𝐴𝑐𝑒 𝐷𝑎𝑖𝑙𝑦 🐺࿐
Closed channel
1 232
Subscribers
+124 hours
+17 days
+230 days
Posts Archive
1 232
دیروز صبح اومدم برم سرکار و انقدر حالم بد بود که به سرپرست مجموعه پیام دادم گفتم یه ساعت دیرتر میام و اوکی داد. بعد از اونور چون تک بودم تو قسمت فروش و صندوق وایسادم، حالم ده برابر بدتر شد و فقط بعد از ظهر سریع صندوقو بستم و مستقیم رفتم درمونگاه زیر سرم...
فکر میکنید بعدش چیکار کردم؟! همین که رسیدم خونه چون روز باشگاهمون بود حاضر شدم و با الی رفتیم باشگاه ولی تمام مدت بدنم میلرزید بعد از هر حرکت. رسیدیمم خونه بعد از شام عین جنازه تا یه ساعت پیشو خوابیدم :,)))
فشار کار داره میگادتم ولی سعی کردم با وجود پیاماس سگی و مریضی همه کارامو بکنم و عین کصخلا راضیم :,)
1 232
انقدر پاره بودم از خستگی که از دیشب ساعت ۹ اینطورا خوابیدم تا ساعت ۶ صبح امروز...الانم باید پاشم برم سرکار مگرنه بازم میخوابیدم...
1 232
Repost from N/a
سلام به همگی🤍🫧
امیدوارم حالتون خوب باشه.
تا حالا به این فکر کردید که از فیکشنتون یه تیزر جذاب داشته باشید؟ 👀
یه تیزر که حالوهوای داستانتون رو نشون بده و بتونه توجه بقیه رو هم جلب کنه.
اگه دوست داشتید، برای سفارش توی بات زیر پیام بدید تا تعرفه رو براتون بفرستم.✨
🏷 @subineditsbot
1 232
امروز از صبح که اومدیم داشتیم چیزمیزای بارمون رو میچیدیم و مرتب میکردیم و تازه الان نیم ساعته داریم از مهمونای خود کافه و مدیریت پذیرایی میکنیم و اوردر میدیم. فیشامون اوکی شه فیشم میگیرن تا یه ساعت دیگه حدودا و مشتری میگیرن. ولی کلی خسته شدیم واقعا...
1 232
امروز کافه رو همه چیزشو، به جز سالن، خودمون چیدیم با تیممون و انقدر خوشحالم که از فردا شیفت میزنم کرج که در پوست خود نمیگنجم =))))
1 232
راستی اینجا یادم رفت بگم. مامانماینا تیمورو تحویل سازمان محیط زیست مخصوص شمال دادن و قرار شد اونجا پیش همنوعای خودش زندگی کنه و یاد بگیره چطور تو طبیعت باشه و بعد وقتی به سن مخصوص رسید، تحت نظر سازمان، رهاسازی بشه =)
انقدر مسئولی که اونجا بوده تشکر کرده از مامانماینا که مامانم میگفت اشکی بودم همش. حتی مسئولش گفته خیلیها بدون دونستن چیزی میان اینارو همینطوری تو شمال رها میکنن و رسما میکشنشون به هوای رهاسازی تو طبیعت و خوشبختی...
الان جاش خیلی خوبه و قراره خوشبخت شه بچم و دیگه تنها هم نیست =))))
1 232
+1
داشتم گالریمو نگاه میکردم و یهویی اینو دیدم. پریشب الی بهخاطر من پختش. یعنی پلو مرغی که الی درست میکنه رو واقعا هیچکس نمیتونه بپزه انقدر که خوشمزهست. یه دور همیشه قبل غذا از آب مرغش با نون میخورم، یه دور بعدش از بس خوشمزهست =)))
1 232
Repost from 𝑩𝒖𝒏𝒏𝒂𝒓𝒊𝒆𝒔 ִֶָ 🐰࿐
بچهها فیلمش اینه. نمیدونم کدوم کصخلی اینجا توش زده کمدی چون اصلا کمدی نیست والا. انقدر گریه کردیم کور شدیم. خوشتون میاد حتما ازش. خیلی پراحساس و خاصه. کارگردان آندرریتدی که خیلی خیلی دوستش دارم ساختتش. راستش پست دانلود براش پیدا نکردم بفرستم. تو مووی لیکس ولی بود. دوست داشتید ببینید :)
1 232
داریم از گریه و غم میمیریم. عین ابر بهار گریه کردیم و زجه زدیم...
این چه فیلمی بود...
1 232
بلند شدم یهکم پیش و انقدر درد دارم بهخاطر روز دوم پریودیم که مجبور شدم مرخصی بگیرم شیفت امروزمو...
واقعا توان نشستن تو قطارو ندارم با این وضعیت...جوری درد دارم که بهخاطرش حالت تهوع گرفتم حتی، بعد چطوری واقعا برم تهران و سر شیفتمم ۹ ساعت سرپا وایسم؟!
1 232
Repost from 𝑩𝒖𝒏𝒏𝒂𝒓𝒊𝒆𝒔 ִֶָ 🐰࿐
وای باتمه هی ازش میپرسید از مردها خوشت میاد. این جواب نمیداد. بعد باتمه سر این چس کرد باهاش و همینطوری چس موند. بعد تاپه الان داشت بهش میگفت اینجا بمونی نمیتونم رو کارم تمرکز کنم و باید بری. باتمه باز پرسید از مردها خوشت میاد.
تاپه گفت : اسمت مرده؟
:)))))))
