اضطراب ِ زیستن
Open in Telegram
اینجا دکلمهی شعرها و یادداشتها و ترجمههایی از خود و دیگران را با شما به اشتراک میگذارم که پیوندیست میان من و جهان. سارا.الف
Show more305
Subscribers
No data24 hours
-27 days
+130 days
Posts Archive
آرزو
خاک بوی آرامش ابدی میدهد
و آواز، عطر رهایی در دل دارد
کاش پیش از مرگ
عطر آزادی را حس کنم،
کاش پیش از آنکه به خاک شوم
آوازم را بخوانم.
حنانه عاد
ترجمهی سارا.الف
#حنانه_عاد
@ExistenceAnxiety
حنانه عاد (Hanane Aad) شاعر، روزنامهنگار و مترجم لبنانی متولد ١٩۶۵ میباشد که تاکنون هفت کتاب منتشر کرده و برندهی چندین جایزهی ادبی بینالمللی شده است.
اشعار او به زبانهای مختلفی چون هندی، ترکی، انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، اسپانیایی، ایتالیایی و هلندی ترجمه شده است.
@ExistenceAnxiety
دفناش کن، اگر واقعا دوستش داشتی!
وقتی کسی میمیرد،
بیدرنگ باید دفناش کرد،
تا وقتی هنوز
شبیه آنیست
که بود…
و آنی که تو دوستش میداشتی.
فریبِ آن چهرهی آشنا را مخور!
بیا و عاقل باش!
بگذار مردهی ارزشمندت
در دل گذشته
آرام بخوابد.
اگر بسیار دوستش داشتی،
پس عمیقتر دفناش کن…
بیدرنگ!
پیش از آنکه عطر محوی از زندگیاش
چون غباری
در هوا گم شود،
پیش از آنکه کرمها
کارشان را تمام کنند
دفناش کن
مردهی ارزشمندت را.
بیا، این بیل را بگیر!
تابوت همینجاست،
میخها نیز!
دیگر دفناش کن!
و پتویی هم بر رویش پهن کن،
بگذار گرم بماند
در جاودانگیِ فراموشی.
و هرگز…
هرگز نبش قبر مکن.
اگر واقعاً دوستش داشتی،
دفناش کن.
اگر هنوز دوستش داری،
دیگر هرگز نبشِ قبر نکن!
ای آشنا به عشق!
مپندار که این هنرِ نایاب
- توانِ وداع با آنکه دوستش داشتی -
کمتر از هنرِ دوست داشتن است.
اِلا گوچیاشویلی
ترجمهی سارا.الف
@ExistenceAnxiety
الا گوچیاشویلی(Ela Gochiashvili) شاعر گرجستانی متولد ١٩۵٩ و فارغالتحصیل رشتهی روزنامهنگاری در دانشگاه تفلیس است که تاکنون پنج جلد کتاب شعر منتشر کرده.
اشعار او به زبانهای فرانسوی، آلمانی، روسی، فارسی، ایتالیایی و ارمنی ترجمه شده است.
@ExistenceAnxiety
Sentipensant
یا زبان «احساساندیشی» میگویند.
چنین زبانی بسیار جذاب و دوستداشتنیست و غیرقابل حصول برای ما. اما درعینحال آن را نه فقط در اشعار بزرگ که در لحظات اندوه، شادی، خشم، رنجش، قدردانی یا ستایش، از کلماتی که بیاختیار بر زبانمان جاری میشوند میشنویم؛ در چنین لحظاتی زبان نثر، از سخن گفتن باز میایستد، زیرا شاعر درون ما سکوت را شکسته و به حرف درمیآید.
شعرما را با سرشت واقعیمان رودررو میکند. آنجایی که احساساتمان به اندازهی فکرمان اهمیت مییابد. اگر ما ارتباط با فطرتمان را از دست بدهیم، درواقع ارتباط با خودمان را از دست میدهیم و این به معنای از دست دادن روحمان است. و امکان به وقوع پیوستن چنین اتفاقی برای هر آنکه از شعر محروم باشد، هست. چنین اتفاقی میتواند برای یک ملت هم روی دهد.
از همین رو ما نمیتوانیم فقدان بصیرت و مسرت حاصله از شعر را در زندگی تحمل کنیم. این بصیرتیست که از روانشناسی، جامعهشناسی، سیاست و مذهب فراتر میرود. ضرورتی انکارناپذیر، به گاه سرگردانی در بیابانهای بیانتهای گمشدگی؛ جایی که ستارهی شعر، تنها راهنمای ماست.
شعر، همچون عشق، طبیعیترین و ضروریترین شیوهی بیان ژرفای درون ماست و حریم عشق، خصوصیتر از خلوت گرامی شعر نیست. عشقی که نتواند وقتی ضرورت حکم میکند در برابر انظار یا حتی مخالفت علنی جمع مقاومت کند، بالفطره عشق بیجان و بیمایهای است که هرگز سعادت به ثمر رسیدن و شکوفایی نخواهد یافت.
شعر نیز به همین سرنوشت دچار است. گوته اعتقاد داشت:
«اندیشه در انزوا شکل میگیرد و شخصیت در انظار.» اگر در این گفته، کلمه شعر را جایگزین کلمهی اندیشه کنید، اساسنامهای که مد نظر من است شکل خواهد گرفت. من بر این باورم که شعر باید نقشی اساسی و حیاتی در زندگی اجتماعی ما داشته باشد و نه نقشی تفننی و تزئینی. انتشار شعر در روزنامهها ضروری است، همانقدر که در هفتهنامهها و ماهنامهها و فصلنامهها، نیز پخش آن از رادیو که جنبهی عمومیتری دارد و گنجاندن آن در هر جا و هر زمان که اقتضا میکند و ارج نهادن بر آن به عنوان یکی از هنرهای اصیل که متضمن هویت بخشیدن به ما و فرهنگ ماست.
ساموئل هازو (Samuel Hazo)
ترجمهی فریده حسنزاده
#فریده_حسنزاده
@ExistenceAnxiety
اهمیت شعر در حیات دولت و ملت
ساموئل هازو
شعر از جایی آغاز میشود که منطق ایست میکند؛ در واقع از جایی که منطق دیگر کاری از پیش نمیبرد، از این جا به بعد شعر از منطق خود پیروی میکند که منطق عقل نیست. سرچشمهی آن نه مفاهیم و نتیجهگیریها، بلکه انگارههاست. برای مثال، از نظر یک آدم منطقی، سکوت، معنایی جز بیصدایی ندارد. دایلن توماس، سکوت را «عبور سوزن از آب»، معنی میکرد.
حقیقت شعر، زاییده تخیلات است، و افلاطون راست میگفت که چنین حقیقتی، بر اثر تلاشهای محدود ما برای کشف آن به دست نمیآید بلکه همچون موهبتی نصیب ما میشود. ما نمیتوانیم خود را به سرودن شعر واداریم، همانطور که نمیتوانیم ایمان را در خود به اجبار به وجود آوریم. شعر و ایمان هر دو به اشتراک از این اجبار فارغاند. آنها هر وقت خودشان اراده کنند و به میل و خواسته خودشان درون ما راه پیدا میکنند، درست مثل عشق که بیرون از ساحت هشیاری، بیاعتنا به برنامهریزیهای ما اتفاق میافتد و غافلگیرمان میکند. از این نظر، شعر، ایمان و عشق از یک جنساند. ما با هیچ قدرتی قادر به برانگیختن و فراخواندن آنها در ذهنمان نیستیم. آنچه از ما برمیآید سر تسلیم فرود آوردن و دل دادن به خواستههای آنهاست و به همین دلیل است که شاعران و قدیسین و عاشقان را «ملهم» یا «برگزیده» مینامند. آنها خود قادر به گزینش نیستند.
شاعران واقعی چیزی را به ما عرضه میکنند که تی. اس. الیوت، احساس صداقت ناب مینامید. ما به واسطهی کلمات آنها، دید تازهای به زندگی پیدا میکنیم، و این کلمات بیَهیچ منطق و برهانی همانقدر نزدمان اعتبار مییابند که سوگندهای ادا شده در پیشگاه خداوند، آکنده از رنگ و بوی روحانی.
به یاد آوریم یکی از بزرگترین تواناییهای شعر در این است که میتواند به گونهای اسرارآمیز، مخاطب احساس و فهم همگان باشد، اما تنها گروه خاصی استعداد بازگو کردن آن را دارند. این سؤال پیش میآید که چرا این گروه خاص، رنج بازگو کردن آن را به جان میخرند؟
کسی نیست نداند که شعر نامناسبترین راه رسیدن به ثروت و شهرت است؛ همان عاملی که بسیاری در این دنیا آن را ملاک سعادت و موفقیت در زندگی میدانند. شاعر بودن، به خصوص در شعرهایی که حقیقت، دشمن اصلی حکومت به شمار میرود، به سختی میتواند متضمن سلامت یا طول عمر افراد باشد، به عنوان مثال، اخیراً یکی از دولتهای مستبد، برای شاعری که متهم به «صراحت هولناک» در آثارش شده بود، تقاضای اشد مجازات را کرد.
در هر حال، بودن چه در ممالک آزادیخواه و چه در ممالک مستبد، هیچگونه امکان بطالت، میانمایگی یا لغزش نمیدهد. انسان میتواند هر چیزی را به بازی بگیرد الا شعر را. این سخن منتسکیوست با این تاکید که شعر، از همهی «من»های ما فقط منزهترین و حقیقیترینشان را تحمل میکند. اما بهرغم همهی این محدودیتها، شعر همچنان نوشته میشود و از آن جایی که صرفا به انگیزهی نیاز درونی نوشته میشود، زلالترین لایههای روح انسانی را که عاری از هر پیرایه و بیاعتنا به هر عاقبتی به حرف درآمده است، مغتنم میدارد و شباهت انکارناپذیرش را با «عشق» آشکار میکند، یعنی غیرقابل حصول بودنش را بهواسطهی زر یا زور.
هيچکس قادر نیست عشق را خریداری کند یا آن را به حضور بطلبد. در ازای هنگفتترین مبالغ نیز نمیتوان به خلاقیت دست یافت و شعری آفرید. و هیچ فرمانی غیر از سروش عالم ناپیدا قادر نیست شاعر را به سرودن وادارد. شعر یا آزادنه به وجود میآید یا اصلا به وجود نمیآید. برای مثال درنظر آورید که هومر، دانته، شکسپیر، لورکا، ییتس، ویتمن و رابرت فراست چه معنایی برای مردم کشور خود و دیگر کشورهای جهان داشتهاند. درحالیکه معاصرین آنها اعم از رهبران نظامی، اشراف زمیندار، ماموران، رباخواران، کارخانهداران، قضات و بسیاری مشاهیر دیگر همه از یاد رفتهاند. اما نام آنها به عنوان شاعر باقی مانده است. چرا؟
شاید دلیل اصلی ماندگاری شاعران در اذهان مردم این است که آنها تنها برای خود سخن نمیگویند. روز به روز بیشتر شاهد شنیدن صداهایی هستیم که در پی جلب هواداران بیشتر و تاسیس تشکیلات مفصلتر برای شخص خود تقلا میکنند و ما را (زار و بیزار) به مشارکت در جنبه عامیانه و مبتذل جامعهی بشری وامیدارند.
اما کیستند آن گروه خاص که در کمال اخلاص همه جا و همیشه برای همهی ما سخن میگویند؟ کیستند کسانی که به قول جان نیومن «شرح حال انسان» را مینویسند؟
کیستند اینان جز شاعران؟ شاعران به گونهای اسرارآمیز و فراگیر، زبان را دگرگون میکنند و به شکل چیزی درمیآورند که اسپانیاییها به آن زبان
کلیدِ دلت کجاست؟
نحس است آن پرندهای که گذشت
با من چیزی نگفت
لرزان به خویش ام وانهاد.
حالا دلت کجاست؟
درختِ وحشتی میلرزد
و من هیچ ندارم
جز چشمانی از عطش
و کوزهای خالی از آب.
به زیر آواز، صداست
و زیر صدا، برگ است
که درخت اش رها کرد
تا از دهانم بریزد.
خوان خلمن
ترجمهی محسن عمادی
#خوان_خلمن
#محسن_عمادی
@ExistenceAnxiety
دوستت دارم
بهرِ خامدستیها و سرآسیمگیهای کوچکت
در فکرشدنهایت، همچون پرندگانِ تیرهی نرم،
حرف زدنت آفتابِ ناگهان است.
دوستت دارم
بهرِ چشمهای گشادهی کودکانهات، دستهای پَرپَرزنات
بهر ِمچهایت این خدایگان کوچک
و انگشتهایت این رازهای زیبا.
دوستت دارم
شکوفه آیا اندیشناکِ عمر خویش است؟
پروانه آیا غمناکِ جان؟
شاخهگلی مرا خوشتر از عمر جاوید است.
ادوارد استیلن کامینگز
Edward Estlin Cummings
ترجمهی: محمدرضا فرزاد
#محمدرضا_فرزاد
@ExistenceAnxiety
لانهی پرندهای در پارک گزی
شعری از مؤثر ینیآی
ترجمهی سارا.الف
موسیقی: Stan Leonard
@ExistenceAnxiety
لانهی پرندهای در پارک گزی
«برای ناظم حکمت»
اینجا از لانهی پرندهای
جایگرفته میان دو شاخهی درختی، در پارک گزی
مینويسم
نفسم همچون کاردی به سینهام فرو میرود
آنها میآیند تا آسمان را ویران کنند
میآیند تا تمامی مردمان را نابود کنند
من لانهی پرندهای در پارک گزی هستم
جایگرفته میان دو شاخه
اینجا مردم بدخلقاند
و درختان از ریشه قطع میشوند
ما را بیرون راندهاند
از جهانی که مادرمان ما را به آن دعوت کرده
آنها صدای پرندگان را به آتش میکشند
پرندگانی ناتوان از
بازخواندن آوای سرد و براق پول
صدای «اِتهم*» به گوش میرسد، ققنوسی در آتش!
اِتهم، جوشکاری در آنکارا...
تناش همچون پر پرندهای فرومیشکند
آنها ما را خاک میکنند، پیش از آنکه بمیریم
در میان دود و بچههای خیابانی و گربهها
با پشتهایی خمیده از رویایی از کفرفته
دیگر نمیتوان با چشمانی کور جهان را به نظاره نشست
یا به خواب رفت در لحظهی نامنتظر
در لحظهی نامنتظر خوابیدن...
من لانهی پرندهای در پارک گزی هستم
جایگرفته میان یکجفت شاخه
*اتهم ساریسولوک (Ethem Sarisülük)
کارگر جوشکاری بود که در تظاهرات پارک گزی توسط پلیس به قتل رسید.
مؤثر ینیآی (Müesser Yeniay)
ترجمهی سارا.الف
@ExistenceAnxiety
عشق به چه کار ما میآید؟
چه کمکی
عشق به ما کرده است؟
در برابر بیکاری
در برابر هیتلر
در برابر جنگ اخیر
یا دیروز و امروز
در برابر هراسهای نو به نو
و باران بمبها؟
چه از دستاش برمیآید
برابر هر آنچه
ویرانمان میکند
هیچ:
عشق به ما خیانت کرده است
به چه کارمان میآید عشق؟
عشق را با ما چه کار؟
چه کمکی
به عشق رساندهایم ما؟
در برابر بیکاری
در برابر هیتلر
در برابر جنگ اخیر
یا دیروز و امروز
در برابر هراسهای نو به نو
و باران بمبها؟
از ما چه کمکی برمیآید
برابر همه آنچه
ویراناش میکند؟
هیچ:
ما به عشق خیانت کردهایم.
اریش فرید
ترجمه: علی عبدالهی
#اریش_فرید
#علی_عبدالهی
@ExistenceAnxiety
اندوه نخستین
زن بودن
یعنی به تصرف درآمدن، مادر!
آنها همهچیزم را از من گرفتند
یک زن، کودکیام را
یک مرد، زنانگیام را
خدا نمیبایست زن را میآفرید
خدایی که از زاییدن هیچ نمیداند
از اینروی تمام دندههای مردان
شکسته است
گردنهامان از مو نازکتر است
مردان ما را همچون مردهای در مراسم تدفین
بر شانههایشان حمل میکنند
ما بیارزش باقی ماندهایم
همچون پر، سبک و بیوزن
از قلمروهامان به سرزمین «آدم» پرواز کردیم
مادر!
حتا در حرفهایم نیز
ردپای آنها را مییابی
مؤثر ینیآی
ترجمهی سارا.الف
@ExistenceAnxiety
مؤثر ینیآی (Müesser Yeniay)
متولد ۱۹۸۴ در ازمیر، ساکن آنکارا و از مهمترین صداهای جوان در شعر معاصر ترکیه است.
آثار او به زبانهای مختلف ترجمه شده و جوایز متعددی را دریافت کرده است.
در شعرهای او میتوان موضوعاتی همچون عشق، فمینیسم و وضعیت اجتماعی-سیاسی روز را دید. او فیگور شاعر را موجودی شفاف میداند که مخاطب میتواند از طریق او به جهان بنگرد.
کسی که صدای طبیعت، پژواک زندگی روزمره و آینهای از رخدادهای روزانه است.
@ExistenceAnxiety
تا به من گوش دهی
شعری از پابلو نرودا
ترجمهی بیژن الهی
موسیقی: Peter Cavallo
#پابلو_نرودا
#بیژن_الهی
@ExistenceAnxiety
همصدایی
شعری از محمود درویش
ترجمهی تراب حقشناس
موسیقی:
Sten Erland Hermundstad
#محمود_درویش
#تراب_حقشناس
@ExistenceAnxiety
عسل وحشی بوی آزادی میدهد
خاک بوی خورشید
دهانِ زن، بوی بنفشه
و طلا هیچ عطری ندارد
بوی آب بوی میخک است
بوی سیب بوی عشق
همه دریافتیم اما، که همیشهی خدا
خون فقط بوی خون میدهد.
آنا آخماتووا
ترجمهی آزاده کامیار
#آنا_آخماتووا
#آزاده_کامیار
@ExistenceAnxiety
فرودگاه
كیفام را بگردید چه فایده؟
ته جیبام آهی پنهان است كه مدام شنیده: ایست!
ولام كنید!
اصلن با بوتهی تمشک میخوابم و از رو نمیروم
چرا همیشه زنی را نشانه میگیرید
كه دل از دیوار میكند
قلبی به پیراهناش سنجاق میكند؟
در چمدانام چیزی نیست
جز گیسوانی كه گناهی نكردهاند
ولام كنید!
خواب دیدهام این دل را از خدا بلند کردهام كه به فردا نمیرسم
خواب دیدهام آنجا كه میروم
كفشهایام به جمعه میچسبد
نكند تمام زمین خدا سرطان خون دارد؟
قاصدكی را فال میگیرم و رها میكنم به ماه:
برگرد جمعهی روزهای بچهگی
برگرد با همان پسرک كه بادبادک روییده بود از دستاش
و من با تمام ده انگشتی كه بلد بودم
عاشقاش بودم
چرا همیشه زنی را نشانه میگیرید
كه قلبی به پیراهناش سنجاق كرده است؟
اینجا همیشه پرواز معطل است
در تیر و كمان كوچههای جنگ
یا دامن گلدار طناب رخت
به هرحال شبپرهها پیر میشوند
دستکم عكس كودكیام را پس بدهید!
غریبتر از بادبادكی كه در گنجه ماند
مهر میخورم و دلام برای خانه تنگ میشود
آنتن آسمان را نشانه میرود اما
بربند رخت پیراهنام خدا را بغل گرفته است
گراناز موسوی
#گراناز_موسوی
@ExistenceAnxiety
