رویایِ من
Open in Telegram
انسان باید در طول زندگی هر روز کمی موسیقی گوش کند، کمی شعر بخواند و روزی یک تصویر زیبا ببیند تا علایق دنیوی نتواند حس زیبا شناسی را که خداوند در روح او قرار داده است ، نابود کند.
Show more739
Subscribers
No data24 hours
-57 days
-3830 days
Data loading in progress...
Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
March '26
March '260
in 0 channels
February '260
in 0 channels
Get PRO
January '260
in 0 channels
Get PRO
December '250
in 0 channels
Get PRO
November '250
in 0 channels
Get PRO
October '250
in 0 channels
Get PRO
September '250
in 0 channels
Get PRO
August '250
in 0 channels
Get PRO
July '25
+1
in 0 channels
Get PRO
June '250
in 0 channels
Get PRO
May '25
+1
in 0 channels
Get PRO
April '250
in 0 channels
Get PRO
March '250
in 0 channels
Get PRO
February '25
+1
in 0 channels
Get PRO
January '250
in 0 channels
Get PRO
December '240
in 0 channels
Get PRO
November '240
in 0 channels
Get PRO
October '240
in 0 channels
Get PRO
September '24
+2
in 0 channels
Get PRO
August '240
in 0 channels
Get PRO
July '240
in 0 channels
Get PRO
June '240
in 0 channels
Get PRO
May '240
in 0 channels
Get PRO
April '24
+1
in 0 channels
Get PRO
March '240
in 0 channels
Get PRO
February '24
+2
in 0 channels
Get PRO
January '24
+1
in 0 channels
Get PRO
December '230
in 0 channels
Get PRO
November '23
+1
in 0 channels
Get PRO
October '230
in 0 channels
Get PRO
September '230
in 0 channels
Get PRO
August '23
+1
in 0 channels
Get PRO
July '23
+11 033
in 0 channels
Get PRO
June '23
+1
in 0 channels
Get PRO
May '230
in 0 channels
Get PRO
April '23
+2
in 0 channels
Get PRO
March '23
+6
in 0 channels
Get PRO
February '230
in 0 channels
Get PRO
January '23
+1
in 0 channels
Get PRO
December '220
in 0 channels
Get PRO
November '220
in 0 channels
Get PRO
October '22
+4
in 0 channels
Get PRO
September '220
in 0 channels
Get PRO
August '22
+1
in 0 channels
Get PRO
July '220
in 0 channels
Get PRO
June '22
+6 865
in 0 channels
Get PRO
May '220
in 0 channels
Get PRO
April '220
in 0 channels
Get PRO
March '220
in 0 channels
Get PRO
February '220
in 0 channels
Get PRO
January '220
in 0 channels
Get PRO
December '210
in 0 channels
Get PRO
November '210
in 0 channels
Get PRO
October '210
in 0 channels
Get PRO
September '210
in 0 channels
Get PRO
August '210
in 0 channels
Get PRO
July '210
in 0 channels
Get PRO
June '210
in 0 channels
Get PRO
May '21
+188
in 0 channels
| Date | Subscriber Growth | Mentions | Channels | |
| 21 March | 0 | |||
| 20 March | 0 | |||
| 19 March | 0 | |||
| 18 March | 0 | |||
| 17 March | 0 | |||
| 16 March | 0 | |||
| 15 March | 0 | |||
| 14 March | 0 | |||
| 13 March | 0 | |||
| 12 March | 0 | |||
| 11 March | 0 | |||
| 10 March | 0 | |||
| 09 March | 0 | |||
| 08 March | 0 | |||
| 07 March | 0 | |||
| 06 March | 0 | |||
| 05 March | 0 | |||
| 04 March | 0 | |||
| 03 March | 0 | |||
| 02 March | 0 | |||
| 01 March | 0 |
Channel Posts
دخترم در کلاس علوم یاد گرفته که بچهها نسبت به بزرگسالان قدرت چشایی بیشتری دارند و به همین دلیل است که از غذاهای بیشتری بدشان میآید، چون قادرند مزهها را شدیدتر از دیگران احساس کنند. با لحنی عادی، انگار که درباره گرم شدن هوا در تابستان حرف زده باشد، گفته بود آدمها وقتی پیر میشوند همه چیز را از دست میدهند؛ قدرت بینایی، شنوایی، حرکت…
به زندگی انسان فکر میکنم؛ به نوزادی که خالی و عریان به دنیا میآید و سالمندی که خالی و برهنه چشمهایش را به روی داشتهها و نداشتههایش میبندد. مدتها زمان میبرد تا بچهای تازه وارد بتواند درست ببیند، بنشیند، دندان درآورد، روی پاهایش بایستد، کلمهای معنادار به زبان آورد و راه رفتن و خیس نکردن شلوار را بیاموزد اما از آنجایی که همه چیز زندگی موقت است، دوباره آرام و آهسته هر آنچه روزی مایه مباهاتش بود را از دست میدهد.
انسان از جایی به بعد شروع میکند به آب رفتن، به محو دیدن، به سخت شنیدن، به از یاد بردن آنچه برای آموختنش جان کنده بود. مثل مسافری که در دایرهای چرخیده باشد به نقطه آغاز برمیگردد؛ بیدندان و خمیده با استخوانهای ناتوان، بیهیچ خاطرهای از مسیر پشت سر گذاشته. آرام آرام درخشش و ظلمات زندگیش را از یاد میبرد و مثل جنینی پیر در زهدان مادر جمع میشود و به هیچ بازمیگردد؛ به مقصد، به مبدا، به ناکجا.
@MyDream97
| 2 | چند روز پیش شنیدم که یکی از همسایههای دوران بچگیم مرده است. امروز هم شنیدم که یکی از معلمهای مدرسه راهنماییمان دیروز مرده است. شاید اولین باری باشد که در مورد سنم احساس عجیبی دارم. با نگاهی به اطراف میبینم که در مدت اخیر چیزهای زیادی که از بچگی برایم مهم بودهاند از دست رفتهاند. چیزهایی که ممکن است در زندگی روزمره به آنها فکر نکنم اما ناخودآگاه از اینکه میدانم وجود دارند آرامش میگیرم. نکتهای که این سن را عجیب میکند این است که دیگر خیلی به ندرت اسمی به فهرست چیزهایی که برای آدم مهم است اضافه میشود. تا حالا جمع کردهام، حالا وقت از دست دادن است. دوستان، خانواده و افراد یا چیزهای مورد علاقه.
آندره برتون در آغاز یکی از صحبتهایش میگوید «وقتی در سنین سینما بودم» و سپس توضیح میدهد که علاقه به سینما مقطعی از زندگی است و بعد از مدتی تمام میشود. سنی که در آن پایان تدریجی همه چیز آغاز میشود. ورود به این سن را از شنیدن جملاتی مثل «فلانی هم مرد»، «فلان جا هم بسته شد» و... میتوان فهمید.
اینکه در این مقطع از زندگی کسی بگوید چیزی برای از دست دادن ندارد ادعایی ابلهانه و هالیوودی است. برعکس از این به بعد همه چیز برای از دست دادن است.
@MyDream97 | 39 |
| 3 | آقای راننده پرسید شما خدا وکیلی رانندگی بلد نیستی؟ گفتم نه. خندید. گفت چی بلدی؟ خواستم بگم بلدم ساکت بمونم تا بیش از توانم بار توی پالونم بذارن، بلدم هیچی نگم و هیچ کاری نکنم تا ماهیها از برکه قلبم برن، بلدم کسایی که دوزارین رو دویست تومنی فرض کنم، بلدم کاری کنم زهر بریزن تو چاییم و منتظر تشکرم باشن. فقط گفتم هیچی. خندیدم. گفت دلت نخواست یا نشد؟ خواستم بگم دلم نخواست، نشد، هر چی دلم خواست نشد، هر چی دلم نخواست نشد، دوست داشتم زنی که دوستش دارم رانندگی کنه و من با موهاش ور برم، بیپول بودم، مریض بودم، بابام پشت فرمون خیلی قشنگ یود و میدونستم به اون قشنگی نمیشم و نرفتم دنبالش، میترسم از خشم خودم تو ترافیک، از آدم کشتن، از سکته پشت چراغ، دلم نخواست، نشد، عیبی هم نداره. گفتم نشد. گفت حالام دیر نشده. خواستم بگم دیر شده مرد حسابی، واسه همه چی، واسه بوسیدن، واسه رقصیدن، واسه دل دادن، واسه پناه شدن، واسه تنها نبودن، واسه یاد گرفتن یه آدم جدید، واسه یه شب تا صبح با فیلم و حرف بیدار بودن، واسه لای خندههای یکی جون گرفتن، واسه رانندگی، واسه رفتن، واسه موندن. گفتم آره، دیر نشده.
رسیدیم و تشکر کردم. گفت ببخشین خیلی حرف زدم. گفتم نه بابا گپ زدیم. رفت. به گربه حیاط گفتم شام بخوریم یا بریم تو تاریکی؟ رفت تو تاریکی. میرم تو تاریکی.
@MyDream97 | 105 |
| 4 | اگه روزی خواستید از کسی، جایی تعریف کنید،
داستان رو از ابتدا تعریف کنید،
نه از جایی که تحملش تموم شده و شبیه خودتون شده....
@MyDream97 | 58 |
| 5 | در داوری پیشدستی نکن
اجازه بده واقعیت
خودش را نشان دهد،
حتی اگر مطابق با رؤیاهایت نباشد.
واقعیت دیدهشده را میشود چاره کرد...
@MyDream97 | 54 |
| 6 | غم بزرگم را به چیزی تبدیل نکردهام. همانطور دستنخورده و منجمد، گوشهی قلبم نگهاش داشتهام. گاهی سرمایی که از غشای نازکش به دیوارهی قلبم نفوذ میکند، یادم میآورد که هست. هستی بیشکل و شمایلش مثل یک تودهی سلولی آمادهی تکثیر است که گاهی بیاختیار سنگین و گاهی هوشیارانه سبک میشود. شاید باید آن را به کار بزرگی تبدیل کنم یا حتی به کاری کوچک. میتوانستم آن را به کسی ببخشم، هر چند که کسی خواهان غم دیگران نیست و هر غم، صاحب خودش را دارد. شاید میتوانستم آن را توی باغچه بکارم، آنطور که فروغ دستهایش را کاشته بود. میتوانستم آن را به آب بسپارم، وقتی رفته بودیم کنار دریاچه و مرغابیهای سفید مثل نگهبانان آب تا نزدیکیام آمده بودند. چشمهای سیاه و براقشان که از غریزهی بقا و میل به زیستن میدرخشید، پذیرای هیچ غمی نبود. میتوانستم آن را به باد بدهم. مثل بسیاری چیزها که آدمی در زندگیاش به باد میدهد. باد بیشناسنامه داراییهای زیادی با خود برده. اما من هیچکدام این کارها را نکردم، چون این اتفاق یک روز بالاخره میافتد، غم از جدارهی قلبم جدا میشود، از مویرگهایم سر میخورد و مثل تکهیخ برندهای در سیاهچالهی سرنوشت گم میشود.
@MyDream97 | 43 |
| 7 | گفت که به یادت هستم!
آدمهای زیادی هم این را گفته بودند قبلترش.
خندهدار نیست؟!
یادها کجای این دنیا را خواهند گرفت؟! یادها چطور جای کسی را پر میکنند؟
برای من همین لحظه اهمیت دارد،
همین موقع،
همین غروب جمعه پاییزی که در تردیدی همیشگی، خمیازه میکشد.
گاهی میخندد و گاهی گریه میکند.
کنار همین اشیای همیشگی و صدای سکوتی که انگار تغییر کرده است و حتی صدای خودم که جایی در اعماق یک کلمه گم شده...
نه! تنهایی معنای روشن این روزها نیست! تنهایی با "در یاد کسی بودن" پر نمیشود! تنهایی او را کشته بود و حالا داشت چاقو و دستهایش را در جوی آب میشست!
@MyDream97 | 110 |
| 8 | درد از بین نمیره،
ولی باید یاد بیگیری چجوری با وجودش زندگی کنی.
@MyDream97 | 77 |
| 9 | دلم رگبار بارانهاست. شبیه روزهای ابری رامسر، گرفتهام. زندگی در این بدن سه بعدی دارد مرا مصرف میکند. هر بار که زندگی شادی کوچکی به من هدیه میدهد، همزمان باید انتظار از دست دادنش را هم در خودم به وجود بیاورم. این همراه با رنج است. در پس تمام آرزوهای محالم، زندگی را دیدم که نشسته بود و منتظر بود ببیند من چه چیزی را دوست دارم، تا سریعا گوشهای، در خلوتی یقهام کند و نشانم بدهد که رییس کیست. و زمان کوتاه است. و چیزی با خود نخواهی برد. که اگر لبخند زبان مشترک انسانها بود، دل کندن رنج یکسان آدمیست. و سلام خانم پرتقال، که هر وقت تو را بو کردم انگار میان جنگل پرتقالی، سرم را لای شاخهها بردهام و فراموشم شد که برگردم. من به تو دل نمیبندم، نه چون تو لایق دل بستن نیستی. که هر که تو را دید آشفتهات شد. به تو دل نمیبندم چون این جهان هر چیزی که دوستش داشتم را از من گرفت و بغضی به من هدیه کرد. بغضی که چشمهایم را تنگتر کرد، صدایم را لرزاند، اما نتوانست مرا بگریاند. چون من هم زندگی مردی را خواستم که رنج در خانهاش را کوبیده باشد، جواب نشنیده باشد، و رفته باشد.
MyDream97 | 139 |
| 10 | سلام و برنگرد. چیز قشنگ زیادی اینجا نیست. زندگی تو آنجا در میلانی دوسلدورفی لندنی کجایی؟ آنجا، هر جا که هستی، زندگیت بسیار قشنگتر از اینجاست. از زندگی تو حداقل عکس و استوری در می آید. اینجا چیز قابل توجهی نیست که نشانت بدهم. اما تا دلت بخواهد فقط داستان است که برایت تعریف بکنم. خاورمیانه. سرزمین داستانهای هزار و یک رنج. داستان تازهام نیش خوردن از یک سوراخ برای بار دوم سوم چهارم است. و به تازگی توانستهام متوقفش بکنم و رکوردم را در نیش خوردن از یک سوراخ روی چهار نگه دارم. آن هم نه اینکه فکر کنی درس گرفتهام و دیگر اشتباه نمیکنم. نه. فقط دوباره وسوسه نشدهام. یعنی اگر الان رکورد نیش خوردن از یک سوراخم روی چهار است به این دلیل است که هنوز برای بار پنجم گول نخوردهام. وگرنه رکوردم الان پنج بود. همینطور شیش. هفت. هشت. حماقت ما اینجا انتهایی ندارد. شاید آنجا که تو هستی یکجور دیگری باشد. شاید واقعا بالاخره یاد گرفتی که آزموده را آزمودن خطاست. ما که نگرفتیم.
@MyDream97 | 65 |
| 11 | دنیا نخواست،
یا من و تو کم گذاشتیم؟ | 54 |
| 12 | چقدر دنبال زندگی گشتیم،
مگه زندگی، خیس شدن زیر بارون با عطر خاک نیود؟...
@MyDream97 | 222 |
| 13 | آدمهارو نه در سفر، نه در معامله
آدمهارو فقط در زمان دشمنی کردنشون باید شناخت،
نه با خودمون،
با هرکسی،
کسی که آدم حسابی باشه
در مقابل بدترین دشمنانش هم حداقل هایی از انسانیت و اخلاق رو رعایت می کنه.
@MyDream97 | 62 |
| 14 | "اما" مثل سر توپ توی فوتبال میماند. هر جا میگویی اما، انگار زدهای سر توپ و قرار است تغییر جهت بدهی. این را آن دسته از سالنیبازهایی که حداقل یک رباط صلیبی روی کفیهای سالن دادهاند بهتر درک میکنند. دوستت دارم اما، میخواستم بمونم اما، تو تقصیری نداشتی اما، مدل جدید موهات خوب شده اما، قرار بود خبر بدی اما، اما، اما... اما مثل سر توپ زدن در زمینهای بارانی میماند. اما را میگویی و مدافع سر میخورد روی زمین و میرود برای خودش. و تو ادامه جملهات را که عکس تمام چیزهایی بوده که تا الان گفته بودی را به زبان میآوری. این مثال را هم به عشق چمنیبازها زدم که دل هر دو دسته را به دست آورده باشم. اما را که میشنوی احتمالا باید منتظر خبر بدی باشی. اما مثل زنگ خطر میماند. تا شنیدیاش باید منتظر از دست دادن هر آنچه تا به حال بوده باشی. ما با هم اوقات خوبی رو داشتیم اما. قصه قشنگی میشد اگر همه چیز به موقع اتفاق میافتاد اما. حالا در بهترین جای زندگی هستم اما. بالای سر هر داستان بلاتکلیفی، همیشه یک امای پیر مزاحم نشسته بود، تا همه چیز را خراب کند.
@MyDream97 | 73 |
| 15 | چه حرفها که درونم نگفته میماند…
خوشا به حال شماها که شاعری بلدید!
@MyDream97 | 69 |
| 16 | پرنده پرسید وقتی دلتنگ میشوی چه میکنی؟
کرگدن گفت دلتنگ؟
پرنده گفت وقتی دلت یک نفر را بخواهد که نیست. کرگدن گفت دلم کسی را نمیخواهد.
حالا تا باران شدیدتر نشده برو، ابرهای سیاه را نمیبینی؟
پرنده حرفی نزد، پر کشید و رفت.
بعدتر کرگدن از فرشته مهربان خیال پرسید برنمیگردد، نه؟
فرشته غمگین نوازشش کرد و گفت نه.
کرگدن آرام زمزمه کرد چه حیف، دلم گرم میشد وقتی میخندید. حیف که باران داشت شدیدتر میشد، وگرنه میشد که بماند.
فرشته آرام نوازشش کرد، بعد لالایی محزون زنان کرد را برایش خواند.
کرگدن چشمهایش را بست و فهمید دلتنگی یعنی شوق دیدن منظرهای ناممکن...
ابرها کمکم از آسمان به گلویش کوچ میکردند و فرشته خوب میدانست این عاصی غمگین دیگر هرگز از ته دل نخواهد خندید.
@MyDream97 | 85 |
| 17 | به ساعت نگاه میکنم:
حدود سه نصفه شب است
چشم میبندم تا مبادا چشمانت را از یاد برده باشم
و طبق عادت کنار پنجره میروم
سوسوی چند چراغ مهربان
وسایههای کشدار شبگردانه خمیده
و خاکستری گسترده بر حاشیهها
و صدای هیجان انگیز چند سگ
و بانگ آسمانی چند خروس
از شوق به هوا میپرم چون کودکیام
و خوشحال که هنوز
معمای سبز رودخانه از دور
برایم حل نشده است
آری! از شوق به هوا میپرم
و خوب میدانم
سالهاست که مردهام...
#حسینپناهی
@MyDream97 | 78 |
| 18 | داشتَم کتلت درست میکردم،
پدرم زنگ زد که «خونهای؟ بیام یه سری بزنم؟»
گفتم «الان؟ نه بابا، شام درست میکنم، خونهبههمریختهست… یه وقت دیگه بیا.»
گفت: «باشه دخترم، مزاحمت نمیشم.»
قطع کردم و به روغنِ داغ و بوی پیاز داغ برگشتم.
نیم ساعت بعد، زنگ در خورد.
در رو باز کردم.
پدرم بود، با یه کیسه نون سنگک داغ توی دستش.
گفت: «رد میشدم، نونوایی خلوت بود، گفتم شاید کتلتهات نون سنگک بخواد.»
لبخند زد و رفت.
من اما اون لحظه فقط حواسم به روغن روی گاز بود.
یه «مرسی» سرد گفتم و در رو بستم.
پدرم دیگه هیچوقت برای کتلتهای من، نون سنگک نخرید...
چند ماه بعدش سکته کرد و دیگه ندیدمش.
الان هر وقت دارم کتلت درست میکنم، اون نونهای سنگک داغ جلوی چشممه…
اون جملهاش:
«شاید کتلتهات نون سنگک بخواد…»
و اون وقتها که فکر میکردم وقت دارم، حال ندارم، حسش نیست، سرم شلوغه، خونهبههمریختهست…
حالا اما پدر نیست، و هیچچیز سر جاش نیست.
@MyDream97 | 80 |
| 19 | توی یک مقاله علمی که من نخواندهام و جایی تعریفی از آن شنیدهام، گفته شده بود که برای اینکه همه سلولهای بدن آدم از بین بروند و با سلول جدید جایگزین شوند 20 سال زمان لازم است. یعنی اگر بدن انسان از 100 سلول ساخته شده باشد، بعد از 20 سال این 100 سلول یکبار مردهاند و سلولهای جدید جایشان را گرفتهاند. این طوری است که میشود بگوییم بعد از بیست سال آدمی که روبهروی ماست همه چیزش نسبت به بیست سال قبل عوض شده است. بر همین اساس است که خیلی از مجرمها را که احکام طولانی مدت دارند بعد از 20 سال به یک بهانهای عفو میکنند و آزادی را بهشان میبخشند. این جابجایی سلولهای بدن داستان پیچیدهای دارد و هر چه که باشد خاصیت شگفتی است که یک آدم در طول زندگیاش سه چهار بار به طور کلی عوض میشود. یادم میآید که توی بلوار کشاورز زیر آن درختهای دود گرفته بودیم که داشتم برایش این داستان را با جزئیات میگفتم و نیم ساعت بعدی را در سکوت گذراندیم و وقتی یکی از نیمکتهای پارک لاله را اشغال کرده بودیم برایش خواندم "میشود عصر بهاری، توی پارک لاله با تو/ من بیارم چتر و یکهو این وسط باران بگیرد".
آن روز نه باران بارید نه بقیه ابیات به یادم آمد. در جواب سکوت بینمان گفت بعد از بیست سال که همه سلولهای بدنهایمان عوض میشود باز هم بیشتر از همیشه دوستم دارد و اینطور بود که من بال درآوردم. پرواز میکردم. از پارک لاله بلند شدم و پرواز کردم، بالا رفتم، بالا رفتم. میدان انقلاب اندازه یک عدس شده بود، پارک لاله را به اندازه سبزه سفره هفتسین میدیدم و بالاتر رفتم. جنگلهای شمال مثل دسته سبزی خوردنی بود که مادرم پاک میکرد. بالا رفتم، دریای شمال و جنوب به اندازه بطری آب معدنی توی دستش به نظرم میآمد. و روی نیمکتی در ساحل بوشهر فرود آمدم. دستم را گرفته بود و میگفت دوری همه چیزمان را گرفته ولی هر چه هم که پیش بیاید ما از هم جدا نمیشویم. دوباره بالهایم را تکاندم و بالا رفتم، آنقدر بالا رفتم که راه خانهمان را گم کردم. یادم نمیآید چقدر پرواز کردم. همینطور بالا و بالاتر میرفتم که یادم رفته بود که آدم بعد از بیست سال همه سلولهایش عوض میشود. روزی که گفت هیچچیز قشنگی در گذشتهمان وجود ندارد که بخواهد به آینده ببردش و هیچ علاقهای به من ندارد و لباس شوهر و دوستپسر و معشوق و… به تن من نمیآید را یادم نمیآید. همه سلولهای بدنم یکجا مردند و با سلولهای جدید جایگزین شدند. سلولهای قشنگم از بین رفتند و یک مشت سلول درب و داغان بینظم و ترتیب با بیحوصلگی تمام افتادند روی هم و پیکرم را روی هم نگه داشتند. درختهای بلوار کشاورز، عدس میدان انقلاب، پارک لاله و همه چیزش و دریای جنوب یکجا روی سرم خراب شد. بعد از آن من ماندم و سلولهای بدن آدمهایی که سرعت جایگزینشان از سرعت نور هم بیشتر بود.
حالا ده ساعتی میشود که برای بار هزارم جملهای از "شب یک، شب دو" را برای همه دنیا میخوانم "به جای «همیشه اینجا خواهم ماند» بس بود که بنویسی «اینجا خواهم ماند» و خودت را با همیشه اسیر نکنی. همیشه هرگز وجود ندارد. به زودی میبینی که همیشه آنجا نماندهای. آن وقت شاید از خودت بدت بیاید."
@MyDream97 | 73 |
| 20 | 109849264.mp3 | 61 |
