en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 199 subscribers, ranking 1 265 in the Books category and 13 400 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 199 subscribers.

According to the latest data from 28 June, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -579 over the last 30 days and by -14 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.56%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 3.97% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 913 views. Within the first day, a publication typically gains 1 000 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 29 June, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 199
Subscribers
-1424 hours
-1277 days
-57930 days
Posts Archive
ادمینی پاره وقت با حقوق پایه ۵۰میلیون: @Kaar

سلام عرشیا هستم بچه ها به چند نفر نیاز داریم برای ادمینی. کارش هم اصلاً سخت نیست حقوقشم از ماهی ۴۰-۵۰ میلیون لطفاً پیام بدین
سلام عرشیا هستم بچه ها به چند نفر نیاز داریم برای ادمینی. کارش هم اصلاً سخت نیست حقوقشم از ماهی ۴۰-۵۰ میلیون لطفاً پیام بدین 🤍👇🏻 @Admini

sticker.webp0.09 KB

چاک کصش لغزوندمو نوک زبونم رو توی سوراخ کص داغش فرو کردم. آه‌های زن عمو به ناله تبدیل شده بود. کصش و صورتم کلا نوچ شده بود. کصل تپلش رو توی دهنم جا کردم و محکم کشیدم . جیغ کوچیکی زد و به صدایی گرفته و آروم گفت بکن توش محسن. تو همون حالتی که بینن پاهاش بودم ایستادمو شلوار و تیشرتم رو کندم . خیلی هول شده بودم. سر کیرمو گذاشتم لای چاک کصش و با آب کصش سرشو خیس کردم . بعد از اینکه چند باری کیرمو روی کصش شلاقی کوبیدم سرش رو گذاشتم دم سوراخشو آروم فشار دادم تو کصش. زن عمو با ناله‌ای پاهاش رو دور کمرم حلیقه کرد و با تکونی تا خایه‌هام رو تو کصش جا کرد. از شدت شق درد و داغی کصش داشتم دیوونه میشدم. ته کیرم که به چوچولش رسید لبامو گذاشتم روی لباشو شروع به تلمبه زدن کردم. زن عمو ناله میکرد و من حین خوردن لباش تو کصش تلمبه میزدم. بعد چند تلمبه ریز تا سر کیرمو از کصش بیرون کشیدمو با تقه‌ای محکم دوباره همه رو تو کصش جا کردم. چند بار که محکم کوبوندم تو کصش دستاش رو هم دور گردنم حلقه کرد و محکم به خودش فشارم داد . لبام رو گاز گرفت میخواستم جیغ بزنم که احساس کردم کیرم داره تو کصش میسوزه. محکم‌تر بغلم کرد و با لرز و تو آن واحد هر دومون ارضاء شدیم. پاهاش شل شد و دستاش کنارش افتاد. کیرمو که شل شده بود از کصش بیرون کشیدم و به چوچولش مالوندنم . نیش خندی زد و گفت گمشو برو بیرون. نوشته: محسن 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

مش تو پذیرایی روی مبل نشوندمش. جف پاهاش رو انداختم روی میز عسلی و پشت میز روی زمین نشستم که تیکه شکسته رو از پاش بیرون بکشم. پاهش رو باز کرده بود بین پاهاش رو میدیم. اعظم تو حال خودش نبود. یکم پاهاش رو بازتر کردم. کص تپلش از دور پیدا بود. حتی چاک کصش رو هم میتونستم تشخیص بدم. بعد اینکه تیکه شکسته رو بیرون کشیدم و کف پاش رو باند پیچی کردم با یه لیوان آب اومدم و کنارش نشستم. هنوز عصبانی بود. ولی من قصد عقب نشینی نداشتم. دستشو بین دستام گرفتم و با حالت خنده گفتم زن عمو دستت سنگینه‌ هااا. نیشخندی زد و گفت انگار میخوای دومی رو هم بخوری. یکم دل و جراتم بیش‌تر شد و بهش نزدیک‌تر شدم و گفتم زن عمو یه چیزی رو صادقانه بهت بگم بین خودمون میمونه؟ -تا ببینم چی میگی . _زن عمو من حس عجیبی بهت دارم . یه چیزی از وجودت منو جذب میکنه. -اون یه چیزی شهوته ؟ _نه فقط شهوت. من تورو دوست دارم زن عمو عقل از کله هر دومون پریده بود. هیچ کدوممون باورمون نمیشد که داریم این حرفارو به هم میزنیم. چشامون رو به هم دوخته بودیم. بی اختیار دستش رو که بین دستام بود داشتم ماساژ میدادم که با حالتی شهوانی آهی کشید . مسیر رو درست اومده بودم. یکم دیگه بهش نزدیک‌تر شدم و یکی از دستام رو از دستش جدا کردمو گذاشتم روی زونش و دورانی ماساژش دادم. هنوز به هم زل زده بودیم. توی همون حالت چشماش رو بست و لبای کلفتش رو روی لبام گذاشت. بدنم آتیش گرفته بود . از شدت ترس و شهوت داشتم میلرزیدم. به سختی خودمو کنترل کردمو لب پایینیش رو بین لبام گرفتم و میک زدم. داشتم با ولع لباشو میخوردم که یهو خودش رو کشید کنار و گفت الان مامان_بابات میان. من که دیگه روم باز شده بود دستاشو گرفتمو گفتم حالا_حالاها نمیان زن عمو پاشو بریم اتاق من بهشون زنگ زدم حداقل‌اش یه ساعت و نیم دیگه میرسن. رفتم زیر بغلش که کف پاشو محکم زمین نذاره و بردمش توی اتاقم . نشستیم کنار تخت و دوباره لبامون رو به هم گره زدیم. با یکی از دستام پشتش رو میمالوندم با دست دیگه‌ام هم ممه‌های خوش تراشش رو بازی میدادم. توی چشم بهم زدنی سارافونش رو از تنش کندمو لبام رو روی شاهرگش گذاشتم و خوابوندمش روی تخت و خودمم روش دراز کشیدم. لاله گوش راستش بین لبامو بود بعدش پشت گوشش رو لیس زدم. زن عمو چشماش رو بسته بود و داشت مثل مار به خودش میپیچید. زبونمو روی شاهرگش گذاشتم و تا زیر چونه‌اش رو لیسیدم . بعدش رفتم روی ممه‌های بلوریش و هر دوشون رو تو مشتم گرفتم و فشار دادم. زن عمو نفسش بند اومده بود. آخی گفت و دستش رو انداخت پشت گردنمو کله‌ام رو چسبوند به ممه‌های بزرگش. نوک یکیشون رو بین لبام گرفتم و میک زدم. نوک اون یکی رو هم بین انگشت‌هام گرفته بودمو بازی میدادم. با لبام نوک ممه‌اش رو گرفتم و کشیدم. خیلی خوشش اومده بود. چند بار این حرکت رو تکرار کردمو جای ممه‌هارو عوض کردم . بعدش زبونمو از لای چاک ممه‌هاش تا روی نافش کشیدم. هر دومون گر گرفته بودیم. زبونمو دور نافش چرخوندم بعدش رفتم بین پاهاش و تا روی چوچولش بوس‌های ریز از تنش برداشتم. شلوارش حسابی خیس شده بود. همونطور که داشتم از روی شلوار بین پاهاش رو بوس میکردم یواش_یواش شلوارشو از پاش بیرون کشیدم. حالا بین من و کص تپلش فقط یه شورت توری قرمز بود. صورتمو رو چسبوندم روی کصش. بین پاهاش آتیش بود . بوی کصش که به دماغم خورد حشریتم صد چندان شد . شورتشو با دندونام پایین کشیدمو با ولع چوچولش رو بین لبام گرفتم. زن عمو آهی کشید و انگشتاش رو بین مواهام کرد . با هر میکی که به چوچولش میزدم آهی میکشید و موهامو چنگ میزد . زبونمو روی

زن عموی رمانتیک #زن_عمو ساعت پنج عصر بود. مامانم زنگ زد که شام خونه عموت دعوتیم و از سر کار برگشتنی خونه عمو هادی بیا. عمو هادی چهل و دو سالشه. خانومش اعظم هم دو سالی ازش کوچکتره. من از روز اول خواستگاری این دوتا علاقه عجیبی به اعظم پیدا کردم. الان بعد از گذشت ده سال از اون روز در حالی که بیست و هشت سالمه و این داستان هم چند ماهه پیش اتفاق افتاده هنوز هم حس عجیبی بهش دارم. اعظم با چشمای درشت و قهوه‌ای رنگ، موهای همیشه بلوند ، دماغ کوچیک، لب‌های پسته‌ای کلفت، قد بلند حدودا ۱۷۵ و استایل سکسی و جذابش توجه اکثر فامیل رو و به خودش جلب میکرد. در این بین من همیشه هیزتر و جسورتر از بقیه بودم . اکثر مواقعی که تو جمع فامیلی بودیم به هر نحوی سعی میکردم تو چشم و نزدیک اعظم باشم. اعظم با اینکه همیشه لباسای معمولی تنش میکرد ولی سینه‌های برجسته و کون برزیلی مانند بزرگش همیشه خودنمایی میکرد و وقتی متوجه نگاه‌های هیز بقیه میشد دست و پاش رو گم میکرد. اوایل که من بچه‌تر بودم هر طوری بود خودم رو بهش میرسوندم و بالاخره یه قسمتی از بدنم رو به تنش میچسبوندم. یا حین رد شدن خودمو به کون تپلش میمالوندم و اون هم خیلی توجهی نمیکرد. تا اینکه چند ماه پیش اعظم خانوم با عمو هادی دعواش شد و از عموم قهر کرد. چون خونه پدریش شهرستان بود اعظم هم با مامانم جیک و پیکش یکی بود اومد خونه ما تا آب‌ها از آسیاب بیوفته و دوباره برگرده خونش. تو یکی از همین روزها من از سر کار زود برگشتم. بابا_مامانم برای خرید بیرون رفته بودن و زن عمو اعظم تنها بود. بعد احوال پرسی و خوش و بش معمولی من روی صندلی اپن آشپزخونه نشستم و حین خوردن نسکافه‌ای که زن عمو اعظم برام درست کرده بود داشتم بدن سکسیش رو درحالی که پشتش به من بود و آشپزی میکرد دید میزدم. کله‌ام داغ شده بود . یواش_یواش داشتم حشری میشدم و کیرم که خواب بود داشت تو شلوارم قلمبه میشد. زن عمو با هر حرکتی که به خودش میداد لپای کونش موج میزد. سارافون گل قرمزی که پوشیده بود با اینکه تا پایین رونش رو پوشونده بود ولی به هیچ وجه نمیتونست اروتیک دیده شدنش جلوگیری کنه. اصلا تو حال خودم نبودم. به بهونه لباس عوض کردن رفتم تو اتاق و به مامانم زنگ زدم. بعد اینکه یجوری از زیر زبونش بیرون کشیدم که کجا هستن و کی میان . خیالم راحت شد و افکار شیطانیم پر رنگ تر شدن . مامانم گفت فروشگاه رفاه هستن و دارن مایحتاج خونه خریداری میکنن. مطمئن بودم که حداقل دو ساعتی وقت دارم. برگشتم و جلو اپن آشپزخونه و دوباره مشغول دید زدن زن عمو شدم. همینطور که داشتیم حرف میزدیم یهو یه لیوان از دستش و افتاد و شکست. جیغ کوچولویی کشید و با ناراحتی مشغول جمع کردن تکه‌های لیوان شد. جارو دسته بلند و خاک انداز رو آوردمو دادم بهش. بعد جمع کردن تیکه‌های لیوان دولا شد که زیر کابینت رو جارو کنه من دیگه از خودم بی خود شدم و خودم رو از پشت به کونش چسبوندم. انگار که هر دومون رو برق گرفته باشه چند ثانیه‌ای بی حرکت موندیم. عرق سردی روی پیشونیم نشسته بود و منتظر عکس العملش بودم تا ببینم چیکار باید بکنم. زن عموم راست شد و به سمت من برگشت. با عصبانیت و چهره‌ای در هم رفته نگاهم کرد و گفت محسن داری چه غلطی میکنی؟ گلوم خشک شده بود. نمیتونستم چیزی بگم و ترس داشت وجودم رو فرا میگرفت. تا خواستم من…من کنم جارو رو انداخت زمین و یه چک خابوند در گوشم. یهو جیغ وحشتناکی کشید افتاد روی زمین. یه تیکه کوچیک از شکسته‌های لیوان سرش توی کف پاش فرو رفته بود. دست و پاش رو گم کرده بود و پشت سر هم میگفت محسن پام، پام داره میسوزه. به زحمت بلندش کردم و برد

sticker.webp0.09 KB

دیگه نتونستم طاقت بیارم، از رو دهن عماد بلند شدم و به سمتش‌ چرخیدم و نشستم و کیرشو با دست تنظیم کردم و تا ته تو کصم رفت. آه بلندی کشیدم، تو عمرم صدای خودمو اینجوری پر از شهوت نشنیده بودم! آروم روی کیر عماد پایین و بالا میشدم. +آه جونم آیی بکن منو آه آه … عماد هم همراهی میکرد و گاهی من ثابت میموندم و خودش تلمبه میزد. کمی گذشت که از رو کیرش بلند شدم، رو تخت داگی استایل موندم و عماد کمی روغن بدن رو کونم و لای کونم ریخت و کیرشو چندبار لای کصم مالید و یه بار میکرد توش تا ته و دوباره بیرون میکشید و با هر ورودش من آه بلندی میکشیدم. چندبار این کار رو تکرار کرد و تا ته تو کصم گذاشت و محکم شروع به تلمبه زدن کرد، من داد میزدم و عماد میگفت: هییییس الان آرمین بیدار میشه. با دست جلوی دهنمو گرفتم که کمتر صدام بپیچه. +آیی عماد دارم میام آخ آهه … تلمبه های عماد ادامه پیدا کرد و من ارضا شدم، بعد از مدت ها داشتم یه ارضای کامل رو تجربه میکردم. به رعشه افتاده بودم و آب کصم راه افتاده بود! دوباره عماد کیرشو تو کصم کرد و محکمتر از قبل تلمبه زد و ناله منو درآورد. دو سه دیقه گذشت که عماد گفت: آه داره میاااد خواستم بگم بپاشه رو سینه هام که یهو بیرون کشید و همون لای کونم ریخت. آبش از سوراخ کونم و کصم سرازیر شده بود و عماد آه میکشید. برگشتم و کیرشو تو دهنم کردم و دو سه قطره باقیمونده آبشو مکیدم و کیرش تو دهنم شل شد. هنوز کیر عماد تو دهنم بود که آرمین به در زد و گفت: بابا بابا کجایی؟ درصورت رضایت شما مخاطبین عزیز ادامه ماجرا در داستان های بعدی نقل خواهد شد! نوشته: خانم‌ خوش دل 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

صحبت های بینمون انقدری جلو رفت که هم عماد از زندگی و مشکلاتش با زنش گفت هم من سفره دلمو باز کردم و عماد دلداریم داد. بی ادبی نمیکرد، چرت و پرت نمیگفت، با شخصیت بود و همین باعث‌ شده بود انقد زود باهاش صمیمی بشم. کم کم یک رابطه ای فراتر از پدر دانش آموز و معلمی‌ بینمون شکل گرفته بود و من هم از ارتباط با شخصی مثل عماد احساس‌ رضایت میکردم. جمعه دو هفته بعد از اینکه به خونشون رفته بودم برای درس دادن به آرمین، عماد از من خواست که برم خونشون و ناهار رو با اونها بخورم. من هم اینبار بیشتر به خودم رسیدم، یه ساپورت مشکی و مانتوی کرمی رنگ تنم کردم، چون پاهای نسبتا حجیمی دارم ساپورت بهم میومد، آرایشم رو کمی غلیظ تر از همیشه کردم و عطر زدم. مسعود با دیدن من گفت: کجا بسلامتی؟خوشگل کردی +مسعود نمیدونم کی قراره بفهمی، من و تو فقط هم خونه ایم و حق دخالت تو کار همو دیگه برای همیشه نداریم! زدم بیرون و عماد سرکوچه منتظرم بود، نشستم تو ماشین و بوی عطر عماد خیلی بیشتر از عطر من احساس میشد. +سلام خوبین شکوفه خانوم؟ -سلام تشکر آقا عماد بازم زحمت افتادین‌ شما. راه افتادیم و به خونه رفتیم، آرمین تازه از خواب بیدار شد و تا منو دید زود اومد بغلم کرد. کلی با آرمین بازی کردم، براش قصه گفتم، انیمیشن دیدیم باهم و … بعد از ناهار هم آرمین تا رفت توی اتاق و سرش رو روی بالشت گذاشت خوابش برد. من هم شالمو از سرم برداشته بودم و رو مبل نشسته بودم که عماد با دوتا چای اومد. +بار اول که دیدمت با مانتو شلوار مناسب مدرسه، زیباییت انقد به چشم نمیومد. -لطف داری به من. عماد اومد و کنار من نشست رو مبل، از تجربه تلخش تو زندگی با مادر آرمین گفت، منم دستمو رو شونه اش گذاشتم و گفتم: غصه نخور دیگه، بعضی آدما تو زندگی ما اشتباهی ان. عماد دستشو روی دستم گذاشت و گفت: چه خوب آرومم میکنی. ضربان قلبم تند شده بود، نفسام به شماره افتاده بود، نمیدونستم چه مرگمه، حس میکردم الانه قلبم از دهنم بزنه بیرون. عماد زل زد بهم، انگار آهن ربایی به لباش وصل بود که لبای منو سمت خودش کشید! عماد با دستش‌ صورتمو گرفت و وحشیانه لب های منو با لباش شروع به خوردن و مکیدن کرد. منم زبونم رو سعی میکردم وارد دهنش کنم و زبونش رو لمس کنم. پنج دیقه ای لبهامو خورد، جوری که کبود شد لب های جفتمون، منو بلند کرد و بغلم کرد و سمت اتاق خواب برد و در اتاق رو بست و قفلش کرد، اینبار سمت من اومد و گردنم رو شروع به خوردن کرد. به خودم میپیچیدم و آه میکشیدم، مهارتش تو خوردن و لیسیدن تحسین برانگیز بود! کم کم دکمه های مانتوم رو باز کرد و گوشه ای از اتاق پرتش کرد، سینه های 80 منو از روی تیشرت مشکی که تنم بود میمالید و لب و گردنمو میخورد و من آه میکشیدم. شهوت تا مغز استخونم نفوذ کرده بود! تیشرتی که تنش بود رو درآوردم و حرارت بدنش جوری بود که میتونست منو بسوزونه. بی اختیار شروع به خوردن گردنش کردم، تا روی قفسه سینه اش خوردن رو ادامه دادم و تو همین حین عماد کش موی منو باز کرد و موهای من روی شونه هام پخش‌ شد. تیشرت رو از تنم درآورد، سوتین آبی آسمانیم رو درآورد و مثل بقیه لباسا یه گوشه پرت کرد. رو تخت هلم داد و روی من اومد و سینه هام که حالا نوکش‌ برجسته شده بود رو تو دهنش کرد، نوک سینه هام رو آروم گاز میگرفت و مک میزد و من چنگ تو موهاش میزدم و آه میکشیدم. +آیی آه عماد آرومتر آیی… خیسی کصم رو روی شورتم کاملا حس میکردم، عماد میخورد و پایین تر میرفت، یکم کمرمو بلند کردم و ساپورتمو از پام بیرون کشید، بلافاصله جوراب هامم درآورد، الان فقط یه شورت طوسی پام بود که خیس شده بود! عماد گفت: جوونم چه بدنی داری تو بین پاهام رفت و از روی شورت زبونی به کصم کشید، اینبار بلندتر آه کشیدم و عماد شورتم رو کنار زد و گفت: آخ لعنتی کصت محشره و زبونشو از بالا تا پایین کصم کشید و بعدش شورتم رو درآورد. من بلند آه میکشیدم جوری که عماد گفت: آروم الان آرمین بیدار میشه! چند ماه بود که سکس نداشته بودم و تو مدت تموم شدن زندگی مشترکم با مسعود از مدرسه که برمیگشتم و مسعود خونه نبود یه پورن پلی میکردم و با انگشت تو کصم میکردم و اونجوری خودمو ارضا میکردم. عماد زبونشو تو سوراخ کونم میکرد و بعد دوباره سراغ کصم میرفت، دوتا از انگشتاتشو تو کصم کرده بود و کلیتوریسم رو لیس میزد و من جیغ میکشیدم. شلوارشو درآورد، کیرش نسبتا کلفت بود با تخم های آویزون و شیو کرده و مرتب، داشتم له له میزدم براش عماد دراز کشید رو تخت و من اینبار کصمو رو دهنش گذاشتم و خودم رفتم سراغ کیرش یا به اصطلاح 69 شدیم! مزه کیرش هم شهوتمو تشدید میکرد، تخم هاشو میمالیدم و کیرشو لیس میزدم، عماد هم انگشتشو تو کصم عقب جلو میکرد و لیس میزد برام.

اومدم داخل، لم داده بود رو مبل و تلویزیون میدید، از وقتی که فهمیده بودم با یکی از فروشنده های مغازه اش ریخته بود رو هم و بهم خیانت کرده بود دیگه بهش حسی نداشتم، اما چون طلاق تو خانواده ما یه ننگ محسوب میشد و هنوز به این رشد عقلی نرسیده بودن بزرگان ما که طلاق هم جزئی از زندگی میتونه باشه به ناچار داشتم با مسعود زندگی میکردم. درحالی که مقنعه ام رو از سر برمیداشتم و لیوان آب رو با آب سرد کن یخچال پر میکردم، صداش بلند شد: +دیر کردی امروز -فکر نکن واسه یک ساعت تاخیر میمونم بهت جواب پس میدم، قبلا هم گفتم کار به کار من نداشته باش. +نه چه کاری خواستم بگم غذا گرم کردم برات. -کور نیستم دیدم خودم، غذا هم خوردم و سیرم. تقریبا دو روز در هفته برنامه ناهار خوردن من با آرمین و پدرش تکرار میشد، آرمین دیگه بیشتر از حد انتظارم به من وابسته شده بود و اگر بهش نه میگفتم گریه اش میگرفت و … شنبه صبح رفتم سر کلاس و حضور غیاب کردم اما آرمین نیومده بود، دو سه روز گذشت و آرمین غیبت داشت و کم کم نگرانش شدم. رفتم دفتر و به خانوم مولایی گفتم میشه شماره خانواده آرمین رو بهم بدی، خانوم مولایی شماره پدر و مادرش‌ رو برام رو برگه نوشت و بهم داد، بعد از تموم شدن کارم تو مدرسه گوشیمو درآوردم و شماره پدر آرمین رو گرفتم: +بله -سلام آقای کریمی خوب هستین؟صبوری ام. +سلام حال شما خانوم صبوری؟ -تشکر به خوبی شما، مزاحم شدم بپرسم چرا آرمین جان غیبت داره چند روزه؟ +خواهش میکنم، سرما خورده یکم برا همین نتونست بیاد. -ای بابا چه بد، از درس هم جا میمونه اینجوری +آره دیگه پیش اومد، سعی میکنم زود بفرستمش بیاد -باشه از طرف من ببوسینش، مراقبش باشین، خدانگهدار گوشی رو قطع کردم، به خونه برگشتم و غروب برام پیامک اومد از طرف پدر آرمین. +سلام وقت بخیر امیدوارم حالتون خوب باشه، خواستم خواهش‌ کنم اگر براتون مقدوره پنجشنبه ظهر به منزل ما تشریف بیارین و دروس این هفته رو به آرمین توضیح بدین، هزینه تدریس هم جداگانه پرداخت میکنم. منم جواب دادم:سلام وقت شما بخیر، باشه حتما، این چه حرفیه چه هزینه ای، آرمین شاگرد خودمه. پنجشنبه ظهر شلوار جین و مانتوی سفید رو تنم کردم با یه آرایش ملایم، اسنپ گرفتم و آدرسی که برام فرستاده بود پدر آرمین رو به عنوان مقصد زدم. بیست دیقه نیم ساعت تو راه بودم، پیاده که شدم دنبال پلاک 72 گشتم و پیداش کردم، خونه یک طبقه و بزرگی بود، دکمه زنگ رو فشار دادم و صدای پدر آرمین اومد که گفت: بله؟ وقتی متوجه شد که منم در رو باز کرد و گفت: بفرمایید. بالا رفتم، اولین بار بود که پدر آرمین رو با لباس غیر رسمی دیدم، یه ست تیشرت و شلوار ورزشی که رنگش طوسی بود و هیکل و بازوهای پدر آرمین بیشتر به چشم میومد با این لباس و پدر آرمین هم اولین بار بود من رو با لباسی غیر از لباس مدرسه میدید. داخل رفتم و پدر آرمین رفت به آشپزخونه و با یک لیوان شربت برگشت و من هم تشکر کردم و لیوان رو برداشتم و کمی ازش خوردم. +آرمین کجاست آقای کریمی؟ -توی اتاقشه. به اتاق آرمین رفتم، با دیدن من خیلی خوشحال شد و بغلم کرد، من هم شروع کردم براش درس رو توضیح دادم تا نزدیکای ساعت سه که آرمین گفت هم گشنمه هم خسته شدم، خود من هم گرسنه شده بودم. از اتاق‌ بیرون اومدیم که پدر آرمین غذا از بیرون سفارش داده بود و ناهار خوردیم. پدر آرمین نگاهش کرد و گفت: خب حالا پسر قشنگم برو تو اتاقت استراحت کن تا منم خانوم معلم رو برسونم و برگردم. آرمین هم جواب داد: باشه بابا عماد. اونجا بود که فهمیدم اسمش عماده. +نه آقای کریمی شما پیش آرمین بمون حالش بهتر شه من خودم میرم. -نه زود شما رو میرسونم و برمیگردم تا آرمین هم استراحت کنه. از آرمین خداحافظی کردم و اومدیم پایین و سوار شدم و اینبار جلو نشستم، تو طول مسیر زیاد صحبت خاصی بینمون رد و بدل نشد و سر کوچه رسیدیم و عماد یه پاکت از داشبورد ماشین درآورد. +خدمت شما، ناقابله. -عه این چه کاریه آقای کریمی؟مگه من برای پول اومدم؟من آرمین رو بیشتر از همه شاگردام دوست دارم هرچقد اصرار کردم حریف یکدنگی عماد نشدم و پاکت رو ازش گرفتم و پیاده شدم. اومدم خونه و در پاکت رو باز کردم، پونصد هزارتومن بود و یه نوشته: ممنون که وقت گذاشتی و اومدی. شب نت رو روشن کردم و رفتم واتس اپ، پروفایل عماد رو چک کردم، آنلاین بود، منم پیام دادم: سلام وقت‌ بخیر، امروز شرمنده کردین منو و راضی به زحمت نبودم که پول بدین. کمی بعد جواب داد: سلام حال شما؟آخه شمام زحمت کشیدی وقت گذاشتی، مگه میشه بدون پول. صحبت و چت کردنمون به درازا کشید، طوری که عقربه های ساعت به دو و نیم رسیده بود، من که از مسعود جدا میخوابیدم و مشکلی نداشتم برای بیدار موندن.

شیطنت های یک معلم #اروتیک #زن_شوهردار #خانم_معلم +بازم که تکالیفت رو ننوشتی آرمین، این دفعه دیگه باید بری دفتر و اخراج بشی. -ببخشید خانوم آخه حالم بد بود. در حالی که با نگاه های جدی به چشمای پر از ترس و استرس آرمین زل زده بودم برای ننوشتن تکالیف ریاضی سین جیمش میکردم. آرمین یکی از شاگرد زرنگای کلاس بود اما نمیدونم چرا مدتی بود که درسش افت کرده بود. وقتی دیدم واقعا حالش اوکی نیست پشیمون شدم از اینکه بفرستمش بره دفتر مدرسه، زنگ تفریح خودم شخصا با خانوم مولایی مدیر مدرسه صحبت کردم. +خانوم مولایی اگه میشه یه تماس بگیرین خانواده آرمین بیان مدرسه ببینم مشکل این بچه چیه، یکی از استعداد های مدرسه بوده حالا مدتیه خیلی افت کرده. -آرمین کریمی منظورته شکوفه؟ +آره دیگه، یه آرمین بیشتر که تو کلاس من نیست. -باشه زنگ میزنم اولیاش بیان. دو سه روزی به همین منوال گذشت، مشغول تدریس بودم که در زدن، رفتم در کلاس رو باز کردم، آقایی بلند قد با یه پالتوی قهوه ای که هم رنگ نیم بوت های پاش بود و چهره اخمویی داشت پشت در بود: +بله بفرمایید جناب؟ -سلام وقت بخیر، کریمی هستم پدر آرمین. +آهان سلام خوب هستین آقای کریمی؟بنده صبوری هستم معلم آرمین جان، ممنون که اومدین. -بله خوشبختم از آشناییتون، طوری شده؟ +اگر وقت دارین چند دیقه صبر کنین که زنگ تفریح رو بزنن میام دفتر و میرسم خدمتتون. -بله حتما. زنگ خورد و رفتم سمت دفتر که پدر آرمین تو راهرو داشت با موبایلش‌ صحبت میکرد و با دیدن من تلفن رو قطع کرد. +چه کمکی از دستم برمیاد خانوم صبوری؟ -راستش آرمین ازشاگردای زرنگ و با هوش کلاس و حتی کل مدرسه هست، مدتیه درسش افت کرده و تکالیفش رو انجام نمیده و میگه حالم بده، حواسش به درس نیست، همش استرس داره، خواستم شما یا همسرتون تشریف بیارین ببینم دلیلش چیه؟ -حقیقتش من و همسرم مدتیه به مشکل خوردیم و گاه بحثمون میشه، فکر میکنم این موضوع روی آرمین تاثیر گذاشته. +ببینید جناب کریمی من نمیخوام تو مسائل شخصیتون دخالت کنم، اما حدالامکان سعی کنین جلوی آرمین بحث نکنین یا آرمین رو ببرین مشاوره، این بچه داره آینده اش خراب میشه. -باشه من سعی میکنم، لطفا شما هم که معلمش هستین کمک کنین حالش بهتر شه، آخه شما رو خیلی دوست داره و هر وقت میاد خونه از شما تعریف میکنه. -چرا که نه، من هرکاری بتونم انجام میدم برای آرمین جان. از اون روز به بعد با آرمین مهربون تر رفتار میکردم، هواشو بیشتر داشتم، زیاد بهش سخت نگرفتم و سعی کردم فضای مدرسه براش طوری باشه تا اتفاقات خونه روش اثر منفی نذاره! یه روز زنگ آخر که پنج شیش دیقه به زنگ مونده بود و به بچه ها گفتم وسایلشون رو جمع کنن و خودمم داشتم با گوشی ور میرفتم تا زنگ بخوره آرمین جلو اومد: +خانوم اجازه -جانم آرمین جان چیزی شده؟ +خانوم میشه شما با من بیای بریم پیتزا بخوریم امروز -نه عزیزم نمیشه که هرجا بری من باهات بیام، با مامان بابا برو +آخه مامانم نیست، بابام گفت هرچیزی بخوام میتونم به شما بگم وقتی بغض‌ رو تو‌ صداش دیدم بهش گفتم باشه میام و خوشحال شد و رفت سر جاش نشست و زنگ خورد و آرمین اومد دست منو گرفت و با هم از مدرسه بیرون اومدیم. آرمین گفت: الان بابام میاد دو سه دیقه بعد یه دنای سفید رنگ اون طرف خیابون بوق زد و آرمین گفت: عه بابام اومد دستشو گرفتم و رفتیم در جلو رو باز کردم آرمین نشست و خودم عقب نشستم. +سلام خانوم صبوری خسته نباشین، تشکر که دعوت آرمین رو قبول کردین. -سلام خوبین شما؟خواهش میکنم، آرمین هم مثل پسر خودمه فرقی نداره برام. در حالی که تو آینه منو نگاه میکرد گفت: خوشحالم که آرمین معلم خوبی مثل شما داره. -لطف دارین به من. شروع به حرکت کرد و به پیتزایی رفتیم، پیاده که شدیم باز آرمین اومد و دست منو گرفت، رفتیم داخل و پیتزا سفارش دادیم و آرمین سرگرم بازی با گوشی پدرش شد. +شما متاهلین خانوم صبوری؟ از سوال یهویی اش‌ یکم جا خوردم! -بله متاهلم. +آهان بسلامتی. -تشکر. به فکرم رسید سوالشو با سوال تلافی کنم. -شما با همسرتون به کجا رسیدین؟ +هیچی به احتمال زیاد توافقی جدا بشیم. -چه بد، مخصوصا برای آرمین. +وقتی به بن بست رسیدیم و راهی برای ادامه دادن نیست مجبوریم قبول کنیم این موضوع رو. چند دقیقه گذشت و گارسون سفارش مارو آورد و مشغول غذا خوردن شدیم، بعد از غذا هم پدر آرمین رفت حساب کرد و از پیتزایی بیرون اومدیم و من خواستم تاکسی بگیرم که آرمین و پدرش اصرار کردن من رو میرسونن. من رو در خونه رسوندن و رفتن، کلید انداختم در رو باز کردم و از پله ها بالا اومدم، بوی سیگار مسعود از همون سر پله ها به مشام میرسید.

sticker.webp0.09 KB

. کیرشو گذاشت لای سینه هام و شروع کرد به عقب جلو کردن. چند لحظه بعد از روم بلند شد و آبش با فشار پاشید رو سینه هام. وقتی ارضا شد یخورده پیش هم دراز کشیدیم و یه لب ازم گرفت. منم بلند شدم و با شورتم آب کیرشو پاک کردم. پیمان هم بلند شد و لباس پوشید و رفت دستشویی، منم رفتم تو اتاقم. واقعا لذت بخش بود برام. یه پیام بهش دادم و براش نوشتم که چقدر برام لذتبخش بود و ازم خواست یه سکس کامل داشته باشیم. داستان اولین سکس کاملمون رو اگه دوست داشتید براتون می زارم. پرستو نوشته: پرستو 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ود به لباس ایراد گرفت. لباس درآوردم و یه لباس دیگه برداشتم. این لباس پوشیده تر بود و پیمان هم قبولش کرد. روز عروسی رفتم آرایشگاه و قرار شد پیمان بیاد دنبالم. وقتی کارم تموم شد و پیمان منو دید یه لبخند رضایت گوشه ی لبش بود. خب وقتی یه آقای خوشتیپ همراه آدم باشه، بایدم خودم خوشگل کنم. رفتیم عروسی و سرآخر هم پشت ماشین عروس رفتیم عروس داماد تا خونه بدرقه کردیم و بعدش راه افتادیم و اومدیم سمت خونه. با ریموت درب ساختمون باز کرد و وارد حیاط شدیم.هنوز از ماشین پیاده نشده بودیم که پیمان دستمو گرفت و زل زد به چشمام: خیلی خوشگل شدی. ضایع بود که خیلی ها تو نخت بودن. من که فقط بخاطر داداشیم خوشگل کرده بودم. چرا که نه؟ همون طور که رو صندلی ماشین بودیم بغلم کرد و شروع کرد بوسیدن گردنم. گرمی نفسهاش که به گردنم میخورد حالمو عجیب کرده بود، یخورده که گردنمو خورد لبشو از گردنم برداشت و سرمو با دوستاش گرفت و شروع کرد به بوسیدن لبهام. منم چشمامو بسته بودمو و همراهیش میکردم. همزمان هم یه دستشو گذاشت رو سینم و شروع کرد به مالیدنشون. منم دستمو بردم از رو شلوار کیرشو گرفتم. یخورده که این کارو کردیم ازم خواست بریم تو اتاقش. سریع پیاده شدیم و راه افتادیم سمت اتاق. مامان بزرگ خواب بود و خیالمون راحت بود که بخاطر قرصایی که میخوره بیدار نمیشه. اول من وارد شدم پشت سرم پیمان. در اتاق قفل کرد و از پشت من گرفت چسبوند به خودش. هر دوتا سینه هام گرفته بود و لبشو چسبونده به گردنم. یخورده که سینه هام مالید یه دستشو برد از رو لباس گذاشت رو کسم و شروع کرد به مالیدن کسم و با دست دیگش سینمو فشار میداد. حرکت لبش رو گردن و دستاش رو کس و سینم، بدنمو داغ کرده بود. یخورده که اینکار ادامه داد خودشو ازم جدا کرد و زیپ لباسمو کشید پایین و لباسمو درآورد. گیره سوتینمو هم باز کرد.حالا با یه شورت پشت به داداشم بی حرکت واستاده بودم. خودش منو برگردوند لبشو گذاشت رو لبم آهسته هدایتم کرد سمت تخت و خوابید روم. حالا زیر داداشم رو تخت داشتیم لب همو می‌خوردیم و بزرگی کیرش رو که به کسم میخورد احساس میکرد. بعد چند دقیقه از روم بلند شد و همه ی لباساشو درآورد و دوباره خوابید روم. شروع کرد به خوردن لب و گردن و سینه هام. همینجور که داشت منو میخورد با ناله و آه ازش خواستم کیرشو بخورم. از روم بلند شد، منم جلوش زانو زدم و کیرشو با دستم گرفتم. یه قطره از آبش رو کیرش برق میزد. با زبونم ابو از کیرش پاک کردم آروم شروع کردم به خوردن کیر پیمان. اول سر کیرشو زبون میزدم و کم کم تموم کیرشو کردم تو دهنمو آروم آروم شروع کردم به ساک زدن طوری که دندونم به کیرش نخوره. چند دقیقه ای اینجوری ساک زدم بعد پیمان دراز کشید رو تخت و منم رو تخت شروع کردم به لیس زدن کیرش. از کله کیرش لیس میزدم تا رو تخماش و تخماش میکردم تو دهنم. هر چند بار که لیس میزدم کل کیرشو میکردم تو دهنم و براش ساک میزدم. کیر و خایه هاش پر شده بود از آب دهن من. وقتی حسابی کیرشو خوردم، ازم خواست دراز بکشم و شورتمو از پام درآورد شروع کرد به لیسیدن کسم. کسمو لیس میزد و من دیگه صدای اهم بلند شده بود. خیلی داشت بهم لذت میداد. چند دقیقه ای که کسمو خورد رو زانو نشست رو تخت و کیرشو گذاشت رو چاک کس گوشتیم و سرشو میمالید بهش. دلم میخواست تا ته کیرشو بفرسته تو کسم و پارم کنه. با ناله و خواهش ازش خواستم کیرشو بکنه تو اما بهم گفت سکس بذاریم برای یه وقت دیگه. دوباره شروع کرد به لیسیدن کسم و اینبار تا جایی کسمو خورد که ارضا شدم. وقتی ارضا شدم اومد نشست رو شکمم و یه تف زد به کیرش

پرستو و پیمان (۱) #برادر #تابو سلام. اسم من پرستو هستش. سیزده سال داشتم که پدر و مادرم رو از دست دادم و پدربزرگم سرپرستی من و داداشم که اون موقع هجده سال داشت رو به عهده گرفت و اومدیم خونه پدربزرگ. داداشم همیشه هوای من و داشت و همیشه پشتم بود. الان که دارم این داستان مینویسم ۲۰ ساله هستم و موضوع برمیگرده به چهار سال پیش. از مدرسه تعطیل شده بودم و مسیر مدرسه تا خونه رو باید از یه پارک میگذشتم. یه روز که داشتم از پارک رد میشدم و پارک خلوت بود یه پسره مزاحمم شد و وقتی رسیدم خونه به داداشم گفتم. بعد چند روز که دوباره داشتم از پارک رد میشدم همون پسره اومد دنبالم و شروع کرد به متلک گفتن و حرف های زشتی که تا حالا نشنیده بودم. سرعتمو بیشتر کرده بودم تا زودتر از پارک بیام بیرون که یکدفعه یه صدای آخ شنیدم. برگشتم دیدم داداشم داره حسابی پسره رو میزنه. بعد اون موضوع هر روز دم پارک میومد دنبالم و بعضی از همکلاسی هام فکر میکردن دوست پسرم هستش و از قد و هیکلش تعریف میکردم. و منم وانمود میکردم دوست پسرم هستش. همین باعث شد که حسم به داداشم عوض شه. باهاش راحتتر شده بودم و بعضی روزها که برای خرید یا کلاس باید بیرون میرفتم ازش میخواستم همراهیم کنه و اونم همیشه همراهم بود. از داداشم بگم، قدش ۱۹۰ بود، وزنش هم حدود ۹۰ کیلو، چون بدنسازی میرفت هیکلش عضلانی و عالی بود. منم قدم ۱۶۵ قدم بود حدود ۷۳ کیلو وزنم. سینه هام ۹۰ بود، کون و رانم هم بزرگ بود و کلا تپل بودم. تابستون شروع شد و تصمیم گرفتم هیکلمو درست کنم. باشگاه ثبت نام کردم و شب ها هم چون پیمان عادت داشت میرفت پارک نزدیک خونه می دوید منم همراهش میکردم. این نزدیکیم باعث شده بود حسم به داداشم از خواهر برادری تغییر کنه ولی احساسم میگفت پیمان این حس رو نداره. باید بهش نزدیکتر میشدم و تحریکش میکرد. یه روز که مامان بزرگ خونه نبود ازش خواستم تو خونه چند تا حرکت رو باهام کار کنه و اونم قبول کرد. رفتم یه لگ تنگ پوشیدم بدون شورت که خط کسم کامل معلوم بود با یه نیم تنه ورزشی که سینه هام داشت پاره میکرد نیم تنه رو و نوک سینه هام زده بود بیرون. وقتی پیمان منو دید چشماش گرد شده بود. شروع کردیم تمرین کردن و تو بعضی از حرکات سینه هام کاملا می‌لرزید و لرزشش معلوم بود. حین تمرین چشمم به شلوار پیمان افتاد و مشخص بود کیرش بزرگ شده و واسه همین خودش نشسته بود و منو تمرین میداد تا اینکه تمرین تموم شد و موقع رفتن کاملا معلوم بود که شق کرده. راهم رو داشتم درست میرفتم و تصمیم گرفتم نحوه لباس پوشیدن خودمو عوض کنم. تو خونه بیشتر لباس های تنگ میپوشیدم تا برجستگی هام رو نشون بده یا تی شرتی میپوشیدم که وقتایی که خم میشم سینه هام معلوم میشد و عمدی سعی میکردم جلوی پیمان اینکار انجام بدم. رد نگاه پیمان رو روی خودم حس کرده بودم و رابطمون هم صمیمی شده بود. تمرین تو باشگاه، خونه و پیاده روی هایی که با پیمان داشتم در کنار رژیم چند کیلویی وزنمو و دور شکمو کوچیک کرده بود و اندامم ایده آل شده بود و کمر و دور شکمم به نسبت سینه و کونم خیلی کوچیکتر و سکسی تر شده بود. اواخر شهریور بود و چند روزی مونده بود تا عروسی پسر خالم. میخواستم واسه عروسی یه لباس بگیرم واسه همین با اصرار از پیمان خواستم تا باهام بیاد برای انتخاب لباس. وارد یه مغازه شدیم و عمدا یه لباس دکلته برداشتم و رفتم تو اتاق پرو. کامل لخت شدم و لباس پوشیدم. فقط تا نوک سینه هام پوشونده بود و سینه هامو قلمبه جمع کرده بود بالا. پیمان صدا زدم تا بیاد زیپ لباس بکشه بالا. چشم پیمان که بهم خورد اخماش رفت تو هم در حالیکه به سینه هام زل زده ب

Repost from N/a
🔴دنبال شغل خوب تو خونه ای ؟! بیا اینجا با طلا فروشی آنلاین ماهی بالا ۱۰۰ میلیون درآمد داشته باش @TalaOnline

اگه طلا فروشی آنلاین دوست داری داشته باشی بیا اینجا @tala
اگه طلا فروشی آنلاین دوست داری داشته باشی بیا اینجا @tala