en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 195 subscribers, ranking 1 265 in the Books category and 13 400 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 195 subscribers.

According to the latest data from 28 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -579 over the last 30 days and by -14 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.56%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.97% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 913 views. Within the first day, a publication typically gains 1 000 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 29 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 195
Subscribers
-1424 hours
-1277 days
-57930 days
Posts Archive
روسری سر کنه و چادرشو برداره اما اون گفته بود من عادت دارم همیشه شلوار بپوشم جلوی منم وقتی بابابزرگ خونه نبود با شلوار بود همیشه و همینطور که من قد میکشیدم و بزرگ میشدم کون زندایی هم بزرگ و بزرگتر میشد یادمه 2 بار پشت سرهم بچش سقط شد تا بچه اولش که پسر بود به دنیا اومد بچش که به دنیا اومد به شدت جذاب و سکسی شده بود جلوی منم بچش رو شیر میداد یا وقتی بچه رو میخواستن حموم کنن با کمک مامانم لخت دیده بودمش یه رگ آبی رنگ بیرون زده روی یکی از سینه هاش بود که تا نوک صورتی رنگه پستونش اومده بود آدمو دیوونه میکرد اولین بار که به بلوغ رسیدم و حسش کردم یعنی کیرم راست شد جلوی زندایی بود چن سال گذشت و دایی با براداراش و پدر بزرگم سر مغازه به اختلاف خوردن و بابابزرگم از خونه بیرونشون کرد و چند ماهی خونه ما موندن با وساطت فامیل و پدرم بابابزرگ رو راضی کردن یه پولی به دایی بده و اونم قبول کرد بچه دومش که اونم پسر بود به دنیا اومده بود یروزم که تازه کامپیوتر خریده بودن برام اونا هم تو خونه ما بودن داشتم تو اینترنت عکس سوپر می دیدم و کیرم راست شده بود که یهو زندایی اومد تو اتاقم سریع بستم صفحه نمیدونم دید یا نه ولی کیر راست شدم قشنگ معلوم بود اما به روم نیاورد همش میترسیدم رفتارش با من عوض شه اما انگار نه انگار تازه بیشترم باهام گرم می گرفت دایی با هزار بدبختی یه خونه خرید اون سال اما تازه بدبختیاش شروع شد نتونست کار درست و حسابی پیدا کنه و مجبور شد بره اهواز برای کارگری به همه بدهکار بود خونه ای ام که گرفته بود بیرون شهر بود یه مدتی برادر زنداییم شبا میومد پیششون که تنها نباشن اونم هم سن بود تقریبا تا اینکه اونم رفت سربازی و زندایی یه شب اینجا و یه شب اونجا سر میکرد یه روز که خونه ما بودن شبش مامان اصرار کرد که بمونن اما چون پسر بزرگش مدرسه میرفت نموند منم تازه دیپلم گرفته بودم و تو اوج بلوغ بودم سر و صورت جوشی مثل اون روزای زندایی مامانم تعارف زد که ناصر میتونه باهات بیاد اونم فوری قبول کرد بدون اینکه از من چیزی بپرسن قرار شد من برم و شب بمونم پیششون عصر باهم را افتادیم تو راه گفت یه سر بریم بازار منم قبول کردم و یه دوری تو بازار زدیم زندایی چن جا سر زد و پارچه و یه سری وسایل گرفت و نزدیک غروب رسیدیم خونه خونشون عین بازار شام بود همه چی پخش و پلا چون خیاطی میکرد 2 تا چرخ خیاطی هم وسط خونه بود تا رسیدیم خونه چادرشو برداشت و مانتوشو در آورد و شروع کردن به جمع کردن که تو رو خدا ببخش خونه بهم ریخته اس و از این حرفا منم گفتم اشکالی نداره یه سوتین بنفش هم وسط خونه بود که کل جای سینه هاش توری بود هی میخواستم نگا نکنم ولی باز چشمم به اون میوفتاد اصرار کرد لباسامو عوض کنم منم یه دست لباس راحتی از خونه آورده بودم رفتم تو اتاق و عوض کردم اومدم بیرون یه شلوارک و یه بلوز آستین حلقه ای بود یه ذره خودم معذب شد اونم فهیمید گفت منم عوض میکنم تا تو راحت باشی نباید از من خجالت بکشی و لپمو کشید مثل قدیما بعدش گفت امشب قرار خوش بگذرونیم و موقع اومدن هم چندتا سی دی برداشته بودم تا شب تماشا کنیم شو فارسی و چندتا فیلم بود تو یه کیف سی دی که اون زمونا مد شده بود فک کردم منظورش اینه که قراره فیلم ببینیم رفت تو اتاق تا لباس عوض کنه یه ذره طول کشید تا بیاد پسر کوچیکش اومد پیشم گفت عمو مامانم کو گفتم تو اتاقه گفت من جیش دارم دیدم پدرسوخته سر دودولشو گرفته رفتم چن تا زدم به در گفتم آیهان دسشویی داره مثل اینکه گفت الان میام بعدش بگو یکم صبر کنه گفتم مثل اینکه اضطراریه از پشت در گفت چطور گفتم با دستش محکم گرفته الانه که بریزه خندید گفت به برسونمش دستشویی خودشم الان میاد بردمش سمت دستشویی که خودشو رسوند و قضیه ختم به خیر شد و دوباره برگشت تو اتاق یکم بعد وقتی اومد بیرون داشتم شاخ در میاوردم چشام 4تا شد و زبونم بند اومد اگه لخت میومد بیرون اینقدر شوکه نمیشدم حسابی آرایش کرده بود یه تاب و شلوارک سفید پوشیده بود که انگار خیلی براش کوچیک بود به زور شکمشو پوشونده بود وسط تابش هم کش بود و سینه هاشو تقسیم کرده بود بقدری نازک و چسبون بود که طرح سوتینش کاملا معلوم بود وقتی هم برگشت از پشت دیدمش همون کش رو شلوارکشم هم بود انگار شلوارک رفته بود تو کونش بندای سوتین ش معلوم بود از پشت و انگار همه جاش میخواست بزنه بیرون ضربان قلبم اونقدر شدید شده بود که نمیتونستم تکون بخورم شلوارکو تا جایی که میشد کشیده بود بالا کص و شورت و همه جاش معلوم بود یه ذره که گذشت برام تقریبا عادی شده بود رفت تو آشپزخونه تا شام درست کنه منم پشت سرش رفتم و اصرار کردم خودشو اذیت نکنه که گفت قرار نیست که کشنگی بکشیم باهم تو آشپزخونه بودیم که من نشستم همونجا رو زمین و شروع کردیم از گذشته ها حرف زدن و غیبت کردن پشت سر فامیل تا شام حاضر شد برام میوه و چایی داد هربار احساس میکردم حشر زده بالا و مثلا مرتب کونشو

زندایی فاطمه به انتخاب خودم #زندایی خونه ما نزدیک خونه بابابزرگم بود و همیشه مخصوصا تابستونا اونجا بودم همه خاله هام و داییام ازدواج کرده بودن و فقط یکی از دایی هام مونده بود خونه داییم تو مغازه بابابزرگم کار میکرد و سنش بالا بود و همه میگفتن از وقت ازدواجت گذشته و باید ازدواج کنی ولی اون زیر بار نمی رفت مامان منم چون پدر بزرگ و مادر بزرگم سنشون بالا بود بیشتر بهشون سر میزد و تو کار خونه کمکشون میکرد خلاصه مامان من هم برای اینکه کار خودش کمتر بشه و یه جورایی دایی هم سر و سامون پیدا کنه از طرف بابابزرگ و بقیه فامیل مامور شد تا یه دختر واسه دایی پیدا کنه برا همین کارم از دور و اطراف پرس و جو کرد و یه چندتا آدرس گرفت و به بهانه های مختلف مثلا خیاطی و آرایشگاه و اینا منو هم بر میداشت و میرفت تا دخترا رو ببینیم من اون موقع کلاس پنجم بودم از منم میخواست تا حسابی دخترا رو بر انداز کنم و بعدم ازم میپرسید خوبه یا نه این ماجرا یه دو سه ماهی طول کشید دیگه دایی جان از من میپرسید و منم توضیح میدادم دخترا چه ریختی ان و تا اینکه یه روز رفتیم تو خونه یه نفر که خیاطم بود و مامانم یه پارچه برداشت و منم باهاش رفتم و مثل همیشه گفت که منم خوب نگاه کنم خونشون دور بود با دایی بزرگه رفتیم اون نشست تو ماشین و ما رفتیم تو خونه برامون چایی آوردن و چندتا مشتری دیگه هم بود مامانم پارچه رو داد دست همون دختره و گفت یه شلوار واسه پسرم کوچولوم میخوام اونم گفت خاله جون بیا جلو ببینمت رفتم جلوش وایسادم همون اول یه بوسم کردم صورتم انگار آتیش گرفت برگشتم مامانم رو نگا کردم دیدم داره اشاره میکنه که خوب بر اندازش کنم متر دستش بود دور کمر و قد شلوار رو اندازه گرفت قشنگ یادم یه بولیز قهوه ای رنگ استرج با چنتا نگین تن دختره بود با یه شلوار مشکی خونگی چیزی که نظرمو جلب کرد سینه های خوش فرمش بود و باسن خوشگلش قد بلند و درشت هیکل بود صورتشم بزرگ بود و چشمای درشتی داشت انگشتاش دراز بود و خیلی با دخترایی که تا حالا دیده بودم فرق میکرد مامان گفت از راه دور اومدیم و گفت مشکلی نیست یه شلوار الان آماده اش میکنم نیم ساعت نشد که شلوارو برید و دوخت و یه کشم کمرش انداخت و تن من کرد تو این فاصله منم همش زل زده بودم بهش که باعث شد مامانم بگه انگار از شما خوشش اومده اونم یه دستی به سرم کشید و گفت عجب پسر خوشگلی و منم همش نگاش میکردم و سعی میکردم به چشم مشتری نگاش کنم و تنها ایرادی که میشد ازش گرفت این بود که صورتش جوش داشت و با خودم میگفتم پماد میزنه و خوب میشه کارمون و تموم شد و برگشتیم تو راه دایی بزرگه همش ازم میپرسید که چطور بود و خوب نگاه کردی منم براش توضیح دادم شب شام خونه ما مهونی بود دایی جون از مغازه اومد خونه ما و چون دیر وقت میومد بعد شام رسید مامانم تو سینی براش شام کشید و آورد منم که از دختره بدجور خوشم اومده بود و میدونستم تنها راهی که بشه دوباره دیدش اینه که دایی اوکی بده رفتم پیش دایی و ماجرا رو تعریف کردم دایی از مامانم پرسید مامانم کلا منکر قضیه شد ولی من اصرار کردم و گفتم باور نداری از دایی بزرگه بپرس اون ما رو بد اونجا خلاصه قضیه بیخ پیدا کرد و داییم هم جدی جدی گفت من نیما رو وکیل خودم کردم اون اوکی بده حله اولین باری بود که دایی راضی میشد یه دورم ماجرا رو برای بقیه تعریف کردم و شلوار رو به عنوان سند رو کردم که دیگه مامان نتونه بزنه زیرش داییم دوباره منو کشید کنار خودش و منم با جزئیات توضیح دادم و گفتم تا الان چندجا رفتیم فلان دختره فلان جور بود و مثلا یکی قوز کمر داشت و یکی قدش کوتاه بود یکی دماغش بزرگ بود یکی رو دستش جلی سوختگی بود اما این قدش بلند بود و همه جاشم بزرگ بود و چشاش درشت بود و فقط چندتا جوش رو صورتش بود مامانم گفت اونجوری هم نبود بهش شکلات داده داره ازش تعریف میکنه که من گفتم میریم دایی هم ببینه خلاصه مامان راضی شد بیوفته پی کار اونموقع مثل الان نبود که راحت بری و بیای و دختر پسر باهم حرف بزنن یه چندروزی دایی اونجا کشیک داد دم خونه دختره تا ببینتش اما بی فایده بود خاله ها رو دوباره به بهانه خیاطی فرستادیم تا اونا هم ببینن و نظر بدن وقتی خاله بزرگم اومد خونه و دایی ازش پرسید چه خبر خالم گفت نیما عجب چیزی پیدا کرده خلاصه رفتن خواستگاری و کار تموم شد امروز که داشتم عکسای عقدشون رو تو آلبوم مامان بزرگم می دیدم تازه فهمیدم عجب کصی رو تور کردم عجب پستونایی عجب رونایی یه زن فوق سکسی با قیافه حشری با ابروهای نازک که اون زمان مد بود خلاصه این زندایی خوشگل شد عروس ما منم طبق معمول میرفتم خونه مامان بزرگ و قضیه رو که به زندایی گفته بودن از من خیلی خوشش اومده بود هر وقت منو می دید قربون صدقم میرفت اون موقع ها من هیچی حالیم نبود زندایی هم همیشه تو خونه چادر سرش بود همیشه هم شلوار میپوشید حتی یادم میاد بابابزرگ بهش گفته بود که دامن بپوشه و

اگه این صورتی نباشه دیگه‌ باید ناله کنیم مشاهده فیلمش 🥵
اگه این صورتی نباشه دیگه‌ باید ناله کنیم مشاهده فیلمش 🥵

sticker.webp0.09 KB

سینشو دوباره گرفتم و بوسیدنش را از سرگرفتم. ناله های شهوانیش را از سرگرفت و قطرات عرق بر بدنش نمایان شد. کونشو قمبل کرد و پاهاشو باز کرد. متوجه مایع منی شدم که از کسش بیرون زده بود. گفتم دیشب با اون یکی شوهرت سکس داشتی عزیزم؟ خندید و گفت مسائل محرمانه به تو چه؟ گفتم راستشو بگو کی سکس کردین گل خوشگلم؟ گفت چند دقیقه قبل از رفتنش بهش دادم و باز خندید. پس چند دقیقه ای از سکسشون نگذشته بود و دوباره به این سرعت آماده دخول شده بود. بوسیدمش و گفتم دیدی حق با من بود زنی مثل تو که اینقد زیبا و داغه یک شوهر براش کمه. باز خندید و گفت از اون یکی چه خیری دیدم تا از تو ببینم. گفتم امتحانش رایگانه تا معلوم‌بشه کدوم یکی شوهرت بهتره. با دست انتهای کیرم رو گرفتم و کلاهکش را روی سوراخ کسش گذاشتم و با یک فشار تا نیمه توی کسش کردم. جیغی از سر لذت کشید که توی همه خونه پیچید. کسش داغ و سوزناک و پر از آب شوهرش بود. نفسش که جااومد شروع کرد به غرزدن که درش بیار و قرار نبود اینکار رو بکنیم. محکم بغلش کرده بودم و کیرمو تا نیمه توی کسش نگه داشته بودم. نوک پستانش رو گرفتم و محکم فشارش دادم. ناله های شهوتیش را از سر گرفت و پاهایش سست شد. کیرمو از کسش بیرون کشیدم . مایع لزج شوهرش کیرمو پوشونده بود .خودمو تنظیم کردم. اینبار تا ته کردم توی کسش و شروع به تلمبه زدن کردم. هربار که کیرمو محکم توی کسش میکوبیدم صدای کس خیسش توی اتاق میپیچید و جیغ های شهوانیش اتاق رو برداشته بود. من هم هر لحظه سرعت سکس رو بیشتر میکردم و شدت تلمبه ها رو بیشتر میکردم. از خود بیخود شده بود و از شدت شهوت فریاد میکشید و من هم بیرحمانه توی کسش تلمبه میزدم و لرزش کون نرمش بیشتر تحریکم میکرد. میخواستم خودمو بهش اثبات کنم و بدون وقفه و بشدت کیرمو توی کسش میکوبیدم. دستمو محکم فشار داد فهمیدم احتیاج به استراحت و نفس تازه کردن دارد ولی کیرمو از کسش خارج نکردم و تلمبه هایم را شدیدتر کردم. با تلمبه های شدید و بی وقفه ام در مدت کوتاهی به اوج لذت رسید .جیغ بلندی کشید و بدنش لرزید من هم طاقت نیاوردم و به نهایت رسیدم و کیرمو با نهایت توان به انتهای کسش کوبیدم و آبمو داخلش ریختم. حالا آب هر سه تامون توی کسش بود‌. بدن هر دومون غرق عرق شده بود و نفس نفس میزدیم. سکوت حکمفرما بود و واکنشی نداشت . بالاخره تکانی به خودش داد و خواست از آغوشم جدا شود. دستهامو باز کردم و راحتش گذاشتم. بطرف سرویس بهداشتی حرکت کرد و کون خوش فرمش شروع به دلبری کردن کرد. دم در یهو برگشت و اومد نزدیک تخت. چند ثانیه توی چشمهام خیره شد. صورتشو جلو آورد و بوسه ریزی روی پیشونیم گذاشت‌. نوشته: حمید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

تختخواب داغ مادرزنم #مادرزن بالاخره ساعت هفت شد. اینو از الارم بیدارباش گوشی فهمیدم. من ولی کل شب بی خوابی کشیده بودم چون منتظر بودم همین که زنم پاشو از خونه بیرون بزاره سراغ مادرزنم برم. حس ششم میگفت مادر زنم هم چنین احساسی دارد و میداند سراغش میروم. از همان روز خواستگاری در بند عشق سوزان مادرزنم افتادم اما سه سال طول کشید تا اعتمادش را جلب کردم و اولین بوسه را روی لبانش گذاشتم. یکبار هم در یک مراسم ازدواج خلوتی گیر آوردم و رسما شروع به دستمالیش کردم و حتی کیرمو به اصرار داخل دهنش کردم اما فرصت سکس کامل مهیا نشد. زنم بالاخره به سختی پاشد و شروع به آماده شدن کرد. وقتی خم‌ شد شورت بپوشد قلمبگی خوشگل کسش از بین پاهاش بیرون زد. بدن زنم برخلاف مادرش لاغر و اندامی بود ولی کسش درشت و گوشتی بود و همیشه از پشت نمای زیبایی داشت‌. گوشی همسرم زنگ خورد. پدرش بود که میگفت منتظر است. وقتی در حال صحبت با پدرش بود روی تخت نشست.من هم از فرصت استفاده کردم و دستمو توی شورتش کردم و کس داغش رو چنگ زدم. زنم همانطور که با پدرش حرف میزد پاهاشو باز کرد که دستم راحت تر در شورتش بچرخد. بالاخره مانتویش رو پوشید و از در بیرون رفت. از پنجره سرک کشیدم پدر زنم وسط حیاط ماشین را روشن کرده بود و منتظر بود‌.برف دیشب تا کمرکش دیوار بالا آمده بود و حوض کوچک وسط حیاط را پوشیده بود. خانمم امتحان استخدامی معلمی داشت و پدرزنم که خودش فرهنگی بازنشسته بود اونو به آزمون میبرد تا احیانا اگر مراقبین آشنا از کار درآمدند سفارشش را بکند تا هوایش را داشته باشند. خونه دو طبقه بود و من وزنم در طبقه بالایی سکونت داشتیم و پدر و مادرش طبقه پایین بودند. کتم را پوشیدم و به حیاط رفتم. کلید را انداختم و وارد منزل پدرزنم شدم. کتم را در راهرو آویران کردم و یکراست به اتاق خواب رفتم. مادرزنم خودشو زیر پتو مچاله کرده بود و به ورودم عکس العملی نشان نداد. بدون مقدمه پتو رو کنار زدم و کنارش دراز کشیدم. از گرمای زیر پتو کیرم سیخ شد. وقتی واکنشی ندیدم از پشت بغلش کردم و کیرمو بین پاهاش گذاشتم. اینجا بود که چشاشو باز کرد و معترض شد که دیوانه شدی؟ اگر شوهرم‌برگرده چه خاکی توی سرم کنم؟ این نشانه خوبی بود که به بغل کردنش اعتراضی نداشت و تنها نگران آمدن شوهرش بود. کنترل تلویزیون کنار تخت بود. دست کشیدم گرفتمش و تلویزیون اتاق خواب رو روشن کردم و تصویر دوربین های مداربسته روی صفحه نقش بست. بوسیدمش و گفتم حالا اگر کسی بیاد زودتر خبردار میشیم. تظاهر کرد که میخواهد از آغوشم جدا بشه ولی محکم تر بغلش کردم و موهاشو غرق بوسه کردم. در آن صبح سرد زمستانی هیچ چیز لذت بخش تر از بودن در بستر زنی چنین زیبا و داغ نبود. خرمن موهای سیاهش روی شانه های سفید و درخشانش افتاد بود و پوست بی نقصش مثل جواهر میدرخشید. دو سینه درشت و برجسته اش در زندان تاپی صورتی و نازک بودند. دستمو از روی تاپ به سینه اش رسوندم و یکی از ممه هاشو بدست گرفتم. دستمو از بدنش جدا کرد و گفت مگه من جنده ام یکی تون میره اون یکی میاد پشتم؟ بوسیدمش و گفتم تو زن خوشگل هر دوی ما هستی وقتی اون یکی نباشه خودم میشم شوهرت و ازت مراقبت میکنم. صورت زیباشو غرق بوسه کردم و دم گوشش جملات عاشقانه میگفتم. همزمان با کار کردن روی مخش دستمو دوباره روی سینه اش گذاشتم و کارکردن روی بدنش را از سر گرفتم‌‌. زیر لب غرغر میکرد و اعتراض میکرد اما بدنش تسلیم شده بود و محکم و بی وقفه سینه هاشو چنگ میزدم. نوازش سینه کلید تصاحب بدن زن است و من تمام مهارت و تمرکزم را روی دستمالی سینه های بزرگش گذاشته بودم. بالاخره حس گرفت و بدنش گر گرفت و گرمای سوزان تنش همه وجودم را در برگرفت‌ . قطرات ریز عرق روی پوست سفیدش نشست و نفس هایش بلند و شهوتی شد. دستمو پایین بردم و بعد از نوازش شکمش بین پاهاش گذاشتم. پاهاشو باز کرد و دستم به بهشتش رسید. کسشو بدست آوردم و فشار دادم. از پشت هم کیرمو محکم‌تر به کونش میکوبیدم. اولین ناله بلندش در اتاق طنین انداخت و همه وجودم را آتش زد. دیگر چیزی برای پنهان کردن نبود. پتو رو از تخت پایین انداختم . شلوار آبیش کشی بود و دستم راحت داخل بدنش شد. چوچوله کسش را گرفتم و نرم و آروم شروع به ماساژ دادنش کردم. چشماشو بسته بود و از شدت لذت به خودش میپیچید. حالا که غرق شهوت شده بود وقتش بود تن ها یکی شوند. شلوارش را پایین دادم و از پاش بیرون آوردم. شلوار خودم رو هم پایین کشیدم و کیرمو بین پاهای چاق و سفیدش گذاشتم. پاهای تپلش از تمیزی برق میزدند. تاپش رو درآوردم و کاملا برهنش کردم. بغلش کردم و کیرمو تو چاک کونش گذاشتم. یهو بدنشو سفت کرد و خواست خودشو جدا کند و گفت چکار میکنی داخلش نکنی همینجوری آبتو بیار. گفتم باشه قربونت برم فقط لاپایی میزنم. دوباره شل و تسلیم شد. کیرمو از چاک کونش حرکت میدادم و کلاهکشو روی کسش میکشیدم.

Repost from N/a
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑 🤤 بمال رو هلوها تا ارضا شی💦👙

Repost from N/a
🔞 آموزش پوزیشن داگی استایل از مبتدی تا حرفه‌ای 🍑 مشاهده پوزیشن داگی 💦

Repost from N/a
پستاش به شدت آب کصتو میاره بزن روش تا ارضا شی 💦 ✨✨ 🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞 🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞 اگه واژنت داغه و هورنی هستی نیا ! �
پستاش به شدت آب کصتو میاره بزن روش تا ارضا شی 💦 ✨✨ 🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞 🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞🔞 اگه واژنت داغه و هورنی هستی نیا ! 🔞💦

اگر باکره ای و نامزدت به سکس از عقب اصرار داره اینجا رو بخون : آموزش سکس مقعدی بدون درد
اگر باکره ای و نامزدت به سکس از عقب اصرار داره اینجا رو بخون : آموزش سکس مقعدی بدون درد

sticker.webp0.09 KB

-محمد فدات بشم که اینقد با شعوری داشتم از درد میمردم عشقم درد و بلات به جون اون سعید حیف نون بی احساس قربونت بشم من که خواهرم با وجودت خوشبخت ترینه نگاهش کردم خندیدم گفتم داری خرم میکنی ؟ گف خر چیه عشق من دیوونتم ! گفتم من بیشتر عزیزدلم دست بردم خلخال پاشو دراوردم گذاشتم رومیز گف میشه ساپورتمو دراری کمرم داره میشکنه گفتم مگه خانممی لباستو دربیارم ؟ گف نیستم عشقم ؟ گفتم بعد نگین عشقم هستی ولی خانمم فقط نگینه گف فعلا اون خوابه و من خیس جلوی تو ام اگه خریتت اینقده که استفاده نکنی مث سعید به تو هم بشاشم گفتم تهدید نکن نه تنها امشب بلکه تا آخر عمر سندت مال خودم شد فقط از این دوتا میترسم گف سعید که گوه میخوره چیزی بگه نگین هم فداش بشم غش کرده عرضه نداری نو عروستو بکنی بهوونه نیار ! گفتم زیادی پررو شدی دست انداختم ساپورتشو کشیدم پایین و دراوردم بوی آب کسش تو فضا پیچید گف عشقم میشه کادوی قشنگتو دوباره ببندی به پام میخوام اولین کادویی که دادی بهم تو اولین سکسمون خوشگلم کنه مشتری گفتم تو عشق منی بدون اونم خوشگلی ولی چشم بستم و شروع کروم با سر انگشتام پاهای بلوریشو نوازش کردن کم کم رفتم بالا بغلش کردم و مث وحشیا لب همو میخوردیم لبی ازم گرفت که شب عروسیم هم تجربه نکردم زبون و لبام بی حس شده بود همینجوری که لب میگرفتیم شروع کردم با سینه هاش بازی کردن و کم کم از لباسش درشون آوردم حالا دیگه میچلوندمشون و وحشی تر لب میگرفت ازم رفتم سراغ سینه هاش هنوز خیلی نخورده بودم که زبونمو با دست گرفت کشید منو بالا گف محمدم جفتی داریم میمیریم وقت برا عشق بازی هس حالا حالا ها تو رو خدا فقط بکنننن گفتم چشم شورتشو اومدم بزنم کنار دیدم اینقد خیسه که دربیارم بهتره دست انداختم از کشش کشیدم پایین و بی معطلی کیرمو روونه کسش کردم تنگ بود مث چی ولی عوضش خیسسسسسس با دوتا تقه تا خایه جا دادم و شروع به گاییدنش کردم لبامم چسبوندم به لبش که صداش بالا نره ۵ دقیقه ای تلمبه زدم که شروع کرد به لرزیدن اونم چقد شدید که مثل تشنج بود و از کنار کسش آبش پاشید و بعد بیحال و بیهوش افتاد همونطور که کیرم تو کسش بود خوابیدم روش و شروع به نوازش و بوسیدنش کردم یهو نفسش باز شد گف کسکش کم کاری نکن آبتو میخوام و شروع کردم به سرعتی زدن یه ۱۰ دقیقه دیگه که با تمام توان زدم حس کردم پاهام بی حس شد خماری چشامو که دید پاهاشو دور کمرم حلقه زد و منو با فشار به خودش چسبوند با دستاشم بغلم کرد و سرشو آورد دم گوشم شروع کرد به قربون صدقه رفتنم و فقط میگی یدفعه منفجر شدم تو کسش و تو همون حالت چند دقیقه ای تو بغلش بیهوش شدم چشامو باز کردم دیدم داره سر و صورتمو ناز میکنه و قربون صدقه م میره گفت خسته نباشی شاهدوماد برو بغل خانمت بخواب شوهر خوشگلم منم اینجا رو جمع و جور میکنم میرم پیش سعید و لبامو بوسید گیج و له رفتم دسشویی خودمو مرتب کردم رفتم رو کاناپه نگینو از پشت بغل کردم و غش کردم . ادامه میدم 😊 … نوشته: ممد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

شب تولد عشق #خواهرزن #تولد #زن_شوهردار حدود ۶ ماه از عقد من و خانمم میگذشت . من سرکار بودم که همسرم تماس گرفت : -جونم زندگیم ؟ -سلام محمدم خوبی ؟ -قربونت بشم عسلم چی شده انقد زود بیدار شدی خوشگلم ؟ -بهت که گفتم امشب خونه نرگس دعوتیم تولدشه میخوام برم کادو بخرم -بابا من هم به سعید گفتم هم خود نرگس اینا تازه ۲ ماهه رفتن سر خونه شون مهمونی دادن نمیخواس با خواهرت و سعید چهارتایی میرفتیم یه کافه ای رستورانی چیزی جمع و جور جشن میگرفتیم حالشم بیشتر بود -اینجوری دوس دارن خب محمدم به ما چه ! -باشه عشقم من به دایی میسپرم برو دم مغازه ش یه گردنبندی چیزی براش بگیر پولشم بگو چقد شد خودم میزنم به کارتش تو کارت نکش خانمم -باشه عشقم خدافظ تو حال و هوای کار بودم که نگین دوباره زنگ زد و گف یه انگستر پسند کرده برا خودش ولی خیلی گرون میشه گفتم فدا سرت برا خواهرشم یه خلخال سنگین ایتالیایی برداشته یادمه اون سال برا جفتش ۳/۵ پول دادم که البته عمده ش پول خلخال نرگس بود چون طلاش واردانی بود و روش یه گل رز با برلیان ریز داشت . گذشت رفتم خونه لباس عوض کردم و رفتم خونه پدرزنم دنبال خانمم که بریم خونه خواهرش مادر پدرش از عصر رفته بودن اونجا کمک زنم تنها بود زنگ زدم گف خوب شد اومدی گیر کردم سریع بیا بالا رفتم تو بدوبدو اومد لباشو گذاشت رو لبم به مکیدن گفتم دیوونه الان ریده میشه تو آرایشت گف به کیرت عشقم میشه بخورم ؟ گفتم نه نفسم شب که برگشتیم حسابی از خجالتت درمیام پول انگشترم حلال میکنم 😂 گف باشه پس سریع زیپ لباسمو بکش بالا که داره همه ناخنامو میشکنه حاضر شد و رفتیم خواهرزنمو از تو مجلس خواستگاری روش راست بودم ولی هیچوقت اینجوری کلمو داغ نکرده بود وقتی رفتیم تو خونه ش دیدم نرگس پدرسگ یه تونیک عروسکی شکلاتی روشن پوشیده با ساپورت قهوه ای جذذب و کفشای پاشنه بلند کرم موهای مش کرده قشنگشم درست کرده بود ترکیب لخت و فر و یه آرایش غلیظ ولی باکلاس اولین چیزی که خودنمایی میکرد تو ظاهرش سینه های بیش از حد بزرگ و گردش بود که با کمر باریک و کون گردش مست میکرد آدمو و بعد تراش بی نظیر پاهاش که نگم براتون موقع روبوسی دم گوشش به شوخی گفتم پدرسگ به من رحم نمیکنی بخواهرت رحم کن اینجوری تا صبح میکشمش که گف تو نگران اون نباش و زد زیرخنده مهمونی برگذار شد موقع دادن هدیه ها همه کادوشونو میدادن خانمم گف خودت بده پابندشو گفتم ول کن نگین تو خریدی که گفت عشقم من دارم شامو آماده میکنم تو کادو رو بده بهر حال زحمتشو تو کشیدی رفتم کادو رو بدم که مادرزنم گف اینجوری قبول نیس باید خودت براش ببندی تو دلم گفتم پس کاش لامبادا خریده بودم براش که نرگس هم در کمال دلبری و عشوه پای راستشو گذاشت رو میز تا من برم خلخالشو ببندم دست که به ساق سکسی و خوش تراشش خورد کیرم آلارم انفجار داد از اون پایین هم سینه هاش جذاب تر بود و هم شرت قرمزش کامل زیر ساپورت مشخص بود گذشت مهمونی تموم شد و کمک کردیم برای جمع و جور ساعت نزدیکای ۳ صبح بود که باجناقم گف من کارمندم مرخصی هم ندارم میرم بخوابم نگین هم روی کاناپه خوابش برد من موندم یه کیر بی صاحب در حال ترکیدن و نرگس خانمی که به عمرش حتی شب عروسیش اینقد سکسی نبود و امشب از سرشب چاشنی لوندی و جندگی هم به زیباییش اضافه شده بود یهو آهی گشید و گفت ریدم به دهنت سعید بلافاصله آهی کشیدم و گفتم ریدم به دهنت نگین گفت مرگ به خواهرم چیکار داری ؟ گفتم توله تو نگفتی برم هرکار دلم میخواد باهاش بکنم ؟ این بیشعور خوابید مث چییی ! گف دفعه آخرت باشه درباره عروسک من اینجوری حرف میزنی پدرش دراومد همش تو آشپزخونه بود وقتی داشتی با چشات منو میخوردی اون داشت غذا میپخت گفتم چقدم تو بدت اومد آخه ! گفت فعلا بیا خلخالمو باز کن میخوام لباسامو عوض کنم که پاهاشو رو میزی که جلوی مبل بود دراز کرد رفتم جلو گفتم چشم امشب ملکه تویی جنده خانم هرچی تو بگی گف از تعریفت خوشم اومد ولی جنده زیادی بود ها گفتم مادر پسرخاله ت گاییده شد اینقد کونتو دید زد کیرشو مالید میگی جنده زیاده ؟ زد زیر خنده گف تقصیر زن بی عرضه مادرجنده شه زانو زدم بی اختیار ساق پاشو بوسید و اول کفشاشو آروم از پاش درآوردم زیرچشمی نگاهش کردم ترکیبی از یه عالمه تعجب بود و یه دنیا لذت به آینه دیواری روبه روم نگاه کردم مثل عروس و دومادی که وارد خونه شون میشن شده بودیم تو چشماش نگاه انداختم و دوتایی لبخند زدیم یه بوسه ریز رو پنجه پاش زدم و آروم شروع کردم با دستام پنجه ها و سپس کف پاشو ماساژ دادن آهش دراومد و شروع کرد به قربون صدقه رفتنم

Repost from N/a

از وقتی رفتم تو این چنله حشریتم ریده ب بشریتم اگه سرت تو کون مردمه بیا اینجا سرتو میکنی لای کون دوس دخترتت:))))جرررر😂😂🔞👇
از وقتی رفتم تو این چنله حشریتم ریده ب بشریتم اگه سرت تو کون مردمه بیا اینجا سرتو میکنی لای کون دوس دخترتت:))))جرررر😂😂🔞👇 @tweetingxx