en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 147 subscribers, ranking 1 275 in the Books category and 13 463 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 147 subscribers.

According to the latest data from 01 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -557 over the last 30 days and by -23 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 11.90%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.08% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 2 993 views. Within the first day, a publication typically gains 1 025 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 02 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 147
Subscribers
-2324 hours
-1347 days
-55730 days
Posts Archive
همونجوری که شلوارشو درمیاورد گف بیا بخور ببینم فریبا جنده ما چجوری کیر میخوره منم دیگ ساکت شدم همونجوری نشستم کیرشو دراورد دست کشیدم بهش یه کیره کته کلفت ۱۶سانت میشد گمونم کلفتم بود یه لیس از زیر کیرش تا سرش زدم گف ماشالله فریبا گفتم به زنت چی گفتی اومدی گف گه‌خوریش به تو نیومدا شروع کن منم شروع کردم خوردن کیرشو میکردم دهنم در میاوردم تندتند با سرعت تا تههه میبردم یه فشار به کفه سرم میداد نگه میداشت اوق که میزدم در میاوردم از دهنم اینکارو چند بار تکرار کردم گف بیا بشین روش رفتم بشینم شرتمو درآوردم تا اومدم برم رو کیر گف بچرخ کونتو یادم رف خانوم برگشتم کونم حجمش زیاده یکمم افتاده شروع کرد ور رفتن باهاش میزدشو بوسش میگرد گازش میگرف حسابی سرخش کرده بود منم فقط تحمل میکردم گف دلا شو همونجوری دلا شدم حالت رکوع زبونشو رسوند رو کسم لیس میزد منم خوشم اومدش ولی حسه خیانتم اجازه بروز نمیداد کونمو بیشتر باز کرد گف به به سوراخ کونتم که امادس جنده امشب چه عشقی کنم گف بیا بشین روش حالا همونجوری اومدم بشینم گف نه بچرخ صورتو خوشگلتو موقع دادن ببینم ساکت بودم حرف نمیزدم چرخیدم نشستم روش تا تهه تا خایه هاش کردم تو کسم یه اوفف ناخداگاه گفتم از کونم گرف بیشتر فشار داد جاگیر شد گف جااااان فریبا بالاپایین کن شروع کردم بالاپایین کردن وزنم سبک نیس خیلی یه ذره فقط بالاپایین میشدم اونم از سینه هام گرفته بود میخورد خودشم یه تکونی هایی میخورد دستشو گذاشت روکونم خودشمم کمک میکرد بالا پایین میشدم سینه های بزرگم بالا پایین میشدم صداشون درمیومد اونم زل زده بود بهم منم گردنمو کج کرده بودم چشامو بسته بودم سعی میکردم تظاهر کنم خوشم نمیاد ولی جدا خوشم اومده بود صدای شاپ شاپ کسم دراومده بود صدای نفساش میومد فقط تشویقم میکرد میگف عالیه ماشالله افرین گاییدمت آخر جنده خانوم ماشالله چه سینه هایی گه‌گآهی هم سینه هامو میچلوند گف پاشو پاشدم گف بخواب رو مبل خوابیدم گف نه رو به من پاهامو باز کرد یه پامو انداخت رو مبل یه پامو گذاشت رو شونش شروع کرد کردن تا خایه هاش میکرد تو کسممم عالی بود من از مبل گرفته بودم تکون میخوردم که دیگ نتونستم تحمل کنم یه تویی محکم بهم زد گف اههههههه اوووفففف اروووممم گف به به فریبا خانوم زبون باز کرد باشه خانوم خانوما حالم بهم میخورد از این مدل حرف زدنش دیگ من داشت آبم میومد به حرف افتادم گفتم اااییی بکن اوووممم اااااایی بزن محکممم تر ااااییی بکن نادر بیشتر بکن چشامو بسته بودم که دید دارم از خود بیخود میشم افتاد روم سینه هامو محکم دستش گرف سرشو گذاشت کنار گردنم گفتممم اووومممم ااااییی بکن نادر آبتو بیار اونم فقط نفس نفس میزد گفتم من دارم میام گف میدونم محکم بغلش کردم گفتم وایسا وایسا نکن اونم واستاد کیرش تو کسم یه لرزش ریزی ام کردم نفسم بالا اومد گفتم آبت اومد؟ گف نه پاشو داگی بگیر سرم درد گرفته بود رو زمین داگی شدم پامو چسبوندم بهم کرد تو کسم شروع کرد تویی زدن از شونه هام گرفته بود تا تههه میبرد صدای شاپ شاپ تو خونه پیچیدا بود منم فقط اه اوه میکردم اونم از پهلوم هام میگرف از کونم میگرف همه کار میکرد چنگ رو کمرم میکشید سینه هامو میمالید موهامو میکشید همه کار میکرد به سنش نمیخورد انقدر خوب بکنه ولی معرکه بود جوری که من یادم رفته بود شوهر و بچه دارم دوبارع به حرف اومدم گفتم اوفففف نادر بازم داره میاد گف بیارش جنده کسمو مالیدم دوباره لررزش کردم از زیر شونه هام گرف گردنمو گرف دم گوشم گف حال میکنی زیرم کسده منم چشامو بسته بودم نفس زنان گفتم اره اره دیگ نمتونم آبتو بیار گف پس داگی شو بازم دوباره دستمو گذاشتم رو زمین کیرشو با کونم تنظیم کرد گفتم از کون؟ گف پس چی فکر کردی میگذرم گفتم اروم بکن پس گف جلو نگاه کن کم حرف بزن که تا خایه کرد توش از کون زیاده دادع بودم ولی خب هرکار کنی درد میگیره یه اخخخخخ محکم گفتم نگه داشت گففف به به چه داغههههه گفتم نادر درار اروم بکن شروع کرد تویی زدن صدای شاپ شاپ کونم باز دراومد جوری میزد سینه هام جلو عقب میشد گفت داره میاد گفتم توش نریز گف بچرخ بریزم رو سینه هات چرخیدم خوابیدم به کمر سینه هامو گرفتم با چند تا داد ریخت همشو رو سینه هام افتاد کنارم جفتمون لخت رو زمین گف عالی بود فریبا ساکت بودم گفتم پول چی میشه گف یه چک واسه فردا مینویسم قبل اینکه بری بیمارستان برو بانک بخوابون حسابت یه ساعت بهش داده بودم گفتم باشه پاشدم گف فردا شبم میام گفتم چییی عمرا همین یه بار بود دیگ تموم شد گف خدایی تو بااین همه پستون و کون فقط به یه نفر بدی اذیت نمیشی؟

سوء استفاده صاحبخانه (۱) #زن_شوهردار #سوءاستفاده #همسایه سلام اسمم فریبا ساکن شهرستانم ۳۰سالمه قدم ۱۶۰میشه وزنمم ۷۰ سینه هام بزرگن سایز ۹۰ ارثیه خواهر‌امم بزرگن سینه هاشون کونمم سایزش بزرگه و پرحجم همیشه شلوار میخرم کمر گشاد میگیرم رونامم تپله صورتم که تو چشم میاد یجورایی معمولی چشم درشت پوست‌خیلی سفید موهامم رنگ بلوند کردم یه‌کمم تپلم شکم و پهلو دارم چندین ساله که ازدواج کردم یه پسر هم دارم هرجا که میرم نگاه های سنگین مردا روم حس میکنم مخصوصا سینه هام که خیلی تو چشم هستن ولی به شوهرم متعهد بودم همه لحاظ خوب بود حتی از لحاظ جنسی کم نمیذاشت همه کار میکرد منم جفت سوراخمو در اختیارش میذاشتم همیشه زندگیم عادی بودکه شوهرم گف بایداز این خونه بریم صابخونه میخواد پسرشو بیاره دستمون به دهنمون میرسید اونم رف یه خونه ای پیدا کرد ساکن اونجا شدیم یه صاحبخونه جدید به اسم نادر سنش ۵۰راحت میشد تپل به شدت هیز زن و بچه ام داشت به بهونه های مختلف میومد دم دره خونمون تا چشم چرونی که روزایی که شوهرم نبود پسرم ۶سالشه یه روزی زنگ زدن از بیمارستان که شوهرم تصادف کرده از نخاع صدمه دیده باید عمل بشه ماام قبول کردیم خرج عملش خیلی زیاد میشد پس اندازمون دوست‌و آشنا جمع کردم ۶۰میلیون کم اوردیم وام رفتم بگیرم ولی طول میکشید هرفکری بگید به سرم زده بود نشد که نشد یه در به در این ۶۰تومن بودم که صاحبخونه نادر دیدم سلام احوال‌پرسی حال شوهرمو پرسید منم گفتم اره اینطوریه گف عجب خدا سلامتی بده بهشا رف ازمم پرسید گوشیش همراهشه حالشو بپرسم گفتم نه توو خونس گوشیش شب شد ساعت ۸بود دیدم یه پیامک به گوشی شوهرم اومد نوشته بود ۶۰میلیون میخوای هنوز؟ گفتم شما؟ گف میخوای یا نه؟ گفتم بله ولی شما؟ گف من ۶۰میلیون بهت میدم. گفتم خب کی هستی؟ گف نادرمم صاحبخونتون. گفتم اع اقانادر شمایید ممنون از لطفتتون زحمت نکشید جور میکنم گف نه زحمتی نیس اگه میخوای بیا بدم‌بهت. گفتم چندوقته بهتون پس‌میدم ببخشید توروخدا بازم. گف نه نمیخواد پس‌بدی فقط یه شرطی داره. گفت چه شرطی؟ گف اینکه بیام پایین امشب در اختیارم باشی. گفتم باخودت چی فکر کردی اقانادر الان میرم به نسرین خانوم(همسرش)میگم چه شوهر هرزه ای داره. گف اگ اینکارو کنی فردا صبح وسایلتو میریزم تو کوچه تو این اوضات گفتم نه من اهلش نیستم نیازی ام به پولت ندارم. گف باشه هروقت نظرت عوض شد من در خدمتت هستم . جوابشو ندادم همش در حال زنگ و پیام بودم که ۶۰تومنو جور کنم ساعت ۹بود ۱۰تومن دیگ جور کرده بودم ولی دیگ هیچکی نداشتم باید صبح به بیمارستان اطلاع میدادم که پولو نمتونم پرداخت کنم انتقالش بدن که نمتونن عملش کنن خیلی با خودم کلنجار رفتم همش تو مغزم بود بهش پیام بدم بخاطر شوهرم مجبور شدم بهش پیام دادم من هستم کی میخوای؟ گف میدونستم کارت میوفته بهم فریبا جان همین الان عالیه بیام پایین پیشت گفتم نه پسرمو چی کنم گف بفرستش بره خونه بابابزرگی چیزی گفتم نمیشه پولو بدی فردا شب کارتو کنی گف نه اصلا گفتم پس صبر کن رفتم یه آژانس گرفتم پسرمو فرستادم خونه خواهرم بهشونم گفتم پیشتون باشه حال هوای خونه خوب نیس براش اوناام اصرار کردن خودمم برم که گفتم حالم بهتر شد میام بهش پیام دادم بیا پایین گف اومدم خونه لخت باش من یه سوتین مشکی تنم بود با یه شرط زرد لباسامو دراوردم لخت شدم یه ارایش ریزی ام کردم که زنگ خورد تو ایینه خودمو دیدم از خودم بدم میومد درو باز کردم نادر اومد تو منو لخته لخت دید گف به به فریبا خانوم چه حوری ای شدی پستونات از چیزی که فکر میکردم بهتره گف بریم که خیلی کار داریم گفتم همینجا تو حال گف بیا بریم رو تخت اونجا گفتم نه همینجا اخه نمیخواستم حایی که شوهرم منو میکنه زیره یکی دیگ برم رفتیم نشستیم رو مبل لبش رف روی لبم صورتمو گرفتش لبامو میخورد دهنش بوی سیگار میداد همراهیش نمیکردم فقط چشامو بسته بود ثابت واستاده بودم سینه هامو گرفته بود لبامو میخورد که رف رو گردنم گردنمو میخورد مک میزد مک زدنش خیلی محکم بود گفتم کبودش نکن احمق گف زر نزن سوتینمو دراورد سینه هامو شروع کرد خوردن میگف اوممم خیلی بزرگن اووووم من حس نفرت داشتم هم از خودم هم از این بی‌ناموس خیلی محکم میخورد بعضی وقت ها هم نوکشو گاز میگرف که دردم میگرف میگف اخخ وحشی اروم گف جوری میکنمت ننت گاییده بشه خیلی بدم اومد گفتم فش نده اشغال گف گه نخو مادرجنده ۶۰میلیون میخوای هرکاری که بگم میگی چشم چشمامو اونوری گردم ساکت شدم که موهامو کشید رو زمین پرتم کرد خودش نشست رو مبل سینه هامو نگاه کردم دیدم قرمز شدن جای چنگ و دندونه

Repost from N/a
اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+8cT9KqugjgwxZ
اگه شبا تو سایت های پورن هاب دنبال فیلمی منبع فیلم های صحنه دار سکسی اینجاست حتما جوین شید 🫦🔞 : https://t.me/+8cT9KqugjgwxZTdk

Repost from N/a
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑
اگه مامانت گوشیتو چک میکنه نیاااا😂🍑✨ 🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑🍑 🤤 بمال رو هلوها تا ارضا شی💦👙‌‌

Repost from N/a
اگه این صورتی نباشه دیگه‌ باید ناله کنیم مشاهده فیلمش 🥵
اگه این صورتی نباشه دیگه‌ باید ناله کنیم مشاهده فیلمش 🥵

sticker.webp0.09 KB

فشار ندی گازش میگیرم. اصلا باورم نمیشد افسانه این شخصیت سکسی رو داشته باشه. به حرفش گوش دادمو تا دسته کردم تو حلقش حتی نگه داشتم ولی هیچ اعتراضی نکرد که در آوردمش. بازم فرمون سکسو خودم گرفتم و اومدم بین پاهاش جلوی کص خوشگلش خوابیدم چون در حالت 69 نتونستم به کصش برسم. شروع به بازی با چوچولش با انگشت و خوردن و لیسیدن کصش شدم. افسانه هم راهنماییم میکرد نسبت به خودش. میگفت یه کم بالای کصشو بکشم که چوچولش خوب بزنه بیرون و خیلی آروم با زبون و انگشتم نوازشش کنم. اینجوری بیشتر تحریک میشد.حدود ۱۰ دقیقه که کصشو خوردم وسط ناله هاش گفت فرشاد میخوام وقتی دارم ارضا میشم کیرت تو دهنم باشه. همین که حرفش تموم شد انگشت فاکمو که با آب کصش خیس کرده بودم آروم فشار دادم تا ته کصش که صدای آی آی آی آی افسانه بلند شد و فرشاااااااااد دارم میشممممممممم واییییییییی که سریع رفتم بالای سرشو کیرمو گرفت کرد تو دهنش و منم با کمی سرعت بیشتر زبونمو روی کصش میلرزوندمو انگشتمو ته کصش روی نقطه G تکون میدادم که به اوج رسید و ارضا شد. در حال ارضا شدن رونهای پر و گوشتی که کنار صورتم بودن داشتن میلرزیدن و سرمو بینشون فشار میدادن. توی همین حالت احساس کردم آب منم از وجودم داره کشیده میشه بیرون. افسانه همینکه هنوز در حال ارضا شدن بود همزمان کیر منم تو حلقش بود و در میاورد تو دهنش و مکش میکرد. کیرم که شروع به نبض زدن کرد که بپاشه اونم تا ته حلقش فرو برد و تا آخر منو خالی کرد. دستاشو روی کمرم قفل کرده بود که نتونم ازش جدا بشم. مدتی کیرم توی دهنش بود که خوابید و بی اختیار ولو شدم کنارش رو تخت. واقعا هردومون از حال رفته بودیم. بعد که حالمون جا اومد ازش پرسیدم تو چطور میتونی اینقدر تو حلقت نگهداری کیرمو که گفت بخاطر تمرینات غواصی که داره خیلی زیاد میتونه نفسشو حبس کنه و نفس نکشه. بعد از خوردن یه مقدار خوراکی برای تجدید قوا، دیدم استخر هم پر شده. اگر نظرها خوب باشه و لایک کنید ادامه داره … 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

دیگه نتونستم مقاومت کنم. به سرعت نور لخت شدم. نگاهش روی کیرم برام جالب بود.برای خودمم جالب بود چون تا اون موقع کیرمو به اون شقی و بلندی و کلفتی ندیده بودم. حس میکردم پوستش داره کشیده میشه. بدون هیچ حرفی حوله رو کنار زدم سینه های ۷۰ یا ۷۵ رو شروع به مالیدن و خوردن کردم. سینه هاش نوک بلندی داشت. نمیدونم بچه شیر داده بود یا از شهوت نوکشون تیز و سفت شده بود. یکی میخوردم یکی میمالیدم. سرو صدای افسانه هم بلند شده بود. حساسیت روی ممه هاشو وقتی فهمیدم که دوتا ممه رو چسبوندم به هم و نوک دوتاشو باهم گذاشتم تو دهنم و لیسیدم و خوردم که افسانه کمرش از تخت بلند شد و با یه آههههههههههه کشدار و بلند خودشو ول کرد. به پهلو کنارش خوابیدم و به خوردن ممه هاش ادامه دادم و دستم رو به سمت شکم و بین پاهاش با حالت نوازش میبردم. بین خوردن ممه ها از لب هم غافل نبودیم. اما افسانه چون نفس نفس میزد لباش خشک شده بود از حشر زیاد. از ادامه لبهاش اومدم زیر گوشش و گردنش رو بوسیدم و اون همش سرشو به چپ و راست تکون میداد و اوووووفففف اوووووففففف میکرد. بین ناله هاش گفت فرشاد یه بار دیگه سینه هامو اونجوری بخور. تا حالا همچین حسی نداشتم. انگار خیلی بهش حال داده بود. یه جووووووننننن گفتمو رفتم روی ممه ها. خودمو بین پاهاش جا دادم و دوتا ممه هلویی رو تو دستام گرفتم و با ناز و نوازش به هم چسبوندم جوری که در یک لحظه نوک هردوتاشو باهم کردم تو دهنمو با زبونم لیسیدمشون. بازم پاهاشو فشار داد که کمرش بره بالا ولی چون روش خوابیده بودم نتونست به جاش با جیغ داشت آه و ناله میکرد. نوک ممه هاشو که از دهنم آوردم بیرون یه بار دیگه یه تکون شدید خورد و دستاشو انداخت توموهامو سرمو به سینه هاش فشار میداد و آخخخخخ میگفت. همونطور که نوک سینش بین انگشتام بود و بازی میکردم صورتمو روی شکمش به سمت پایین اومدم و با زبونم بدنشو نوازش دادم تا رسیدم به نافش. یه دستم روی ممه و یه دستم پهلوهاشو میمالیدم. کصش از آینه صافتر و تمیز بود.بالای چوچولش یه بوس ریز کردم. آبش از بین لبه های کصش قشنگ معلوم بود و برق میزد. افسانه کمی آرومتر شده بود. بدون اینکه به کصش دست بزنم از پایینترین نقطه کص بلوریش زبونمو پهن کردم و تا بالای چوچولش یه لیس عمیق زدم که دوباره اون حرکتشو تکرار کرد و کص از زبونم جدا شد و کمرشو قوس داد به بالا و یه جیغ بنفش زد که بازم پشمای بلال ریخت که اگر صدای آبی که داشت استخر رو پر میکرد نبود تا چندتا ویلا هم صدای جیغش رفته بود. با یه انگشت چوچولشو تحریک میکردمو اون به خودش میپیچید. انگشتمو که آروم از روی کص نازش جدا میکردم آب کصش کش میومد. همینکه خواستم زبونمو فشار بدم تو کصش یهو انگار افسانه جون گرفت و نشست و با حرص که دندوناشو روی هم فشار میداد میگفت کیرررر کییییییییررررررر فرشاااااااااد کیرررررر میخوام کیییییرتو بده بهم یه کم هلش دادم عقب گفتم نه هنوز زوده حالا باهات کار دارم گفت تورو خدا بسه کیرتو بهم بده اولش فکر کردم میخواد بکنم تو کصش ولی منظورش ساک بود بدون توجه به حرفم منو هل داد که خوابیدم و سریع نشست روم تا اومدم موقعیتمو پیدا کنم چنان روی کیرم احساس نرمی و گرمی کردم که پاهام قفل شد. در اوج لذتی بودم که از دهن افسانه روی کیرم حس میکردم تازه دیدم یه کون رویایی و کص بهشتی جلوی چشممه که خیس و لیز و گرم منتظره. در همون حالت نوک بینیمو گذاشتم روی سوراخ کصش و زبونمو روی چوچول نازش لرزوندم بدون اینکه کیرم از دهنش دربیاد خودشو به سمت جلو کشید و کیرمو بین لباش فشار میداد. چند بار این کارو تکرار کردمو زبونمو لوله کردم تو کصش که این دفعه با حرص تخمامو کرد تو دهنشو کامل با اون کونش نشست رو صورتم که دیگه هیچ جایی رو نمیدیدم. با اینکه دید نداشتم ولی خوب حس میکردم که تخمامو با دستش به طرف پایین میکشه و کیرمو تا حلقش فشار میده و نگه میداره. چون روی سر کیرم احساس کمی درد داشتم که از تنگی حلقش بود. انگار اینجوری از کیر سیر نمیشد. کونشو از روی صورتم بلند کرد و رفت نشست بین پاهام که برای ساک زدن مسلطتر باشه. چنان با صدای ملچ ملوچ و پر تف ساک میزد که از هوش رفته بودم. بازم یه گرما و درد کمی رو سر کیرم حس کردم. سرمو که بالا آوردم صورت سرخ افسانه رو دیدم که چون کیرم تا حلقش رفته بود و نگهداشته بود نفسش بالا نمیومد و قرمز شده بود. همزمان با آهههههی که کشیدم اونم سرشو بالا آورد و کیرم از حلقش خارج شد. نوک کیرم تا وسطها از فشار حلق افسانه کامل سفید شده بود. وحشی شده بود. گفت دیدی چه جوری کیرتو خوردم. در حالی که میخوابید گفت بیا بالا از بالای سرم همونجوری کیرتو فشار بده تو حلقم.

دوست تلگرامی (۱) #زن_مطلقه #استخر سلام. فرشاد هستم از تهران الان ۳۵ سالمه یه آدم معمولی. سالهای قبل به صورت حرفه ای ورزش میکردم که باعث شده هنوزم تقریباً چارشونه بمونم و با وزن ۹۵ کیلو و ۱۸۰ قد اون یه کم شکمم به چشم نیاد.سال ۹۸ بود.تو یکی از گروههای تلگرامی پروفایل یکی از اعضاء گروه مدتی بود توجهمو جلب کرده بود.چون میتونم بگم توی مخ زدن و شروع رابطه با خانومها مهارت کافی ندارم به هیچ وجه فکرشو نمیکردم بتونم باهاش رابطه برقرار کنم. بین پیامهای گروهی کمی بهش نزدیک شدم و تونستم توی pv ادامه بدم.حرفهای معمولی باهم داشتیم و فقط فهمیدم اونم تهرانه. این قضیه همینجا تموم شد. اما من اکانتشو سیو کرده بودم. یکسال بعد اواسط تابستون ۹۹ یه گروه تلگرامی دیگه بودم جو گروه طوری بود که هر پسری بالاخره با یه خانوم باهم مَچ بودن و به قولی دوست مجازی. با توجه به نوع روابطم که بالاتر گفتم اما من تنها بودم ولی بیشتر خانوما با اینکه دوست مجازی داشتن ولی بامن خیلی گرم میگرفتن. دلیلش هم عکس پروفایلم بود که مربوط به زمانی میشد که در اوج ورزش حرفه ای بودم و همه چی طبق یک مورد ایده آل برای هر خانومی.اما چون زبونشو نداشتم نمیتونستم از این امتیازم استفاده کنم. بگذریم. تصمیم گرفتم بالاخره هرطور شده منم با یه نفر باشم ولی با کی؟ توی مخاطبین تلگرامم که میگشتم اتفاقی پروفایل افسانه رو دیدم. پروفایلش یه نفر بود در حال غواصی که بعد فهمیدم عاشق شنا و ورزشهای آبیه. خلاصه عضو گروهش کردم. تا ۲ روز بعد هیچ خبری نشد. شب سوم دیدم داخل گروه چندتا پست گذاشته و پرسیده کی منو آورده اینجا. هنوزم آنلاین بود. سلام که دادم برام جالب بود که بعد از یکسال منو شناخت. این بار زود رفتم pv سعی کردم بیشتر باهم آشنا بشیم گفت که با پدر و مادرش زندگی میکنه ولی نگفت که مجرده یا مطلقه اما آزاده و تا جایی که بعد از ۱ ساعت چت کردن گفت همین امشب میخوام ببینمت.قبول کردم چون میدونستم اونم تهرانه اما وقتی محل قرارشو بهم گفت پشمای خودم که هیچ پشمای بلال هم ریخت چون فقط یه ربع باهم فاصله داشتیم.ساعت ۱۱ شب بود رسیدم سر قرار. بعد از چند دقیقه انتظار دیدم یه نفر از اون طرف خیابون داره به سمت من میاد.به خودم گفتم یعنی میشه این باشه؟ ولی جواب خودمو دادم که بیلاخ. تو از این شانسها نداری که همچین دافی به پستت بخوره. همینطور که از خیابون و از جلوی ماشینم رد میشد داشتم نگاهش میکردم هرچی بیشتر نزدیکم میشد از استایلی که داشت بیشتر دهنم باز میشد و گفتم هوووووووفففف عجب دافی. محل قرارمون جلوی پمپ بنزین بود. وقتی برگشتم دیدم هر کی توی پمپ بنزینه هم داره اینو نگاه میکنه و تو کفه. یه داف تقریباً ۳۲ ساله آرایش معمولی کمر باریک ولی کووووووووننننننن از عقب طاقچه از جلو مثل گلابی. چند متر جلوتر از من ایستاد. بعد از چند لحظه وقتی بهم سر تکون داد کل بدنم شل شد. وای خدا یعنی خودشه؟ سوار شد و سیگاری روشن کرد و دوری زدیم و گپ زدیم و من همچنان قفل. رسوندمش نزدیک محل قرارمون و خدافظی. اما روابط برقرار. چند روز بعد بین چتهامون اولین جرقه زده شد. حرف از باغ و استخر شد قرار گذاشتیم در اولین فرصت یه بساطی داشته باشیم. فرداش سمت شهریار یه باغ با استخر برای یک شب کرایه کردم.رفتم دنبالش و وسائل خوراکی خریدم. بین راه یه جا فالوده دیدیم وقتی پیاده شدیم چشمهای ملت داشت از حدقه میزد بیرون از استایل افسانه خانوم. رسیدیم باغ. اون شب قراربود آب استخر تعویض بشه و بعد از اینکه پر شد خیلی سردبود.برای استخر یه سرسره آبی درست کرده بودن که خیلی جالب بود. بالاخره زیر یه سقف تنها شدیم و هر وقت چشمم بهش میافتاد هری دلم میریخت. وقتی داشت شام آماده میکرد از پشت بغلش کردم در حالی که کونش اجازه نمیداد کامل بهش بچسبم اما به زور زیر گوششو بوس کردم و گفتم اصلا باورم نمیشه مال منی. این کارم باعث شد پاهاش یه لحظه شل بشه و یه آه عمیق کشید. فهمیدم خانوم خانوما خیلی هم حشریه‌‌. ویلایی که داخلش بودیم ۲تا خواب داشت که یکیش مستر بود. تخت ۲ نفره و حمامی که دربش کاملاً شیشه ای بود. یعنی از بیرون داخل حمام کامل معلوم بود. از همون اول از روی تخت شروع کردیم. یعنی حتی بساط شام هم روی تخت چیدیم وخوردیم و جمع کردیم.سیگارشو که روشن کرد شروع کردم به نوازش شکمش از روی لباس‌. خواستم دستمو ببرم زیر لباسش که گفت بزار یه دوش بگیرم. حالا من روی تخت و افسانه توی حموم در شیشه ای در حال لخت شدن مقابل من. صحنه ای که از پشت با اون کونش مقابلم بود رو نمیدونم چطور توصیف کنم. فکر اینکه تا چند لحظه دیگه این بدن زیر من باشه داشت روانیم میکرد. کیرمم خودشو میکوبید به در و دیوار که پاشو برو تو حموم.همینکه خواستم برم شیر آب بسته شد و حوله رو پیچید دور خودشو اومد افتاد رو تخت کنارم.

sticker.webp0.09 KB

اونم کونمو دست میکشید کسمو از پشت دست میکشید گف برگرد خاله خیلی اروم و ریز گفتم چیه گف بیا بخور برام گفتم نه کارتو کن زود برم همونجوری لخت خوابید روم کیرشو میمالید شکاف کونم دم گوشم گف بخور یکم دیگ گفتم بدم میاد نجسه گفت تمیزه بخور بدت اومد نخور دیگ گفتم پاشو پاشد سرپا کیرشو دیدم ۱۸ سانتی میشد یکمم کلفت سریع دست زدم خیلی داغ بود یه لیس زدم روش سرشو مالیدم به لبام دیدم اصلا خوشم نمیاد ساک زدنمو که دید گف همون بچرخ بکنمت منم سریع چرخیدم افتادیم رو لباسا اونم کیرشو تنظیم کرد رو کسم حالم واقعا بد بود یاد۱۰سال پیش که کیر تو کسم میرف افتادم که کم کم کرد توشش منم چشامو بستم نفس عمییق کشیدم اونم گف اوففف چه داغه پهلو دارم اونم پهلوهام گرفته بود میکرد گفتم زود تموم کن توروخدا اون داشت میکرد منم داشتم حال میکردم ولی به روش نیاوردم یهویی گوشیم زنگ خورد گوشیم تو کیف رو ویترین بود رف اورد اومد بشینم نذاشت گف جواب بده همونجوری منم جواب دادم پسربزرگم بود گف مامان کجایی دیرکردی بیا دیگ اونم کونمو میمالید گفتم بازارم کارم تموم بشه میام گف بیام دنبالت؟ گفتم ن‌ن خودم میام نمیخواد بیای علیرضا گف رفیقه من بود گفتم اره بدونه چه رفیق بی ناموسی داره خیلی بد میشه اونم گف بفهمه چه مامانه بده ای داره بد میشه گفتم زود تموم کن آشغال پدسگ رومو برگردوند کرد توش طاقت نیاوردم کسمو مالیدم نفسام تند شد چشامو بستم ریز میگفتم بکن‌بکن اونم میکرد تو کسم که لرزشی کردم آبم اومد افتاد رو دستشو کرد تو موهام گردنمو لیس میزد بدن لختش رو بدن لختم داشت میکردش گف داره میاد حاملت کنم؟ گفتم خفه شو رومم نمیریزی حتی گف مگه دست توعه گفتم روم نریز یهویی بلند شد کیرشو دراورد مالید آبشو ریخت روشکمم گف ای عوضی چی کنم من اینو الان لخت رف یه دستمال کاغذی اورد گف پاک‌کن زود برو دیگ منم رو شکممو پاک کردم لباسامو پوشیدم اونم نگام میکرد گفتم بزن بالا کرکره برم گف فرداام میای گفتم گمشو تازه رفاقتت با پسرمو خراب میکنم گف هرجور راحتی چادر سرمم کردم کونمو یه انگشت انداخت گف بسلامت منم رفتم تو راه بااین که آبم ۲بار اومده بود از کارم پشیمون بودم رسیدم خونه رفتم حموم تلگرام دیدم یه پیام اومده از یه پی وی یه فیلم۲۵دقه ای برام فرستادن دیدم دوربین مدار بسته مغازه خاموش نبوده و تموم دادنمو فیلم گرفته بود پیامم گذاشت هروقت اراده کردم میای مغازه میکشی پایین عشق و حالتم که کردی اگرم کسی بفهمه فیلمتو کله محلتون پخش میکنم فردا ۸ مغازه باش پشماتم بزن. کلی گریه کردم باخودمم فکر کردم راه دیگ ندارم از لذت جنسی ام دور بودم الان چندین بار باهاش سکس داشتم به مرور راضیم کرده... نوشته: زهرا 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

شرفم رو با لذت عوض کردم #زن_بیوه #مغازه #اتفاقی سلام اسمم زهراس ۴۴سالمه ۱۰سال پیش‌شوهرم سکته کرد و فوت شد ۲تا پسر دارم یکی ۲۰و دیگری۱۸ساله پسرای خوبی ام دارم همه ازشون تعریف میکنن به بیراهه نرفتن جفتشون دانشجو هستن درآمدم تو این چند سال از فروش بافتنی ها گلیم‌بافی فرش این چیزا بوده وضع‌مالیمم خوب نیس ولی دستمون به دهنمون میرسه من ۱۶۰قدمه ۷۰کیلو وزنمه پوستم به شدتتتت سفیده چشمم سبزه موهامم بوره سینه هام بزرگه ولی خوش فرم نیس باسنمم بزرگه با رونام شکم یه ذره دارم توپرم ولی چاق نه چادری‌ام هستم تو این همه سال پیشنهاد ازدواج بهم شده از فامیل هم شهری ها ولی همشون جواب منفی دادم بخاطر بچه هام از لحاظ جنسی ام که ۱۰سالی هس رنگ یه بدن لخت مردونه ندیدم داغونم هروقتم حشری شدم سعی کردم خودمو اروم کنم تا حالم خراب نشه ولی اتفاقی که ماه پیش برام افتاد تا انقلابی توی زندگیه من بشع براتون تعریف میکنم دوست پسره بزرگم یه بوتیک زنونه داره من لباسامو همیشه از اونجا میخرم بهمون قصدی میده چون اسمش علیرضاس پسره ۲۰ساله با هیکل توپره پسرونه تیپ اسپرت سفید پوست قدشم متوسط یه روز قصد خرید داشتم به پسرم گفتم اونم گف من دانشگام نمتونم بیام خودت برو منم رفتم بوتیکش سلام احوال‌پرسی کردیم گفتم اومدم لباس بگیریم اونم انواع مدل نشون داد بعدشم به فروشنده خانم که اونجا بود گفتم سوتین بیاره برام سایزه ۹۰اونم گف این سایز تموم کردیم ولی اگ بخواید ۸۰بهتون بدم سایز بزرگ شاید بخوره گفتم نه نمتونم هی برم بیام گف خب همینجا ببنید داخل اتاق پروی نگاهم به علیرضا افتاد دیدم سرش تو گوشیشه گفتم باشه رفتم داخل درم قفل نداشت ولی چفت هم میشد منم بالا تنمو کلا لخت کردم سوتین بستم بهم تنگ بود درآوردم تا اومدم اونکی سوتین باز کنم دره اتاق پروی باز علیرضا پشت ویترین روبرو من بود سینه هامو کامل دید منم سریع با یه دست سینه هامو جمع کردم اونکی دستمم درو بستم با خودم گفتم آبرو خودمو پسرمو بردم رفتم بیرون لباسا با فروشنده خانمه حساب کردم روم نشد با علیرضا خدافظی کنم حتی قرارم شد برم پس فردا برای خرید سوتین بیام پیشه خانمه رفتم پس فردا اومدم وسط هفته ساعت۷غروب مغازه نسبتا شلوغ بود من دیدم خانمه نیس علیرضا بعد سلام احوال پرسی گف داخل مشما مشکی گذاشتن براتون روی ویترین خودش نیس امروز گف حتما تست کنید منم خجالت کشیدم کلی ولی فکر این که بخواد تا چند دقیقه دیگ چه بلایی سرم میاد نمیکردم رفتم داخل اتاق پروی بالا تنه دوباره لخت کردم که دوباره در باز شد عصبی شدم اومدم درو ببندم یهویی علیرضا اومد داخل اتاق پروی درم بست دستشو گذاشت جلو دهنم سینه هام لخت بود نمدونستم چیشده چشمام ۴تا شده بود رومو برگردوند تو آیینه میدیدم دستش جلوی دهنم موهام ریخته رو صورتم کامل چسبید بهم کیرش رف لای کونم همونجوری نگه داشت دم گوشم گف خاله یه دقه گوش کن من چند وقته تو کفه شمام پریروزم که لختتو دیدم بدتر شدم تو از من بیشتر نیاز داری بزار یکم حال کنم باهات قول میدم هیچکی نمیفهمه و کارمم زود تموم میشه دستشو اروم برداشت کوپ کرده بودم گفتم چی میگی چیشد اصن ولم کن ببینم چی فکر کردی راجب خودت میرم شکایت میکنم که گف هرکاری میخوای بکنی بکن ولی الان بهم بده نگاهشو دنبال کردم دیدم روی سینه هام زومه اصلا حواسم نبود هیچی تنم نیس سریع لباسمو برداشتم گذاشتم جلوش گف نکن اینجوری دیگ خاله بزار حال کنیم دیگ الان راه داده بودی تموم شده بود گفتم گمشو پدسگ عوضی گف اینجا دوربین داره اگ درو باز کنی بری فیلمشو برمیدارم نشون همه میدم یادم افتاد تازه کجام سریع دره اتاقو باز کردم ببینم کی تو مغازس بی توجه بهش درو باز کردم دیدم کرکره ها مغازه ها پایینه کلا که دوباره چسبید بهم گف راه بیا دیگ توروخدا خاله داشتم یه حالی میشدم که یهویی کیرش دوباره رف لای کونم گفتم دوربینا خاموش کن پس زود تمومش کن گف باشه چشم رف پشت سیستمش گف بفرما اینم خاموش دیدم فیلم دوربینا روی صفحه نیس هیچی نگفتم که یهویی سرشو اورد جلو گردنمو یه بوس ریز زد شروع کرد لیس زدن گردنم گف چقدر گردنت سفیدههه سینه هام تو دستش بود چشمامو بسته بودم که نبینمش اونم ماهرانه سینه هامو لیس میزد میخوردش میگف سینه هات خیلس بزرگن هی میمالید اروم اروم منو برد تههه مغازه پشت یه پرده اونجا کلی لباس باز نشده بود داخل مشما رو هم افتاده منو انداخت رو اونا شلوارمو اورد رونمو دید گف از سفیدی دیگ قرمز شدی دست که کشید رو کسم اههم دراومد گف ای جون شرتمو دراورد چشمام بسته زبون که زد رو کسم گفتم اااای با نفس بلند شروع کرد خوردن کسمو میخورد از بالا به پایین کسم پشم داشت ولی بدنم هیچی اون داشت میخورد بعده ۱۰سال زبون رو کسم رفته بود به ۲دقه نکشید رونامو جمع کردم سرشو فشار دادم یه اههه بلند کشیدم آبم اومد علیرضا بلند شد گفتم نوبت منه من که انگار تکلمو از دست داده باشم خودم برگشتم کونمو سمتش کردم

sticker.webp0.09 KB

-یکم بوست کنم بعد بریم +نه دیوونه برو دیر میشه -لطفاااا یه بوس کوچیک و سریع از لوپم کرد و رفت عقب +برو دیر میشه -همین؟ +اره دیگه پس چی؟ سرشو چرخوندم سمت خودم و خواستم لب بگیرم که خودشو عقب کشید و سرشو برگردوند به طرف شیشه و اروم گفت : +چیکار میکنی فرهاد،زشته مامان -زشت نیست.هیچکس جز ما اینجا نیست +نباشه خوب.تو جای پسرمی -اصلا هم جای پسرت نیستم.من جای شوهرتم که قرار بود بیاد دنبالت خندش گرفت.دوباره سعی کردم ازش لب بگیرم ولی ناموفق بود.سرشو چرخوند رو به شیشه و سکوت کرد -جون من،تورو خدا.فقط یه بار برگشت با خنده نگام کرد ولی چشماش خمار شده بود : +دیوونه شدی؟برو دیر میشه سرمو بردم جلو : -بوس بده برم یکم مکث کرد و یه بوس کوچیک از لبام کرد -همین؟ +رژ دارم دیوونه نمیشه،ارایشم خراب میشه دستمو تا نزدیک کسش بردم که پاهاشو به هم چسبوند +برو،نکن.بخدا دیر میشه قبل از رسیدن به تالار یه بار دیگه هم بوس خواستم که اینبار بدون هیچ حرفی یه بوس باحال از لبام کرد.دم تالار که پیاده شد گفت : +لباتو پاک کن بعد برو تو،رژیه اینو گفت و رفت تو با سرعت ماشینو پارک کردم و یه راست رفتم تو دستشوئی تالار.شرتم اینقدر خیس شده بود که به شلوارم رسیده بود.میتونم بگم اونشب بهترین جق عمرمو زدم. ادامه دارد… نوشته: فرهاد 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

-هیچی همینجوری رفتم یه دوری بزنم!!! وااااااای.احمقانه ترین جواب ممکن همین بود.اصلا از این احمقانه تر ممکنه؟! سیمین یه لبخند زد و گفت : +این همه باغو ول کردی رفتی تو اتاق قدم بزنی؟؟؟!!! با همون لبخند پیروزمندانه و در حالی که با موهاش ور میرفت،رفت تو خونه و من موندم و عرق سردی که رو تنم نشسته بود. ولی با تمام این اوضاع،لبخند سیمین مثل یه روزنه نور ته این همه سیاهی بود.همین که با لبخندش نشون داد از دستم ناراحت نیست خودش یه دنیا ارزش داشت. حسم غیر قابل توصیف بود.انگار یه گندی زده بودم ولی سیمین جای این که خرابم کنه با گند زدنم موافق بود. اونروز گذشت ولی از اون لحظه به بعد فکر سیمین افتاد تو سر من.هرچقدرم سعی میکردم بهش فکر نکنم نمیشد.مخصوصا اون لبخندش که انگار بهم میگفت : میدونم چه غلطی کردی ولی عیب نداره… بعد از اون هرروز که سیمین رو میدیدم همون لبخند رو میزد و من،هم خجالت میکشیدم و هم خوشم میومد.انگار این لبخند یه راز بود بین من و اون از اون به بعد کلا نگاهم بهش عوض شده بود.تقریبا همیشه به فکر کردنش بودم.خیلی بیشتر بوسش میکردم و سعی میکردم موقع روبوسی بیشتر از نزدیک گوشش و گردنش بوسش کنم.گهگاهی هم با ترس و لرز سیمین رو دستمالی میکردم البته خیلی نامحسوس چون هنوز ترس داشتم.ولی در کل با هم خیلی صمیمی تر شده بودیم.خلاصه حدودا یک سالی به این منوال گذشت… شب عروسی سروش بود و دو سه روزی بود درگیر کاراش بودیم.روز عروسی عصر رفتم دنبال الهام و سیمین و زهرا ارایشگاه،ولی سیمین نیومد.فقط الهام و زهرا.وقتی پرسیدم مامان کو گفتن بابا خودش میره دنبالش چون هنوز کار داره رسیدیم تالار و حدود ۱ ساعت بعد حاج محمود اومد ولی تنها! -سلام بابا مگر شما نرفتی دنبال مامان؟ +نه مگه با شما نیومد؟ -نه گفتن قراره شما برید دنبالش که نه من گفتم که نمیرسم باید برم دنبال کارا گوشیشو برداشت و به سیمین زنگ زد.از طرز صحبت کردنش میشد فهمید سیمین خیلی ناراحته.میخواست بره دنبالش که من گفتم خودم میرم،شما پدر دامادی زشته نباشی چون از تالار تا ارایشگاه هم راه زیاده.تالار خارج از شهر بود. رسیدم دم ارایشگاه و زنگ درو زدم.سیمین جونم اومد بیرون.یه لباس شب استین حلقه خیلی قشنگ ابی تنش بود تا روی زانوهاش.یه شال بزرگ هم انداخته بود رو سرش و بازوهاش که دیده نشه. دستشو گرفتم و سریع سوار ماشینش کردم و خودمم سوار شدم.بعد از سوار شدن سلام و احوالپرسی کردم و تازه اونجا بود که متوجه ارایش زیبای صورتش شدم. خیلی زیبا شده بود.انگار عروس امشب سیمین بود. ناخوداگاه گفتم : -چه قدر خوشگل شدی عزیز دلم +مرسی چشمات خوشگل میبینه مامان یه بوس از لوپش کردم و اونم لبخند تحویلم داد و راه افتادیم به سمت تالار تو راه سیمین از محمود گله میکرد که اره بیفکره و بیخیاله و… من فقط لا به لای حرفاش دنبال فرصت بودم که هرجور شده امشب مخشو بزنم و بین حرفا یکم خودمو زدم به در پرروئی و گفتم -حاجی قدر همچین خانم خوشگلی رو نمیدونه که +قدر بدونه؟نه بابا تو بگو یذره -الهی من فداتشم.حیف حاجی نمیاد خوب؟! -ای بابا.حاجی اگر قدر دان بود که وضع من این نبود +الهی دورت بگردم من.غصه نخور خوشگل خانم.خودم مخلصتم هستم با گفتن این حرف دستمو گذاشتم رو زانوش که لخت بود سیمین یکم مکث کرد و بعد خندید دستم همونجا خشک شده بود.میترسیدم با یه حرکت اشتباه همه چی خراب بشه که سیمین جون ادامه داد : -نه بابا مردا همشون عین هم دیگه ان مجوز داده شد.دیگه دستم راحت اونجا بود.ادامه دادم -البته دور از جون من دیگه سیمین با لبخند گفت : +نه بابا توام مثل بقیه مردا زانوشو اروم فشار دادم و گفتم : -دست شما درد نکنه دیگه.منو باش بکوب از تالار زدم اومدم دنبالت.بعد اینجوری میگی پاشو تکون داد و گفت +وظیفت بوده،زانومم قلقلک نده بدم میاد دستمو رو پاش یکم حرکت دادم و اونم خندید +حواست به رانندگیت باشه -نترس عشقم حواسم هست لبخند دائمی سیمین و حالا چراغهائی که یکی یکی با لبخندش در حالی که دستم رو پاش بود سبز میشد چنان کیرمو شق کرده بود که خیسی شورتمو کاملا حس میکردم.دیگه عقل نداشتم و کیرم بود که فرمان میداد.دستمو اروم رو پای سیمین میکشیدم و پاشو ناز میکردم و اونم هیچی نمیگفت. تو اوج شهوت بودم.اروم دستمو بردم بالا و رسوندم به رونش و شروع به مالیدن رون پاش کردم سیمین هیچی نمیگفت ولی منم جرات جلو رفتن بیشتر از این رو نداشتم جاده منتهی به تالار یه جاده کم نور و خلوت بود.وقتی پیچیدم توش شهوتم صد برابر شد.ناخوداگاه ماشینو نگه داشتم +چی شد،چرا وایستادی؟! بدون حرف زدن صورتمو بردم نزدیک صورت سیمین.میدونست چی میخوام و این تو چشاش معلوم بود ولی چیزی نمیگفت

یک اتفاق ساده با سیمین (۱) #مادرزن مثل هر جمعه قرار بود بریم باغ حاج محمود پدرزنم. از جمعه ها بیزار بودم چون میشستیم تو باغ و تا شب باید ور ورای خانواده زنو تحمل میکردم. از همون اول هم از هیچکدومشون خوشم نمیومد الا سیمین مادرزنم و زهرا خواهر زنم. چون همیشه تو دعواهای اول زندگیم هوامو داشتن. تو ۲۲ سالگی به خاطر وضع خوب مالی و فشار خانواده ازدواج کردم و الان ۳۵ سالم شده.از زندگیم خیلی راضیم و هیچوقت به ذهنمم نمیرسید به زنم خیانت کنم.درسته اوایل یکم با الهام جنگ و جدل داشتیم،ولی همیشه دوستش داشتم. تو اون دعواها همیشه محمود و سروش (برادرزنم) هیزم بیار معرکه بودن و سیمین و زهرا اروم کننده اوضاع‌. زهرا مثل خواهر خودم بود.تقریبا همیشه خونه ما بود و حتی بارها شده بود باهاش کشتی بگیرم و قلقلکش بدم و هیچ حسی بهش نداشتم.عین یه خواهر بود واسم. با این که سالها از اون دعواها میگذشت اما هنوز محمود و سروش گهگاهی زخم زبون و نیش میزدن و خلاصه هیچوقت دلامون با هم صاف نشد. ولی سیمین برعکس همیشه هوامو داشت و هر از گاهی که یجا تنها میشدیم واسه رفتار اونا ازم عذرخواهی میکرد و با هم صحبت میکردیم. بگذریم… مثل هر جمعه تو باغ جمع شده بودیم و منم سعی میکردم خودمو خوب و خوشحال نشون بدم. ناهارو خوردیم و بعد از جمع کردن سفره رو تخت تو حیاط دراز کشیدم و ملحفه رو کشیدم رو سرم تا چرت بزنم.این بهترین راه فرار واسه گذروندن زمان بود. افتاب بدنمو گرم میکرد و داشت خوابم میبرد که با صدای الهام چرتم پاره شد : +فرهاد،بیداری -اره،جانم؟ +سروش میخواد باغشو سم بزنه،من و بابا و بچه ها هم میریم اونجا که با سگاش بازی کنن.تو نمیای؟ -نه عزیزم.شما برید من یه چرتی میزنم. +باشه پس فعلا -مواظب خودت باش چی از این بهتر که جمعه رو تو سکوت و هوای خوب بگذرونی. دوباره سرمو زیر ملحفه کردم و با شنیدن صدای بسته شدن در،ارامش کل وجودمو گرفت.دیگه خوابم نمیومد یه چند دقیقه چرت زدم و پاشدم و رفتم تو خونه.لباسامو دراوردم.گفتم تا برگردن میرم تو استخر. اومدم برم حیاط پشتی که دیدم سیمین جون با بیکینی تو استخره. دستپاچه پریدم تو خونه و رفتم لباس پوشیدم و برگشتم رو تخت نشستم.فکر میکردم همه رفتن و واسه همینم یکم خورده بود تو پرم.دوباره دراز کشیدم و گوشی رو گرفتم دستم که شیطون اومد سراغم. دلم میخواست یه نظر هم که شده دوباره سیمین رو تو اون وضع ببینم.شاید بیشتر حس هیجان و کنجکاوی بود تا شهوت ولی هرچی بود بدجوری افتاده بود تو سرم وبالاخره هم کار خودشو کرد… اروم رفتم بالا پشت پنجره اتاق و پرده رو دادم کنار.سیمین کنار استخر نشسته بود. یه بیکینی قرمز و ابی تنش بود که سینه های گوندش رو خیلی بهتر نشون میداد. با دیدن حجم رونای پاش تمام اون حس عجیب تبدیل به شهوت شد. دیگه دید زدنم فرق داشت و زوم رون و ممه های گنده سیمین بودم. اومد تو اب و شنا کرد و حین شنا کردنش تمام هواس من پیش بیکینیش بود که رفته بود لای کونش و این که چقدر این زن سفیده و چه اندام قشنگی داره. داشتم لذت میبردم که سیمین از اب اومد بیرون و رفت تو خونه. گند زدم.دیگه نمیشد برم پائین چون میدیدم و من اصلا نباید میومدم بالا.چون بالا فقط یه اتاق بود که واسه محمود و سیمین بود که به استخر دید داشت. اروم از پله ها رفتم پائین تا ببینم اوضاع چجوریه.صدای دوش حموم میومد و منم فکر کردم سیمین حمومه.با تمام سرعت رفتم پائین که برم تو حیاط که یهو جلو پله ها با هم چشم تو چشم شدیم. سیمین یه جیغ ریز زد و سریع پرید تو حیاط.منم عین کصخلا اینور اونور میرفتم و نمیدونستم چیکار کنم که یهو گفت : +فرهاد جان بیداری؟؟؟؟ -اره مامان شرمنده رفته بودم بالا سیمین سرشو از پشت دیوار اورد تو و بعد از یه مکث کوچیک گفت +میشه بری تو اتاق من برم تو حموم؟! -اره،چشم،ببخشید پریدم تو اتاق و داشتم از خجالت اب میشدم که یهو یادم اومد کیرم عین گرز شق و تابلو واستاده و از رو شلوار ورزشی چسب عین کیر خر تابلوئه… مطمئن بودم مکث سیمین به خاطر دیدن این وضع بود و خجالتم صد برابر شد. از اتاق اومدم بیرون و از باغ زدم بیرون.خیلی بد شد.اصلا حس خوبی نداشتم.با خودم فکر میکردم سیمین دیگه هیچوقت بهم نگاه خوبی نداره.یه سیگار کشیدم و برگشتم تو باغ‌. صدای سشوار سیمین از تو اتاق میومد.اومدم و نشستم رو تخت.از درون با خودم درگیر بود که صدای سیمین منو به خودم اورد : +کی بیدار شدی فرهاد جان؟ -همونجا که اومدم پائین تازه بیدار شده بودم +اع؟! من گفتم حالا حالاها بیدار نمیشی.بالا چیکار داشتی؟ هیچ جوابی نداشتم.فقط یهو گفتم :

Repost from N/a
😍 ۬ ި۬ࡅ࡙ܝ‌🥹ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܚࡍ 🇮🇷ܦ̇ߊ‌ܝ‌ܢܚܨ💦 سـ..کس با مامانم وقتی خوابه 😋👙 🍄 مشاهده فیلم
😍 ۬ ި۬ࡅ࡙ܝ‌🥹ࡅ߭ࡐ‌ࡅ࡙ܚࡍ 🇮🇷ܦ̇ߊ‌ܝ‌ܢܚܨ💦 سـ..کس با مامانم وقتی خوابه 😋👙 🍄 مشاهده فیلم

sticker.webp0.09 KB

فکر نمیکردم انقدر خنگ باشه، پیش بینی اخم و فحش میکردم اما این عکس العمل نه! چیزی نگفتم و چند ثانیه زل زدیم به همدیگه، یه لبخند ریز اومد گوشه لبش، خم شد، آتنا رو بغل کرد و بلند شد.یه نگاهم به سینه های بزرگ و جذابش بود یه نگاهم به در که مهناز نیاد تو که دوباره چشم تو چشم شدیم و هر دو لبخند زدیم، خیلی آروم گفت چند دیقه دیگه میام و رفت بیرون، منم از پشت مهو حجم بی نظیر اندامش شدم. تقریبا 10 دیقه گذشت و واسه من 10 ساعت بود، واقعن انتظار بد دردیه. آتنا تو بغلش بود و از در اومد تو، تا چشم تو چشم شدیم خنده رو لب جفتمون اومد. وایساد بالا سر میز و گفت، دقیقن چی مامان آتنا حواستو پرت میکنه؟ گفتم مفصله الآن فرصت نمیشه بگم. یه کاغذ گذاشتم جلوش، خودکارو گرفتم جلوش ، گفتم شمارتو بنویس، نوشت و گفت ظهر به بعد اس ام اس بده، زنگ نزنی! گفتم چشم، دستشو گرفتم و بوسیدم و خودکارم ازش گرفتم. با یه لبخند از رضایت و شادی رفت بیرون. یک ماه گذشت. توی این مدت راحت تر از اون چیزی که فکرشو میکردم مخ مهری رو زدم و انواع پیامای عاشقانه و سکسی رو باهاش رد و بدل کردیم. به سرم زده بود که برم گرمسار پیشش اما خب مشکل اصلی این بود که جا نداشتیم. مهری بیشتر از من مشتاق بود و حسابی دنبال حل مسائل. یه روز صبح بهم پیام داد که میای خونمون؟ منم فکر کردم شوخی میکنه و گفتم با کمال میل! 20 دقیقه بعد از اتاق اومدم بیرون، مادرم صدام زد و گفت آخر هفته برنامه ای نداری؟ گفتم نه چطور؟ گفت مهری خانوم خواهر زنداییت الآن زنگ زد و ما رو با داییت دعوت کرد پنجشنبه و جمعه بریم گرمسار، گفت هم بیاید خونمون هم بریم باغ دوست آقاکاظم. از این همه تقلا و زیرکی مهری پشمام ریخت. پیام دادم و از مهری تشکر کردم و بهش گفتم آماده باش که قراره از خجالتت دربیام. یه پیامم به زندایی دادم و با اونم قرار گذاشتم. جالب این بود که زندایی واسه اولین بار نه نیاورد که توی جمع یا وقتی اوضاع خطریه شیطونی کنیم. نکنه دست دو تا خواهر تو یه کاسه باشه و دو تایی واسم نقشه کشیدن؟ دقیقن نمیدونستم قراره چه اتفاقی تو گرمسار بیفته، اصلن فرصت میشه که به مراد دلم برسم یا نه؟ غروب رفتم بیرون، یه بسته کاندوم خریدم که با خودم ببرم گرمسار… ادامه دارد... 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

کمی دقت به زندایی (۲) #زندایی #زن_شوهردار #دنباله_دار حدود 6 ماه گذشت.رابطه م با زندایی خیلی پررنگ نشد، توی این 6 ماه اگر اشتباه نکنم 4 بار سکس داشتیم و چند بار هم در حد دستمالی و لب بازی با هم بودیم. زندایی اصلن بهم رو نمی‌داد و تازه داشت اون روی جدیشو بهم نشون می‌داد.کم کم متوجه شدم که زندایی مهناز به من شبیه یه سرگرمی نگاه میکنه و برای تنوع گاهی سراغم میاد. منم از فاز جدی بودن تو رابطه باهاش اومدم بیرون و به دنبال تجربه های جدید بودم. تقریبا یه روز بود که زندایی جواب اس ام اس هامو نمی‌داد، تا حالا همچین اتفاقی نیفتاده بود. نگران شدم، میخواستم ظهر که از خونه رفتم بیرون بهش زنگ بزنم. داشتم از خونه میرفتم بیرون که مادرم گفت: شب زودتر بیا خونه مهمون داریم. پرسیدم کی؟ گفت داییت، خواهر خانومش اومده تهران، خونه اوناست، همشونو دعوت کردم شب بیان اینجا. دو زاریم افتاد که مهناز خانوم مهمون داشته که جواب نداده. از اینکه قراره بود اون جمع مهمونمون باشن، خوشحال بودم. مامانم چند تا خرید بهم سپرد و از خونه زدم بیرون. برگشتم خونه، یه ساعتی به مادرم کمک کردم تا اینکه مهمونا رسیدن. خانواده مهری خانوم رو یک سالی میشد ندیده بودم، گرمسار زندگی میکردن، مهری یه زن 34 ساله بود با یه شوهر سیبلو چهل و چند ساله، یه دختر 3-4 ساله خوشگل و بامزه هم داشتن که کپی خودش بود. تا اون موقع خیلی به اندامش دقت نکرده بودم ولی واقعن جذابیت خاصی داشت. پوست یه درجه روشن تر و هیکل یه کم درشت از زندایی مهناز داشت، سینه هایی که حداقل سایزشون 85 بود با یه کوچولو شکم و باسن یه کم بزرگ از مال مهناز خانوم. البته چهره مهناز زیباتر و ظریف تر بود. مشغول صحبت و تعریف بودیم، که متوجه نگاه های بیخودی و زیر زیرکی مهری به خودم شدم. یه کم که حواسمو جمع کردم، دیدم تا اون موقع شب تقریبا 4-5 از دهنش آقاسعید شنیده بودم. بیشتر از هر کس دیگه ای منو صدا کرده بود و توجهش به من بود. بابام صدام زد و گفت پسرم آب بیار واسمون و پرت شدم وسط حرفاشون، آقاکاظم شوهر مهری یه زمین توی کهریزک خریده بود و داشت از دایی و بابام می‌پرسید که این چند وقته چقدر رشد کرده و قیمت ملک اون سمت چجوریاست. به نتیجه خاصی نرسیدن و با داییم قرار گذاشتن فردا وقتی دایی از سرکار اومدن برن کهریزک تا قیمت بگیرن و سر و گوشی آب بدن. مهمونا خداحافظی کردن و رفتن اما من هنوز حواسم پی رفتار مهری بود. یاد قرار دایی با کاظم افتادم و تصمیم گرفتم فردا عصر که اونا رفتن، بعد از دانشگاه برم خونه دایی، تا ببینم توهم زدم یا واقعن خبریه. قبلش باید یه آمار ریز به زندایی جونم می‌دادم تا ازش اوکی بگیرم که اصلن خونه هستن و آیا بدش نمیاد وقتی با خواهرش تنهاست برم پیشش؟ از خستگی نفهمیدم کی خوابم برد… حدود ساعت 5 تو مسیر خونه دایی بودم، یک ربع راه داشتم تا برسم، زنگ زدم خونه دایی. _سلام آقاسعید، خوبی؟ +سلام مهناز جون، خوبم شما خوبی؟ پارسال دوست امسال آشنا. _ ممنون، آبجی مهری هم سلام میرسونه. +آها گرفتم، ینی سر سنگین باشم دیگه، چشم، اجازه هست الآن برسم خدمتتون؟ _با داییت کار داری؟ +شما به مهری خانوم همینو بگو، ولی مقصود من از کعبه و بت خانه تویی تو! _قدمت سر چشم، اره بیا ببرش اینجاست دیگه داری گیجم میکنی، چند دیقه دیگه میرسم، خداحافظ _ممنون. خدانگهدار حرفای مهناز یه کم بهم استرس‌ داد، چیکار باید میکردم؟ نه با مهناز لاس بزنم نه به مهری آمار بدم؟ پس اصن چرا داشتم میرفتم. بالاخره رفتن از نشستن و کاری نکردن بهتر بود. رسیدم یه کم سرسنگین رفتم بالا. جلو در مهناز یه چشم غره بهم رفت که فهمیدم با زندایی خانوم نباید کاری داشته باشم، خب منم هدفم چیز دیگه ای بود! بعد از سلام و احوال پرسی مستقیم رفتم تو اتاق دایی و فاز کار و درس برداشتم. نشستم و چند تا نفس عمیق کشیدم، میخواستم پاشم و از لای در ببینم اوضاع چطوره که تا بلند شدم، آتنا دختر مهری سر خورد تو اتاق. یه لبخند بهش زدم و اونم با خجالت یه لبخند زد که ازش کلی آرامش گرفتم. هنوز لبخند من جمع نشده بود که مهری اومد تو اتاق. گفت مامان جان بیا بریم بازی کنیم عموسعید کار داره اینجا. لبخندمو یه کم کنترل کردم و گفتم نه اشکالی نداره بذارید راحت باشه. خم شده بود تا دست آتنا رو بگیره، یه نگاه زیرچشمی و صمیمی بهم کرد، با نگاهش فضا بینمون عوض شد. _آخه مزاحمت میشه حواست پرت میشه +نه بابا مزاحمت چیه منزل خودتونه، منم به اندازه کافی حواسم پرت هست _خواهش میکنم، چی حواستو پرت میکنه مگه؟ +(با صدای آروم تر) چیزای مهم تر، مثلن مامان آتنا _یعنی میگی من برم بیرون؟