Do0or az khaneh
Open in Telegram
دستنوشته های یک پزشک💊💉 💜💜ادمین کانال آدم چوبی گذشته💜💜 ❗️در صورت تعصب روی بعضی مسائل لطفا وارد نشوید🙏🌹 ارتباط با ادمین: @MAHnote ⛔تبلیغ نداریم⛔
Show more469
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
جالبه که اغلب درد میکشیم... بخاطر دیده نشدن.. یا خوب دیده نشدن.. یا بد دیده شدن.. بی اینکه ببینیم توان و دلیل و هدف و صلاحیت بینندهرو..
@MAHHnote
میگفت باید یه جاهایی بپذیری اشتباهتو، زنجیرتو پاره کنی و از اول شروع کنی... وگرنه این زنجیرها انقدر زیاد میشن که نمیذارن پیش بری...
@MAHHnote
یکی از کارهای جذاب اینه سوم شخص به آدما نگاه کنی و به حماقتشون بخندی یا افسوس بخوری.. جالب که نگاه کردن به خودت، "سوم شخص"، سخته و تشخیص حماقتت سختتر..
@MAHnote
نگاهم تو زندگی با تو فرق داره، هدفم هم.. اما اگه مسیرمون یکیه همراه شو..
@MAHHnote
بهش گفتم هیچ معلومه چی میخوای از رابطه؟ گفت یه رابطه ی معقول، یه پارتنر..
گفتم تهش چی، که چی بشه وقتی قراره بعد سر داستانهای مختلف قصه ببافی؛ گفت چه منفعلت طلبی تو!
گفتم چه سخت نگاه تو در نگاه تو در نگاه تو..
@MAHHnote
شاید خیلی مشخص یا لا اقل معلوم نباشه که هنجار بودن چیزی تو جامعه بی ربط به خوب یا بد بودنه اون کاره... خیلی چیزا ممکنه هنجار باشه و بد ، خیلی چیزا ناهنجار و خوب. چیزی که مهمه رسیدن مرحله ای از زندگیه که بدونی بخاطر زندگی توی جامعه ای با هنجارهای خاص مجبوری اونا رو رعایت کنی.. قوانین میگه..
امروز عکس یه دختر ۱۲ ساله رو دیدم وقتی گل میکشید و با نیم تنهی برهنه سعی داشت کنار دیوار عکس هنری بگیره..
@MAHHnote
بوی بخاری و نفس و عرقش پیچیده بود تو پراید. تا قبل از این داستانها خیلی بولد نبود واسم بوی نفس آدما شاید.. یه موتور گرفته بودم.نمیدونم چرا پراید اومد. لااقل رو موتور نمیخوای نفس اونو نفس بکشی، ولو با ماسک. ماسکش رو چونش بود. و احتمالا لب پایینش. لب بالا و بینیش آزاد بود! وقتی سوار شدم چنان هوای خفه توی صورتم خورد که نفسمو حبس کردمو شیشه رو دادم پایین و خواستم همه شیشه هاشو پایین بکشه. ماسک داشتم و مودبانه تذکر دادم ماسکشو بزنه.ساعت شش و ده دقیقهی صبح بود و هوا گرگ و میش و سرد و بارونی.. یکم بعد وقتی کاملا توی ماشین یخ زده بود. کنجکاو و مردد پرسید خانم بخاطر چی گفتی شیشه ها پایین باشه؟ با نیشخند: بخاطر کرونا؟ هوا باید سرد شه؟ گفتم تهویه شه فضای توی ماشینت. گفت ای بابا آدم که اینجوری کرونا نمیگیره. اگه بخوای شیشه رو بدی پایین که از سرما میمیری. هزارتا مریضی دیگه هم میگیری.فقط بهش گفتم خب لباس گرم بپوش. و سعی کردم بی اعتنا سرمو با منظره ی بیرون و قطره های بارونی که روی صورتم میپاشید گرم کنم.. کلی شاکی بود از مردم و زندگی و شلوغی های محرم و تعطیل نکردن و این حرفا! بی اینکه بخواد فکر کنه داره چرخه رو خودش تنهایی حتی، فعال نگه میداره..
تمام مسیر داشتم به این فکر میکردم که توی تمام شب تا صبح هایی که بالای سر مریضهای بدحال موندم به دستگاه ونتیلاتور وصلشون کردم، منتظر موندم اکسیژنشون بالا بیاد، وقتهایی که چند شب پشت سر هم بیدار میبودم چون همکارانم کرونا گرفته بودن و متخصص بیهوشی مقیم نداشتن بیمارستان، وقتهایی که با هر مرگشون بغض کردم، اشک ریختم، وقتهایی که ساعت ۱۱ شب یادم میوفتاد امروز نه صبحونه خوردم نه ناهار نه شام؛ وقتایی که وقتی میرسیدم خونه حتی توان اینو نداشتم تا در خونه ۲۰تا قدم بردارم و همونجور سرِ جام خشکم میزد و در آخر با ته مونده ی انرژی فقط خودمو میرسوندم به تخت.. "اگه مردم اینا رو میدیدن حتی واسه خرید نون هم از خونه بیرون نمیومدن." روزهایی از زندگی یه پزشک که داره میدود تا سرپرست یه خانواده، عزیز یه خانواده، زنده بمونه... نفس بکشه.. که شاید اگه یکم مواظبتر بودیم الان کنارمون بودن یا شاید ما میشد که تا آخر کنارشون میموندیم..
@MAHHnote
چقدر دوست داشتنیتر بنظر میومد... وقتی قرار نبود انتظاری رو برآورده کنه، وظیفه ای، در قبال دوست داشته شدنی.. بخواد حتی که دوست داشته باشه..
@MAHHnote
آدما اون بیرون میان و میرن و زندگی جریان داره. توی هر ماشین، و هر پنجره از اون خونه ها یه زندگی جدا با دغدغههای جدا، و چیزی که در اون مشترکه نبض زندگیه..
و این داخل، کسی که برای وارد شدن به این جریان میجنگه..
#the_life
@MAHHnote
خودم را برداشتم و تکاندم!
همه چیز را هم که بشود به باد داد،
غبار ِدلتنگی ات
به خوردِ جانم رفته...
[ #معصومه_صابر ]
@MAHHnote
