مگافونیا
Open in Telegram
موجودى ميان انسان و خيال. 𝚝𝚑𝚎𝚢/𝚝𝚑𝚎𝚖/𝙸𝚝/𝚡𝚎 💬:http://t.me/BluChtBot?start=65a1a908bddead8c آرشیو نقاشی: @melangea
Show more730
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+430 days
Posts Archive
730
در اکثر لحظات زندگیم، به طرز استخوان شکنی احساس تنهایی میکنم.
همونطور که غزاله علیزاده تنها بود و در اوج تنهاییاش به همنشینش گفته بود:
تنهام، تنهام، تنهام.
و زمانی که در جواب بهش گفتند: «نگاه کن، اینهمه آدم دورت هستن، یعنی چی که تنهایی؟»
باز به خود میپیچید و هراسان در اتاق راه میرفت و تکرار میکرد:
نه،
«تنهام، تنهام، تنهام...»
730
در اکثر لحظات زندگیم به طرز استخوان شکنی احساس تنهایی میکنم.
همونطور که غزاله علیزاده تنها بود و در اوج تنهاییاش به همنشینش گفته بود:
تنهام، تنهام، تنهام.
و وقتی در جواب بهش گفتن:«نگاه کن، اینهمه آدم دورت هستن، یعنی چی که تنهایی؟»
و باز به خودش میپیچید و هراسان در اتاق راه میرفت و تکرار میکرد:
نه،
«تنهام، تنهام، تنهام...»
730
مدتهاست کُند شده و تقریبا از حرکت ایستادهام؛ بین تمامی کارهایم حتی ساده ترینشان ساعت ها مکث میکنم و به یک نقطه نامعلوم خیره میشوم؛
لاینقطع سنگینی یک وزنه پانصده کیلویی را روی تمام بدن و قفسه سینهام حس میکنم و همه جا با خود حملش میکنم؛
عزادارم و نام و خاطره و سنگینی زندگی نزیسته جانهای عزیزی که به یغما بردهاند با من است.
سوگوارم، داغدارم، نیمه جانم، ماتم زدهام؛
اما بیشتر از تمام اینها خشمگینم و از شما بیزارم.
730
دیگر سرزنده نبود. بیشتر اوقاتش به دلنگرانی میگذشت. انرژیای که روزگاری صرف عشق ورزیدن به زندگی میکرد، حالا داشت صرف دوام اوردنش میشد.
آوارگان، ویت تان نوئن
730
مینویسی که جنگ لهت کرده، که دلت میخواهد بمیری. نامهات را میخوانم و درکت میکنم. ما هرگز پیش از این، چنین یکپارچه به دست نابودی سپرده نشده بودیم.
از میان نامهی آلبر کامو به یک دوست
730
خشم را خشاب میكنم. اسم شهرها را
حفظ میكنم. جاى گلولهها را نگاه میکنم.
مثل ذكر زير لباسم وفاميلها را از خودم
امتحان میگيرم. عكسها را میبینم. زوم
میکنم و چندباره مىبينم. فيلمها رابا دو
چشم دريده میبينم. با سبعيتى كه افسار
پاره كرده نگاه میكنم. اين خشم رامیخواهم و نمیگذارم هيچ چيز سبكش کند، تسلایش دهد. انگشت ﻣﻰچرخانم توﻯاين زخم، توى اين گوشت عفونى پر خون كه هنوز میتپد. كيسههاى سياه محرم من هستند. بستگانمنهستند. من اسمشان
رابلدم. جاى گلولههايشان راديدهام.
هاجر رزمپا
730
نمیدانم آیا کسی هست که بتواند این نامههای تیر باران شدههارا بخواند بیاینکه چشمانش از اشک لبریز شود و بیاینکه، با اصطلاح حقیر و نارسائی که داریم، قلبش در هم فشرده شود.
اگر چنین کسی هم هست من از او بیزارم.
لوئی آراگون
730
حالم این روز ها شبیه تصویر خیس و سرد و تاریک و نم گرفته خیابانی فرعی و بی عابره پس از بارندگی.
