مصدع اوقات
Open in Telegram
867
Subscribers
+124 hours
+127 days
+10030 days
Posts Archive
867
جدی سوال بزرگم اینه که آدم تا کجا باید تحمل کنه؟ یعنی اون آهنگی که کمکت میکنه تا آروم بشی رو چند هزاربار باید گوش بدی؟ چندبار باید یقهی خودت رو بگیری بگی «کسکش همینیه که هست، ازش فرار نکن»؟ یا مثلا چند دفعه باید چنلت رو باز کنی سر مردم بیچاره غر بزنی تا خالی شی؟ راست میگن که مقصد نهایی مرگه. همهچیز غیر از مرگ کسشره واقعا. بهترین و امنترین و آرومترین جای دنیا زیر خاکِ عزیزه. نه فکری هست نه دردسری نه غصهای نه هیچی. عشق و حال فقط.
867
هر اتفاق بدی که میفته به خودم میگم باید بپذیری که واقعیت همینه و کاریش هم نمیشه کرد؛ الان دیگه انقدر پذیرفتم پذیرشم خراب شده لطفا به قسمت تحویل دارو برای تحویل نسخه مراجعه کنید
867
از پس همهچیز برمیام فقط یه گریه باید بکنم قبلش. (دارم سعی میکنم خودم رو ناراحت نشون بدم خدا کیر جدید برای زندگیم جور نکنه)
867
به نظرم لاس به هوش و خنگی ربطی نداره، بلکه بستگی به مدل عملکرد مغز دو طرف داره. یعنی ممکنه دو طرف جفتشون باهوش باشن ولی هم رو نفهمن و نگیرن. باید مغز جفتتون شبیه هم تحلیل و نتیجهگیری کنه، یا حداقل با الگوهای مشابهی آشنایی داشته باشه.
867
روز پسر چیه باز؟ هرروز تو این مملکت یا روز پسره یا روز مرد. به جای این کارا حق طلاق و ارث و دیهی برابر بهشون بدید
867
یعنی حاضرم روحم رو بفروشم و از این آدمهایی بشم که عاشق روتین و دیسپلین هستن و بدون نظم و برنامه نمیتونن زندگی کنن. شکستناپذیر میشدم در اونصورت.
867
دارم عکسهای چهارسال کارشناسی و خوابگاه رو نگاه میکنم و این آهنگ رو گوش میدم. عجب روزهایی گذشت آقا. چه شبهایی بالاخره صبح شد. چه دوستیهای شیرینی که نهایتا فقط تجربه شد. چه بیخوابیهایی که بیست شد و چه بیخوابیهایی که استاد تصحیحشون هم نکرد حتی. چه جداییهایی که موجب سعادت شد و چه ارتباطاتی که موجب فلاکت. لحظاتی بود که جرأت خودکشی رو نداشتم پس آرزوی مرگ میکردم، و لحظاتی هم بود که از شدت خندیدن باید سردرد رو مهار میکردم. خلاصهش کنم انگار یه عمر گذشته واقعا. نمیدونم هرکدوممون دقیقا چقدر تغییر کردیم، ولی این رو میدونم که هیچکدوم تو ترم هشت دیگه اون آدمِ ترم یک نبودیم.
867
Repost from هرزعلف
امروز سایهام روی دیوار اتاق سعی میکرد باهام حرف بزنه، حرفهاشو نمیشنیدم، ولی از حرکت دستهاش مشخص بود از چیزی عصبانیه. اگه توانش رو داشت از دیوار جدا میشد و یه سیلی تو صورتم میخوابوند. حس میکردم که از راه رفتن کنارم خسته شده و درمورد اینکه چه اشتباهی کرده تو زندگیش، که عاقبتش این شده که تا ابد به من متصل بمونه غر میزد. حس بدی بود، اینکه سایهت هم ازت فراری باشه دیگه واقعا نامردیه به نظرم. خیلی دیگه داشت با رفتارش اذیتم میکرد و چون جوابی برای حرفهاش نداشتم، لامپ پشت سرمو خاموش کردم.
867
اینکه فکر میکنید آدما واقعا نمیتونن فرق این دوتا رو بفهمن و چون نمیفهمن رابطه رو قایم میکنن خیلی سادهلوحانهست به نظرم.
867
Repost from SUT Twitter
شما تا فرق private و secret بودن رابطرو بفهمید ما همینطوری تلفات میدیم.
^lilia🍒^
@sut_tw
867
بزرگ شدم فهمیدم هیچی واقعی نبود. زندگی تو همون قصهها بود. چیزای خوب همهش تو قصهها بود.
Available now! Telegram Research 2025 — the year's key insights 
