهش سر بزنیم و بیاییم، خواستم اگه میشه من شنبه و یکشنبه رو مرخصی بگیرم. -اوکی مشکلی نیست، خودم مراقب مامان زری هستم، برو به سفرت برس. +تشکر شهناز جان لطف کردی گوشی قطع شد، رفتار سرد شهناز فکرمو درگیر کرده بود. ناهار خوردیم و راه افتادیم، نزدیکای غروب به قم رسیدیم، پدر مرتضی که فوت کرده بود اما مادرش و خواهرش قم زندگی میکردن چون شوهر خواهر مرتضی قمی بود. رسیدیم خونشون و من فکرم جای دیگه بود، تا آخرشب یه کلمه از صحبت هاشونو نفهمیدم و نمیدونستمم خودم چی دارم میگم. یکشنبه عصر هم برگشتیم و من دوشنبه صبح پا شدم و رفتم سرکار. موقعی رسیدم شهناز هنوز نرفته بود، معمولا پنج دیقه قبل رفتن من میرفت، اما حضورش برام اونروز عجیب بود. دست و پام میلرزید، شهناز بعد از سلام و احوالپرسی بهم گفت: ببین من یه زنم خوب درک میکنم احساسات یک زن رو، نه میخوام به تو تهمتی بزنم نه به برادر خودم و جفتتون رو دوست دارم، فقط میخوام بدونی دوست ندارم آخرش جواب این اعتمادی که کردم رو با یه کار اشتباه بدی. منم گفتم: من نمیدونم منظورتون چیه شهناز خانوم اما من خودم متاهلم و کاری به برادر شما ندارم. شهناز هم جواب داد: من منظوری ندارم، از پیمان هم خواستم حدالامکان کمتر بیاد اینجا اونم مواقعی که خودم از سرکار میام بیاد مامان رو ببینه، از تو هم میخوام تصویری که ازت تو ذهنم دارمو خراب نکنی! شهناز رفت و من مشغول انجام کار شدم، چند روزی خبری از پیمان نبود، حتی زنگ و پیام هم نزد و انگار شهناز اون رو هم مثل من توجیح کرده بود. ماجرای پیمان کم کم داشت فراموشم میشد که دوباره یک روز سر و کله اش پیدا شد. دستپاچه باهاش سلام و علیکی کردم. +بی معرفت خوب یهویی فراموش کردی منو. -ما یه اشتباهی کردیم و تموم شد، خواهرت هم کم و بیش متوجه شده، خواهش میکنم بیخیالش شو دیگه. پیمان در حالی که جلو میومد ادامه داد: آتیشی که تو توی دلم روشن کردی خاموش بشو نیست. قلبم داشت با نهایت توان میزد، سرم پایین بود، انگشت پیمان صورتمو لمس کرد و دستشو پس زدم. -من شوهر دارم، تمومش کن این بازی رو لطفا. +خودت شروع کردی! -من شروع کردم ولی تو تمومش کن.

🔴فیلم خودارضایی نسیم الماسی بلاگر معروف ایرانی با دیلدو فقط آخرش که آبش میپاشه مشاهده فیلم🔞
🔴فیلم خودارضایی نسیم الماسی بلاگر معروف ایرانی با دیلدو فقط آخرش که آبش میپاشه مشاهده فیلم🔞

sticker.webp0.09 KB

کیرشو از دهنم بیرون کشید و رفت دوباره بین پاهای من و پاهامو باز کرد و روی من اومد و کیرشو تو کصم گذاشت و من جون دوباره ای گرفتم و آهی کشیدم. پیمان سینه های منو میمالید و تلمبه هاش تند تر از قبل بود. طولی نکشید که ارضا شدم، رعشه ای همراه با لذت رو تو وجودم حس میکردم. اما عطش سیری ناپذیر من ادامه داشت! پیمان از روی من بلند شد و گفت: داگی استایل دوس داری قربونت برم؟ گفتم: آره تو فقط منو بکن. داگی استایل شدم و پیمان کیرشو جا داد تو کصم و اینبار آه و ناله های من دیگه به فریاد تبدیل شده بود، پیمان تا خایه کیرشو تو کصم میکرد و اسپنک هاشو رو کونم میزد و من سوار ابرا بودم. پیمان همونجوری چند دیقه ای منو گایید و گفت: آبم داره میاد بریزم تو کصت رضوان؟ منم که میخواستم همه جوره از این سکس لذت ببرم گفتم: آه آره کصمو پر کن با آبت. دو دیقه ای گذشت که ترشح آب داغ پیمان تو کصمو حس میکردم، چند ثانیه بعد کیرش که شل شده بود رو بیرون کشید از کصم و چند قطره از آبش از کصم سرازیر شد. خندید و گفت: خستگیت در رفت؟ منم گفتم: بله چه جورم پیمان در حالی که شورتشو پاش میکرد گفت: الاناس که شهناز برسه پاشو خودتو جمع و جور کن عزیزم با کمک پیمان کصمو پاک کردم و لباسامو پوشیدم، بیرون اومدیم از اتاق و زری خانوم خواب‌ بود همچنان، رو مبل نشستم و داشتم جوراب هامو پام میکردم که صدای باز شدن در اومد و شهناز با ماشینش اومد داخل حیاط. در صورت رضایت شما مخاطبین عزیز ادامه این ماجرا هم در داستان های بعدی نقل خواهد شد. ادامه دارد... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

پنجشنبه صبح بیدار شدم و دوش گرفتم طبق معمول، چند روز قبلش اپیلاسیون رفته بودم، اینبار لگ تنگ طوسی رنگ رو پام کردم که باعث میشد پر و پا و باسنم حسابی تحریک کننده به نظر برسه، یه تاپ سفید که بندهای سوتینم از کنارش پیدا بود رو پوشیدم زیر مانتو و آرایش غلیظی کردم و لاک مشکی به ناخن های دست و پام زدم و رفتم. از در که رفتم انگار زری خانوم هم تعجب کرده بود با دیدن تیپ من که متفاوت تر از همیشه بود. جوری چشماش از حدقه بیرون زده بود که انگار تو عمرش انقد تعجب نکرده بود! مانتوم رو درآوردم و شالمو هم از سرم برداشتم و جوراب های کالجی رو هم از پام بیرون کشیدم و کارهای روزمره زری خانوم رو انجام دادم تا ساعت نزدیکای یک شد و پیمان اومد. پیمان هم با دیدن من تو اون تیپ به اندازه مادرش تعجب کرده بود و گرمتر از همیشه باهام سلام و احوالپرسی کرد. بهش گفتم چون برای زری خانوم سوپ پختم و میدونستم خوشت نمیاد برات ماکارانی پختم که پیمان حسابی خوشحال شد. ناهار زری خانوم رو بهش دادم و با پیمان رفتیم آشپزخونه و سر میز خودمون غذا خوردیم، تو آشپزخونه عمدا میرفتم در یخچال رو باز میکردم و خم میشدم و خلاصه هرکاری میکردم که پیمان بدنمو دید بزنه، نمیدونستم چی داره تو مغزم میگذره و دارم چیکار میکنم، فقط یه سکس داغ تو ذهنم رژه میرفت! ظرف هارو شستم که پیمان اومد و بهم خسته نباشید گفت، گفتم ممنون خیلی خستم و اگه میشه یکم دراز بکشم من که گفت راحت باش، زری خانوم رو بعد ناهار از ویلچر پایین اورده بودم و رو تختش دراز کرده بودم و خواب بود. خودم رفتم تو رو مبل دمر دراز کشیدم که کمی بعد پیمان اومد و گفت: ماساژ لازمیاا منم خندیدم و گفتم: چی بهتر از ماساژ؟ پیمان دیگه منتظر دیالوگ بعدی من نشد و دستاش رو کمرم اومد، چشمامو بستم و انگار منتظر حرکتی از جانب پیمان بودم، پیمان با ظرافت خاصی ماساژم میداد و من فقط حشری تر میشدم! دستای پیمان کم کم رو باسن گنده من تو لگ طوسی قرار گرفت و من به سختی خودمو کنترل کرده بودم که آهم بالا نره! رون و باسنمو ماساژ میداد و من چشمامو بسته بودم، موقعیت ما جوری بود که اگه بیدار هم میشد زری خانوم نمیدید مارو. پیمان هم رو زانوهاش نشست و رو پاهای من قرار گرفت و حالا با جسارت بیشتری کون منو ماساژ میداد و من ذره ذره احساس لذت میکردم. ده دیقه ای گذشت که کیر کلفت پیمان رو که روی کونم مالیده میشد احساس کردم، داشتم دیوونه میشدم و دلم میخواست برگردم و بهش بگم زودتر بکنه منو اما انگار لال شده بودم و قدرتشو نداشتم! کمی گذشت که متوجه شدم پیمان کیرشو از شلوار بیرون کشید و به کون من میمالید و ازم پرسید: دوست داری؟خوبه؟ منم با صدایی که ناله های پر از شهوتم توش گم شده بود گفتم آره ادامه بده. خیلی زود پیمان دست انداخت لگم رو پایین بیاره، خودمم کمکش دادم و پیمان لگ و شورت قرمزمو کمی پایین آورد و کونم از فضای تنگ لگ بیرون اومد و پیمان کیر داغشو رو باسنم میمالید و من حالا آه و ناله هام شروع شده بود. دو سه دیقه بعد پیمان کیرشو که فکر کنم با آب دهن خودش خیسش کرده بود رو لای کونم برد و خیسی کص من هم کیرشو خیس تر کرد و کلاهک کیرش وارد کصم شد و آه بلندی کشیدم جوری که صدام تو کل خونه پیچید! پیمان هم قربون صدقم رفت و کیرشو کم کم وارد کصم کرد و آه من بلندتر شد. کیرش بزرگتر از کیر مرتضی بود و همین چیزی بود که میخواستم، آروم تو کصم تلمبه میزد. +آخ جوونم آیی محکمتر بزن کصمو پاره کن آره آه… پیمان کامل روی من افتاد و با سرعت بیشتری تلمبه های محکمش تو کصم فرود میومد و من یه ریز آه میکشیدم و ناله میکردم. چون فضای کافی نبود از روم بلند شد و منم بلند شدم و تا برگشتم سمتش منو سمت خودش کشید و لبهاشو قفل کرد به لبام. حین خوردن لبام کصمو میمالید با دستش و دیوونه ترم میکرد، کمی که لب و گردنمو خورد گفت بیا بریم تو اتاق. وارد اتاق شدیم که پیمان خودش خیلی زود لخت شد و بعد هم لگ و شورت من رو کامل درآورد و تاپ و سوتینم رو بعدش. من روی تختی که تو اتاق بود افتادم و پاهامو باز کردم پیمان اومد و سرشو بین پاهام برد، زبونش که با کصم تماس پیدا کرد احساس کردم رو ابرام، لبه های کصمو با دست باز کرده بود و کصمو لیس میزد و زبونشو تو کصم فرو میکرد. کلیتوریسم رو میخورد و تند تند کصمو لیس میزد و کمی هم سوراخ کونمو با زبونش لیس زد. +بکن توروخدا دارم میمیرم بکن منو آه پیمان رو تخت اومد و کیرشو جلوی دهن من گرفت، زیاد علاقه ای به ساک زدن نداشتم اما از فرط شهوت کیرشو تو دهنم کردم که حالا مزه کصم رو میداد و چند دیقه ای خوردمش و خایه هاشو مالیدم و پیمان آه میکشید بلند.