Sahel Arbabi
Open in Telegram
|محفلیبرایدوستدارانشعر/ادبیات| وبلاگ: http://sahel-arbabi.blogfa.com/
Show more476
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
476
هر ثانیه میگذرد،
چیزی از تو را با خود میبرد؛
زمان غارتگر غریبی است!
همه چیز را بیاجازه میبرد
و تنها یک چیز را
همیشه فراموش میکند؛
حس دوست داشتنِ تو را...
#آنتوان_دوسنت_اگزوپری
476
تو هنوز در زیباترین اتاق قلب منی!
تمام روز اگر از هم رنجیده و دور باشیم،
باز هم،
شب که خواب افتادهای،
رویت پتو میکشم...
#جمال_ثریا
476
Repost from Sahel Arbabi
آخرین رمقهای قلمم را صرف بوسیدنت میکنم
و این،
خلاصهی تمام ناگفتههاست…
#ساحل_اربابی
476
هر گاه که باران چشمهایم،
گرد و غبار نشسته بر پنجرهها را از بین میبرد،
هر گاه که ماهِ غمگین دلم پدیدار میشود
و چشمهای جستوجوگرش
در پی گمشدهایست،
هر گاه که بیمیلی ستارهها به درخشش،
به قلبم چنگ میزند
و ناامیدی را به تک تک سلولهای تنم تزریق میکند،
دلم به حال خودم میسوزد!
به حال این پنجرهها
و به حال حسرتِ بیوقفهای که ناخواسته،
سهم قلبهایمان شد…
به این شبهای بیکسی سری بزن؛
ماهِ از خانه دورافتادهی من…
#ساحل_اربابی
@Sahelarbabi
476
من به هیچکس قول ندادم همیشه عالی باشم،
خطا نکنم، زمین نخورم،
عاقلانه رفتار کنم، بینظیر باشم!
من هیچ سوگندی نخوردهام
مبنی بر این که همیشه حالم خوب باشد
و کم نیاورم و جا نزنم
و در هر شرایطی قوی باشم.
از من توقع نداشته باشید
شبیه به اسطورهای بینقص رفتار کنم
و خودم را محدود کنم
تا شما از دیدن نقاب یک آدم یکپارچه
و همه چیز تمام، لذت ببرید!
من هزار تکهام و هر تکهام،
به فراخور شرایط و روحیات و طاقتی که
در آن لحظه دارم، یک جور رفتار میکند.
از من نخواهید خودم نباشم و تمام مدت،
ادای آدمهای بیتفاوت و مستحکم
و قوی را در بیاورم
و درونم پر از بغضهای نیمه کاره باشد.
از من نخواهید همان مسیری را طی کنم
که همه طی کردهاند
و همان روحیات و علایقی را داشته باشم
که همه دارند!
از من نخواهید از خودم دست بکشم
و با روحیات خودم بیگانه شوم
و به سبک دیگران پیش بروم
و آدمِ دیگری باشم...
من همینم!
همانی که سعی میکند به شیوهی خودش
و نسبت به تواناییهای پنهانِ وجودش،
بهترین باشد،
کسی را آزار ندهد، دلی را نشکند،
اتفاقات خوبی را رقم بزند و
خورشیدِ جهان خودش باشد...🌱
#نرگس_صرافیان_طوفان
476
شنیدهام چشم به راه باران پاییزی.
کنار پنجرهی اتاقت مینشینی
و بوسه بر سیگار میزنی؛
خوش به حال سیگارها!
شنیدهام تنهایی به کافه میروی،
خیابانها را متر میکنی، بیدلیل میخندی.
شنیدهام خوابهایت زمستانی شدهاند.
روزهایت کوتاه،
موهایت کوتاه...
راستی،
کنار همیشگیهایت،
شبهای تنهایی،
دلتنگ من هم میشوی؟
#روزبه_معین
476
Repost from Sahel Arbabi
کوشيدم بوی تو را
از سلولهای پوستم بيرون کنم
پوستم کنده شد اما تو بيرون نشدی!
کوشيدم تو را به آخر دنيا تبعيد کنم
چمدانهايت را آماده کردم،
برايت بليط سفر خريدم،
در اولين رديف کشتی برايت جا رزرو کردم.
وقتی کشتی حرکت کرد،
اشک در چشمانم حلقه زد.
تازه فهميدم در اسکلهام!
تازه فهميدم آنکه به تبعيد میرود،
منم
نه تو...
#سعاد_الصباح
476
زدم زیر گریه؛ یعنی، واقعاً زدم زیر گریه...
از آن گریههای شانهلرزان
و هقهقهای غیرقابلکنترل.
بهخاطر ناراحتی گریه نمیکردم.
گریه میکردم؛ چون برای اولین بار در زندگیام
حالم خوب بود.
احساس امنیت میکردم،
احساس میکردم کسی هوایم را دارد.
دههها کشمکش با خدا
و دستوپنجه نرمکردن با زندگی و غم،
همه را شسته و برده بود،
انگار رودخانهی درد به فراموشی سپرده شده بود.
در حضور خداوند بودم. از این بابت مطمئنم
و این بار در دعایم،
چیز درستی درخواست کرده بودم: «کمک!»
📕فرندز، دوستان و عاشقان
#متیو_پری 🖤
476
گنگ بود!
همه چیز گنگ بود و رفتنت را
در هر معادلهای جایگذاری میکردم،
جوابی به دست نمیآوردم.
بعد از تو،
آن شهر جای ماندن نبود!
فرار کردم
از تو... از خودم...
از قول و قرارهایی که در نطفه خفه شد!
ابتدا آن شهر و بعد از آن،
نتیجهی افکارِ پریشانم میگفت
این دنیا جای ماندن نیست...
نشستم و پاییزِ هزار و سیصد و رفتنت را
ورق زدم و ورق زدم و ورق زدم
که رسیدم به خط پایان...
نه!
گاهی هیچ دلیلی برای ماندن نیست!
دلیل تو بودی،
هوا تو بودی،
نفس تو بودی
و به خدا که رفتن به چشمانت نمیآمد!
#علی_سلطانی
