en
Feedback
شهر داستان | رمان

شهر داستان | رمان

Open in Telegram

📈 Analytical overview of Telegram channel شهر داستان | رمان

Channel شهر داستان | رمان (@dastanromancity) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 25 092 subscribers, ranking 1 276 in the Books category and 13 441 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 25 092 subscribers.

According to the latest data from 04 July, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by -536 over the last 30 days and by -12 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 12.09%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 4.24% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 3 034 views. Within the first day, a publication typically gains 1 063 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 0.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as کون, سینه, ک*ر, کیرمو, سارا.

📝 Description and content policy

Channel description not provided.

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 05 July, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

25 092
Subscribers
-1224 hours
-1237 days
-53630 days
Posts Archive
Test message from bot

sticker.webp0.09 KB

ار برم بلند شد و رفت دستشویی من از کاری که کرده بودم پشیمون شدم و بخودم فش دادم که نباید زیاده روی میکردم چون حدا اقل مثل اونشب میتونستم جلق بزنم مامان برگشت نشست رو تخت و لباس خوابشو در اورد و دیدم شرتشو کنده زبونم بند اومد که مامان دراز کشید و گفت مگه نمیخواستی در بیاری بیا من در آوردم بیا ببین و به بقل دراز کشید و دستشو به آرومی کشید رو کسش و منو نگاه کرد گفت خوبه گفتم مامان خیلی قشنگه نزدیکتر شدم دستمو گذاشتم رو کسش و آروم مالیدم بدن مامان یه لرزه ای کرد مامانو بقل کردم کیرمو با دست گذاشتم رو کسش که مامان گفت عزیزم اینکارو نکن من خودم خیلی شهوتیم یکاری نکن نتونم جلوی خودمو بگیرم بد یه عمر پشیمون بشم بزار این رابطه تا همین حد بمونه بزار برات بمالم راحت بشی و اینو گفت و خودشو از من جدا کرد نیم خیز شد با کونش نشست رو پاهام مماس به تخمام و پاهاشو به دو طرف بدنم باز کرد طوری که کسش چند سانتی کیرم قرار گرفت کیرمو با دستش گرفت وشروع کرد مالیدن من مامانو میدیدم که رو من نشسته سینه های قشنگش آویزون شده و واسم جلق میزنه کم کم چشماشو بست و با یه دستش جلق میزد و با دست دیگش کسشو میمالید نمیدونم زمانو نمیتونستم تشخیص بدم و در اوج لذت بودم که ارضا شدم و آبم ریخت تو دستش، مامان یه مقدار خودشو کشید جلو و کیرمو مالید به چاک کسش و با دست دیگش که آغشته به آب کیرم بود سینه هاشو میمالید تا اینکه دوباره بدنش لرزید و ارضا شد . مامان چند ثانیه ای چشماشو بسته نگه داشت و بد آروم خوابید رو من یه بوس کوچیک از لبم کرد و گفت عزیزم راحت شدی گفتم مرسی مامان اذیتت کردم گفت نه عزیزم بگیر بخواب و خودشو از روم کنار کشید و پشت کرد بمن خوابید بقدری خسته بودم که نفهمیدم کی خوابم برده صبح که بیدار شدم مامان رفته بود و شب هم که برگشت هیچ حرفی بین ما از شب قبل زده نشد و انگار که هیچ اتفاقی نیوفتاده دو روز بد هم سپری شد و من با دلتنگی از مامان خداحافظی کردم و با پدرم بسوی لندن پرواز کردیم . ادامه دارد… نوشته: فرید 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

ورتشو پاک میکنه گفتم تقریبا همه کارهامو کردم فقط مونده یه لب تاب بخرم که مامان گفت چراغو خاموش کن بیا پیشم دراز بکش ببینم چیکارا کردی من هم چراغو خاموش کردم رفتم رو تخت و مامان هم اومد پیش من دراز کشید یه ده دقیقه ای در مورد کارهام صحبت کردیم و من خواستم برم اتاقم که مامان گفت نمیخوای این دو سه روز آخر پیش مامانت بخوابی من که از خدام بود گفتم باشه برم دستشویی میام و بلند شدم که برم مامان گفت فرید یه سیگار هم واسه من بیار من رفتم دستشویی برگشتم و یه سیگار روشن کردم دادم به مامان که برداشت رفت پنجره رو باز کرد و ایستاد کنار پنجره من شلوارکمو در آوردم و یه سیگار هم روشن کردم رفتم کنارش با اینکه چراغ اتاق خاموش بود ولی کون مامان و سینه هاش کاملا معلوم بود پیش خودم فکر کردم خدا اونشب بداد من برسه چطور میتونم خودمو کنترل کنم مامان خم شد بود و سیگار میکشید ونصف سینه هاش از لباس خواب بیرون افتاده بود گفتم مامان این لباس خوابت جدیده گفت نه داشتم نمیپوشیدم قشنگه گفتم آره خیلی سیگارمون تموم شد برگشتیم رو تخت دراز کشیدیم مامان نزدیکم شد بقلم کرد گفت ای عزیزم سه روز دیگه میری دلم برات تنگ میشه بزار بقلت کنم و صورتمو بوسید و یه مقدار هیکلشو کشید رو من طوری که سینه هاش رو سینه های من و پاهاش رو پاهای من مامان تنش خیلی گرم بود و بوی مشروب هم از دهنش میومد بقلم کرد گفت چقدر تنت سرده گفتم مامان تو مشروب خوردی گرمی گفت آره خیلی خوردم هنوزم سرم گیج میره و بد دوباره محکم بقلم کرد گفت تو دلت برام تنگ نمیشه گفتم چرا مامان گفت اوایل شاید تنگ بشه بد میری یه عالمه دوست دختر پیدا میکنی منو فراموش میکنی گفتم این چه حرفیه و خودمو یه تکونی دادم و به مامان مسلط شدم از کمرش گرفتم یه مقدار کشیدمش رو خودم گفتم مامان چرا باید فراموشت کنم مامان با بیحالی گفت چرا فراموش میکنی، من صورت مامانو بوسیدم گفتم مگه میتونم فراموشت کنم و مامان یه مقدار جابجا شد که دستم از کمرش افتاد رو کونش من هم دستمو کنار نکشیدم و آروم مالیدم رو کونش گفتم مامان امشب خیلی خوشگل شدی گفت من همیشه خوشگلم من که دیدم مامان اعتراضی نمیکنه بیشتر کشیدم طرفم و اینبار کاملا کیرمو چسبوندم به پاهاش احساس کردم سینم گرم شده که دیدم یکی از سینه های مامان بیرون زده و چسبیده بمن تو همون وضعیت آروم کون و پاهای مامانو میمالیدم و الکی قربون صدقش میرفتم چند باری با شرت کیرمو به پاهای مامان کشیدم که باز اعتراضی نکرد مامان هم دستشو گذاشته بود رو کمرم و هر از چند گاهی بقلهامو میمالید و تو یکی از این مالیدنها دستشو گذاشت رو شرتم و کم کم پایین آورد و آروم گذاشت رو کیرم نفسم بند اومد با صدای خیلی آرومی گفت بازم که اینو بلند کردی و و محکمتر کیرمو از رو شرت گرفت دستش گفتم مامان میخوای برم اتاقم گفت نه بمون بازم که قاطی کردی نگفتم مگه با من راحت باش من حرفی نزدم و من دوباره دستمو بردم رو کونش مامان دستشو از رو شرتم برداشت گذاشت رو سینش دیگه کاملا سینش من هم دستمو گذاشتم رو دست مامان که مامان دستشو کشید کنار و سینه مامان اومد تو دستم دیگه من سینه مامانو میمالیدم و لذت میبردم دوباره مامان دستشو گذاشت رو شرتم و آروم کرد داخل و کیرمو گرفت وبا صدای تحریک آمیزی گفت این چقدر کلفته دخترها حق دارن نمیذارن بکنی تو کونشون من که دیدم مامان دیگه اختیارش دستش نیست و حشری شده دستمو بردم گذاشتم رو کسش که مامان گفت چیکار میکنی من که هول شدم گفتم هیچی میخواستم درش بیارم که گفت فرید جان نههههه نمیشه گفتم من که نمیخوام کاری بکنم مامان که گفت دستشویی دارم بز

م ولی هم مامان و هم پدرم اصرار کردند که باید بروم. چند روزی گذشت و پدرم پیگیر کارهام شد و زودتر از آنکه انتظار داشتم کارهام ردیف شد و پدرم خبر داد که بلیت خریده ومیبایست تا یک هفته بهمراهش به لندن بروم. اونروز دلم خیلی گرفته بود رفتم کافی شاپ و زود برگشتم خونه از قضا مامان هم زود اومده بود و تو آشپزخونه بود سلام کردم رفتم اتاقم دراز کشیدم و هدفون گذاشتم تو گوشم و تو عالم خودم غرق شدم .نمیدونم چقدر گذشت که در اتاقم باز شد و تو تاریکی مامانو دیدم هدفون رو برداشتم مامان گفت چیکار میکنی هرچی صدات میکنم جواب نمیدی بیا شام بخور گفتم اشتها ندارم .مامان اومد رو تخت کنارم نشست و دستشو کشید رو سرم وشروع به حرف زدن کرد و از رفتن من و از مزایای تحصیل در انگلیس گفت و اینکه چقدر میتونه تو زندگیم موثر باشه من که حوصله نداشتم فقط گوش میکردم مامان حرفاشو زد گفت پاشو عزیزم این چند روزی که هستی با من قهر نباش بد صورتمو بوسید و دستمو گرفت برد طرف آشپزخونه .نزدیک به یک ماه از برگشتن ما از دوبی و جریان اونشب در هتل میگذشت و منو مامان تو این مدت بیش از چند کلمه صحبت نکرده بودیم .مامان خیلی سر حال بود و کلی شوخی کرد و بهم گفت از دستم ناراحتی من که دیدم مامان قضیه اون شبو اصلا بروش نمیاره گفتم مامان اصلا خودم هم فکر میکنم برم بهتره جون هم تو میتونی بزندگیت برسی و هم واسه من خوبه ،مامان گفت مگه تا حالا مزاحمم بودی گفتم نه ولی اگر من نباشم میتونی بری با دوستت زندگی کنی که مامان گفت اصلا ربطی به اون نداره من اگه بخوام همین الان هم میتونم برم باهاش زندگب کنم ولی از زندگیم راضیم و کارمو دوست دارم و با فرهادی (دوستش) هم رابطه معمولی دارم . گفتم پس حالا من که برم تو تنهایی چیکار میکنی گفت نگران نباش من که بیشتر وقتم تو مطبه بدشم دوستام هستن نگران نباش .شام خوردیم یه یک ساعتی تلویزیون نگاه کردیم و مامان پاشد که بره بخوابه موقع رفتن گفت فرید چند روزیه میخوام یه چیز ازت بپرسم فرصت نشده گفتم چی مامان؟ گفت متوجه شدم از روزی که از دوبی برگشتیم خودتو از من پنهان میکنی نکنه بابت اونشب باشه گفتم راستش آره مامان فکر میکنم زیاده روی کردم مامان دوباره نشست کنارم دستشو گذاشت رو سرم و موهامو نوازش کرد گفت عزیزم تو که کاری نکردی خوب شرایط طوری بود که بهت فشار اومد و میبایست اینکارو میکردی و من خودم بهت گفتم اینکارو بکن .همه چه زن چه مرد تو اون شرایط همون کارو میکردن واسه من هم تو این سالها که طلاق گرفتم خیلی پیش اومده و یه امر طبیعیه .مامان این حرفو زد و احساس کردم خودش خجالت کشید ولی سریع خودشو جمع کرد و منو بوسید رفت اتاقش . دو سه روزی بد اونشب من مشغول کارهام شدم ،خریدهامو کردم و تنها سه روز موند به رفتنم اون روزمامانم گفته بود میره مهمونی دیر میاد از اینرو من با یکی از دوستام رفتم کافی شاپ و نزدیکهای دوازده شب برگشتم خونه مامان هنوز نیومده بود دوش گرفتم و نشستم پای تلویزیون و مشغول تماشای فوتبال شدم ساعت حدود یک ونیم بود که مامان اومد وقتی وارد شد از طرز راه رفتنش فهمیدم مشروب خورده مانتوشو در آورد و اومد رو مبل بقلم نشست گفت مشروب زیاد خوردم سرم گیج میره برم دوش بگیرم و بلند شد رفت اتاقش و بد هم حمام . مدتی گذشت صدام کرد فرید جان حولمو بیار من هم رفتم از اتاقش حولشو برداشتم در حمامو باز کردم که مامان لخت اومد جلوی در و حولشو گرفت رفت اتاقش من برگشتم تو حال که مامان گفت فرید خریدهاتو کردی و من دوباره برگشتم اتاق خوابش دیدم مامان یه لباس خواب مشکی توری خیلی کوتاه پوشیده و نشسته جلوی اینه ص

ن حفظ کردم ولی دیدن کون قمبل شده مامانم وکیر شق شدم نمیذاشت بخوابم از طرفی دلم میخواست دوباره بقلش کنم و بچسبم بهش ولی ترس مانع میشد تنها کاری که میکردم تکون میخوردم و پاهامو به پاهای مامان میمالیدم تو این حین مامان هم که معلوم بود نخوابیده یه تکونی خورد و ناگهان کونش چسبید به کیرم یه لحضه نفسم بند اومد و هیچ حرکتی نکردم چند ثانیه ای گذشت و من خودمو از مامان جدا کردم و دوباره چسبیدم به کونش مامان با صدای خیلی آرومی گفت فرید نمیخوابی گفتم خوابم نمیاد مامان. که مامان گفت خوب خودتو راحت کن بخواب و با دستش لباس خوابشو کشید بالاتر و کونشو که کاملا لخت بود و نصف شورتش لایه کونش بود کرد طرف من و خودشو بخواب زد من رفتم تو فکر که مامان منظورش از خودتو راحت کن چیه ،یعنی چیکار باید بکنم کیرمو بمالم به کونش تا ارضا بشم یا جلق بزنم تو این فکرها بودم که ناخوداگاه کیرمو دوباره مالیدم به مامان و دیدم مامان یه مقدار خودشو کشید عقب فهمیدم نمیخواد بهش بچسبم از اینرو کیرمو آروم از شرتم در آوردم و پشت مامان شروع به جلق زدن کردم کم کم دستام عرق کرد و صدای جلق زدنم به گوش میرسید مامان هم آروم تکون میخورد و احساس کردم که یه دستش لای پاهاشه دیگه من و مامان هر دو داشتیم خود ارضایی میکردیم نمیدونم چقدر طول کشید ولی آبم اومد و ریخت رو شکمم مامان حرکتی نمیکرد من آروم بلند شدم رفتم از رو میز دستمال کاغذی برداشتم و خودمو تمیز میکردم که مامان برگشت و با چشمهای خواب آلود منو نگاه کرد من یه لحضه خیلی خجالت کشیدم آروم گفتم مامان ببخش که مامان گفت عزیزم اشکال نداره واسه هرکسی اتفاق میوفته واسه منم زیاد اتفاق افتاده برو خودتو بشور من سریع رفتم حمام خودمو شستم بیرون اومدم و مامان پشت سر من رفت حمام خیلی سریع یه شورت پوشیدم دراز کشیدم مامان برگشت و تو تاریکی یه شورت برداشت پوشید و بدون اینکه کلمه ای ردو بدل بشه خوابیدیم . روز بد آخرین روز بود و شبش میبایست میرفتیم فرودگاه وقتی بیدار شدیم مامان لباس پوشید و هیچ حرفی بین ما ردوبدل نشد رفتیم صبحونه خوردیم موقع صبحونه من سعی میکردم چشمم تو چشم مامان نیفته نمیدونم احساس خیلی عجیبی داشتم از یک طرف خوشحال بودم که بقل مامان ارضا شده بودم و از طرف دیگه حس بدی پیدا کرده بودم ولی رفتار مامان هیچ فرقی نکرده بود خلاصه اون روز گذشت و ما برگشتیم تهران. دو روز از دوبی برگشتن ما میگذشت که عسل از شیراز برگشت و گفت چهار روز دیگه پرواز داره ، از اونجا که خونشو پس داده بود بهش پیشنهاد کردم پیش ما بمونه مامان هم حرفی نزد من تو اون چهار روز نزدیک به ده بار با عسل سکس داشتم و بعبارتی کاملا خودمو تخلیه کردم ولی با یک چشم بهم زدن اون چهار روز تموم شد و عسل برای همیشه رفت چند روزی دلم گرفته بود و اکثرا از خونه بیرون نمیومدم با مامان هم کمتر حرف میزدم و بعبارتی نمیخواستم حرف بزنم چون هر وقت مامانو میدیدم خجالت میکشیدم خلاصه روزها سپری شد و شهریور ماه رسید و نتایج کنکور اومد و من برخلاف اونکه فکر میکردم دانشگاه تهران قبول میشم نشدم و دانشگاه آزاد اصفهان قبول شدم. دو روزی تو فکر این بودم که برم یا دوباره یکسال درس بخونم تا اینکه ظهرروز سوم مامانم زنگ زد گفت فرید امشب زود بیا بابات میاد که باهات در مورد دانشگاه صحبت کنه ،اونشب پدرم اومد و بدون مقدمه گفت که با مامانم صحبت کرده و تصمیم گرفتند که منو واسه ادامه تحصیل بفرستندخارج چون دانشگاه آزاد فایده ای نداره و بهتره واسه درس خوندن به انگلیس برم من که شوکه شده بودم و اصلا انتظار این موضوع را نداشتم شروع به اعتراض کرد

در آدمو در میارن تا یکاری بکنن یا پریودن یا پرده دارن از پشتم که میگن درد داره مامان با صدای بلند خندید گفت ای شیطون پس بگو چرا اینقدر از عسل تعریف میکنی خانم همه جوره بهت سرویس میده خوب دیوونه دخترهای کم سن تر دخترن و پرده دارن ولی عسل زنه سنش زیاده ،تجربه داره و میدونه چطور باهات رفتار کنه تو نمیتونی با دخترهای هم سن خودت هر طور که بخوای رفتار کنی معلومه که میترسن و نمیزارن اینو بزاری تو کونشون مامان اینو گفت و خودش یه مقدار از حرفش خجالت کشید خودشو از من جدا کرد از رو تخت بلند شد و رفت سراغ یخچال یه ابجو برداشت و یه سیگار روشن کرد اومد رو تخت نشست و ادامه داد و گفت آخه من نمیدونم شما پسرا و مردها چرا اینقدر به کون زنها علاقمند هستید اصلا میدونی واسه زن هیچ لذتی نداره حالا نمیدونم عسل شاید خوشش بیاد ولی نود درصد زنها دوست ندارند و حرفشو تموم کرد و مشغول سیگار کشیدن و آبجو خوردن و تلویزیون نگاه کردن شد سیگارش که تموم شد شیشه آبجو رو گذاشت کنار و اومد رو تخت تلویزیون رو خاموش کرد پشتشو بمن کرد دراز کشید من هم ناچارا دراز کشیدم پس از یک مکث طولانی گفت فرید جان یه سوال ازت بپرسم راستشو میگی گفتم چی مامان گفت تو درباره من چی فکر میکنی گفتم یعنی چی مامان گفت منظورم اینه که نظرت درباره من چیه گفتم وا مامان تو بهترین مامانه دنیا هستی مگه غیر اینه من عاشق تو هستم که مامان گفت آخه من همیشه فکر میکنم از اینکه با تو اینقدر صمیمی و راحتم و پیشت راحت میگردم و خیلی از مسایل سکسی رو راحت باهات در میان میگذارم و در ضمن با دکتر فرهادی دوستی میکنم تو ناراحتی ؟من ناخوداگاه رفتم سمت مامان دستمو انداختم رو شکمش و از پشت بقلش کردم گفتم مامان این چه حرفیه تو زندگی خودتو داری تو تازه چهل و پنج سالته چرا باید تنها باشی اگه تو خوشحال باشی منم خوشحالم در ضمن من خیلی خوشم میاد که تو با من اینقدر راحتی و هرچی میخوای میپوشی در ضمن بنظر من هرکی هیکل خوشگلی مثل تو داشته باشه باید هم لباسهای باز بپوشه و بد صورتشو بوسیدم مامان دوباره برگشت سمت من منو از قبل محکمتر بقل کرد گفت فرید جان قربونت برم که اینقدر روشنفکری و منو درک میکنی وچند بار صورتمو بوسید و در همون حالت بقل کرده چشماشو بست دیگه من کاملا به مامان چسبیده بودم سینهاشو حس میکردم گرمای پاهاشو و نرمی شکمشو که مماس به کیرم قرار داشت.احساس کردم که آبجو کاملا رو مامان تاثیر گذاشته گفتم مامان چرا فکر میکردی من ناراحت میشم گفت آخه تو هیچوقت در مورد دوستم سوال نمیکنی خودتو همیشه کنار میکشی از همه چی خجالت میکشی منم فکر کردم تو ناراحتی گفتم نه مامان بخدا من باهات راحتم خجالت نمیکشم تو هرجور دوست داری رفتار کن من راحتم و دوباره محکمتر بقلش کردم که اینبار کیرم کاملا رو شکم و شورتش نشست بد موهاشو دست کشیدم گفتم مگه میشه ادم مامان به این خوشگلی و خوش هیکلی داشته باشه و ناراحت باشه که مامان گفت من کجا خوش هیکلم گفتم یعنی نیستی هیچ ایرادی نداری بخدا همه چیزت میزونه پاهای خوشگلی داری چاق نیستی سینه هات که قشنگه بد با خنده گفتم بقیه جاهاتو ندیدم که تعریف کنم مامان که خوشش اومده بود گفت شیطون خوب همه جامو برانداز کردی احتمالا فقط اصل کاریمو ندیدی خجالت نکش بگو اونم نشون بدم من که دیگه کاملا پر رو شده بودم گفتم اونو دیدم ولی خوب ندیدم مامان خندید گفت میخواستی توجه کنی خوب ببینی ایندفعه هواستو جمع کن ببینی بد دوباره پشتشو کرد بهم ولی فاصله نگرفت و گفت بگیر بخواب چون کم کم حرفها بجاهای باریک میکشه من حرفی نزدم و کماکان فاصله نزدیکمو با ماما

م شد و از کنار تخت یکیشو که همون سفید رنگ توری بود داد بهم من گفتم مامان میخوام لباس عوض کنم میشه اونورو نگاه کنی که مامان گفت تو هم کشتی با خجالتت انگار که تا حالا همو لخت ندیدیم ادم وقتی مسافرت میاد و تو یه اتاقه باید راحت باشه تازه من مامانتم غریبه که نیستم خودتو لوس کردی ،با این حرفه مامان من قوت قلب گرفتم و پیش خودم فکر کردم وقتی خودش اینقدر با من راحته چرا من نباشم از اینرو یه وری ایستادم که مامان از نیمرخ بتونه کیرمو ببینه و حولمو باز کردم و شروع کردم خودمو خشک کردن زیر چشمی مامانو میپاییدم و متوجه شدم که اون هم هر از چندگاهی نگاه میکنه خوشبختانه چون آبجو خورده بودم و یه مقدار دلهره داشتم کیرم کاملا شق نشد فقط یه مقدار از حالت شل بودن خارج شد.با مکث طولانی شورتمو پوشیدم و نشستم رو تخت مامان گفت فرید اندازت شد من هم گفتم آره فقط احساس میکنم یه مقدار تنگه که مامان کاملابه بقل رو تخت دراز کشید و سرشو آورد نزدیکتر به شورتم که کیرم کاملا مشخص بود نگاه کرد گفت نه خوبه بد با لبخند گفت شورتت اندازست اونجات استاندارد نیست و خندید من هم خندیدم و دراز کشیدم و در حین فیلم نگاه کردن زیر چشمی سینه های مامانو که هر بار تکون میخورد نوکشون بیرون میریخت برانداز میکردم. خیلی دلم میخواست حرکتی بکنم ولی هرچی فکر میکردم به نتیجه ای نمیرسیدم بلند شدم در یخچالو باز کردم یه آبجو برداشتم و دوباره اومدم رو تخت به مامان گفتم یادم رفته واسه عسل هدیه بخرم که مامان گفت خوب امروز میگفتی یه لباس خواب هم براش میگرفتیم حالا اشکال نداره فردا میریم بگیریم بد گفت میخوای یه دونه از همین بگیریم من دوباره به لباس و سینه های مامان نگاه کردم که یکی از سینه هاش کاملا بیرون زده بود گفتم خوبه که مامان گفت چیه به چی زل زدی گفتم هیچی که مامان نگاشو به سینه هاش انداخت و گفت همینه دیگه گفتم این واسه من تنگه و سینشو با دستش گذاشت تو گفتم نه مامان فکر میکردم که دکترت چقدر خوب عمل کرده آخه ماله عسل خوب نشده ناراضیه مامان گفت حتما رفته پیش یه دکتر ارزون قیمت، مینو (دکتر مامان) گران میگره ولی کارش خیلی خوبه.بد ادامه داد گفت ولی فرید جان من اوایل فکر میکردم این عسل واسه پوله که باهات دوستی میکنه ولی الان که اینو میبینم و با دستش اشاره به کیرم کرد میفهمم من که خجالت کشیده بودم خودمو به کوچه علی چپ زدم گفتم مگه چیه که مامان یه مقدار به جلو اومد منو بقل کرد گفت قربونه پسر خجالتیم برم تو فقط هیکلت بزرگ شده عقلت هنوز بچست و گفت عزیزم اخه معمولا تو سن تو پسرا اونجاشون زیاد بزرگ نیست و صورتمو بوسید و من تازه گرمای بدن مامان و سینه هاشو حس کردم و پر روتر شدم دستمو انداختم دور کمرش گفتم آره مامان عسل هم همینو میگفت که مامان گفت دیدی حدسم درسته یه زن فقط بخاطر دو چیز با یه پسر کوچیکتر از خودش دوست میشه یا پول یا کیر بزرگ بد گفتم چه فایده چند روز دیگه واسه همیشه میره که مامان دوباره صورتمو بوسید گفت عزیزم اشکال نداره یه دوست دختر بهتر پیدا میکنی اینبار که مامان منو بوسید و بقلم کرد پاهای من کاملا چسبید به پاهای مامان و کیرم درست روی شکمش قرار گرفت مامان هم که احساس کرده بود و از اونجا که یه مقدار هم ابجو سرشو گرم کرده بود بی اعتنا به این موضوع کماکان چسبیده بمن گفت آره حیف شد چون تو این دورو زمونه که دخترها فقط به فکر چاپیدن پسرها هستند عسل خیلی واسه تو خوب بود من هم که هیجان زده شده بودم با حرارت خاصی گفتم آره مامان واقعا خوب بود همه چیزش عالی بود اصلا اهل ناز کردن نبود اهل همه کارم بود دخترهای کوچیکتر پ

میکرد شورتشو پوشید و یه تاپ و یه شلوارک تنش کرد و اومد رو تخت و خوابید ،تو اون لحظه کیرم در حد انفجار بود و با دستم میمالیدم اما مامان بمحض دراز کشیدن خوابید و من موندم تو کف و هزارو یک فکر، پیش خودم فکر میکردم وقتی مامان اینقدر با من راحته چرا من نباشم ولی دوباره فکرم میرفت پیش این موضوع که خوب مامان همیشه با من راحت بوده خلاصه تنها کاری که تونستم بکنم این بود که وقتی مامان خوابید کیرمو بمالم و جلق بزنم این بود که رفتم حموم و جلق زدم و بیحال برگشتم گرفتم خوابیدم چشمامو که باز کردم دیدم مامان لباس پوشیده و نشسته آرایش میکنه گفت فرید پاشو لباس بپوش بریم بیرون من هم لباس پوشیدم و با مامان رفتیم بیرون یه مقدار قدم زدیم و چند تا فروشگاه هم سر زدیم ونهایتا به یه فروشگاه بزرگ که لباس خواب و کلا شرت زنونه و مردونه میفروخت وارد شدیم مامان گفت این مغازه جنسهای خیلی خوبی داره دفعه قبل هم که اومده بودم کلی از اینجا خرید کردم برو بگرد هر چی خواستی بردار تا من هم این لباس خوابهارو ببینم من هم مشغول نگاه کردن شدم بقدری تنوع داشت که نمیدونستم چی انتخاب کنم نزدیک به پنجاه نوع مختلف شورت سکسی مردونه وجود داشت که تا حالا فقط تو فیلمها دیده بودم چند تا چشممو گرفت ولی خجالت میکشیدم بر دارم تو همون حین مامان صدام کرد و سه تا لباس خواب بهم نشون داد و گفت فرید ببین اینها کدومش خوبه ،هر سه لباس خوابی که برداشته بود کوتاه و توری بود من گفتم مامان همشون قشنگه فرقی نداره ولی این زرده و اون بنفشه خیلی بهتره. مامان دوباره به لباسها نگاه کرد گفت آره خوبه فقط چون فری سایزن میترسم یه مقدار تنگ باشه و سینه هام بزنه بیرون من هم گفتم لباس خوابه نمیخوای که باهاش مهمونی بری که مامان هر دو را برداشت و گفت بریم تو هم یه چیزی بردار رفتیم غرفه شورت مردونه من از خجالت یکی دو تا شورت معمولی برداشتم که مامان گفت از اینها که تو ایران زیاد هست یه چیز متفاوت بردار و خودش برام چهار تا شورت انتخاب کرد دو تا سفید رنگ که جلوش کاملا توری بود و یکی مشکی که پشتش توری بود و یکی هم آب رنگ که معمولی تر بود مامان شورتهارو برداشت و رفتیم صندوق حساب کردیم و نزدیکهای 12 شب برگشتیم هتل من به مامان گفتم میخوام برم بار بار هتل آبجو بخورمکه مامان گفت آره منم میام این دو روزه چیزی نخوردیم، خریدهامونو گذاشتیم اتاق و رفتیم به بار هتل تقریبا شلوغ بود که اکثرشون ایرانی بودند .چند تا هم جنده دورو بر مردم میپلکیدند من و مامان دو ساعتی نشستیم و چند تایی آبجو خوردیم که مامان گفت من خسته شدم میرم اتاق دوش بگیرم تو میخوای بمون که من سریع گفتم نه منم میام ،از اینرو سوار آسانسور شدیم و رفتیم اتاق وقتی وارد شدیم مامان لبا سهاشو در آورد و رفت حمام من هم بولیز و شلوارمو در آوردم و یه سیگار روشن کردم تا مامان از حمام بیاد بیرون .مامان کارش که تموم شد با حوله اومد بیرون و من رفتم حمام بیرون که اومدم مامانو دیدم که همون لباس خواب زرد رنگ رو با یه شرت مشکی پوشیده که از هر طرف نگاه میکردی سینه های قشنگش معلوم بود، نشسته بود و فیلم نگاه میکرد با اینکه بارها من مامانو تو اینجور لباس خواب دیده بودم ولی اینبار بدجور مجذوب شدم اومدم و با حوله نشستم روی تخت به مامان نگاه کردم گفتم مامان لباس خوابت اندازه شد که مامان گفت آره خوبه گفتم اگه خوبه چند تا هم بخر چون ایران نیست که مامان گفت چرا اونجا هم همه چی هست ولی جنس اینها خیلی خوبه. من یه مقدار خودمو معطل کردم و بد به مامان گفتم مامان شورتهایی که خریدیم کجا گذاشتی یکشو بده بپوشم مامان خ

ن کندنی بود بلند شدم و همانطور لخت رفتم حمام که نزدیک اتاقم بود و توالت فرنگی داشت کارم تمام شد و داشتم دستامو میشستم که در حمام باز شد اول فکر کردم عسله ولی ناگهان مامانمو دیدم که با یه شرت مشکی رنگ و یه تاپ مقابلم ایستاده و چشماشو زوم کرده رو کیرم و لبخند میزنه هل شدم دستمو گذاشتم رو کیرم و به مامان گفتم ببخش نمیدونستم بیداری وگرنه لباس میپوشیدم که مامان باز خندید و گفت مگه صدای عسل گذاشت بخوابم گفتم وای مامان ببخش یادم رفته بود پنجره بازه و سرمو انداختم پایین و اومدم از حمام بیام بیرون که مامان گفت اشکال نداره من که دفعه اولم نیست که لخت میبینمت برو بخواب و بدون هیچ حرف دیگه ای در حمام را بست. من هم سریع برگشتم اتاقم و دراز کشیدم ولی خوابم نمیبرد دائما به صحنه مواجه شدن منو مامان فکر میکردم و برای اولین بار حسی عجیب به سراغم امد که بدها باعث شد بیشتر فکر و ذهنمو مشغول کنه. بد اونشب من نسبت به گذشته پر رو تر شده بودم و بیشتر لخت میگشتم چندین بار موقع لباس عوض کردن در اتاقمو باز گذاشتم تا مامانم موقع رد شدن منو لخت ببینه و دو بار هم عمدا موقع حمام حولمو جا گذاشتم تا مامانو صدا کنم که وقتی میاره منو لخت ببینه ، مامان هم مثل همیشه برخورد میکرد و پیشم راحت میگشت ولی فکرشو نمیکرد که من به اون نظر دارم. رفت و آمدهای عسل هم با شروع تابستون بیشتر شد و اکثرا بد کلاس با هم میومدیم خونه و شنا میکردیم که چندین بار هم مامان با ما شنا کرد روزها گذشت و من درس میخوندم و به عشق و حالم ادامه میدادم تا اینکه کارهای عسل جور شد که تا یکماه بره و بهمین خاطر عسل رفت شیراز که چند روزی پیش خانوادش بمونه و من هم از فرصت استفاده کردم تا اون روزهای اخر را درس بخونم . چند روز آخر بسختی گذشت تا اینکه کنکور دادم و کلا راحت شدم چند روزی گذشت تا اینکه یک روز مامانم گفت فرید من چند روزی برای سمینار دندانپزشکی باید بروم دوبی میخوای تو هم بیای؟ معافیت که اومده کنکور هم که دادی در ضمن عسل هم که نیست ، منم گفتم باشه میام خلاصه روز بد رفتم درخواست پاسپورت دادم و 20 روز بد منو مامان رفتیم دوبی. روز اول و دوم مامانم سمینار بود و از 9 صبح تا 6 بد از ظهر من تنها بودم که معمولا وقتمو تو بازار و سیتی سنتر میگذروندم روز سوم وقتی بیدار شدیم و صبحونه خوردیم با مامان رفتیم بیرون و تا ساعت 4.5 به خرید و گشت وگذار پرداختیم به هتل که برگشتیم هردو خیس آب شده بودیم من لباسهامو در آوردم و رفتم حمام وقتی از حمام بیرون اومدم مامانمو دیدم که شلوارشو کنده و با یه شورت سبز رنگ و یه تاپ رو تختش نشسته و با یکی از همکارهاش با تلفن صحبت میکنه با دیدن این صحنه دوباره افکار من در مورد مامانم شکوفا شد رفتم او طرف تخت که پشت به مامان میشد ایستادم و شروع به خشک کردن خودم شدم و زیر چشمی کون مامانو دید میزدم مامان که تلفنش تموم شد تاپشو در آورد و رفت حمام من شورتمو پوشیدم و رفتم زیر ملافه و خودمو به خواب زدم وزیر چشمی مواظب بودم که مامان بیرون میاد دید بزنم، مامان از حمام بیرون اومد و جلوی آینه و پشت به من خودشو خشک کرد یه لحضه چشممو که باز کردم دیدم مامانم خم شده و داخل چمدانشو میگرده زبونم بند اومده بود چون بفاصله دو سه متری من مامان خم شده بود و کس زیباش از لابه لای پاهاش خودنمایی میکرد مامان بلند شد و یه شورت سفید رنگ برداشت و دوباره خم شد که بپوشه که من ناخوداگاه یه تکونی خوردم که مامان یه نیمچرخ زد و بدون اینکه بروش بیاره گفت لامصب بدیه این دوبی اینه که هر وقت میری بیرون باید دوش بگیری و تو همون حالت که صحبت

شد و من در کنار درس خوندنم در کلاس انگلیسی ایران –استرالیا هم ثبت نام کردم که انگلیسیم قویتر بشه ،یکی دو هفته از کلاسها گذشته بود که یه دختری بنام عسل بدجور دلمو برد عسل یه دختر 32 ساله و اصالتا شیرازی بود . عسل دختری تقریبا قد بلند ،با موهای قهوه ای تیره و اندام و سینه ای متوسط بود.خلاصه پس از چندین جلسه نگاه کردن و صحبت درسی کردن موفق شدم شماره تلفونشو ازش بگیرم اونشب وقتی بهش زنگ زدم متوجه شدم که شوهر داره و شوهرش هفت ماهه که به کانادا رفته و عسل هم دنباله کارهاشه که بره پیش شوهرش و بخاطر اینه که کلاس انگلیسی میاد ،چندین روز با هم صحبت کردیم و بیرون رفتیم تا من تونستم مخشو واسه سکس بزنم و بالاخره پس از یک ماه منت و خواهش بکنمش از اونجا که عسل چندین ماه بود سکس نداشت و من هم برای اولین بار با یک دختری از خودم بزرگتر و کاربلد حال میکردم بسیار لذت بردم و این مقدمه ای شد که رابطه ما ادامه داشته باشه و از انجا که خانواده عسل شیراز زندگی میکردند مشکلی ازاین بابت نداشت ،حدود یکماه از این رابطه گذشت تا اینکه موقع تولدم شد و من که میخواستم عسل را دعوت کنم مجبور شدم به مامانم در مورد عسل بگم برای اولین بار بود که از مامانم خجالت میکشیدم چون عسل از من حدود یازده سال بزرگتر بود و شوهر داشت بلاخره با بدبختی موضوع عسل را به مامانم گفتم و البته با هماهنگی عسل قضیه شوهر داشتنشو مخفی گذاشتم ،مامان حرفهامو گوش کرد و من انتظار داشتم اعتراض کنه ولی برخلاف انتظارم مامان خیلی خونسرد برگشت به من گفت فرید جان مهم نیست که از تو بزرگتره ،در ضمن تو که قصد ازدواج نداری تازه بهتر هم هست میتونی بدون اینکه وبال گردنت بشه باهاش دوستی و عشق و حال کنی من که انتظار این برخورد را از مامان نداشتم خوشحال شدم و مامانو بوسیدم گفتم مامان میخوای یه شب قبل از تولدم به عسل بگم بیاد با هم آشنا شوید که مامان گفت آره خیلی خوبه بگو فردا شب بیاد .وقتی جریان را به عسل گفتم اون هم خوشحال شد و کمی هم جا خورد و به من گفت معلومه مامانت خیلی خیلی روشنفکره . شب دوم عسل اومد و از قضا خیلی زود با مامانم جور شد ، شام خوردیم و پس از کلی صحبت و شوخی عسل به خونش رفت. وقتی اون رفت از مامانم پرسیدم از عسل خوشت اومد که مامان در جوابم گفت آره خوب بود خوشم اومد هم خونگرم بود و هم خوشکل و خوش هیکل ولی فرید جان خودت که میدونی من با اینکه دوست دختر داشته باشی مخالفتی ندارم فقط باید خیلی مواضب باشی که یه بار حامله نشه چون هم سنت ازش خیلی کمه و هم اینکه تو خوب نمیشناسیش نکنه یه بار بخاطر زندگی و مال و اموالت بخواد رو سرت خراب بشه .گفتم آره مامان میدونم حواسم هست…چند روزی گذشت تا اینکه شب تولد من شد . مهمانها اکثرا فامیلهای ما بودند و در کنارشون من چهار تا از دوستامو هم دعوت کرده بودم . شب بخوشی گذشت و من اکثر وقتمو به رقص با عسل گذروندم وقتی مهمانها رفتند ساعت 2.5 شب بود که مامان رو به عسل کرد و گفت عزیزم دیر وقته فردا هم که تعطیله امشب همین جا بمون، اول عسل یه کم ناز کرد و بد راضی شد که بمونه . مامان رفت اتاقش و منو عسل هم رفتیم اتاقخواب من، اونشب من کلی ذوق کردم چون هم تولدم بود و هم اینکه میتونستم عسل رو تا صبح بکنم ،لخت شدیم و افتادیم رو هم عسل خجالت میکشید و میگفت زشته یه بار مامانت صدامونو میشنوه که من گفتم در بسته است مامان هم الان خوابه ،خلاصه مشغول شدیم و وچون اونشب من مشروب خورده بودم کمی دیرتر ارضاء شدم . بیحال افتادیم و عسل خیلی سریع خوابید میخواستم بروم دستشویی ولی نای بلند شدن نداشتم بلاخره با هر جو

ماسه های داغ #مامان چهارده سالم بود ،پدر م و مادرم از هم جدا شدند ،پدرم سینا چشم پزشک و مادرم سهیلا دندانپزشک بود آنها وقتی در انگلستان دانشجو بودند عاشق هم شدند و ازدواج کردند و پس از 16 سال زندگی مشترک ،از مدتی قبل با هم اختلاف پیدا کرده و اکثرا درگیر بودند پدرم مثل اکثر پزشکها مغرور و سرد مزاج و فقط مشغول کار ومطبش بود، برعکس مادرم یه زن امروزی با عقاید بسیار روشنفکرانه .اما جدایی آنها زیاد با مشکل مواجه نشد و با یک تفاهم خوب از هم جدا شدند و تا به امروز هم که پدرم ازدواج مجدد کرده یه رابطه معمولی بین پدرم و مادرم وجود دارد .چون وضع هردوتا شون خیلی خوب بود پدرم خونه ای که در آن زندگی میکردیم را به نام من کرد و خودش از ما جدا شد .خونه ما یک خونه ویلایی چهار خوابه با یک حیاط بزرگ و یک استخر واقع در منطقه دروس تهرانه ،بعد از جدایی زندگی منو سهیلا که من همیشه به این اسم صداش میکردم بخوبی ادامه داشت و من هیچوقت کمبود چیزی را احساس نکردم.رابطمون با هم بسیار خوب بود و بعد از جدایی صمیمیت ما هم بیشتر شد .من کلا در همه کارهام مشورت میکردم و نظراتشو میپرسیدم وبا اینکه اون اکثر وقتشو در مطب میگذروند ولی همیشه و در هر کاری در دسترس بود . با هم خیلی راحت بودیم راحت حرفهای دلمونو به هم میزدیم بعنوان مثال هر نوع اس ام اسی بخصوص جوک بیتربیتی دریافت میکردیم واسه هم فوروارد میکردیم ، در مورد دوست دخترهام نیز همینطور بود و بصورت آزادانه آنها را خونه میاوردم و مامان هم اعتراضی نمیکرد. مامانم کلا زن راحتی بود و هرچی دلش میخواست میپوشید ،وقتی خونه بود اکثرا یا دامن کوتاه یا شلوار استرچ تنش میکرد و اکثرا هم موقع لباس عوض کردن در اتاقش باز بود و اگه من اتفاقی رد میشدم میتونستم راحت ببینمش اوایل که طلاق گرفته بودند من اکثر شبها پیش مامان میخوابیدم و مامان هم پیش من لباس عوض میکرد ، تابستونها بدون سوتین و فقط با یه شرت کنار استخر آفتاب میگرفت و بارها پیش اومده بود که ما همدیگر رو لخت دیده بودیم ولی چون آن موقع سنم کم بود، هیچ گونه کشش و علاقه ای از لحاظ جنسی و سکسی به مامانم نداشتم . اما از مامانم بگم که الان که دیپلم گرفتم یه زن 45 ساله ، با قد 174 پاهایی کشیده ، وزن 70 با کونی متوسط و سینه های گرد و بزرگ که یک سال پیش عمل کرد و سیلیکون گذاشت رنگ موهاشم اغلب مشکی پرکلاغی رنگ میکنه. بسیار خوش لباسه وشاید بدون اغراق بگم ماهیانه یک تا دو میلیون خرج لباسهاش میکنه. اوایل طلاق، مامانم بیشتر وقتشو تو مطب یا خونه میگذروند ولی بدها متوجه شدم که با یکی از همکارهای دکترش رفت و آمد دارد. دو سه باری که مامانو دم در خونه موقع پیاده شدن دیده بودم از مامان در مورد دوستش پرسیدم که مامان گفت یه دوست معمولیه که با هم وقت میگذرونن. و این آغازی شد که هیچوقت من به مامانم گیر ندم و مامان هم با من راحت باشه و از من خجالت نکشه چون این یه رابطه دو طرفه بود که برای هر دوی ما مفید بود واز طرفی بیرون رفتن مامان بیشتر بصرف من بود چون من دیگه بزرگ شده بودم و دختر هم دورو بر من زیاد بود و میتونستم راحت بدختر بازیم بپردازم. اون سال که دیپلم گرفتم دانشگاه قبول نشدم و از آنجا که من و مامانم و پدرم هر سه میخواستیم که من معماری بخونم مجبور شدم که یکسال هم پشت کنکور بمونم .اون سال معافی کفالت گرفتم و فارغ از مسئله سربازی مشغول به درس خوندن و در کنارش عشق و حال و البته مشغول ورزش (شنا) شدم. دیگه کلی قد کشیده بودم و قدم حدود 178 سانت میشد قیافم یه قیافه معمولی ولی هیکلم ورزشکاری ،سایز کیرم 17 سانت اما کلفت بود. یکی دو ماه سپری

sticker.webp0.09 KB

منم گفتم تو جون بخواه مامانی؟ مامان اومد خودشو چسبوند به من و منو بغل کردو خودشو بهم فشار داد منم ناخودآگاه بغلش کردم و دستام داغی کمرشو لمس کرد واقعا حس عجیبی بود دوست داشتم کل کمرشو دست بکشم ولی روم نمیشد میخواستم جلوی بدنش رو بدون تیشرتم لخت باشمو حس کنم ولی گرمای شکم لختش رو حس میکردم مامان گفت از امشب تو بجای بابات کنارم بخواب! با این جمله برق از سرم پرید گفتم چی؟ نگام کرد گفت مگه نمیخوای کمبود منو پر کنی ؟ من واقعا خجالت زده شده بودم مامان گفت منم الان مثل خودتم انتظار نداشته باش بیشتر توضیح بدم نمی‌خوام ببینم پسرم هوای منو تو سرش داره و اتاقش ازم جدا باشه من دلمو زدم به دریا و گفتم من حرفاتو پایین درست متوجه نشدم یعنی بعد فوت بابا تو هم به من حس پیدا کردی؟! مامان خودشو ازم جدا کرد گفت نه عزیزم منظورم غریزه جنسیم بود که گفتم خودمو سرکوب کردم اونکه گفتم هوایی کردی از همون شب بود که خوابتو برام گفتی… گفتم مامان باور نمیکنم تو بهم حس داشته باشی مگه فکر کنی من جای بابام یا اینکه بخاطر من میگی میخوای مامان گفت نه دیوونه دروغی ندارم بهت بگم با دیدن اونجات منم هوایی کردی خب … اونجا بود که فهمیدم چرا طول هفته ای که گذشت لباسای باز و بدون پوشش میپوشید و آنقدر با من رفتارش عوض شده بود. من نمی‌دونستم چی بگم فقط برام باور کردنی نبود که تو این شرایطم مامان خندید گفت حالا برو یه دوش بگیر بیا تو اتاق خودمون دیگه هم حرفی از قبل نزن من هم ذوق زده شده بودم هم استرس و خجالت باعث شده بود خیس عرق بشم سریع گفتم باشه الان میرم حموم فقط یه خواهش لطفا یه ژیلت برام بیار که مامان با نگاه شیطنت آمیز خندید گفت ژیلتم میارم برات برووووو... ادامه دارد.... نوشته: م.م 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity

رش بسته بود دقیقا مثل چیزی که تو خواب دیده بودم با یه چادر سفید که دور خودش گرفته بود از پله ها داشت میومد پایین. من با دیدن مامان نشستم و گوشیمو کنار گذاشتم دهانم باز مونده بود نمی‌دونستم چرا احساس کردم تو رویا نیستم واقعا زمان و مکان برام واضح بود که مامان رسید به پایین پله ها و وقتی دید من دارم نگاهش میکنم یدفعه چادرش رو ول کرد تا بیوفته دم پاش وای خدای من چی میدیدم مامان با همون شرت و سوتین صورتی بدون هیچ لباس دیگه ای دم پله ها ایستاده بود قلبم شروع کرد به تند تند زدن دهنم باز مونده بود نگاهم تو لحظه چندبار کل اندامشو از بالا تا پایین اسکن کرد هنگ کرده بودم یعنی این خواب نیست؟ مامان بدون لبخند با جدیت گفت نه خوابه نه رویا مگه نمیخواستی کادوتو تنم ببینی؟ خب بیا اینم کادوت بفرما مرد گنده گریه می‌کنه؟ من انگشتمو محکم فشار دادم که ببینم خواب نیستم و انگار خواب نبودم واقعا مامان جلوم ایستاده بود گفتم واسه چی این کارو کردی ؟ مامان گفت میخوام از توهم و رویا دیدن خلاص بشی ببخشید که اینجا دریا نیست و منم لباس عروس نداشتم و خندید من بلند شدم که برم سمت مامان وقتی نزدیکش شدم خم شد چادرشو برداشت رسیدم بهش بلند شد چشم تو چشم شدیم دیدم هم داره می‌خنده هم گریه می‌کنه گفتم خوبی مامان؟ دست کشیدم رو سرش گفتم حالت خوبه قرصهای افسردگیتو خوردی که مامان دستشو گرفت جلوی دهنم گفت هیس از قرص و افسردگی حرف نزن پسرم من خوبم چشماش پر اشک شده بود ولی میخندید گفتم مامان غلط کردم مامان چادرشو پرت کرد رو مبل اشکاشو پاک کرد مچ دستامو محکم گرفت با بغضی که تو صداش بود گفت بعد فوت بابات میخواستم خودکشی کنم فقط چون تورو داشتم الان زندم و نفس میکشم تو یادگار باباتی برای من… منم که احساساتی شده بودم گفتم هیچوقت نباید به خودکشی و این مزخرفات فکر کنی مامان من بدون تو میمیرم مامان گفت معلومه که کنارتم ولی نه به قیمت دیدن گریه های پسرم من تورو هوایی کردم گفتم مامان بخدا تو کاری نکردی مامان گفت هیچی نگو منو کشوند آورد رو مبل نشوند بعد جلوم زانو زد با دستاش سرم گرفت گفت منم می‌خوام منم دارم تو تب می‌سوزم میفهمی؟ ولی تو این مدت خیلی جلوی خودمو گرفتم تو هم کم منو هوایی نکردی ولی پسرمی چطور میتونستم بهت نشون بدم می‌خوام… بعد صورتشو ازم دزدید پاشد سریع رفت بالا هیچوقت این تصویر بالا رفتنش از جلوی چشمام نمیره که با شورت و سوتین جوری که سینه ها و باسنش به شدت بالا پایین میشد خودشو از پله ها رسوند به اتاقش من گیج بودم حرفای مامان منو شوکه کرده بود منظورشو نفهمیدم فقط فهمیدم بدجور گرفتار شهوتش شده الان چندساله که شوهر نداره بخصوص که اون تجربه سکس رو داشت و هیچ رویایی براش مثل واقعیت نمیشد حالا مونده بودم پشیمون شده یا خجالت کشید ولی مشخص بود که حرفاش تو حالت عادی نبود من رفتم سریع از پله ها بالا و دید در اتاقش بازه و وایساده جلو آینه خودشو برانداز می‌کنه گفتم خیلی بهت میاد مامان مبارکت باشه واقعا زیبا شدی مامان با دستمال کنار چشماشو پاک کرد برگشت با لبخند گفت ممنونم ازت پسرم ببخشید که حالتو خراب کردم نمی‌خواستم گریمو ببینی ولی نشد جلو خودمو بگیرم منم گفتم تو باید منو ببخشی چون من باعث گریت بودم من دیگه به رویای با تو بودن فکر نمیکنم مامان دوباره دستشو گزاشت در دهنم گفت اشتباه نکن تو باعث گریه من نبودی منوتو حس مشترک داریم بخاطر همون هم تو گریه کردی هم من گریه من بخاطر حس خودم بود خیلی خواستم جلوی خودمو بگیرم ولی آنقدر خودمو سرکوب کردم که مثل تو آخرش به گریه ختم شد. بعد بهم گفت ازت یه خواهش دارم

گفتم مبارکت باشه دوست داشتم خوشحالت کنم ببخشید اگه ناراحت شدی تو ماشین فهمیدم رفتی تو خودت مامان گفت نه بابا ناراحت نشدم فقط نمیدونم چراباز دوباره یاد بابات افتادم تو منو یادش میندازی همین وگرنه ناراحت نشدم خیلی هم خوشحالم و ازت ممنونم که انقدر بفکرمی تو میخوای من جای خالی باباتو حس نکنم میفهمم عزیزم… هعی مامان کاش میزاشتی جاشو پر کنم برات کاش من خود بابام بودم و خودم متولد نمیشدم کاش میفهمیدی کادو رو خریدم تا اونو تو تنت ببینم تنتو باهاش لمس کنم… اما افسوس نمیتونم بهت بگم… مامان وقتی دید من چیزی نمیگم گفت تو هر کاری از دستت اومده کردی و من نمیخوام تو دیگه فکر کنی من دلتنگ باباتم من تو رو دارم دیگه کمبودی ندارم پسرم +میدونم مادر من کاری نکردم ببخش من باید برم اتاقم… سریع پاشدم رفتم تو اتاقم و تو تاریکی شروع کردم به گریه کردن من عاشقتم مامان من خودمم جای کسی نیستم من بزرگترین کمبودتو نمیتونم پر کنم توهم بودن با تو شده کل زندگیم همه زندگیم خوابیدن تو آغوش لخت توست این همه کمبود منه همه زندگیمه من نمیتونم جای بابام باشم… همه حرفامو بلند بلند وسط گریه هام زدم که آروم بشم اما هنوز گریم تموم نشده بود که مامان در زد ولی من جواب ندادم مامان درو باز کرد اومد داخل من سریع صورتمو پاک کرذم و فکر نمیکردم مامان متوجه حرفایی که زدم و گریه های من شده باشه که لامپ اتاقو زد و گفت چرا یدفعه رفتی از سر میز چرا تو تاریکی نشستی پاشو بیا بیرون کارت دارم مامان رفت و منم بلند شدم رفتم دسشویی صورتمو شستم اومدم نشستم رو مبل کناری که مامان نشسته بود نگاهم کرد و گفت گریه کردی؟ گفتم نه گفت چشمات مشخصه به من دروغ نگو گفتم یاد بابا افتادم مامان تو صورتم خیره شده بود گفت همه حرفاتو شنیدم!!! من سرمو انداخته بودم پایین تو گوشیمو نگاهش نکردم حدس میزدم شنیده باشه… بله پسرم باید میشنیدم یعنی همون شب میدونستم از قبلشم فهمیده بودم درسته تو جای بابات نیستی ولی رویاتو با من ساختی گریه بخاطر با مادرت بودن طبیعی نیست دیوونگیه تو بگو چکار کنم با پسر مجنونم من حرفی نمیزدم و فقط گوش میکردم همه حرفات رفتارات کارات عجیب شده تو ماشین فهمیدم هدفت چیه از خریدن کادوت بعد یه نیم نگاه کردم دیدم لبخند زد منم داشت خندم میگرفت گفت چکارکنم باتو ؟نگاهش کزدم گفتم همشو شنیدی؟ گفت بله لازمم نبود بگی میدونستم هوایی شدی. من که دیگه دستم کامل براش رو شده بود گفتم برای همین گفتم باید از اینجا برم باید هواتو از سرم بیرون کنم حالا که عاشقت شدم هوایی شدم اره عجیبه ولی شدم تو بگو چکار کنم من فقط به ذهنم میاد که از این خونه برم . مامان با یه حالت عصبانی و خنده آروم با پشت دست زد تو صورتم گفت برو برو فقط حرف از رفتن میزنی نقط ضعف دادم دستت بچه پررو برو هر جا دوس داری و پاشد بره تو اتاقش که گفت باید بری که منم هوایی نکنی. گفتم شنیدم چی گفتی برگشت گفت نه که تو عمدا بلند گریه نمیکردی و حرفاتومیزدی؟! گفتم من عمدا نگفتم ولی تو منظورت چی بود؟مامان با یه خنده زیر پوستی گفت خودم کردم که لعنت بر خودم باد خودت بهتر میدونی برو شامتو بخور من مات حرفش بودم که گفت منم هوایی میکنی! گفتم منظورت این بود که تو هم رو من… حرفو قطع کرد گفت خفه شو برو شامتو بخور، بعد ادای منو دراورد که تو حالت گریه گفتم کاش اونارو تنت میدیم منم سرمو انداختم پایین رفتم تو آشپزخونه گفتم تو برو میزو خودم جمع میکنم مامان رفت تو اتاقش و منم رفتم آشپزخونه رو مرتب کردم و اومدم افتادم رو مبل که چند دقیقه بعد مامان با یه آرایش غلیظ و لبخند رو لبش و موهایی که پشت س

م نشستم پشت کامپیوترم و داشتم مقالمو تموم میکردم که به ذهنم اومد چرا مامان بیشتر از قبل داره بهم محبت می‌کنه شاید تحت تاثیر حرفایی که بهش زدم شایدم… سخت بود که باور کنم مامان هم دلش میخواد سکس رو با من تجربه کنه این یه توهم دیگه باید مقاله ام تموم میکردم اما فکر سکس با مامان منو داشت دیوونه میکرد … دم غروب بود که با مامان تصمیم گرفتیم برای خرید بریم بیرون رانندگی تو ترافیک تا رسیدن به مرکز خرید وقت خوبی بود تا از مامان سوالاتی که ذهنمو مشغول کرده بپرسم. تو مسیر بودیمو من کمی سردرد داشتمو عقب ماشین دراز کشیدم مامانم که پشت فرمون حواسش به رانندگی بود و حرفی نمیزد و فقط اهنگ پلی میشد که من از مامان خواستم صدای ضبطو کم کنه و سر بحث رو باز کردم… مامان بنظرت من میام زندگی با تو رو رها کنم برم برای دختر مردم نوکری کنم؟ بلاخره که چی باید زن بگیری پسر جان +حالا جان مامان تو چرا انقدر با من مهربون تر شدی؟ -نکنه جنبه اش رو نداری میخوای مهربون نباشم؟ +نه نه من که نمیگم بده ولی عوض شدی خیلی اخلاقت تغییر کرده خداروشکر. خب تا کی میخواستم غمگین باشم من داشتم هم خودمو هم تو رو اذیت میکردم عزیزم واقعیت رو پذیرفتم تو هم کمکم کردی خواسته یا ناخواسته +مامان من ازدواج نمیکنم میخوام تا اخرش کنارت بمونم مامان با خنده از تو آینه ماشین نگام کرد گفت - واقعا؟ حتی اگه شوهر کنم؟ من که خورد تو ذوقم گفتم: +خب نه اون فرق میکنه من خودمو گفتم ولی در مورد تو که نه بلاخره تو آزادی بایدم ازدواج کنی جوانی و دل داری… چی شد ناراحت شدی؟ خب اگه شوهر کنم که باید تو هم زن بگیری دیگه حالا خبریه؟ نکنه مهربون شدی واسه همینه؟ میخوای اژدواج کنی نه؟ کسی اومده؟ مامان که بلند زذ زیر خنده گفت:- شوهر کجا بود بابا شوخی کردم قیافش رو نگاه چه مظلوم شده +نه خیرم اینطور نیست خب بهم بگو دیگه من که مخالف نیستم بازم خندید گفت نه جانم من بهش فکرم نمیکنم بعدشم من تا وقتی تو رو خوشبحت نکنم به ازدواج فکر نمیکنم دوست داشتم بهش بگم من فقط با تو خوشبحت میشم که مامان گفت: منظورم از خوشبختی اینکه یه عروس بالیاقت بیاد تو زندگی پسرم +مامان من فقط با تو خوشبختم… -مامان نگاهش از آینه برداشت و دیگه حرفی نزد و صدای ضبطو بلند کرد…(تو عاشق نبودی که درد دل عاشقارو بفهمی) موقع برگشت من نشستم پشت فرمون و مامانم کنار دستم بود که بهش گفتم اون پلاستیک کوچک قرمزرو اژ پشت ماشین برداره دربیاره ببینه چیه… مامانم دستشو برد عقب برداشت داخلشو نگاه کرد بعد یه نکاه به من کرد ولی من نگاهش نکردم گفت اینارو چرا خریدی؟ گفتم برای تو خریدم دربیار ببین قشنگه ؟ مامان خندش گرفت گفت وای خدامرگم خجالت بکش پسر رفتی شورت و سوتین گرفتی عه عه ببین. گفتم خب چه عیبی داره برای تو کادو گرفتم دیگه دربیار نگاه کن ببین اندازه است که اگه نیست برگردم عوض کنیم مامان که صورتش سرخ شده بود گفت خوبه دستت دردنکنه نباید اینکارو میکردی ولی ممنون و رفت تو خودش منم گفتم خواهش میکنم بلاخره دوس داشتم برای مامان گلم یه کادو بخرم… مامان شدید رفته بود تو خودشو انگار داشت فکر میکرد و حرفی نمیزد مشخص بود چون پیش زمینه داشتم هفته پیش مامان یجوری شد و خجالت کشیده بود. رسیدیم خونه و خریدارو بردم بالا مامانم شورت و سوتین رو گذاشت تو کیفش و رفت تو اتاق احتمالا رفت تا بپوشه و ببینه چه جوریه. مامان موقع شام بابت هدیه که براش خریدم دوباره تشکر کرد و گفت پوشیدمشون اندازه است و قشنگه ممنون پسر گلم ولی پولاتو جمع کن برای خودت عزیزم من ازت انتظار هدیه و کادو ندارم. منم تو چشماش خیره شدم

مامان، من بابامم (۲) #مامان #تابو یه هفته گذشت و رفتار مامان درست مثل قبل بود با این تفاوت که دیگه برای بابا گریه نمیکرد یا نشانه های افسردگیش خیلی کم شده بود حتی لباسایی که تو خونه جلوی من میپوشید نه تنها پوشش نداشت بلکه لختی تر شده بود انگار همه آنچه گذشت بازم رویا بود ولی واقعیت این بود که می‌دونستم ذهنیتم دیگه واسه مامان رو شده و اون از افکار جنسیم خبر داره… بلاخره آخرین روز کاری مامان تموم شد و منم برنج گذاشته بودم پلوپز و تن ماهی هم گذاشته بودم بجوشه که طبق معمول مامان خسته اومد خونه اما سعی کرد خودشو پرانرژی نشون بده و اومد سمت من که رو مبل لم داده بودم با لبخند سلام کرد و بوسم کرد و حال و احوال کردیم اما من مثل قبل راحت نبودم و به خودم اجازه نمی‌دادم که وقتی مامان از سرکار میاد برم بغلش کنم و بوسش کنم چون محبت من جور دیگه ای تعبیر میشد اما بوسه مامان بهم اطمینان میداد که مهر و علاقش بهم کم نشده… مامان در حالی که با لبخندش مانتوشو بالای سرم درمیاورد گفت پسر قشنگم دیگه مثل قبل نمیاد استقبال مامانش بغلش کنه یه ماچش کنه خستگی از تنش دربره اینطور خستگی کار تو تنم می مونه ها، منم که دیدم خودش میگه پا شدم صورت تو صورت شدم باهاش و مقنعشو از سرش کشیدم و موهاش که از صبح زیر مقنعه عرق کرده بود و خیلی هم بی نظم در هم پیچیده بود رو شونه هاش پخش شد مامان با خنده ریز ابروهاشو داد بالا و چشماشو گشاد کرد منم کنار گوششو یه بوس آروم کردم و گفتم خدانکنه مامان مگه من نباشم که تو خسته باشی و مانتوشو هم ازش گرفتم بردم به چوب لباسی دار کردم و مامان گفت دست پسر گلم دردنکنه واقعا ممنون خستگیم دررفت بعد رفت تو اتاقش لباس عوض کرد و رفت دسشویی تا منم ناهارو آماده کنم مامان اومد پشت میز نشست و گفت به به چه بویی آفرین چه کردی پسر نمونه خودم منم گفتم مامان شوخی میکنی من کاری نکردم مامان خندید و گفت همینشم پسرای همسن و سال تو انجام نمیدن همکارام دختر دارن میگن دختراشون سمت آشپزخونه نمیرن فکرشو بکن! همکارام میگن خوشبحال عروست میگم زهی خیال باطل که برای پسرم بیام خواستگاری دخترای بی هنر شما والا از خداشونه ها ولی من که پسر جگر گوشمو از سر راه نیاوردم که در اختیار به دخترای اونا باشه منم می‌خندیدم و گوش میدادم در حالی که به چهره پر محبت مامان خیره شده بودم انگار نه انگار که اتفاقی افتاده و من شبانه رفتم تو خلوتش… خیلی دلم میخواست بهش بگم کاش تو عروسم می‌شدی من فقط برای تو ام اما افسوس که نمیشد… مامان تند تند از گرسنگی داشت ناهارشو میخورد.و مشغول حرف زدن بود منم به بازوهای سرخ و سفید و تپلش خیره شده بودم به بالای سینش تا زیرگلوش …اه لعنت بر شیطون نباید دوباره تو رویا غرق بشم مامان نجاتم بده پاشو از جلوم… تو همین کلنجار رفتن با خودم بودم که مامان بهم گفت الو کجایی چرا غذاتو نخوردی گفتم بله میخورم ببخشید من از تعریفایی که ازم کردی ذوق کرده بودم داشتم می‌شنیدم الان میخورم مامانم خندید گفت واقعیتو گفتم الهی فدای پسر گلم بشم دستت دردنکنه و ظرفاشو برداشت برد پای ظرفشور و گفت غذاتو خوردی بشقابتو بیار تا بشورم منم گفتم نوش جان، تو برو استراحت کن مامان، من می‌شورم ولی مامان گفت خستگیمو از تنم بیرون کردی دیگه استراحت لازم ندارم و بازم خندید… خوشحال بودم که مامان رو سرزنده و خوشحال میدیدم ولی یکمم برام عجیب بود شاید بعد اون قضیه مامان تصمیم گرفت عوض بشه شاید فکر میکرد من می‌خوام با همخوابی باهاش حالشو خوب کنم البته الآنم می‌خوام ولی حال دوتامونو بعد از شستن ظرفها مامان رفت تو اتاقش و خوابید منم رفتم تو اتاق

sticker.webp0.09 KB

میزدم و سینه هاشو میخوردم چه سینه هایی داشت بزرگ و دوست داشتنی میخوردم و صدای شیما پیچیده بود توی خونه شروع کردم لب گرفتن ازش مثل وحشی ها ازم لب میگرفت گفتم شما کردمت بالاخره جنده خودم شدی هر روز باید بدی بکنمت فقط اه و ناله میکرد منم تلمبه هارو سریع تر میکردم کم مونده بود آبم بیاد دیدم شیما لرزید و منو محکم به خوش فشار داد تلمبه هارو سریع تر کردم آبم داشت میومد کشیدم بیرون دلم نمیومد از سینه هاش بگذرم گذشتم لای سینه هاشو تلمبه میزدم آبم با فشار از لای سینه هاش میپاچید روی صورتش کمرم خالی خالی شده بود شیما انگار از بی‌حالی بیهوش شده بود دلم نمیومد بگذرم از کصش ی شب بود شاید دیگه پیش نمی‌یومد به زور کیرمو با مالومدن به صورتش و کونش و بلند کردم و دوباره کردم تو کسش تلمبه هام شروع شد ابم نمیمود ۱۰ دقیقه ای فقط داشتم تلبمبه میزدم صدای شیما دوباره در اومده بود داشت حال میکرد به حرف اومده بود و یخش باز شده بود بکن آرش بکن آرش این کص مال توعه بکن بکن داد میزد بکن آرش محکم تر صداش و حرفاش حشری میکرد منو تلمبه هام سنگین شده بود محکم می کوبیدم تو کثش کیرم تا ته ته تو کسش بود و آه و ناله شیما همه جارو گرفته بود دستامو گذاشته بودم دوطرفه شکمش محکم تلمبه میزدم اونقدر زدم تا ارضا شد برای بار دوم آبش اومد کل دشک کامل خیس شده بود کامل کامل خیس بود ولی من مونده بود ارضا بشم تا الان بعد ی سکس چند ثانیه بعد ارضا شدن دوباره شروع نکرده بودم کردن رو چرخوندمش از باسن به اون بزرگی شیما نمیشد گذشت میخواستم از پ پشت بزارم توی کس نازش ولی یحو چشمم افتاد به ی سوراخ ناز و خیس شده از آب کس یکم تیره ولی تنگ معلوم بود تا الان کون نداده یکم از آب کس خودش رو مالیدم روی سوراخ نازش شروع کردم با شصتم فشار دادن هم زمان کصش رو میکردم و تلمبه میزدم یکم که گذشت شصتم راحت می‌رفت و میومد کیرم رو کشیدم بیرون گذاشتم دم سوراخ کونش که شیما ی تکون خورد و گفت نه آرش خواهش میکنم خواستم سر کیرم رو بکنم تو کونش که بازم نزاشت و تکون خورد به انگشت کردن کردن کسش اکتفا کردم و هی میکردم تو کسش هی کامل در میاوردم از اول میکردم تو کسش صداش کل خونه رو برداشته بود می‌گفت بکن حرومزاده بکن دیگه چرا این طوری می‌کنی بکن تو کسم بکن منم به این کار ادامه دادم یکی دوباری کردم تو کسش کامل در آوردم تنظیم کردم روی سوراخ کونش محکم هرچی زور داشتم زدم و کیرم ی تنه تا ته ته تو سوراخش جا دادم داد شیما ی طوری بود که گفتم همه همسایه ها الان میان یکم کیرمو کشیدم بیرون دوباره تا ته کردم تو کونش شیما هی تکون میخورد منم محکم چسبیده بودم بهش نمیزاشتم کیرم در بیاد یکم عقب جلو کردم و هی عقب جلو کردم تا شیما آروم شد دیدم چشماش اشکین ولی احمیت ندادم تلمبه زدم و وای چه حالی میداد چه کونی داشت چه باسنی داشت باهام که میخورد به باسنش ابم میخواست با فشار بیاد بیرون تلبمه هامو سنگین کردمو پامو محکم می کوبیدم به باسنش درد شیما خوب شده بود داشت حال میکرد زدم زدم زدم دیدم داره ابم میاد محکم زدم تو کون شیما آخرین تلمبه رو لای کونشو وا کردم و تا هرجا جا داشت کردم تو کونش و تمام ابم توش خالی کردم دیگه واقعا جون نداشتم ساعت ۲ نیم بود ساعت ۷ باید میرفتم شرکت یکم روش خوابیدم تا صبح بغل همدیگه بودیم … نوشته: آرش 📚شًًــهـرٍ🔥دآســټـآݩ📚 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity 🍃💦Joίŋ➡️ @DastanRomanCity