en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 147 subscribers, ranking 1 275 in the Books category and 13 463 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 147 subscribers.

According to the latest data from 01 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -557 over the last 30 days and by -23 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.90%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.08% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 993 views. Within the first day, a publication typically gains 1 025 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 02 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 147
Subscribers
-2324 hours
-1347 days
-55730 days
Posts Archive
❌تجاوز چند افغان به دختری در تهران افرادی که بیماری قلبی دارن توصیه نمیشه: https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk https://t.me/+sMaNX
تجاوز چند افغان به دختری در تهران افرادی که بیماری قلبی دارن توصیه نمیشه: https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk https://t.me/+sMaNXAoarQc2ZTNk

⭕️فوووووووری فصل سوم سریال اسکویید گیم (بازی مرکب) بعد یک ساااااال کامل پخش شددددددددد👋 🎥 : @FILM
⭕️فوووووووری فصل سوم سریال اسکویید گیم (بازی مرکب) بعد یک ساااااال  کامل پخش شددددددددد👋 🎥 : @FILM

sticker.webp0.09 KB

سینه هامو میمالید دم گوشمم همش تعریف میکرد یکی ۲بار چک سکسی زد بهم من داشتم مبومدم به حزف زدن افتادم گفتم بکن بکن محکمتر بکن آبمو بیارر اااییی اههههه بکن واینستا فقط بکن ااااههههه پارم کن محکمتر اونم کم نمیزاشت تااینکه لرزیدم آبم اومد یکم واستاد گف یکم دیگ بکنم آبه منم بیاد گفتم زود باش فقط شروع گرد کردن سرعتش بیشتر شد گف کجا بریزم گفتم توش نریز گف بریزم رو صورتت گفتم نه بریز رو کونم همون لحظه دراوردم با چندتا داد آبشو ریخت رو کونم منم خوابیدم رو زمین اونم خوابید روم نفس نفس میزد میگف ممنون فقط همون لحظه ام زنگ خونه زدن منم سریع جمع کردم رفتم دسشویی شستم خودمو تا تموم شدنه کارشونم بیرون نیومدم وقتی ام تموم شد اومدن کارو نگاه کردم رفتن موقع رفتنم عرشیا ترسیده بود چون محلش نمیدادم اگ خوشتون اومد داستان‌های بعدی براتون میزارم.... نوشته: مریم 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

سینک‌ ظرفشویی #خیانت #زن‌شوهردار #اتفاقی سلام اسمم مریم ۳۳ساله ساکن تهران ۵_۶ساله ازدواج کردم یه زندگی معمولی و عادی دارم شوهرم کارمنده و پر از ماموریت های هفتگی داخل ایران خودمم خانه دارمم از خودم بگم ۱۷۰قد دارم ۶۵وزن سینه های برجسته و گرد باسن خوش فرم فوق‌العاده سفید لبای قلوه ای فیسمم جذب کنندس محاله کسی بدش بیاد و بسیار داغ و حشری بخاطر نبود شوهرم تو هفته هایی که نیس با خودم خیلی کم ور میرم یه شب که حالم خیلی بد بود و داغون بودم خودمو مالیدم ولی بسنده نکرد کلی ام اعصابم خورد شد که شوهرم نیس تا دردمو درمون کنه صبح شد طبق معمول روزم شروع کردم ولی امروز برای همیشه تو خاطرم ثبت شد اول صبح دیدم کف آشپزخونه پره آبه نگاه کردم دیدم بعله سینک ظرفشویی مشکل شده و آب از زیرش در میره زنگ زدم شوهرم سریع زنگ زد تا بیان درست کنن نیم‌ساعتی شد دره آپارتمان زدن اومدن بالا من یه شلوار جذب پوشیده بودم و مانتو روش وقتی اومدن دیدم ۲تا پسر تقریبا ۲۰ساله‌ هستن با تجهیزات همین که داخل شدن حس کردم دارن با چشاشون پاچه های منو میخورن منم که اصن تو فکرم خیانت و این چیزا نبود رفتم یه دامن تنم کردم برگشتم اونا شروع کردن کار کردن تلفن خونه زنگ خورد من نشستم شروع به حرف زدن کردم پامو انداختم رو هم حالیم نشد پاچه مانتو بالا رفته و تا زیر زانوم معلومه زیر چشمی نگاه کردم دیدم ۲تایی دارن پاهامو نگاه میکنن و حرف میزنن همون لحظه یه حالی شدم و تو دلم خالی شدم یاد دیشب افتادم اصن نمیفهمیدم تلفن چی میگه و داشتم داغ تر میشدم تااینکه یکی از اون پسرا گف سینک باید عوض بشه مناسب جایگاه شیرآبتون نیس لوله ها توفشار میزاره زنگ زدم شوهرم باهاشون حرف زد و اوناام قیمت اینا گفتن قرار شد بره سینک بیاره گفتم باشه یکی از اونا اسمش امیرعلی و اونکی اسمش عرشیا بود امیرعلی سیاه‌چهره تپل بود و اصلا باب میلم نبود و اونکی عرشیا قدبلند لاغر سفید و بیبی فیس معلوم بود امیرعلی کاربلد تره خواستن ۲تایی برن که امیرعلی بهم گف خانوم دوستم اینجا باشه لوله هارو ردیف کنه تا من برگردم سریع کارو تموم کردم گفتم باشع مشکلی نیس عرشیا موند و اون رف من نشستم رو مبل و هزارتا فکر تو سرم هر لحظه داشتم حشری میشدم ازش پرسیدم دوستت کی میاد گف یه ساعت شاید بشه دوباره پاچمو دادم بالا ببینم عکس العملش چیه دیدم هی نگاه میکنه رفتم تو اشپزخونه تو یخچال میچرخیدم نمدونستم چی باید کنم که به سرم زدم راحت تر باشم مانتو دراودم یه استین کوتاه تنم بود که بازو هام بیرون بود سینه هامم که هپیشه توو چشم همس دیدم نگاهش بدتر شد پسره یهو گف خانوم بی زحمت این لوله نگه میدارید من بازش کنم تا لوله باز کرد آبی که داخلش مونده بود پاچید رو دامنم یکم عصبانی گفتم چی میگنه بچه خیسم کردی گف اخ اخ ببخشید توروخدا بزارید کمکتون کنم گفتم نمیخواد گف شما که خیس شدید بزارید بقیه لوله هاهم عوض کنم کامل خیس شید عوض کنید گفتم یعنی چی مگه بازم هس گف ۲تا دیگ گفتم سریع پس تو همین اوضاع اون زیر کابینت بود من سرپا بالای لوله ها دیدم مچ پامو دست میخوره اولش فکر کردم اتفاقیه بعد دیدم نه کاملا برنامه ریزی شده داشتم داغ میکردم باز که دید هیچی نمیگم اومد بالاتر هی نوازش میکرد فقط کیر میخواستم اونم یجورایی فهمیده بود اومد سمت زانو بعد رونمو دست کشید دیگ چراغ سبز و دید بلند شد سریع چرخیدم که نبینمش اونم نزدیک تر شد گف خانوم میشه راحت تر باشم چیزی نگفتم چسبید بهم کیرش رف لای کونم حالم داشت بدتر میشد که سینمو گرف نقطه ضعف من سینه هام هستن یکم مالید لاله گوشمو اروم میخورد لیس میزد گردنمو شروع کرد لیسیدن هیچی نمیفهمیدم کیرشو بالا پایین میکرد سینه هامو میمالید گردنمو میخورد که از اوپن آویزون شدم سرپا سینه هام رو اوپن دامنو داد بالا کونمو که دید یه جووون کشید گف مگه چنین کونی تو ایران پیدا میشع دست میکشید و بوس میکرد شرتمو دراورد سرشو گذاشت لای کونم نفسش میخورد روانی میکرد لیس زدنمو و خوردنش شروع شد قشنگ بلد بود چی کنه منم دستمو از پشت گذاشته بودم رو سرش فشارمیدادم کسمو میخورد و انگشت میکرد بلند شد حالیم شد شلوارشو دراورد کیرشو داد دستم نگاه کردم خیلی خوشم اومد کیر دراز نازک سفید همونجور که دوس دارم گف بخورم براش ولی خوشم نمیومد دید که نمیخورم سریع همون حالتی گرف گذاشت دم کسم کرد توووشش وای چه حالی داشتم روانی میشدم آهم دراومده بود گفتم زود بکن رفیقت میاد گف کس ننش تلمبع زدنش سریع و محکم بود موهامو جمع کرد رو دستش میکردو دم گوشم میگف چه کسی هستی خیلی حقی منم ااهه میکشیدم چشمم هیچی نمیدید گف سینه هاتو درار دراوردم منو برگردند سینه هامو مک میزد و لیس میزد همون بحظه ام کرد توش نتونستم طاقت بیار کف اشپزخونع ولوو شدم کرد توش تو خونه صدای شاپ شاپ آه کشیدنو منو عرشیا میومد میگف خانوم خیلی خوبی کست خیلی داغه گفتم آبتو زود بیار گف پس داگی شو داگی شدم کرد توش

sticker.webp0.09 KB

بعد منو برد آشپزخونه و مستقیم سر اجاق گاز و درب یکی از قابلمه ها رو برداشت و گفت : غذای مورد علاقه تو گذاشتم … خودم به محض ورود به خونه بوی غذا رو حس کرده بودم … قرمه سبزی … غذایی که اگه هر روز هم بخورم چشمم ازش سیر نمیشه … و اینو سمیه میدونست … سمیه که سر قابلمه داشت غذارو نشونم میداد منم از پشت بغلش کرده بودم و تو گوشش نجوا میکردم : مرسی عشقم … واقعا مرسی … غافل از اینکه کیرم سیخ شده و از پشت روی شیار کون سمیه فشارش میدم … سمیه درب قابلمه رو گذاشت و برگشت سمت منو دستشو از روی شلوار کشید روی کیرم و گفت : انگار جواد کوچولو تا حقشو نگیره نمیذاره آب خوش از گلومون پایین بره … ادامه دارد... نوشته: جواد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

تو این فاصله دستم همچنان روی باسنش بود … عجب کونی داشت ! برجسته و گوشتی و نرم … کیرم داشت تکون می‌خورد… احساس می‌کردم دارم بهترین لحظات زندگیم رو تجربه میکنم … کسی رو که آرزوشو داشتم و برام غیر ممکن می‌نمود رابطه داشتن باهاش … الان خودش پیشنهاد رابطه داده بود … گفتم : سمیه ؟ س : جانم ج : میخوامت … خیلی وقته حسرت داشتنت رو میکشم س: ( با لبخند و ناز ) میدونم … کم با چشمات منو نخوردی … حواسم بود … حالا خوبه چادری بودم وگرنه خیلی وقت پیش کارم تموم بود دستم کم کم از روی باسنش سر خورده بود لای پاهاش و از پشت یجورایی از روی چادرش لای پاهاشو میمالیدم … و در همین حالت پرسیدم : تو چی ؟ دلت منو نخواسته بود ؟ س: ( با آه کوچکی که از گلوش در اومد ) چرا … خیلی … ولی میترسیدم کاری کنم … همش منتظر بودم تو یه کاری کنی و پا پیش بذاری … ج: خدا رو شکر که بالاخره از منظور هم با خبر شدیم و روزهای خوبی انتظارمون رو میکشه … حالا یه بوسه کوچولو از اون لبات بده که هلاکتم … بعدش فعلا برو تا منشی شک نکرده تا بعدا با هم هماهنگ بشیم . برگشت سمت منو یه لب سطحی ازش گرفتم ولی این تازه عطش منو شعله ور کرد و یهو دستمو گذاشتم پشت سرش و افتادم به جون لبهاش … چه بخور بخوری راه انداختیم … زبونهای دوتامون دیوانه وار تو دهن همدیگه چرخ میزد … تا اینکه خودشو با زور ازم جدا کرد … صورت سفیدش عین لبو سرخ شده بود … خودشو مرتب کرد و از اطاق خارج شد . بعد از پنج دقیقه بهم تو واتساپ پیام داد … جواد ؟ ج: جانم ؟ عشقم … س: حالم بده … یک لحظه ترسیدم … گفتم کیر تو این شانس … خانم عذاب وجدان گرفته و پشیمون شده … ج : چرا عزیزم ؟ من که حالم عالیه … س: دیوونه … دلم بغلتو میخواد … حالمو با اون لبهای داغ و اون دستمالی کردنات خراب کردی … نفسم اومد سر جاش … تو دلم گفتم : آخيش… ج: عشقم منم میخوامت … جواد کوچولو سیخ شده حقشو میخواد س: وووویی … منم بد جور خیس شدم ج: چیکار کنیم عشقم ؟ الان که نمیشه کاری کرد س: چرا نمیشه ؟ من میخوام مرخص ساعتی بگیرم برم خونه … تو هم بعد از وقت کاری بیا خونه ما … شوهرم امشب نیست ، ماموریته خدایا … باورم نمیشد با این سرعت به زن آرزوهام برسم … ج: باشه عشقم برو … فقط تا پایان وقت کاری من از انتظار سکته نکنم خوبه س: هول نباش … بهش میرسی … فقط قول بده منو رها نکنی و زود ازم سیر نشی ج: نفسم این چه حرفیه ؟ من از روز اول که دیدمت عاشقت شدم … مگه میتونم ازت جدا شم ؟؟ س: واااای مرسی عشقم … پس من رفتم … منتظرم … فعلا 💋 ج : اوکی عشقم … مواظب خودت باش 💋 داشتم به خودم افتخار میکردم که بالاخره تونستم مخ خانم قاسمی رو بزنم … هر چند در واقع اون بود که مخ منو زده بود وگرنه من دل و جیگر این کار رو نداشتم … با این وجود در میان همه مردای شرکت که میدونم براش له له میزدن … این من بودم که تونسته بودم تصاحبش کنم … دوسداشتم پاشم تو شرکت داد بزنم سمیه مال خودمه … و به همه فخر بفروشم … یک ساعت زودتر از شرکت در اومدم و سریع رفتم خونه یه دوش گرفتم و به خودم صفایی دادم و لباسام رو عوض کردمو گفتم میرم ماموریت … فردا صبح زود جلسه هیات مدیره داریم که باید گزارش بدم و از خونه زدم بیرون … سر راه یه دسته گل رز گرفتم و مستقیم با لوکیشنی که سمیه فرستاده بود مسیر خونه شون رو در پیش گرفتم . در بدو ورود با دیدن هیکل ناز و غیر قابل باور سمیه ، خشکم زد … خدایا این همه زیبایی و جمال و تناسب اندام … یه تاپ مشکی کوتاه با یقه باز و ناف بیرون … و یک دامن کوتاه کشی که برجستگی کون خوش فرمش رو در مقابل کمر باریکش صد چندان کرده بود . پاهای خوش تراش و کشید با سینه های ۸۵ … داشتم از احساس خوشبختی سکته میکردم … سمیه که خودش متوجه شده بود با لبخند شیطنت آمیزی جلوم یه چرخی دور خودش زد و گفت : چطورم ؟ ج: واااااوووو … محشری … زیباترین زن دنیا در مقابلم ایستاده … ناخودآگاه جلو رفتم و گلها رو گذاشتم روی کنسول کنار درب ورودی و سمیه جونم رو به آغوش کشیدم … لبهام رو گردنش بود و بوسه های ریزی روی گردن و لاله گوشش میزدم و از عطر همیشگی اش که کل فضای خونه و وجودش رو فرا گرفته بود لذت می‌بردم. بعد از خودم جداش کردم و دوباره از پایین تا بالا نگاهش کردم و اینجا متوجه لبهای عطشناک سمیه شدم و در کسری از ثانیه ، لبهامون به هم قفل شد . چند دقیقه طولانی به لب بازی گذشت تا اینکه از هم جدا شدیم و منو به سمت هال هدایت کرد . قبل از اینکه بخوام بشینم ، دستمو گرفت و کل خونه رو چرخوند و نشونم داد … واقعا خونه با سلیقه ای داشت . تمیزی و هنر و ظرافت از جزء جزء خونه معلوم بود .

کارمند متاهلم زیرخوابم شد (۱) #شرکت #زن_شوهردار سلام . من جوادم و مدیر فروش یک شرکت بزرگ دارویی هستم . داستان من از روز اول شروع کارم آغاز شد . روز اول یکی یکی کارمندا رو میخواستم دفترم و خلاصه شرحی از کار و فعالیت شون میگرفتم . حالا بگذریم که هر کدوم سعی میکردن به نوعی توجه منو به خودشون جلب کنند و به سمت بالاتری تو شرکت دست پیدا کنند ، تا اینکه نوبت به خانم قاسمی رسید . به محض ورود به دفتر با اینکه محجبه بود ولی با دیدنش قند تو دلم آب شد … لامصب خیلی خوشگل و تو دل برو بود . چشماش واقعا سگ داشت . شبیه این دخترای نقاشی های مینیاتوری بود . نشست شروع کرد به توضیح دادن کاراش و یه کم هم از زندگیش گفت . خانم قاسمی همسر یکی از مسئولین شهر بود که غیر بومی بودن و با انتقال شوهرش به شهر ما ، اونم بخاطر اینکه غریب بودن و فامیلی اونجا نداشت به شوهرش فشار آورده بود که جایی مشغول کار بشه و نهایتا سر از شرکت درآورده بود . بخاطر اینکه با پارتی شوهرش براحتی در شرکت یه کار اداری بهش داده بودن ، عموما کارمندا ارتباط و رفتارشون باهاش خوب نبوده و بعضی از مردا هم ظاهرا بهش نظر داشتن و وقتی بهشون روی خوش نشون نداده ، شروع به اذیت کردنش می‌کنند و در کل از فضای حاکم بر شرکت به شدت گلایه داشت و حتی حین تعریف وقایع چند قطره اشک هم از چشماش سرازیر شد . بهش گفتم نگران نباش خودم حمایتت میکنم و دیگه کسی نمیتونه اذیتت کنه . فعلا تو قسمتی که هستی کار کن تا یه شغل مناسب دیگه بهت بدم . خیلی خوشحال شد و عین بچه ها هی پشت سر هم از من تشکر می‌کرد و شادی درونی شو نمیتونست پنهان کنه . این شروع آشنایی من و خانم قاسمی شد و چند ماهی از شروع کار من در شرکت گذشت و تو این فاصله چند نفر رو جابجا کرده بودم و حتی یک نفر رو هم به خاطر تخلفات مالی اخراج کرده بودم . کارها تقریبا روی روال مناسبی پیش می‌رفت و نمودار فروش هر روز بهتر میشد . ولی یه مشکلی وجود داشت … من فرصت آنالیز گزارش‌های روزانه همه بخش‌ها رو نداشتم و لازم داشتم یه نفر با آنالیز گزارش ها ، خلاصه اونها رو به صورت عددی و نموداری برام آماده کنه . اینجا بود که بخاطر رشته تحصیلی خانم قاسمی به فکرم رسید مناسب ترین فرد برای این کار باشه و با توجیه کردنش به کار جدید ، کارش رو در دفتر مستقلی شروع کرد و قرار شد دیگه مستقیما با خودم کار کنه . اینجوری منم فرصت داشتم بیشتر ببینمش و از دیدن و هم صحبت شدن باهاش بیشتر لذت ببرم . در ضمن لطف و توجه من به خانم قاسمی باعث شده بود شوهرش به نشانه تشکر در چند مورد شرکت رو حمایت کنه . در هر صورت امیدی به ایجاد رابطه و سکس باهاش نداشتم چون اولا خودش محجبه بود ، دوما شوهرش از مسئولین بود و کسی خایه نمی‌کرد همچین ریسکی کنه … رفت و آمدهای خانم قاسمی به دفترم بیشتر شده بود و مدام گزارش‌های روزانه رو می آورد و برام توضیح می‌داد. روزهایی هم که نبودم یا تو ماموریت بودم تحویل دفتر میداد و من با بهانه های الکی بعد از دیدن گزارش ها صداش میکردم و ازش سوال می‌پرسیدم… روزها به همین منوال می‌گذشت که متوجه شدم کم کم برای توضیح گزارش‌ها روی سیستم ، میاد پشت میز منو خودشو در نزدیک ترین وضعیت به من قرار میده و شروع میکنه به توضیح دادن ، این نزدیکی باعث می‌شد که عطر تنش هوش از سرم ببره و خیلی وقتها هم تماس‌های جزئی دست و بدن پیش می اومد که اصلا عکس العمل خاصی نشون نمی‌داد. کم کم در مراجعات به دفتر از جزئیات زندگیش میگفت که وقتی میره خونه عموما تنهاست و شوهرش شبا دیر میاد خونه و یا بیشتر وقتا تو ماموریت هست و حتی شبا نمیاد . با صمیمی تر شدن رابطه مون خودش بهم پیشنهاد داد که وقتی تنهاییم با اسم کوچیکش صداش کنم … اسمش سمیه بود . همه اینها رو به عنوان علامتی برای شروع رابطه فرض میکردم و با خودم میگفتم داره چراغ سبز نشون میده . ولی باید مطمئن میشدم . یه روز که باز خودشو چسبونده بود به صندلی منو داشت نمودارها رو تشریح می‌کرد، گفتم سمیه چه عطری میزنی ؟ آدمو مست میکنه … یهو با ذوق پرسید ؟ راستی ؟ خوشتون اومده ؟ گفتم مگه میشه آدم از عطری به این خوبی بدش بیاد ؟ و سمیه یهو وا داد و گفت : مرسی… خیلی امیدوار بودم که خوشتون بیاد … منم با حالت شوخی و لبخند گفتم : دختر مواظب باش … یهو خیلی خوشم بیاد کار دستت میدم هاااا … اونم زیر لبی با حالت ناز و کرشمه گفت : من که از خدامه … واااای … باور نمیکردم سمیه این حرفو گفته باشه … همینطور که روی میزم خم شده بود و با ماوس داشت کار می‌کرد، بهش فرصت ندادم و دستم رو از روی چادرش گذاشتم رو باسنش و گفتم : منم که از خیلی وقت پیش از خدام بود عزیزم و خم شدم و یواشکی یه بوسه ریز از صورتش … جایی نزدیک گوشه لبش برداشتم … یه لحظه غیر ارادی خوشو عقب کشید و با ناز گفت : جواااااد … یهو یکی میاد تو میبینه … گفتم عزیزم نگران نباش هواسم هست .

برنامه v2rayNG و رو پر از کانفینگ نکن! بیا اینجا فقط یدونه برای یک ماهت کافیه✅ @configV2rayng
برنامه v2rayNG و رو پر از کانفینگ نکن! بیا اینجا فقط یدونه برای یک ماهت کافیه✅ @configV2rayng

Repost from N/a
SEX & PORN VPN 🥺🤤🥺

Repost from N/a
🟠 وی پی ان با فرمت 6G به تلگرام پیوست: سرعت دانلود 256 مگابیت بر ثانیه! @MTproxydark
🟠 وی پی ان با فرمت 6G به تلگرام پیوست: سرعت دانلود 256 مگابیت بر ثانیه! @MTproxydark

sticker.webp0.09 KB

سرشو رو پام گذاشت کیرمو که شق بود حس کرد و بازم زد زیر خنده، ایندفعه طولانیتر بوسیدمش،زبونشو تو دهنم میکرد آروم ممه هاشو گرفتم چشاشو بست یکم که حال کردیم سرشو از روپام بلند کرد و گزاشت رو شونه م آروم گفت؛ خیلی ازت دلخورم! : چرا عزیزم چیکار کردم که دلخوری؟ ؛ ده ماهه اینجایی آمار ساعت رفت و امدتو داشتم میومدم سر راهت اما نگاهم نمیکردی و سرپایین جواب سلام میدادی : ببین واقعا من اینطوریم اصلا زنهای همسایه که هیچ زنای دوستامم نمیشناسم ؛ میدونم بخاطر همین ازت خوشم اومده که هیز نیستی و قابل اطمینانی اگه خوشتون اومد لایک بارون و کامنت زیبا که بقیه شو بنویسم نوشته: بهرام 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

زمین مجتمع به صورت مثلثی و نیم طبقه ساخته شده بود، دوتا واحد تو ضلع بزرگ کنار هم و نیم طبقه بالاتر یک واحد کوچک در زاویه مثلث ، واحد من رو واحد معصوم قرار میگرفت و بین ما دو طبقه روبرویی بود، فکر ینکه الان معصوم و جواد دقیقا زیر پای من چکار میکنند مثل خوره تو مغزم افتاده بود یه پیک ویسکی خوردم که آروم شم اما اثری نداشت هیکل معصوم جلو چشم بود ،دوس داشتم هیلکلشو که زیر چادر بود تصور کنم، دوپیک دیگه زدم خوابم گرفت، صبح باسردرد بیدارشدم سریع پیرهن پوشیدم و سرک کشیدم دیدم جواد هم نرفته و خونه س، تا ۹ معطل کردم ولی نرفت، کاش قبلا آمار ساعتای رفت وبرگشت معصوم رو در میاوردم، شب که برگشتم بازم از راه پله رفتم دیدم کفشای جواد تکون نخورده،ضدحال خوردم، یه چای دم کردم و حموم کردم گوشیمو نگاه کردم پیام داشتم، خودش بود سریع دایرکتو باز کردم ؛ وقت بخیر خوبی : سلام خوبم خودت چطوری؟ چهار دقیقه چهارروز گذشت تا جواب داد ؛ شکر میگذره موندم چی بگم که یهویی نوشتم : تنهایی؟ ؛ 😳 چطور مگه : هیچی همینطور گفتم ؛ نکنه میخای بیای خونه مون : نه نه اصلا منظوری نداشتم ؛ آره تنهام جواد الان رفت😉 : خوبه پس میتونیم چت کنیم حدود دوساعت از هردری حرف زدیم از اوضاع جامعه،کسب و کار،سختی معلمی، ازینکه چرا زن نمیگیرم و چیزای دیگه خیلی شیطون و هات به نظر میومد قرار گزاشتیم که فردا صبح تلفنی حرف بزنیم. صبح حدودای ۹زنگ زد با شنیدن صداش تپش قلبم بالا رفت و شق کردم، واقعا شیطون بود،تیکه هایی مینداخت که کُپ کرده بودم، یهو پرسید ؛خودت بلدی غذا درست کنی؟ : آرهه دستپختم عالیه : الکی نگو مردها آشپزی بلد نیستن که دلو زدم به دریا و بی محابا گفتم : باید بخوری تا بفهمی چه طعمی داره ؛ جوووون میخوریم بلند زد زیر خنده : جدی میگم دستپختم عالیه حتما دعوتت میکنم ؛ باشه حتما میام دیگه نمیدونستم چی بگم، واقعا ادامشو نمیتونستم بدم یه سکوت چن ثانیه ای حاکم شد و گفت؛ چی شد؟ ترسیدی بیام؟ : نه اصلا فقط نمیدونم چی باید بگم ؛ نترس خسیس نمیام ولی من تورو دعوت میکنم بیای دستپختمو بخوری : اوکی ممنون حتما میام ؛ من امروز تعطیلم جایی هم نمیرم جواد هم تهرانه تا دوروز دیگه نمیاد میخام امشب بیای وببینی مال کدوممون خوردنی تره! البته دستپختمو میگم قرار و مدار گذاشته شد و قرار شد شب خودش پیام بده باور نمیکردم به این زودی جور بشه، همش فک میکردم سرکارم گذاشته و مسخره م میکنه آخه ۳۵ سال بیشتر نداشت و ۱۶ سال ازمن کوچکتر بود تمام روز تا شب با دلهره و شوق گذشت یه دوش گرفتم و یه شیو اساسی کردم ، ادکلن زده و شیک و پیک منتظر تماس موندم یک ساعت و خورده ای به سختی گذشت که زنگ زد؛ خونه ای؟ : اره یه ساعتی میشه ؛ عه چرا زودتر نگفتی، خیلی آروم و بیصدا بیا پایین درو باز میزارم : اوکی الان میان ؛ دقت کن که کسی متوجه نشه آروم درو باز کردم هیچ صدایی نبود تصمیم گرفتم کفش نپوشم که صدا نکنه پامو که بیرون گذاشتم چراغ اتومات راهرو روشن شد،عهههه فکر اینو نکرده بودم ، آروم طبقه پایین رو رفتم چراغ روشن نشد واحد معصوم هم روشن نشد! لای در باز بود رفتم تو خودش پشت در بود با اشاره گفت که حرف نزنم وای چی میدیدم یه شلوار زاپ با تیشرت مشکی یقه باز ترقوه های برجسته گردن بلند و سینه هایی اندازه پرتقال دست دادیم و مستقیما به اشپزخانه رفتیم رو صندلی اوپن نشستم بوی عطر غذا پیچیده بود ؛ خیلی خوش اومدی، کسی که ندیدت؟ : ممنون نه کسی نبود ولی روشنایی اتوماتیک شما و طبقه بالایی روشن نشد چشمکی زد و گفت؛ خودم شلشون کردم فهمیدم شب توپی در پیش روه موهای پرکلاغی بلند که انتهاش فر بود تا کمرش میرسید، میخواست ظرف برداره کمرش مشخص میشد با یه تتوی سیم خاردار که حالمو خراب کرد ، محو تماشاش بودم همینطور که غذارو میکشید بازم چشمکی زد؛ چیه؟ چی شده؟ چرا مبهوتی؟ : خیلی خوشگلی زن، چرا تاحالا ندیدمت؟ ؛ حالا کجاشو دیدی خورشت به درست کرده بود که من تاحالا نخورده بودم واقعا عالی بود ؛ نظرت؟دست پخت من عالیه یا تو؟ : واقعا عالیه بی هیچ اغراقی خوشمزه ترین غذاییه که تا بحال خوردم شام که تموم شد اومدیم تو هال تو مبل روبروییم نشست شبکه جم بود با سریال ترکی بازم سوال کرد؛ خُب نظرت؟ : گفتم که واقعا عالی بود ؛ نه اونو نگفتم : آها خونه شما یه مقدار بزرگتر از واحد منه و البته خیلیم شیک با خنده بلند شد و اومد بغل دستم و گفت خودتو به خنگی نزن درسته ادم محترم و باشخصیتی هستی اما خودت میدونی چرا اینجایی، دستشو رو شونه م گذاشت و فیس تو فیس شدیم واقعا جذاب بود آدرنالین خونم بالا رفته بود قلبم تند میزد آروم لبامو رو لبای قلوه ایش گذاشتم و یه بوسه ریز کردم

مسکن مهر حشری (۱) #زن_همسایه با فروش ماشین و وام تونستم یک آپارتمان مسکن مهری کوچیک بخرم، اوایل همسایه ها بدلیل مجرد بودنم برخورد خوبی باهام نداشتن، پس از مدتی که رفتارهای منو دیدن نظرشون عوض شد و برخوردهاشون صمیمانه شد، هروقت خانومها میخاستن سوار آسانسور شن من از پله ها میرفتم و هیچوقت موقع احوالپرسی تو صورتشون نگاه نمیکردم و حتی قیافه هاشونو نمیشناختم تا اینکه یک خانوم چادری اومد مغازه و با اسم خودم صمیمانه سلام کرد که تعجب کردم چون اکثر مشتریها با فامیلم منو میشناختن، خانوم چادری هندزفری و کاور گوشی میخاست گفت منو نشناختین؟ نگاش کردم :شرمنده خانوم بجا نیاوردم، ؛همسر جواد هستم دو طبقه پایین شما :ببخشید واقعا عذر میخام من هیچکدوم از خانومای مجتمع را نمیشناسم ؛بله حدس میزدم ، باخانومای مجتمع همیشه بحث نجابت شماس :ممنونم لطف دارین کاور و هندزفری را بهش دادم و خیلی اصرار کردم حساب نکنه، موقع خدا حافظی دستشو دراز کرد،منم بهش دست دادم یه کم طول داد و گفتم سلام آقاجوادو برسونید با عشوه گفت؛ چشم و رفت. انگار دستمو برق گرفته باشه بیحس شد تموم تنم مورمور شد ، یک زن محجبه با یک مرد غریبه تو اولین برخورد دست بده کاملا غیر عادی بود، ذهنم بدجور درگیر شد، زنه قدبلند چشمای قهوه ای گیرا و لبهای قلوه ای داشت، که واقعا خواستنی بود برای یک لحظه هم قیافه ش از جلو چشم گم نمیشد ظهر که خونه رفتم عمدا از پله ها بالا رفتم جلو در آپارتمان کفاشای جواد و زنش جفت بود، بادیدن کفشای زنه یه جوری حشری شدم که هیچ وقت تجربه ش نکرده بودم،این که یک جفت کفش میتونست حالمو خراب کنه واقعا عجیب بود، دو روز همش از پله ها میرفتم که بتونم ببینمش بعضی وقتا هیچ کفشی نبود بعضی وقتا هم فقط کفش زنه بود، جواد با ماشین خودش تو شرکت پتروشیمی پیمانی کار میکرد و اکثرا سرویس کارمندان جهت خارج استان میرفت بعد از دوروز اتفاقی زن جواد را توپارکینگ دیدم احوالپرسی صمیمانه و تشکر بابت کیفیت خوب خریدش ؛ واقعا هندزفری عالی بود میخاستم زودتر تشکر کنم شمارتو نداشتم :خواهش میکنم قابل شمارو نداشت ؛بازم ممنون شماره تونم لطف کنید اگه چیزی خواستم سفارش بدم :این کارت مغازه س شماره، کانال تلگرام و پیج اینستا هم هست موقع خدافظی بازم بهم دست داد جرات کردم دستشو یه کم بافشارمالیدم، با یه لبخند ملایم دوتا چشاشو بست و سرشو به نشانه خداحافظی دوبار بالا پایین کرد و جدا شدیم فک کنم صورتم قرمز شده بود گُر گرفته بودم و قلبم با شدت میزد ، با تموم وجود میخاستمش واقعا قاطی کرده بودم این دوتا برخورد پر از نشانه های سکسی بود کاش زنگ بزنه،کاش من شمارشو میگرفتم هزارتا کاش تو مغزم بود ، هی منتظر بودم زنگ بزنه اما خبری نشد، از طرفی میگفتم چرا زنگ بزنه، تشکر کرد و خلاص، اما خودمو توجیه میکردم که تشکر و شماره لازم نبود خودش میخاد ارتباط بگیره، کلافه بودم ماهها سکس نداشتم حتی تو مجازی هم ارتباطی نداشتم، تنهای تنها بودم و واقعا نیاز به حضور کسی داشتم، اما این زن متاهل و همسایه بود ، شاید همه تصوراتم غلط بوده!!! شب توخونه خواستم چنتا از کارهای جدیدو استوری کنم که متوجه شدم یه فالور جدید اومده همه پستهارو لایک کرده و یه کامنت زیر هندزفری گذاشته فهمیدم خودشه ذوقزده پروفایلشو که عکس گل بود چک کردم خصوصی بود، بیوش نوشته بود؛ معلم-متاهل- متعهد اسم کاربریش هم معصوم زده بود سریع جواب کامنتشو با ایموجی گل دادم بعد نیم ساعت کامنتمو لایک کرد، منتطر پیام بودم اما خبری نبود،چن بار خواستم دایرکت بدم پشیمون شدم، اما حدود ۱۶ نفر فالوکردن که همشون زن بودن همشونو چک کردم خصوصی بودن و فالور هم بودن ، که یهو پیام اومد ؛ بیست تا فالور برات جور کردم همشون مشترین، باید یه جایزه بهم بدی : بله حتما ولی شما؟ ؛ معصومه همسایه پایین معصوم تو دو برخورد کاملا صمیمی برخورد کرد و منم مثل خودش جواب دادم : ممنون از لطفتون شما جایزه تو انتخاب کن ؛ باشه حتما بزار خرید کنن من خودم یه چیز گرون برمیدارم : قابل نداره شما انتخاب کن ؛ عجله ندارم 😊 : به هر حال در خدمتیم ؛ 😘😘😘 با این ایموجیهای که فرستاد واقعا جوابی نداشتم و فقط لایکش کردم شق کرده بودم و واقعا به چت کردنش نیاز داشتم اما از اینستا خارج شد و حالم خراب نمیدونستم چیکار کنم لباس پوشیدم که برم پایین ببینم تنهاس اما دوتا کفش جلو در بود

Repost from N/a
SEX & PORN VPN 🥺🤤🥺

sticker.webp0.09 KB

جیغ بلندی زدم. نگه داشت. ب التماس افتادم مهدی اروم. یواش یواش لطفا. لبمو بوسید و گفت چشم. ی کم دوباره روغن زد و اروم اروم بقیه کیرشو فرو کرد. من چشمام و بسته بودم و جیغ میزدم. چشاتو باز کن عشقم کیرم تا ته تو کونته. شروع کرد اروم اروم تلمبه زدن. التماس کردم مهدی دستامو باز کن قول میدم فرار نکنم. نگام کرد و گفت قول قول؟ گفتم قول قول. کیرشو از تو کونم دراورد دستامو باز کرد. یکم لب گرفتیم و دوباره اومد روم و اینسری کل کیرشو تا ته فرو کرد تو کونم و افتاد روم و شروع کرد ب مکیدن گردنم. دیگه حال نداشتم ناله کنم دهنم خشک بود، ی کم ابمیوه بهم داد و شروع کرد تلمبه زدن. کیرشو از کونم درمیاورد و دوباره تا ته فرو میکرد. جیغ میزدم و التماس میکردم مهدی یواش جر خوردم. اون عاشق التماسام تو سکس بود. توجهی نمیکرد تلمبه میزد و قربون صدقه ام میرفت، محکم و بی رحم. بازوهاشو از درد فشار میدادم. تلمبه میزد با تمام قدرت کیرشو درآورد کونمو با دست از هم باز کرد و گفت عشقم سوراخت غار شده، خندیدم و گفتم میدونم چیکار کردی، گوشیشو اورد و از کون غار شدم ام و گاییدنم ی کم فیلم گرفت، گوشیو کنار گذاشت و شروع کرد تلمبه زدن دوباره کیرشو دراورد اومد و شروع کرد دوباره دستاموب تخت بست. دلیل کارشو متوجه نشدم ولی نایی نداشتم واسه حرف زدن دوباره با ی حرکت کیرشو تا ته فرو کرد تو کونم و شروع کرد تلمبه زدن، داد میزدم مهدی محکم… واون تا ته فرو میکرد. داشتم ارضا میشدم. داد زدم مهدی نگه دار. کیرشو تا ته فرو کرد تو کونم و بی حرکت موند. ناله ام درومد و بعد چند ثانیه ابم اومد. لذتم وصف نشدنی بود. چشاموباز کردم لبخندزد و گفت عشقم نوش جونت. کیرشو از تو کونم دراورد، با دستمال پاک کرد و ب زور فرو کرد تو کوسم. ازبس ورم کرده بود ب زور رفت تو کوسم. کوسم اب داشت، ی کم عقب جلو کرد و دوباره بالشت گذاشت زیر کمرم. شروع کرد تلمبه زدن و خیلی یهویی بر خلاف همیشه ابشو ریخت تو کوسم. خوابید روم. لب گرفتیم و هموبوسیدیم. ازم تشکر کرد. بهش گفتم عشقم دستامو باز کن برم کوسمو بشورم خندید و گفت اگه قرار بود بشوری ک میریختم تو کونت. با تعجب نگاش کردمو گفتم خب حامله میشم دیوانه خندید و گفت منم میخوام حامله ات کنم عشقم هاج و واج نگاش میکردم گفتم مهدی تو ک قبول کردی فعلا بچه دار نشیم، لبخندی زد و گفت تو نمیخوای، من ک میخوام. حرف زدن باهاش فایده نداشت خوابید کنارم. گفتم میشه بالشتو از زیر کمرم دربیاری کمرم درد میگیره؟ خندید و گفت ده دقیقه باید کمرت بالا باشه، کمرت درد گرفت خودم ماساژت میدم،. فکر همه جاشو کرده بود. عاشق بچه بود و منم نمیتونستم منصرفش کنم بعد 5 دقیقه دستامو باز کرد. باهم رفتیم حموم دوش گرفتیم. زیر دوش بغل کردن لذت عجیبی داره… اون شب مهدی منو حامله کرد و دوقلومون بعد ۹ ماه ب دنیا اومد نه من و نه مهدی اون شب و هیچ وقت فراموش نخواهیم کرد. شبی ک حامله شدم… نوشته: سحر 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity