en
Feedback
در پویه‌ی زبان فارسی ● هادی راشد

در پویه‌ی زبان فارسی ● هادی راشد

Open in Telegram

گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات

Show more
Iran222 087The category is not specified
227
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
+1030 days

Data loading in progress...

Similar Channels
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Tags Cloud
No data
Any problems? Please refresh the page or contact our support manager.
Incoming and Outgoing Mentions
---
---
---
---
---
---
Attracting Subscribers
October '24
October '240
in 2 channels
September '24
+22
in 6 channels
Get PRO
August '24
+58
in 4 channels
Get PRO
July '240
in 9 channels
Get PRO
June '24
+18
in 3 channels
Get PRO
May '240
in 2 channels
Get PRO
April '240
in 2 channels
Get PRO
March '240
in 2 channels
Get PRO
February '240
in 1 channels
Get PRO
January '24
+137
in 2 channels
Date
Subscriber Growth
Mentions
Channels
07 October0
06 October0
05 October0
04 October0
03 October0
02 October0
01 October0
Channel Posts
▪️ ◾️ بازماندگان Eugene Morley (1909-1953), Mine Rescue, 1938 ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبی
▪️ ◾️ بازماندگان Eugene Morley (1909-1953), Mine Rescue, 1938 ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/

2
▫️ 🔍 یاد زرین‌کوب، آری؛ چرا نام فتوحی، نه؟ پای‌گاه اینترنتی شبکه‌ی دانشگاه تهران با بارگذاری نماهنگ نشستی در دانش‌کده‌ی ادبیات بر بودن استاد زرین‌کوب در یک نشست دانش‌آموختگی درنگ کرده است. در این نشست، محمود فتوحی رودمعجنی، پایان‌نامه‌ی دکتری خود را در پیش‌ِ استادان زبان فارسی نهاد، و در برابر داوران از گستردگی و تنگ‌ناهای کار خود سخن گفت. پای‌گاهِ اینترنتی دانش‌گاه، بدون نام بردن از محمود فتوحی، تنها به یادآوری موضوع پایان‌نامه بسنده کرده است. چرا در یادگزاری شبکه‌ی دانشگاه تهران، نام محمود فتوحی افتاده است؟ این شیوه‌ی بازبینی و یادآوری روی‌دادهای گذشته، پسندیده نیست. به هم‌آن اندازه که دانش‌گاه، می‌تواند از یادآوری نام‌های زرین‌کوب و شفیعی کدکنی ببالد، نام محمود فتوحی رودمعجنی نیز برای دانش‌کده‌ی ادبیات، مایه‌ی سربلندی است. شمار کسانی که در دهه‌های گذشته، از دالان گروه زبان و ادبیات فارسی آن دانش‌کده، دانش‌آموخته بیرون آمده و نام‌شان مانند فتوحی و جعفری جزی با تکاپوهای دانش‌ورانه پیوند خورده باشد، کم‌تر از انگشتان یک‌دست است. نگاهی به کارنامه‌ی فتوحی در درازی سه دهه‌ی گذشته، گویای تکاپوهای خستگی‌ناپذیرِ آموزگاری دوست‌دار زبان فارسی و فرهنگ ایرانی است. فتوحی مانند بسیاری از معلمان هم‌تای خود، بدون همه‌ی این پژوهش‌ها و نگارش‌ها با دست‌آوردی هم‌چون "استاد" باز هم می‌توانست بازنشسته شود؛ اما او شیوه‌ی دیگری را برگزید. محمود فتوحی رودمعجنی، افزون بر ده‌ها نوشتار و پژوهش، که راه‌نمای دانش‌جویان برای آشنایی با نگرش‌های روش‌مند به زبان و ادبیات فارسی است، شایستگی آن را داشت که از سایه‌ی بلند نامِ استادان خویش نیز به درآید. داوری او درباره‌ی بهترین و مهم‌ترین کتاب شفیعی کدکنی، هرچند ارج‌گزارانه اما سنجش‌گرانه و گویای این شایستگی است. این ویژگی نشانه‌ی بالندگیِ او در جای‌گاهِ شاگردیِ استادانی بزرگ و برجسته است. کنده‌شدن از استاد، گام آغازین در راه بالندگی و فرارفتن از گستره‌ی بسته‌ی آموزش به گستره‌ی بازِ پژوهش است. ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
437
3
▫️ 🗒 شبلیِ شُعبده غريوی می‌پيچَد و رعشه‌های‌اش‌ را می‌گسترانَد بر تار و پودِ شهر كارون گيسوانِ‌ آفتابی‌اش‌ را تاب‌ می‌دهد، در هم‌ می‌فشرد هل‎هله‌ می‌كند وَ لَه‌لَه‌ آسمان‌ مي‌ربايد هوش‌ِ ماهيان از بناگوش‌ سنگ‌ها و صخره‌های بستر اقیانوس! ــ رد صدای كيست كه هر شام‌گاه از دكل نفت گُر مي‎گيرد وُ فواره‎ی لاله می‎شود در دايره‎‌ی رقصِ شعله‎ها؟! پرستوها فوج‌ فوج‌ از سايه‌ی موج‌ها بر می‌خيزند و گم‌ می‌شود شُره‌ی آب‌ها در هم‌همه‌‌ی گشايش‌ِ بال‌ها! ـــ ــ ’تنها اين گيسوان شَبق، وَ، آن زغال‎های گدازان از گل‌ريزِ چشم‎های تو مانده است! (پيچيده است تُندرِ پَرهای جبرئيل در شعله‎های شبدر) بگو، زمين فرو برد مرا! آه! ... منصورِ سُرخِ اَنا الحق! ... بگذار واپسين كلمهی جان‌ام تكه كلوخی باشد كه در حفره‎های زخم تو از ياد می‌‎برم زمين! ... بيا! ... فرو ببر مرا! شبلیِ شُعبده زنجيره‎ی واژگان‌اش را می‎آشوبد «در خرمن صدْ زاهدِ عاقلْ زند آتش! ...» ‎👉درباره‌ی پاره‌ای از گزاره‌های شبلیِ شعبده ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
987
4
▫️ 📚 زبان فارسی و واژگان عربی روی‌کرد نویسندگانِ جنبش مشروطه و نیز نویسندگان پرتکاپو در آغاز سده‌ی گذشته به زبان فارسی، هم‌واره داوری‌های ناهم‌گونی را برانگیخته است. این داوری‌ها به‌ویژه جایی که آنان در برابر پی‌آمدهایِ کاربردِ واژگان و ساخت‌های گنگ و نارسای عربی در زبان فارسی ایستادند، برکنار از میانه‌روی و آزارنده است. نمونه‌ی این داوری، سخنان احمد سمیعی (گیلانی) در گفت‌وشنودی با سره‌نویسان است. او سردم‌داران و هواداران سره‌نویسی را به ناروا کسانی خوانده است که از سرشت زبان فارسی آگاهی ندارند، یا آن را نادیده می‌گیرند؛ «عِرضِ خود می‌برند و زحمت گویشوران می‌دارند.» در این نوشته، نمی‌خواهم درباره‌ی نارسایی داوریِ ستیزه‌جویان با سره‌نویسی، و نیز سخنان احمد سمیعی چیزی بگویم. سره‌نویسی یکی از چند گرایشِ برگزیده در فارسی‌نویسی است، نه راه‌نمای یکه و دستوری آن. نوشتار فارسی مدرن، برآیند شیوه‌های نگارشِ مَلکم، میرزا زکی مازندرانی، فروغی، دهخدا، پورداود، بهار، و ... است. فروزان‌فر با کوشش در گردآوری واژگانِ فرهنگ تازی به پارسی، یکی از راه‌گشایان فارسی‌نویسی به شیوه‌ی پاکیزه و ناب بود. اگر بتوان کار و کوشش آموزگاران بزرگِ زبان فارسی در سره‌نویسی را به درستی بازخواند، پاسخِ ستیزه‌جویان نیز داده خواهد شد. آفتاب آمد، دلیلِ آفتاب. چگونه می‌توان درباره‌ی ارزش کار سره‌نویسان داوری کرد؟ آیا این داوری با نگاه به سوگیری‎های درونی آنان، زیبنده است؟ یا باید به دست‌آوردهای آنان نگریست؟ پیش‌انگاره‌ی داوری ما چیست؟ داوری گزیده‌ی کار سره‌نویسان، بیش از هر چیر بر آگاهی از نگرش آنان درباره‌ی سازوکار زبان استوار است. نه تنها سره‌نویسان که همه‌ی دانش‌وران در آن روزها، زبان فارسی نوشتاری را گنگ و نارسا می‌دانستند. رشید یاسمی ــ که در بیش‌تر نوشته‌هایش از سره‌نویسی دور بود ــ نوشته است: «بر اشخاص مُتِتَبّع در ادب فارسی روشن است که بعد از استیلای مغول، نثر فارسی به نهایت پیچیدگی و تَصنُّع رسید و کم‌کم کار به جایی منجر شد که معانی الفاظْ متروک، و کنایات و لوازمِ معنی ملحوظ گردید. از فرطِ اِغلاق و اِشکالِ کلام، جز مردمان بسیار دانا کسی از مندرجات کتب آگاه نمی‌توانست شد» (ادبیات معاصر، ص۱۰۷). نوشتار فارسی هم‌این که از بند شگردهای ادبی (ترصیع و جناس و سجع و ایهام و کنایه و ...)، و واژگان و ساخت‌های دستوری‌ــ‌واژگانی عربیِ هم‌بسته با آن رهایی جست، تازه به تنگ‌نای واژگان و دانش‌واژگان برخورد کرد. واژگان کاربردی (بیش‌تر عربی) برای بازگویی اندوخته‌های حکمت، عرفان، تاریخ و حکایت و اندرز بسنده بودند، دشواری آن‌جا سر برمی‌آورد که نیاز به سخن گفتن از دانش‌های تازه و درون‌مایه‌های نو بود. بر زمینه‌ی هم‌نگاهی درباره‌ی شناخت بیماری و آسیبِ زبان فارسی در گام نخست، می‌بایست بیماری را از پیش‌رفتن به سوی ناکجا بازداشت. شماری از نویسندگان زبان فارسی در آن روزگار، چاره آن دیدند که واژگان عربی را کم‌تر به کار برند، یا هرگز به کار نبرند. اگر به زبان هم‌چون بدنِ زنده نگاه کنیم، این همانندی ما را به شناخت روشن‌تری از چاره‌جویی آموزگاران بزرگ زبان فارسی نزدیک می‌کند. گذشته از این که آنان به دست‌آوردهای پرارجِ فرهنگ و تمدن عرب (پیشا اسلامی و اسلامی) چگونه می‌نگریستند؛ بیرون کشیدن واژگان و ساخت‌های واژگانیِ گنگ، دیریاب و نارسای عربی از نوشتار فارسی، درست مانند درآوردن توده‌ها و یاخته‌های گنگ و بدخیم از بدن بود. با این کار، زبان فارسی خود به خود، نیازمند باززایی می‌شد. به جنبش در آوردن واج‌ها و واژه‌های فراموش‌شده، نو، یا حتی بدساخت (دساتیر) در زبان، راهی برای برانگیختن توانایی خودسامانِ زبان بود. اندام‌هایِ هنوز زنده، اما فرسوده برای معناسازی می‌بایست توانایی بازپروری و خودسامان‌یابی را بازیابند. ساختِ از درون دگرگون‌شونده‌‌ی واژگان عربی (اشتقاق)، در درازی سده‌ها، زایایی وندها و آوندهای زبان فارسی را به فراموشی سپرده بود. با بیرون گذاشتن واژگان عربی، زبان فارسی به سرشتِ خود باز می‌گشت. واج‌ها و واژگان فراموش شده از نو جان می‌گرفتند و به هم می‌پیوستند. اکنون به‌تر می‌توان داوری کرد که چه کسانی از سرشت زبان فارسی بیش‌تر آگاهی داشتند، یا آن را نادیده نمی‌گرفتند. نویسندگانی مانند فروغی، هم‌واره، پیش‌نهاد می‌کردند که کنار گذاشتن واژگان نارسای عربی، باید گام به گام دنبال شود، تا زبان فارسی، آرام آرام، توانایی زایایی و جای‌گزینی واژگان فرسوده و نوسازی واژگان تازه را بازیابد و در برگردان نوشتارهای نوین برآمده از زبان‌های اروپایی به کار بندد. ‌‎👉محمدعلی فروغی و نوسازی زبان فارسی ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
267
5
▫️ ▪️ ابراهیم اِقلیدی روان در وادی هزار و یک شب ابراهیم اقلیدی، ویراستار، مترجمِ هنر و ادبیات، و پژوهش‌گر هزار و یک شب، پس از یک دوره بیماری درگذشت. اقلیدی در سال ۱۳۲۷ در اِقلید به دنیا آمد؛ سال‌های دانشجویی را با خواندن حقوق در دانشگاه تهران سپری کرد و افزون بر کار حرفه‌ای در دفترهای حقوقی، تکاپوهای خود را در زمینه‌های فرهنگ، هنر و ادبیات پیش برد. برگردان هزار و یک شب به فارسی در پنج کتاب، به هم‌راه برگزیده‌های گوناگون و نیز پژوهش درباره‌ی آن، شناخته‌ترین کار اقلیدی است. برگردان‌هایِ «هنر ایران در روزگار اسلامی»، پژوهش زکی محمدحسن؛ «هسیود و هومر»؛ «مگره و دیوار سنگی»، ژرژ سیمنون؛ «زد»، نگارش واسیلیس واسیلیکوس؛ «افسانه‌های مردم مصر»، راجر لنسلین گرین؛ «آب کردن»، ای. ال. دکتروف؛ «قصه‌ها و افسانه‌ها»، لئو تولستوی، «موزه نیمه شب»، انی دالتون؛ «قصه‌ها و افسانه‌های مردم اسکاتلند»، باربارا کر ویلسون؛ شماری از کارهای دیگر او است. به گزارش خبرگزاری دانش‌جویان ایران، ایسنا، آیین خاک‌سپاری ابراهیم اقلیدی، روز دوشنبه ۲۶ شهریور در بهشت زهرا برگزار خواهد شد. ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
266
6
▫️ 🗞 برگردان قرآن به دستِ سلمان و یک پرسشِ تاریخی رسول جعفریان با یادآوری دیدگاه ابوحنیفه درباره‌ی 👈گفتن اذان و خواندن نماز به پارسی (الفارسیه)، دوست‌دارانِ تاریخ زبان فارسی را بار دیگر به سر داستان برگردانده است، داستانِ برآمدن و گسترش زبان فارسی در سده‌های آغازین روزگارِ اسلامی. بازخوانیِ گزارش شمس‌الدین سرخسی از دیدگاه ابوحنیفه، هیچ آگاهی افزون‌تری درباره‌ی زبان فارسی نمی‌گوید. پژوهندگان تاریخ زبان فارسی بارها درباره‌ی دیدگاه ابوحنیفه نوشته‌اند (← دایره‌المعارف بزرگ اسلامی۱۵، ترجمه قرآن). در تاریخ بخارا آمده است: «مردمان بخارا به اول اسلام در نماز، قرآن به پارسی خواندندی، و عربی نتوانستندی آموختن» (ص۶۷). مدرس رضوی یادآوری می‌کند، با گسترش فرمان‌روایی عربی به بخارا، ابوحفص روش حنفی را در آن‌جا پیش برد، و دانش‌مندان پرآوازه را به آن‌جا کشاند، و بخاراییان رفته رفته به مذهب حنفی درآمدند (تاریخ بخارا، ص۲۵۸). با این همه در گزارش سرخسی، سخنی است که از دیدِ تاریخ زبان فارسی، خواننده را به درنگ وامی‌دارد. بارها گفته‌اند که ایرانیانی که به اسلام در آمده بودند از سلمان فارسی خواستند تا بخشی از قرآن را به فارسی درآورد و او به دستور پیامبر(ص) چنین کرد. سرخسی می‌نویسد: «ابوحنیفه به روایتی استدلال کرد که فارسیان در نامه‌ای از سلمان خواستند الفاتحه را به فارسی برای آن‌ها بنویسد، (ان یکتب لهم الفاتحه بالفارسیه)؛ پس هم‌آن را در نماز می‌خواندند تا آن‌که زبان‌شان برای خواندن قرآن به عربی نرم و آموخته شد (حتی لانت ألسنتهم للعربیة).» (المبسوط، ۱۳۲۴ ق، ص۳۷). برابر گزارش‌های نویسندگان مسلمان، سلمان فارسی، پیش از میانه‌های سده‌ی نخست درگذشت. با نگاه به تاریخ درگذشت سلمان، می‌توان پرسید، او سوره‌ی فاتحه را به کدام شاخه‌ی شناخته‌ی زبان فارسی (الفارسیة به گزارش ابن‌مقفع/ ابن‌ندیم، و الفارسیة اولی به گزارش جاحظ) برگرداند؛ و با کدام‌ نشانگان نوشتاری؟ در سده‌های نخستین روزگار اسلامی، فارسی را با نشانگان نوشتاریِ پهلوی، سریانی، عبری و عربی می‌نوشتند، تا آن‌که نوشتن فارسی به خط عربی با پذیرش دربارها روبه‌رو شد و گسترش یافت. درست نمی‌دانیم نوشتن فارسی به خط عربی از چه تاریخی آغاز شد (خانلری، تاریخ زبان۱، ص۳۱۵). بر پایه‌ی گزارش سرخسی، اگر نوشته‌ی سلمان را به خط پهلوی بدانیم، با این پرسش روبه‌رو خواهیم شد که چه کسانی خواننده‌ی نوشته‌ی سلمان بودند، و گستره‌ی کاربرد خط پهلوی در آن روزگار تا کجا بود؟ و چرا برگردان قرآن به خط پهلوی گسترش نیافت؟ اگر نوشته‌ی سلمان را به خط عربی بدانیم، آن‌گاه با این پرسش روبه‌رو خواهیم شد که چنان‌چه روند برگردان قرآن به فارسی با خط عربی از سده‌ی نخست آغاز شده باشد، چرا نشانه‌های گسترش آن تا سده‌ی پنجم کم‌رنگ بود؟ ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
392
7
▫️ 🔍 درباره‌ی دیوانه، کوکبْ ریخته [۳] . . . . . . . . . . ‌‌‏ (پاره‌‌های یکم👉 و 👈دوم) دیوانه و ستاره‌های ریخته پس از جست‌وجوی کاربردهای دیوانه، کوکب و ریخته در گزارش میبدی، بار دیگر به سخن جلال‌الدین برمی‌گردیم. پیش‌تر نوشتم، گره‌ی این سازه در هم‌نشینیِ سه واژه‌ی دیوانه، کوکب و ریخته بسته شده است. اکنون درون‌مایه‌ی کوکب ریخته با یادآوری آیه‌های واذا النجوم انکدرت، و، واذا الکواکب انتثرت، باید روشن شده باشد؛ می‌ماند دیوانه، آن‌هم در آغاز سازه‌ی زبانی. پرسش این است: دیوانه کیست؟ و چرا ستاره ریختن به او نسبت داده شده است؟ سخن جلال‌الدین با پیچیدن در عاشقی آغاز می‌شود. یکی از معناهای کاربردی پیچیدن، درگیر شدن و ستیزه کردن یا رویارو شدن و هم‌آوردی جستن برای عاشقی است (در=برای، نک: خطیب رهبر، حروف اضافه و ربط، ص۳۴۱؛ نیز: کاربردهایِ "در عاشقی" در دیوان کبیر). منِ جلال‌الدین در میدان عاشقی با چه کسی یا چه چیزی، هم‌آوردی می‌جوید؟ او که "دل" را از "خود" برکنده، ریشه‌های عقلِ چاره‌جو و اندیشه‌ی راه‌بر را سوزانده است، به هم‌آوردی با (یا الگوبرداری از) دیوانه برمی‌خیزد. دیوانه در میان مردم است و هرچند گروهی از مردم او را نپذیرند و از خود برانند، باز می‌کوشد تا مردم را به راه درست فرابخواند. اما جلال‌الدین را در این هم‌آوردی، یارای آن نیست که به میان مردم بازگردد، (از من نیاید مردمی). پس دیوانه را هم با او سر و کاری نیست، (دیوانه هم نندیشد آن). دیوانه در هم‌آینگی با آیه‌ی ۲۲ سوره‌ی تکویر، پیش از هر چیز، نشانه‌ی سرزنشِ نگاهِ فراموش‌گران و ناسپاسان است. آنان به قرآن و پیامبر انگ‌ها زدند، و سخن او را افسانه و اساطیر خواندند؛ اما قرآن ماند و خود فراموش شدند (سرنی، ص۲۷۷). افزون بر آن کاربردِ دیوانه در این‌جا، هم‌آن فرآیندی است که تقی پورنامداریان آن را «رفتار تازه با زبان» می‌خواند (در سایه آفتاب، ص۱۵۲). جلال‌الدین، درون‌مایه‌ی دیوانه را در ساخت سخن از دیدِ دال و مدلولی جابه‌جا می‌کند. دیوانه، نمادِ نابودشدگی در برابر جاودانگی است؛ از این رو بر بلندای آگاهی می‌نشیند. او، چنان‌ که قرآن می‎گوید: وما صاحبُکم بمجنون (هم‌سخنِ شما دیوانه نیست)، برترین انسان است. جلال‌الدین با نگاه به آیه‌ی ۲۲ تکویر، یک‌بار، سخن را از زبان مردم فراموش‌کار، و ناسپاس باز می‌گوید؛ و بار دیگر در چرخشی با یادآوری نیروی آشوبنده‌ (کوکب ریختن)، پایِ دیوانه را که در این‌جا نمادِ بالندگی و فراروندگیِ خردِ هم‌بسته با فروزش ایزدی است، به میان می‌کشد. دیوانه راه‌نمایی‌کننده و آگاهی‌بخش است؛ پرده‌ای از سپهر رستاخیزی را به روی جوینده بالا می‌کشد (ستاره ریخته)، و در روند پروازِ خیال‌گونِ منِ شاعر، از او دوری می‌جوید، و به میان مردم برمی‌گردد. جلال‌الدین که "من" خود را هم‌واره در روند زادن و باززادن (بارها زاییدن)، و دگریسی‌های پی‌درپی (صد صفت گردیدن) بازمی‌یابد، هنگام بازگشت از آزمون فرارونده در سپهر نیستی، بارِ دیگر از رویارویی خود با عقل سخن می‌گوید: عقلِ بی‌زار. من شاعر اما هراسی از او ندارد. آیا زیستِ رستاخیزي انسان را به فراسویِ بیم و امید (عقل) می‌کشاند؟ اگر پاره‌ی دیگر را «من خود کجا ترسم از او؟ شکلی بکردم بهر او/ من گیج کی باشم؟ ولی قاصد چنین گیجیده‌ام»، در پیوستگی با پاره‌ی آغازین (در عاشقی پیچیدن، هم‌آوردی جستن) بخوانیم؛ لایه‌های پنهان شعر آشکار می‌شود. از مثنوی است: گرچه عقلت سوی بالا می‌پرد مرغِ تقلیدت به پستی می‌چرد علم تقلیدی، وبالِ جان ماست عاریه‌ست و ما، نشسته کآنِ ماست زین خرد، جاهل همی باید شدن دست در دیوانگی باید زدن هرچه بینی سود خود زآن می‌گریز زهر نوش و آبِ حیوان را بریز هر که بستاید تو را دشنام ده سود و سرمایه به مفلس وام ده ایمنی بگذار و جایِ خوف باش بگذر از ناموس و رسوا باش و فاش آزمودم عقلِ دور اندیش را بعد ازین، دیوانه سازم خویش را ... (د۲، استعلامی، ص۱۰۶) شعر گزارشِ تکاپوی هستی‌شناسی است و از پرواهای ایمانی شاعر برمی‌خیزد. ایمان در نگاه جلال‌الدین، نگره‌ای ایستا نیست؛ هم‌آوردجوییِ بی‌پایان است. برای رسیدن به رده‌های بالاتر ایمان، هر بار باید بالاتر پرید؛ رستاخیز را در خود زیست، و بار دیگر از بی‌کرانگی رستاخیزی، سازش‌جویانه (برای مصلحت) به زمینِ وابستگی (حبس تن، میان مردم) فرود آمد. جلال‌الدین، انسان به سرآورنده با این نگرش را هرگز نمی‌توان به درستی دید، و اندریافته‎هایِ زیستِ رستاخیزیِ او را شناخت و بازگفت، مگر آن‌که بتوان به جهان او راه یافت و از چشم او به پرواهای‌اش نگریست: در دیده‌ی من اندر آ، وز چشمِ من، بنگر مرا زیرا برون از دیده‌ها، منزل‌گه‌ای بگزیده‌ام! ‎👉جلال‌الدین بلخی در برابر استدلالیان ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
1 754
8
▫️ 🔍 درباره‌ی دیوانه، کوکبْ ریخته [۲] (پاره‌ی یکم👉) . . . . . . .‏ خوانش میبدی از سوره‌ی تکویر پاره‌هایِ غزل ۱۳۷۲ دیوان کبیر در هم‌آینگی با آیه‌های سوره‎ی تکویر است. از این رو، خوانش میبدی از این سوره، راهی است به شناخت جهان رستاخیزی غزل. بیایید نخست واژگان دیوانه، کوکب و ریخته را در گزارش میبدی بیابیم. ۱. دیوانه میبدی، بازخوانی سومِ تکویر را با یادی از مجنون بنی‌عامر آغاز می‌کند، «آن کارافتادهء لیلی، وقتی نقش نام لیلی بر دیوار دید، شیفتهء نقش نام لیلی شد. هفت شبانروز در مشاهدهء آن نبشته بنشست که هیچ طعام و شراب نخورد.» آن‌گاه می‌نویسد: «این حالِ مخلوقی است در دعویِ عشقِ مخلوقی، پس چه گویی کسی که قبلهء جانِ وی حضرت قدسِ الهی بود»؛ و می‌افزاید: «این حال نتیجهء عشق است و عشق، به دانایی و زیرکی و فتوایِ عقل حاصل نشود.» هم‌چنین، میبدی در برگردان آیه‌ی ۲۲ (خوانش یکم)، و ما صاحبُکُمْ بمجنون، می‌نویسد: «این مردِ شما نه دیوانه است» (ص ۳۹۲). از دید مفسران مسلمان، این آیه نشانه‌ی نادرستی و ناسزاواری مجنون خواندن پیامبر است. ۲. کوکب فروزانفر و شفیعی کدکنی، دشواری این سازه‌ی زبانی را در معنای "کوکب" یافته‌اند و بر رمزگشایی آن درنگ کرده‌اند؛ اما اگر شعر را در هم‌آینگی با سوره‌ی تکویر بخوانیم، کوکب (دیوانه کوکب ریخته) به ستارگان (النجوم انکدرت) برمی‌گردد. میبدی در برگردان آیه‌ی "واذا الکواکب انتثرت" (الانفطار) نوشته است: «و آنگه که ستارگان فرو ریزد» (ص ۴۰۳). آیه‌ی "واذا النجوم انکدرت" را نیز در گزارش خود چنین برگردانده است: «و آنگه که ستارگان در زمین ریزند.» در این آیه‌ها، میبدی واژه‌های الکواکب و النجوم را ستارگان خوانده است. ۳. ریختن، ریخته سومین واژه‌ی دشوار در این سازه‌ی زبانی "ریخته" است. ریخته در معنای انداختن، افتادن (اسقاط) در برگشت به ستاره‌های آسمان برای هیچ‌کدام از بازخوانی‌کنندگان این غزل، خرسندکننده نبود؛ از این رو با برگرداندن کوکب به اشک (ریختن اشک) و میخ کفش (ریخته شدن میخ)، بر کاربرد همیشگی ریخته انگشت نهادند. میبدی در خوانش دوم خود بر "و اذا النجوم انکدرت"، نوشته است: «تناثرت من السماء و تساقطت علی الارض» (ص۳۹۳). هرچند میبدی انکدرت را به تناثرت برمی‌گرداند، اما هنوز شکاف میان انکدرت/ انتثرت تا ریخته/ ریختن پر نشده است. ابی‌الفداء ابن‌کثیر دمشقی (۷۰۰ـ۷۷۴ق.) در بازخوانی این آیه نوشته است: «وإذا النُّجومُ انکَدَرتْ، ای: انتثرت، کما قال تعالی: وإذا الکواکب انتثرت (انفطار، ۲)، وأصل الانکدار: الانصباب» (تفسیر القرآن العظیم، ص۳۲۹). در این‌جا، انصباب به ستارگان برمی‌گردد. جلال‌الدین همایی می‌نویسد: «ریختن، انصباب در اصطلاح نجوم» است (التفهیم، فهرست لغات و اصطلاحات). ابوریحان بیرونی در التفهیم، ریختن را یک‌بار برای بازگویی چهره‌‌‌ی آبشارگونِ دلو یا ساکب‎الماء، چهار ستاره‌ی به‌هم پیوسته (جره‌الدلو) به کار برده است، و بار دیگر، در گفتاری برای اندازه‌گیری بلندی آفتاب. اما واژه‌ی انصباب در التفهیم به کار نرفته است. بر پایه‌ی یک برداشت (که بازگویی آن، بیرون از این یادداشت است)، می‌توان کاربرد انصباب را با میل و شوق در گفتارِ حکمیِ حرکت سنجید. انصباب در معنای شوق یا شاخه‌ای از محبت به نوشتارهای اعتقادی نیز راه یافته است. در مختصرُ شرح العَقیدهَ الطحاویهَ (أبی‌العز دمشقی، سده ۸؛ عبدالکریم زیدان) می‌خوانیم: «والمحبه مراتب: اولها، العلاقه، و هی تعلق القلب بالمحبوب؛ و الثانیه، الاراده، و هی میل القلب الی محبوبه و طلبه له؛ الثالثه، الصبابه، و هی انصباب القلب الیه بحیث لایملکه صاحبه، کانصباب الماء فی الحدور» (ص۴۴). این هم‌آن جای‌گاه «محو المحبّ بصفاته و اثباته المحبوب بذاته، کل اوصاف خود را اندر حقِ طلب محبوب خود نفی» کردن است (هجویری، ص۴۰۱ـ۴۰۲). با این یادآوری، اکنون روشن است، کوکب ریختن، یا ریختن ستارگان سازه‌ای کاربردی در نوشتارهای فارسی بوده است. مجیر بیلقانی نوشته است: ور بادِ مرکبش به ثریا در اوفتد/ چون کاه ریخته شود اجرام کهکشان. این سازه‌ در برگردان‌های کهنِ قرآن بارها به کار رفته است. برای نمونه در فرهنگ‌نامه‌ی قرآنی (یاحقی، ۱۳۷۲)، شماری از برابرهای واژگانی چنین آمده است: ○ انکدرت (إذا النجوم انکدرت) ریزند، فروریزند، فروریزد، ریخته شوند، ریخته شود، ریزیده شوند، فروریخته شود. ○ انتثرت (إذا الکواکب انتثرت) فروریزد، فروریزند، بریزند، فروریخته شوند، فروریزنده شوند، ریخته شوند، ریزنده شوند. میبدی می‌نویسد: «آفتاب منور، سیاه و مکوّر کرده، ستارگان رخشان، بسان باران از آسمان بریخته، کوه‌های باصلابت و شدت، فراروش آمده» (ص۴۰۱). ‎👉درباره‌ی دیوانه، کوکب ریخته؛ پاره‌ی ۳ ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
1 910
9
▫️ 🔍 درباره‌ی دیوانه، کوکبْ ریخته [۱] هم‌آوردی در عاشقی این بار من، یک بارگی در عاشقی پیچیده‌ام این بار من، یک بارگی از عافیت بُبْریده‌ام دل را ز خود برکنده‌ام، با چیز دیگر زنده‌ام عقل و دل و اندیشه را از بیخ و بن سوزیده‌ام ای مردمان، ای مردمان از من نیاید مردمی دیوانه هم نندیشد آن، کاندر دل اندیشیده‌ام دیوانه، کوکبْ ریخته؛ از شورِ من بگریخته من با اجل آمیخته، در نیستی پرّیده‌ام امروز عقلِ من ز من، یک بارگی بیزار شد خواهد که ترساند مرا، پنداشت من نادیده‌ام ... ‎(دیوان کبیر، ویرایش فروزانفر، غزل ۱۳۷۲) یادآوری دو شیوه‌ی کاربردیِ خواندن غزل‌های جلال‌الدین درآمد یادداشت کنونی است: یکم، بازخوانی هر واژه و سازه‌ی زبانی در پیوند با رمزگان واژگانی و سازه‌ایِ هم‌آن غزل یا غزل‌های دیگر از هم‌آن سراینده است. در خوانش پیش‌نهادی👉 به این روش، پای‌بند بوده‌ام. دوم، دریافت مایه‌ها و درون‌مایه‌های غزل در پرتو نوشته‌های فراگیر یا مادر است. این یادداشت در جست‎وجوی راهی به خواندنِ سخن شگرفِ جلال‌الدین، و سازه‌ی «دیوانه، کوکب ریخته» از دریچه‌ی نوشته‌ای فراگیر است. نوشته‌های فراگیر، سرچشمه‌ی زایایِ ذره‌های شناور گفتمانی در یک دوره یا دوران اند؛ و کنش‌ها و سخن‌های دیگر در سایه‌ی آن‌ها، جان می‌گیرند و گسترش می‌یابند. شماری از غزل‌های نابِ جلال‌الدین در دیوان کبیر از گونه‌ی سروده‎های رستاخیزی‌ـ‌کهکشانی‌ است. این نام‌گذاری را نباید گونه‌ای ستایش خواند، بذر سخن جلال‌الدین بر پایه‌ی انگاره‌ای از زیستِ رستاخیزی در رنجِ کنده‌شدن از زندگی زمینی، افشانده است. جلال‌الدین نمادها و واژگان رستاخیزی‌ـ‌کهکشانی‌ را در غزل‌های شگرفِ خود چنان پیوسته و فشرده به هم پیچیده است که به دشواری می‌توان این مایه‌ها را در بافت سخن او از هم بازشکافت. آفرینش شعری جلال‌الدین، برآمده از فرآیندِ پویای به‌هم پیوستن، ازهم گسستن، جابه‌جایی، پس زدن و از نو فراخواندنِ نشانه‌ها، واژگان، نمادها، مایه‌ها و درون‌مایه‌هایِ شناور در خودآگاه و ناخودآگاه زبان است. جلال‌الدین این مایه‌ها و نشانگان را در زیستی سرشار از پویش‌های هستی‌شناسانه و پرواهای ایمانی، هم‌واره از نو به جنبش درمی‌آورد. از این رو، سخن او، هرگز رنگ و بوی کهنگی و هم‌آن‌گویی نمی‌پذیرد. پیش‌تر نوشتم، فروزانفر در نوادر لغات دیوانِ شمس، کوکب را جای‌گزینِ قطره‌ی اشک می‌خواند. بر پایه‌ی این برداشت، دیوانه اشک ریخته و گریخته است؛ اما برابر دریافت استاد شفیعی کدکنی، «در این‌جا کوکب به معنیِ میخِ کفش است ... دیوانه از هراسِ من چنان گریزان شده که در فرار، میخ‌های کفشِ او از کفِ کفشش ریخته است» (غزلیات شمس۲، ص ۷۰۱). هیچ‌کدام از خوانش‌های این دو استاد بزرگ، خرسندکننده نیستند. پژوهندگان دیگری که درباره‌ی غزل‌های جلال‌الدین چیزی نوشته‌اند، درنگ‌های خود را در این‌باره با خوانندگان در میان نگذاشتند. گره این‌پاره از سخن، برآیند هم‌نشینی واژه‌های «دیوانه»، «کوکب» و «ریخته» در یک سازه‌ی زبانی است. می‌دانیم یکی از سرچشمه‌های فروزانِ خیال جلال‌الدین، چه در سرایش مثنوی، چه در بارش غزلیات شمس، همه‌گاه قرآن بوده است. در سوره‌ی تکویر می‌خوانیم: إذا الشّمسُ کوّرَتْ، و إذا النُّجومُ انکدرت ... این سوره، بازنمایی رستاخیز است. رشیدالدین میبدی می‌نویسد: «مصطفی(ص) گفت: هر که خواهد تا قیامت کبری نقدي بیند و احوال رستاخیز برو آشکارا گردد، گوی: "اذا الشّمس کوّرت" برخوان» (کشف‌الاسرار۱۰، ص۴۰۱). ‎👉درباره‌ی دیوانه، کوکب ریخته؛ پاره‌ی ۲ ● در پویه‌ی زبان فارسی گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
478
10
▪️ 🖤 زمزمه‌ی مبهم . . . . . . . . ‏ ✍🏻 محمدعلی بهمنی پیش از آنی که به یک شعله بسوزانمِ‌شان باز هم گوش سپردم به صدایِ غمِ‌شان هر غزل گرچه خود از دردی و داغی می‌سوخت دیدنی داشت ولی، سوختنِ با همِ‌شان گفتی از خسته‌ترین حنجره‌ها می‌آمد بغضِ‌شان، شیونِ‌شان، ضجّه‌یِ زیر و بمِ‌شان نشنیدی و مباد آن که ببینی روزی ماتمی را که به جان داشتم از ماتمِ‌شان زخم‌ها خیره‌تر از چشم، تو را می‌جستند تو نبودی که به حرفی بزنی مرهمِ‌شان این غزل‌ها همه جان‌پاره‌ی دنیای من اند لیک با این همه از بهرِ تو می‌خواهم‌شان گر ندارند زبانی که تو را شاد کنند بی‌صدا باد دگر زمزمه‌یِ مبهمِ‌شان فکر نفرین به تو در ذهنِ غزل‌هایم بود که دگر تاب نیاوردم و سوزاندمِ‌شان ‎از دفترِ گاهی دلم برای خودم تنگ می‌شود ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
2 843
11
▫️ 🖋 ترصیع و جناس گزاره‌ها یا بیت‌هایی که از سخن فارسی در نوشته‌های عربی بازیابی شده، به دشواری هم‌آهنگ با وزن عروضی خوانده می‌شوند. از این رو، به ناگزیر، شماری از آن‌ سروده‌ها را بازمانده‌ی وزن هجایی می‌دانند (صفا، تاریخ ادبیات۱، ص۱۴۷؛ صادقی، تکوین ...، ص۵۵، ۶۶ و ۷۰). در روند برآمدن فارسی هم‌چون یک زبان میانجی، سروده‌های فارسی در گذار از ساخت هجایی به وزن عروضی نیازمند هم‌گونی با ساخت آوایی زبان عربی بود. یکی از راه‌های گسترش واژه در زبان عربی، حرکت ریشه‌ها در ساخت‌های وزنی است. چنان‌چه در فرهنگ‌های عربی، واژه را بر سنجه‌ی (ف، ع، ل) شناسایی می‌کنند. از این رو، ترصیع و جناس در ساخت سخن عربی، ویژگی سرشتی آن است. یکی از راه‌های هم‌گون سازیِ آوایی واژگان زبان فارسی با ساخت شعر عروضی، سازوکار ترصیع و جناس بود. ابن‌سینا (درگذ. ۴۲۸ق.) در فن شعر شفا می‌نویسد: «اموری که شعر را خیال‌انگیز می‌کنند، برخی به زمان تلفظ سخن و شمارهء آن، که همان وزن باشد بستگی دارند، برخی به سخن از آن جهت که شنیده می‌شود، برخی به مفهوم سخن و ...» آن‌گاه می‌افزاید: هر یک از واژه و درون‌مایه‌ی آن، یا با ترفندی هم‌راه است، یا بدون ترفند هم، شیواست. از دید او، شگفتی‌انگیزی سخن، برآیند کاربرد ترفندهایی در واژه و معنا هر دو است، یا در سادگی (بساطت)، یا در پیوستگی (ترکیب). ابن‌سینا می‌گوید: «صنعت ترکیب در لفظ مثل "سجع" و "تشابه در وزن" و "ترصیع" و "قلب"» است (بوطیقای شعر، ص۷۹ـ۸۰). ابن‌سینا نمونه‌ی کاربردی ترصیع را از زبان عربی آورده است: فلا حَسَمَت من بعدِ فِقدانِهِ الظُبی ولا کَلَـمَـت مِن بعدِ هِجرانِهِ السُّمرُ و هم‌آهنگی آوایی فلاحسمت/ ولاکلمت، من بعد فقدانه/ من بعد هجرانه، الظبی/ السمر را نیز یادآوری می‌کند. در برگردان بلاغت عربی به فارسی، آموزه‌های ترصیع و جناس، نخستین ترفندهایی بود که شاعران فارسی‌زبان می‌بایست با آن آشنا شوند و به کار برند. نخستین کتاب شناخته درباره‌ی بلاغت به زبان فارسی، ترجمان البلاغه نگارش محمد رادویانی است. این کتاب با ترصیع و تجنیس آغاز می‌شود. رادویانی می‌نویسد: «ترصیع گوهر به رشته کردن بُود ... اندر نظم و نثر بخشش‌های سخن خانه خانه آرند، چُنان کی هر دو کلمه برابر بُود، و متفق به وزن و حرفی از اول وی هم‌چون آخر بود» (ویرایشِ شریعت، ص۷). نمونه: شکر شکن است یا سخن‌گوی من است عنبر ذقــن است یا سمن‌بوی من است و می‌افزاید: «این قسم را اندر بلاغت درجه‌یی بلندست و منزلتی شریف، از ایرا کی بدام هر خاطری اندر نیاید و دست هر خردی به وی نرسد» و در بخش تجنیس می‌نویسد: «هر چند ... ترصیع، ... جاهی بدیع دارد و پایگهی رفیع، چون با وی عملی دیگر یار گردد چون تجنیس یا مانند وی، پرمایه‌تر بُود و بلندپایه‌تر شود ... آن صنعت و لفظ و معنی نغزتر بود و به گوش دل اندر آینده‌تر آن کی از عیب و تکلف خالی بود» (ص۱۰ـ۱۱). ساخت درون‌زای واژه در زبان عربی، و هم‌آهنگی معنای واژه با ساخت‌های وزنی، جا به چیدن واژگان با آرایش ترصیع و تجنیس می‌داد؛ و این چینش به روش گفتمانی، نمودِ زیباشناختی می‌یافت؛ اما پیاده کردن این ترفند در زبان فارسی، بدون درآمیختن سخن با واژگان عربی، دشوار بود. از این رو در شعر رودکی نشانه‌ای از کاربرد ترصیع و تجنیس در کتاب‌های بلاغت سده‌های ۵ و ۶ نمی‌یابیم. رشیدالدین وطواط، آن‌گاه که می‌خواست روی دستِ کتاب رادویانی، بلاغت دیگری بنویسد، این بهانه را پیش آورد که «ابیات شواهد آن کتاب را بس ناخوش دیدم، همه از راه تکلف نظم کرده و به طریق تعسّف فراهم آورده» (ویرایش اقبال آشتیانی، ص۱). اما او نیز با همه‌ی تکاپوها، سرانجام ناگزیر شد بخشی از نمونه‌های سخن را از گفته‌های خویش بیاورد. دست‌آوردِ کار نویسندگان ادبی در کشاندن سازوکارهای ترصیع، جناس و ... به سخن فارسی این بود که، ۱. شعر فارسی را پذیرای سنجه‌های زیباشناختی سخن عربی کردند؛ ۲. بر پایه‌ی ارزش زیبایی‌شناسی ترفندهای سخن عربی در زبان فارسی، راه فزونی گرفتن کاربرد واژگان عربی هم‌وار شد، زیرا شعر فارسی تنها پس از وام گرفتن از واژگان عربی می‌توانست به ترصیع و جناس آراسته شود. این ویژگی در نمونه‌های ترصیع از حدائق السحر آشکار است: بر سخاوتِ او، نیل را بخیل شمار بر شجاعت او، بیل را ذلیل انگار و: ای منور به تو، نجوم جلال وی مقرر به تو، رسوم کمال بر زمینه‌ی افزایش واژگان عربی در زنجیره‌ی هم‌نشینی سخن فارسی، دو پدیده‌ی دیگر را نیز می‌توان بررسی کرد: یکم، درون‌مایه‌ی واژگان در زنجیره‌ی هم‌نشینی گزاره‌ها از کاربردهای کهن کنده شد؛ دوم، خوشه‌های آوایی واژگان فارسی در هم‌نشینی با واژگان عربی، رو به هم‌گونی با آن نهاد. ‎👉فن بدیع و روی‌گردانی نیما از آن ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
418
12
▫️ 🔸 شفیعی کدکنی، استادی محبوب . . . . . . . . . . ‌‏ ✍🏻 علی میرسپاسی 🔻در اوایل دههء ۱۳۵۰، زمانی که قدم به محوطهء دانشکدهء حقوق و علوم سیاسیِ دانشگاه تهران گذاشتم، انگار که فردی تشنه بودم رسیده به چشمه‌ای زیبا و پرآب، گویی از در و دیوار دانشکده، از دانشجویان جدید و قدیمی، از استادان سرشناس و بی‌نام دانشکده گرفته تا آن جزوه‌های زردرنگ پلی‌کپی‌شده، از جملگی، مشتاقانه انتظار داشتم تا به پرسشهای به اصطلاح روشنفکرانهء من پاسخ دهند. اما، با کمال تأسف بسیار زودتر از آنچه به تصور آید به این حقیقت تلخ پی بردم که دنیای کوچک این دانشکده آن‌قدرها هم با کلیت جامعه متفاوت نیست و پرسشهای کنجکاوانهء دانشجوی جوانی مثل من امکان طرح شدن حتی در این‌جا را نیز ندارد. بوروکراسی دانشگاه تا آن‌جا که قدرت داشت و می‌توانست، ما دانشجویان را وادار به ثبت نام در کلاسهایی می‌کرد که مورد علاقهء ما نبودند و استادان بی‌حوصله اشتیاقی نداشتند تا ما را به مباحثی علاقه‌مند کنند که به نظر ما کسل‌کننده می‌آمدند. شاید دانشجویان دیگری که از من خوش‌فکرتر (یا خوش‌شانس‌تر) بودند محیط دانشکده را پربارتر می‌دیدند. از نظر من فقط دو استاد بودند که متفاوت از دیگران به نظر می‌رسیدند و خوشبختانه من مورد توجه هر دو قرار گرفته و افکارم از آنها تأثیر گرفت. یکی استاد شفیعی کدکنی بود. وی بر خلاف بسیاری از استادان دیگر خود را تافتهء جدابافته نمی‌دانست و با ما دانشجویان از بالا حرف نمی‌زد و حقیقتاً ما را دانشجو می‌پنداشت نه تشنگان مدرک. شفیعی کدکنی استادی محبوب بود زیرا که دانشجویان را جدی می‌گرفت و با آنها به بحث و گفت‌وگو می‌پرداخت. هرچند که به ما درس ادبیات می‌داد که از دروس اصلی ما نبود، اما دانشجویان با علاقه‌ای بسیار به کلاسهای وی می‌رفتند و جذب گفته‌های وی می‌شدند و با او بحث و گفت‌وگو می‌کردند. دوستانم به من گفته بودند که دکتر شفیعی قبلاً طلبه بوده و بعدها لباس طلبگی را از تن به در کرده است. روزهایی که با او کلاس داشتم از درِ کلاس دانشکدهء حقوق تا محل دفتر وی که در دانشکدهء ادبیات بود، با او قدم می‌زدم و از صحبت کردن با وی لذت می‌بردم. استاد دیگری که مرا به شدت تحت تأثیر خود قرار داد، دکتر حمید عنایت بود ...🔺 📎 ‎برگرفته از: دموکراسی یا حقیقت ‎رساله‌ای جامعه‌شناختی در باب روشنفکری ایرانی ‎ص۲۳ــ۲۵ ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
495
13
▫️ 🔍 رفتن وزیر به خانه‌ی استاد رفتن وزیر تازه‌برگزیده‌ی علوم، تحقیقات و فن‌آوری به خانه‌ی محمدرضا شفیعی کدکنی👉، استاد برجسته‌ی دانش‌گاهِ تهران، رخ‌دادی نمادین و پیام‌رسان است. این رخ‌داد از دیدِ نمایشی و رسانه‌ای، چه بسا بازخوردِ بسیاری داشته باشد. یادداشت کنونی، درنگی درباره‌ی این رخ‌داد است، اما نه از دید رسانه‌ای و نمایشی، که از نگاهِ پیام‌هایی که در ژرفا می‌تواند به جای گذارد. امروز، بی‌گمان محمدرضا شفیعی کدکنی، یکی از ارج‌مندترین نمادهای دانش‌گاه تهران است. در سال‌های نزدیک و پیشِ رو، دانش‌کده‌ی ادبیات و گروه زبان و ادبیات فارسی را به نام او می‌شناسند. تنها استادی است که دیگر برازندگی خود را از پنجاه سال گام زدن در دانش‌کده وام نمی‌گیرد، که با گام زدن در آن‌جا، به کالبدِ دانش‌کده و دانش‌گاه برازندگی می‌بخشد. گزافه نیست اگر گفته شود که همه‌ی معلمان زبان و ادبیات فارسی در دانش‌گاه‌های سراسر کشور به یک دقیقه نشستن و زانوزدن در پای سخن استاد می‌بالند و شانه بالا خواهند داد. از زبان یکی از بالانشین‌های دانش‌گاه گفته‌اند که بودن خود را در نشستی به آمدنِ شفیعی کدکنی وابسته کرده بود! تا اگر استاد به آن‌جا رفت، او هم برود، به پای استاد برخیزد و با فروتنی در برابر استاد و یادآوریِ ناچیزی خود در جای‌گاه علم و دانش، شاید چنان که می‌خواست دیده شود. شفیعی کدکنی با یادآوریِ ناچیزی خود در برابرِ فراپایگی علم و دانش به جای‌گاهِ امروزی رسیده است. باری، رفتن به خانه‌ی استاد، اگر نشانه‌ی فروتنی در برابر فراپایگی علم و دانش باشد، آن‌گاه چشم‌داشت‌های تازه‌ای پیش خواهد آورد. شفیعی کدکنی یکی از نخستین فریادگران به روند بی‌ارج کردن پایگانِ زبان و ادبیات فارسی در تراز دانش‌گاهی است. بارها از زبان استاد شنیده شده که در هر برهوتی زیر پرچم دانش‌گاه، دیواری بالا برده‌اند، و چه و چه‌ها. نگاهی به چند و چون آموزش زبان و ادبیات فارسی و برون‌دادهای معلمان دانش‌کده‌ای از هم‌آن دانش‌کده‌ی ادبیات گرفته، تا همه‌ی دانش‌کده‌های دیگر، زار و نزاری رشته‌ی زبان و ادبیاتِ فارسی و دیگر رشته‌ها را به نمایش می‌گذارد. اما رسیدگی به این کاستی و نارسایی بزرگ، پدیده‌ای یکه نیست، تا بی‌درنگ بتوان کاستی‌های آن را از میان برداشت. رسیدگی به این نارسایی، نیازمند بازنگری در آموزشِ رشته‌های دانش‌گاهی و بازگرداندن روحِ دانش و پژوهش به ‌هم‌بستگان علمی است. رفتن به در خانه‌ی استاد، اگر و تنها اگر، در هم‌این گام بماند، هیچ دست‌آوردی نخواهد داشت. تنها با برداشتن گام‌های هرچند کوچک اما پای‌دار در راه بزرگ‌داشتِ سوختگان و دل‌سوختگان دانش و، پژوهش علمی و روش‌مند، و زدودن غبارِ شبه‌علم و شبه‌پژوهش از آستانِ دانش‌گاه و فروکاستن از جای‌گاه معلمان تهی و کم‌مایه می‌توان نشان داد که این رخ‌داد، تنها بهانه‌ای برای فراهم آوردن خوراک رسانه‌ای و نمایش نبوده است. ‎👉شفیعی کدکنی، استادی محبوب ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
949
14
▫️ 🔍 سروده‌های پارسی، شعرهای عربی [۲] (پاره‌ی ۱👉) دیدگاهِ فارابی فارابی در قوانین صناعت شاعران، پس از شکافتن وزن و معنی شعر از هم، می‌نویسد: بررسی وزن کار موسیقی‌دان و عروض‌شناس است، و گفت‌وگو درباره‌ی درون‌مایه‌ی شعرها، کار کسانی است که با روش بازخوانی و تفسیر آشنا هستند. فارابی سپس از سخن‌شناسانی می‌گوید که «از اشعار عربی و فارسی آگاهی دارند و کتاب‌ها» درباره‌ی آن نوشته‌اند (بوطیقای ارسطو، ص۵۰). می‌دانیم شعر فارسی در آن روزگار هنوز گسترش یافته نبود؛ پس سخن فارابی به شعر در زبان فارسی میانه برمی‌گردد. فارابی در موسیقی کبیر، آن‌جا که درباره‌ی "قول" می‌نویسد، به شیوه‌ی پوشیده‌تری، شعر عرب و سروده‌های فارسی را از دید قافیه با هم می‌سنجد: «اشعار عرب، خواه قدیم خواه حدیث، همه قافیه دارند مگر بسیار به ندرت. اما اشعار اقوام دیگر که شنیده‌ایم بیشتر بی‌قافیه‌ اند. به خصوص اشعار کهن ایشان؛ اما، در باب اشعار نو، اینان آهنگ آن دارند که آخر اشعار خود را به روش تازیان قافیه‌دار سازند.» (برگردان فارسی، ص۵۲۹). این یادآوری بسیار نزدیک به روند قافیه‌پذیریِ شعر فارسی در آن روزگار است. بر زمینه‌ی هم‌این یادآوری، فارابی در کتاب الشعر (جوامع)، جایی که پایان‌بندی شعر در زبان عربی را بازمی‌گوید، می‌نویسد: «برخی از اقوام نغمه‌هایی را که شعر با آنها خوانده می‌شود جزئی از شعر و مانند بخشی از حروف کلمات شعر می‌دانند (یجعلون النغم التی یلحنون بها الشعر أجزاء للشعر کبعض حروفه)؛ به گونه‌ای که اگر شعر را بدون آن لحن و ترتیب خاص بخوانند وزن شعر از میان می‌رود، چنان‌که اگر یکی از حروف آن کم شود، وزن از میان می‌رود (بطل وزنه).» و درباره‌ی شعر عربی می‌نویسد: «برخی از اقوام نغمه را در حکم بخشی از حروف گفتارِ شعری نمی‌دانند و شعر را تنها با حروف آن، شعر تلقی می‌کنند، مانند اشعار عربی» (هم‌آن، ص۶۰؛ منطقیات۱، چ. دانش‌پژوه، ص۵۰۰). هرچند فارابی به روشنی ننوشته است که درباره‌ی شعر و نغمه‌های کدام زبان سخن می‌گوید، هنگامی که به آگاهی‌های او از شعرهای یونانی، عبرانی، سریانی، هندی، و دیگر سرزمین‌های دوردست، بر پایه‌ی نوشته‌های خود او نگاه می‌کنیم، در می‌یابیم که سخن او بیش‌ترین هم‌آهنگی را با شعر فارسی میانه دارد. احمد تفضلی می‌نویسد: «در ایرانِ پیش از اسلام شعر با آواز و ساز همراه بود و با تحریم موسیقی یا کم‌اهمیت شدن آن در دوره‌های اسلامی این‌گونه اشعار از رونق همگانی افتاد» (تاریخ ادبیات..، ص۳۱۲). با این همه در سخن تفضلی روشن نیست که آیا نغمه بخشی از شعر بود یا نه؟ هنینگ نیز آگاهی از وزن شعر فارسی میانه را وابسته به شیوه‌ی خواندن (تلفظ)، نه نشانه‌های نوشتاری می‌داند؛ و از این رو، دریافت وزن آن را تنها از روی نشانه‌های نوشتاری دشوار می‌یابد، زیرا «الحاق یا حذف کلماتی مانند "و" یا حروف اضافه بنا به سلیقه و دلخواه کاتب کافی است که تعادل اوزان را بر هم بزند» (یک شعر پهلوی، ص۷۹). ‎👉شعر فارسی، دشواری یک پرسش ۱ ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
179
15
▫️ 🔍 سروده‌های پارسی، شعرهای عربی [۱] خواجه نصیر طوسی در معیار الاشعار، وزن را برآمده از «ترتیب حرکات و سکنات و تناسب آن در عدد و مقدار» می‌خواند، و می‌نویسد: «اوزان اشعار و ایقاعات مستعمل به حسب اختلاف امم مختلف است» (ویرایش تجلیل، ص۲۲). نخستین یادآوری‌ها درباره‌ی دگرسانی وزنِ سروده‌های پارسی و شعرهای عربی، هرچند نارسا از جاحظ، فارابی و حمزه اصفهانی در دست است. جاحظ در سده‌ی ۲ـ۳ق. و دو نویسنده دیگر در آغازِ برآمدن سخن فارسی (۲۵۰ـ۳۵۰ق.)، روزگارِ زندگی رودکی می‌زیستند. سخن جاحظ ابن‌رشیق قیروانی از زبان جاحظ می‌گوید: «عرب، الحان موزون را بر شعرهای موزون بخش بخش می‌کند، و عجم (هنگام خواندن) واژه‌ها را می‌کشد، و با این کار، آواها را چنان کوتاه و بلند می‌کند، که در خواندن لحن، بخش‌ آهنگین بر بخش بی‌آهنگ بنشیند» (العمده، ص۳۱۴؛ نیز: شفیعی کدکنی، موسیقی شعر، ص۴۰). ابوهلال عسکری، هم‌این ویژگی را بدون نام بردن از جاحظ، به زبان دیگری بازمی‌گوید: «آن‌چه به شعر برتری می‌بخشد، الحان است؛ چیزی که سرخوشی می‌افزاید هنگامی که دارنده‌ی ذوق پاک و جانِ نیک‌دریابنده آن را بشنود؛ پدیدآمدن آن، جز بر پیکره‌ی به‌هم پیوسته‌ی شعر فراهم نمی‌آید؛ پس لحن برای شعر هم‌آن جای‌گاه والایی را دارد که ماده برای آن‌‌ کالبدی که [از ماده] پدید می‌آید. مگر آن که از روی الحان فارسی بسازند. در این الحان، پیوستار شعر، بر سخنانی ناپیوسته ساخته می‌شود؛ واژه‌ها را در آن می‌کشند، الحانی به‌هم پیوسته، واژه‌هایی ازهم گسسته» (الصناعتین، بجاوی ـ ابراهیم، ص۱۴۴). گزارش حمزه اصفهانی نویسنده‌ی دیگری که به دگرسانی وزن سروده‌های فارسی میانه و شعر عربی اشاره کرده است، حمزه اصفهانی است. اصفهانی نوشته است: «پارسیان، خبرهای تکه تکه‌، و [گزارش] نبردهای‌شان و یادمان‌های پراکنده‌ی عاشقانه‌شان را برای پادشاهان شان به شعر بازگفتند، و لابه‌لای کتاب‌ها به سامان درآوردند، و در گنجینه‌ها ماندگار کردند، جایی که سرای دانش (بیت الحکمه) بود. آن‌چه از آن‌ها [امثال] گرد آمده بود، بیش‌ترش دریافتنی نبود. بیش‌تر آن‌ سخنان از یاد رفته بود (ثم دَرَسَ اکثرهم)، با از میان رفتنِ پادشاهیِ شان (مع دُروس مُلْکهم). بیش از ده هزار برگِ آن، نوشته به خط فارسی بر جای مانده بود؛ و آن سروده‌ها را همگی به آهنگی یک‌سان، مانند بحر رجز گفته بودند؛ هم‌آن گونه که شعرهای عربی در این وزن می‌نشینند، دگرسانی در نبودن قافیه بود. پاره‌های دیگر سرود و سرواد شان، فراگفت‌های روان بر زبان‌ها بود، و شمار اندکی از آن‌ها هنوز هم بر سر زبان‌ها است. فراگفت‌های (امثال) پارسیان با آن که بر شالوده‌ی فرهنگ کهن شان گسترش یافته و به سامان رسیده بود، با امثال عرب هم‌تراز نبود.» (الامثال الصادره..، ص۶۴، نیز، نک: shaked, Shaul, Specimens of Middle persian verse, p.405; و برگردان ع. روح‌بخشان). ‎👉پاره‌ی دیگر هم‌این یادداشت ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
227
16
▫️ 🗞 شعر فارسی، دشواریِ یک پرسش [۲] (پاره‌ی نخست👉) ۴. امیل بِنوِنیست و والتر برونو هِنینگ، دو استاد زبان‌های باستانی در راه شناخت شالوده‌ی وزن در شعرهای زبان پهلوی گام‌های بلندی برداشتند. از دید هنینگ، بازشناسی وزن شعر پهلوی بر شناخت هجاهای تکیه‌دار و جای آن (پراکندگی) در مصراع استوار است. هم‌چنین در شعر پهلوی، سازوکار قافیه‌پردازی شناسایی نشده است (یک شعر پهلوی، ص۱۵۱). کاربرد قافیه در شعر، گویای ارزشِ واژگان هم‌آوا در پیکره‌ی زبانی است. هنینگ بر نمونه‌ای انگشت می‌گذارد که قافیه‌ی آن مانند قصیده در سراسر شعر بازیابی شده، و دو مصراع آغازین نیز، هم‌قافیه اند. اگر این سروده، از روزگار ساسانیان به روزگار اسلامی رسیده باشد، و چنان‌که هنینگ درنگ کرده است، دیرتر، چه بسا از روی قصیده‌های سده‌های آغازین نوشته نشده باشد؛ برداشت‌ها درباره‌ی خاست‌گاهِ ساختمان‌های شعر فارسی نیز دگرگون می‌شود. هنینگ یادآوری می‌کند که اگر به جای واژگان پهلوی (با آواهای سنگین)، واژگان فارسیِ نو (سده‌های آغازین روزگار اسلامی) گذاشته شود، قافیه‌ها بسیار روان‌تر می‌نشینند. شعر فارسی برای هم‌آهنگی با وزنِ عروضی، ناگزیر از پذیرش دگرسانی‌هایی در ساخت آوایی ـ واژگانی بود. محسن ابوالقاسمی برخی فرآیندهای آوایی را مانند کوتاه و فشرده‌شدگیِ ساخت واژگانی بازگفته است (شعر در ایران پیش از اسلام، ص۵۴). این فرآیندها تنها در شعر رخ نداد. لازار کاربردهای واژگان فارسی را در سده‌های نخستین روزگار اسلامی به خط یهودی نشان می‌دهد که روند دگرگونی آوایی را باز می‌گویند، مانند دوشکیزه (dwškyzh) که به دوخش (duxš) [دوخشکیزه] در فارسی میانه نزدیک‌تر است تا به دوشیزه در فارسی نو، یا سِهُم (shwm)، سوم که به سه (sh) در فاسی میانه‌ی مانوی نزدیک‌تر است تا به سِیّم (siyyum) در فارسی نو (شکل‌گیری..، ص۵۸). نگاهی به اشعار پراکنده در سده‌های دوم و سوم، آن‌گونه که لازار و دیگران، هر یک جداگانه گردآوری کرده‌اند، نشان می‌دهد هر گاه سخن از تک بیت به چند بیت گسترش یافته، با فزونی واژگان عربی هم‌راه شده است. واژه‌های فارسی میانه در زنجیره‌ی هم‌نشینی با واژگان تازی، نه تنها به سوی آمیختگی خوشه‌های آوایی و گسستن از پیکره‌ی آوایی واژگان فارسی میانه پیش می‌رفتند؛ که در این زنجیره‌، واژه با جابه‌جایی درون‌مایه‌ها و معنا نیز روبه‌رو می‌شد. از این دیدگاه می‌توان پرسید آیا در روند پیدایی نخستین نشانه‌های زبان میانجی با انبوهیِ واژگان و سازه‌های زبانی عربی در زبان فارسی، گذار از شعر هجایی به شعر عروضی، تنها یک گزینش برآمده از دربایست‌های سیاسی بود، یا روی‌کردی ناگزیرانه؟ ۵. نویسندگان ادبی در سده‌های گذشته، زیر نامِ صناعات ادبی و بدیع و ... سازوکارهایی را به دست داده‌اند که کارکرد شماری از آن‌ها، کنار زدن واژه‌های بازمانده از دوره‌ی میانه بود. این سازوکارها را می‌توان یک‌بار دیگر در راستای هم‌آهنگ کردن خوشه‌هایی آوایی واژگان با آهنگ وزن عروضی بازخوانی کرد: از راه‌نمای‌ِ پرهیز از قافیه‌های ناپسندی چون طوسی/ فردوسی، دلِ پُر/ خون‌تر، احتیاط/ اعتماد، حدیث/ شَنیذ، زندگانی/ گزینی با نام‌هایی مانند اقوا، اکفا، ایطا، و ... گرفته، تا پرهیز از "تخلیع"، نوشتن «بر بحور مستثقل و اوزان ناخوش»، و دستورهای کاربرد واژگانی، مانند دربایستگی لحن واژه و زیر و زبرِ آن، یا به کار بستن آن‌چه سیبویه از گونه‌ی «حذوف و زیادت و تبدیل حروف و تغییر حرکات» گفته و از دستور سخن‌وریِ عربی به زبان فارسی راه یافته است؛ و ... (المعجم، شمیسا، ص۳۰۵ و دیگر). شمس قیس در سده‌ی ۷ ق. که نوشتار فارسی، بسیاری از ویژگی‌های تا امروز خود را بازیافته بود، می‌نویسد: «شاعر مفلق ... در نظم خویش از شیوهء نثر بلیغ عدول ننماید و از کلمات تازی و پارسی جز آنچ در خُطب و رسایل غرّا و فصول و حکایت سَلِس [روان] که مستعمل و متداول اهل فضل و ارباب طبع است در شعر خویش به کار نبرد» (ص۳۱۷). واژگان فارسی که در آن روزگار، هنوز می‌بایست از زبان شعر بیرون باشد، کدام واژگان بود؟ امروز بر پایه‌ی گونه‌شناسی زبان‌نوشته‌های فارسی در جای‌های گوناگون می‌دانیم، که بسیاری از واژگان گونه‌ای بازمانده از زبان‌های روزگار میانه در سده‌های پسین، هنوز بر زبان سخن‌گویان روان بود. یکی از ویژگی‌های این واژگان، سختی آوایی در هم‌خوانی با تراشیدگی و نرمش آوایی فارسی نو است. گلستان سعدی، نگارش سده‌ی هفتم، نمونه‌ای از چیدمان واژگان خوش‌آهنگ و نرمِ تازی ـ پارسی در زبان فارسی است و نویسندگان ادبی سده‌های دیگر، کاربرد واژه و سازه‌های واژگانی در نوشته‌های سعدی را نشانه‌ی روایی کاربرد آن در نگارش‌های دیگران می‌دانستند. ‎👉نگاهی به ساخته شدن بیتی از حافظ ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/‎
224
17
▫️ 🗞 شعر فارسی، دشواریِ یک پرسش (۱) ۱‏. عبدالحسین زرین‌کوب در سیری در شعر فارسی می‌نویسد، تاریخ شعر در ایران با پرسش دشواری آغاز می‌شود: «اول کسی که بعد از اسلام به زبان پارسی دری شعر گفت که بود؟» این پرسش، هم‌این گونه، تاکنون به جایی نرسیده و هیچ دست‌آوردی نداشته است، نه گرهی را گشوده؛ نه راهی را هم‌وار کرده؛ و نه به چشم‌انداز بزرگ‌تری در پژوهش‌های پس از خود، راه برده است. اما اگر به گونه‌ی دیگری بپرسند، آن‌گاه می‌توان از دست‌آوردهای آن سخن گفت. خودِ زرین‌کوب، روشناییِ پرسش را به جست‌وجوی سده‌ی پیدایش شعر عروضی چرخاند: «شعر فارسی به اسلوب عروضی طی کدام قرن در ایران رواج یافته است؟» دست‌آوردِ جست‌وجوها، آگاهی از پراکندگی شعر عروضی از دربار طاهریان، صفاری‌ها تا سامانیان است؛ قلم‌روی گسترده‌ای از ایران آن روزها. پرسش را باز هم می‌توان گسترش داد: آیا گذار شعر فارسی از ساخت هجایی به سازه‌های عروضی، بر زمینه‌ی دگردیسی در ساخت زبان فارسی رخ داد؟ هنوز به درستی بررسی نشده است که چرخش از شعر هجایی (فارسی میانه) به شعر عروضی در پی دگرسانی در زبان کاربردی و میانجی پدیدار شد، یا آن‌گونه که گزارش تاریخ سیستان بازمی‌گوید، تنها یک جابه‌جایی در پسند و خواستِ سخن‌گویان، آن هم در دست‌گاه فرمان‌روایی بود؟ ۲. خاست‌گاهِ فارسی دری و روند گسترش آن در سده‌های آغازین روزگار اسلامی در ایران، هنوز به گونه‌ی گسترده، بررسی نشده است. نگاهی به گزارش ابن‌مقفع در نگارش ابن‌ندیم، گوشه‌های ناشناخته را بازمی‌نماید. بر زمینه‌ی پاره‌های سرزمینی بازمانده از فرمان‌رواییِ ساسانی که در آن، مردمان هر پاره، فارسی را آمیخته با گویش‌ها و زبان‌های پیشینی خود هم‌گویی می‌کردند؛ باریک‌نگری در تاریخ‌ سده‌های آغازین، فرآیندهایِ یک‌پارچه‌کننده‌ای را یادآوری می‌کند که بر پایه‌ی آن، مردمِ پاره‌هایِ سرزمینی با زبان‌ها و گویش‌های پراکنده به هم‌گویی با یک‌دیگر روی آوردند. این فرآیندها با جنبش‌ها و شورش‌های توده‌‌هایِ انبوه در آمیخته بود. آذرتاش آذرنوش در پی‌جویی «توده‌ء مردمان پیرامون ابومسلم» می‌نویسد: مردمان گوناگونِ عرب، عجم و مسلمان و ترسا و زردشتی گرد او انبوه شدند (مقدسی)، در ۱۲۹ هنگامی که در خزاعه اردو زد، مردم ۶۰ روستا به او پیوستند به هم‌راه عرب‌های مرو و روستاهای پیرامون (طبری)، هم‌چنین ابومسلم، پس از مرگ ابراهیم امام، «خراسان را خوره به خوره، و رستاق به رستاق در نوردید و مردم را به جنبش خویش فراخواند»، مردمان شهرهای هرات، پوشنگ، مروالرود، طالقان، مرو، نسا، ابیورد، طوس، نیشاپور، سرخس، بلخ، چغانیان، تخارستان، ختلان، کش، نسف، همه جامه سیاه کردند (دینوری) و ... (چالش میان ...، ص ۴۶ــ۴۷). رسیدن این توده‌ها از پاره‌های سرزمینی گوناگون به یک‌دیگر، زمینه‌ی هم‌کنشی و هم‌گویی آنان را فراهم می‌کرد. جنبش ابومسلم، تنها یکی از جنبش‌های گسترده در آن روزها بود. غلامحسین صدیقی و پژوهش‌گران دیگر، گستردگی شماری از این جنبش‌ها، مانند به‌آفرید، فیروز اسپهبد، اسحاق، استاد سیس، مقنع، خرم‌دینان، و بابک را بررسی کرده‌اند. ۳. دگرگونی شعر هجایی به شعر عروضی، هم‌گام با پیدایش نخستین نشانه‌های برآمدن یک زبان میانجی رخ داد. زبان فارسی در چرخش به سوی زبان میانجی، ناگزیر بود که هم فشارِ گویش‌های کاربردی را بپذیرد، هم با گرایش‌های تمایزجوییِ سرزمینی کنار بیاید، و همْ واگرایی پاره‌های اجتماعی را تاب آورد؛ و هم پذیرای فرآیند یک‌پارچه‌سازی از راه هم‌گویی توده‌های تکاپوگر در جنبش‌های اجتماعی، هم‌گراییِ اندیشه‌های دینی، و هم‌بستگی برآمده از چیرگیِ دست‌گاهِ فرمان‌روایی باشد. بر زمینه‌ی یک‌پارچگی مردم در گیر و دار جنبش‌های سیاسی، اجتماعی و دینی، (هرچند هنوز بازتاب هم‌گویی آنان بر زبان و گویش‌ها به درستی بررسی نشده است)؛ هم‌گرایی آنان به زبان میانجی را نمی‌توان بدون تراش‌خوردگی و نرمش آوایی فارسی دری باز گفت. سرچشمه‌ی این دگردیسی چه بود؟ کم و بیش، همه‌ی کسانی که نام‌شان در شمار نخستین سرایندگان سخن فارسی (عروضی) آمده است، به زبان عربی نیز شعر می‌نوشتند (نک. سیری در ...، ص۱۹۶). زرین‌کوب با نگاه به هم‌این ویژگی می‌نویسد: «به احتمال قوی شعر فارسی به صورت عروضی خویش، .. نخست در محیط موالی ... و کسانی که .. با اعراب خراسان و با شعر و ادب عربی مربوط بوده‌اند باید به وجود آمده باشد» (هم‌آن). ‎👉پاره‌ی دومِ هم‌این یادداشت ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/‎
349
18
▫️ 🔍 ناامیدی از سرمایه‌گذاری آمریکایی‌ها در چاپ لغت‌نامه در یادداشتِ پیشین👉، با نگاه به نامه‌ی ۲۶ اردیبهشت ۱۳۳۱، پاره‌هایی از سخنان دهخدا را یادآوری کردم. نام دریافت‌کننده‌ی نوشته، نه در خود نامه، نه در افزوده‌های ویراستار نیامده است. اما نشانه‌های درون‌متنی، جایِ هیچ اما و اگری نمی‌گذارد که نامه برای مصدق نوشته شده است. این نامه، فریاد رسای دهخدا از ناخرسندی بودجه‌ی دولت برای پیش‌برد کار فرهنگ است، و تکاپوهای او را در جست‌وجوی یافتن پشتیبانی‌های پولی برای چاپ دفترهای لغت‌نامه نشان می‌دهد. دهخدا در هم‌آن پاره‌های آغازین نامه می‌نویسد: «در شرف‌یابی اخیر قصدم این بود که اگر ممکن شود خرج طبع این کتاب را به عهده آمریکایی‌ها بگذاریم (اگرچه آنها ظاهراً میل ندارند پولشان را برای کارهای اساسی خرج کنند)» (اسنادی از مشاهیر ادب ..۵، ص۲۶۷). در آن روزها، هنوز کودتای ۲۸ مرداد رخ نداده بود، و نگرش به کارها و رخنه‌ی آمریکایی‌ها، چنان که پی‌آمدهای آن تا امروز در حافظه‌ی همگانی زنده مانده است، شکل نگرفته بود. با این‌همه، نگاهِ دهخدا به برنامه‌ی آمریکایی‌ها در ایران، امیدوارانه نبود، و گرایش آنان را نه به کارهای بنیادی، که در راستای کارهای دیگری می‌دانست، و ناامیدانه از پذیرش پیش‌نهاد خود نوشت: «به عقیده بنده اگر از این طریق مخارج طبع تامین نشود باید این خرج جزئی را برای نفع کلی این کتاب تحمل کرد.» خرج جزئی از نگاه دهخدا، هم‌آن بودجه‌ی دولتی بود. می‌نویسد: «این کتاب به عقیده اکثر مستشرقین که آن را دیده‌اند و نیز علما و ادبای خودمان، شاید اقلاً یک قرن ما را پیش می‌برد.» بودجه‌ای که در آن سال‌ها، دولت برای لغت‌نامه پیش‌بینی کرده بود، از دید دهخدا، شکسته و زخمی به سازمان می‌رسید، «یک ثلث آن صرفه‌جویی می‌شود، از دو ثلث دیگر هم مبلغ عمدهء آن به مطبعه مجلس می‌رود»، یعنی «از یک جیب به جیب دیگر» و ... تازه کارشناسان بودجه‌ریزی، گویا هزینه‌های چاپ کتاب را حق‌التالیف برآورد کرده بودند که می‌بایست به نویسندگان داده شود. اما دهخدا، چنان‌که خود گفته است، چیزی برای دست‌مزد درخواست و دریافت نکرده بود (هرچند ماهیانه‌ی ناچیزی دریافت می‌کرد). تا هنگام درگذشت استاد سیدجعفر شهیدی، نابسندگی بودجه‌ی دولتی، ریشه‌ی همه‌ی نارسایی‌ها و ناکارآمدی‌های سازمان فرهنگ‌نامه در به پایان رساندن روند گردآوری و چاپ لغت‌نامه، و گسترش برنامه‌های پژوهشی آن بود. از دهخدا، واکنش دیگری نیز درباره‌ی آمریکا به جا مانده است. برابرِ نامه‌ی ۱۹ دی ۱۳۳۲، رئیس اداره‌ی اطلاعات سفارت آمریکا در تهران به آگاهی دهخدا رساند که صدای آمریکا می‌خواهد زندگی دهخدا را در چارچوب برنامه‌ی آشنایی با دانش‌مندان و سخن‌وران ایرانی از رادیو پخش کند، و از او خواست تا قطعه‌ای از سروده‌های تازه‌ی خود را به آن اداره برساند. دهخدا در پاسخ به این درخواست، پس از سپاس‌گزاری، یادآوری می‌کند که رخ‌دادهای زندگی و کارنامه‌ی تکاپوهای او را بارها از رادیو و روزنامه‌ها به آگاهی مردم رسانیده‌اند، «اگر به انگلیسی این کار می‌شد تا حدی مفید بود برای اینکه ممالک متحده امریکا عده‌ای از مردم ایران را بشناسند، ولی به فارسی تکرار مکررات خواهد بود.» سپس دیدگاه‌های خود را برای او بازگو می‌کند و از او می‌خواهد صدای آمریکا، ایران را به مردم انگلیسی‌زبان درست بشناساند، و در برنامه‌ی فارسی، «طرز آزادی ممالک متحده آمریکا را در جنگهای استقلال به ایرانیان بیاموزید و بگویید که چگونه توانسته‌اید از دست استعمار خلاص بشوید و تشوق کنید که "واشنگتن‌"ها و "فرانکلین"ها در ایران برای حفظ استقلال از همان طریق بروند» (مقالات۲، ص۲۹۳ـ۲۹۴). ‎ هادی راشد ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
186
19
▫️ 🔍 نگاه دهخدا به آموزش زبان و ادبیات [۲] (پاره‌ی ۱👉) دهخدا در نامه‌ای به تاریخ ۲۶ اردیبهشت ۱۳۳۱، پس از بازگویی ناخرسندی خود از بودجه‌بندی دولت برای چاپ لغت‌نامه می‌نویسد، اگر این کار به دست من پیش نرود، بار دیگر کسی پیدا نمی‌شود که بارِ آن را بر دوش بگیرد. زیرا «یک نفر که مطلع از شعب علوم قدیمه و تا حدی از علوم جدید عیناً اطلاع داشته باشد پیدا نخواهد شد»، آن‌گاه می‌افزاید: «برای این‌که مدارس فعلی از علوم قدیمه صرف نظر کرده‌اند و دکتر ادبیات صاد و سین را تمیز نمی‌دهد» (اسنادی از مشاهیر ادب معاصر۵، ص ۲۶۷). در آن روزها، شمار دانش‌جویان و دانش‌آموختگان دکتری ادبیات فارسی بر پایه‌ی بازشماری داده‌های سال‌نامه‌ها به صد تن هم نمی‌رسید. دهخدا در هم‌این نامه، پیش‌بینی کرد: «اگر امروز این کار نشود بعد از مردن بنده ... اگر بخواهیم لغت یا شبه دایره‌المعارفی بنویسیم باید از فرنگی و امریکا متخصص بخواهیم.» چنان‌که می‌دانیم بخشی از آن هشدار به گونه‌ی شگفت‌انگیزی در هم‌آن روزگارِ پهلوی درست درآمد. نخستین دانشنامه‌ی ایران که اکنون ایرانیکا نامیده می‌شود، به یاری شماری از دانش‌وران غربی، با سرمایه‌ی ایران، زیر دست احسان‌ یارشاطر به انجام رسید؛ نخستین تاریخ سراسری ایران با هم‌کاری دانش‌وران غربی باز هم با سرمایه‌ی ایران به نام دانش‌گاه کمبریج نوشته شد، و ... در آموزش زبان فارسی این روند به گونه‌ی دیگری پیش رفته است. سال‌ها پیش، فرجی دانا، وزیر پیشین علوم در جلسه استیضاح نمایندگان👉 گفت: «با نگاهی به رشته [برخی رشته‌ها] متوجه می شوید كه اینها رشته‌‌هایی نیست كه نیازی به اعزام به خارج داشته باشد. آیا ادبیات فارسی، فقه و حدیث، تاریخ انقلاب اسلامی ایران، مدرسی انقلاب اسلامی، نهج البلاغه، معارف اسلامی را باید به خارج اعزام كنیم؟» (۲۹ مرداد ۱۳۹۳). هرچند او می‌خواست بگوید برخی فرآیندها مانند بورسیه‌ها، سهمیه‌ها و رانت‌ها در راستای بالندگی نهاد علم نبوده است؛ در سخنان او برای نخستین‌بار، زنگِ جابه‌جایی نهادهای برتر آموزش زبان و ادبیات فارسی به صدا درآمد. شاید بگویند: این‌ها، پنداشت‌ها و نگاه‌‌های نخستین او بود، و دهخدا در درازی هم‌کاری با دانش‌آموختگان و دانش‌وران، رفته رفته از این باور روی گرداند. واپسین سفارش‌های دهخدا که در سه یا چهار فراز در دست است، همگی پس از سال‌ها هم‌کاری با شمار بسیاری از دانش‌آموختگان و آموزگاران دانش‌گاهی نوشته شده، و بازگوکننده‌ی واپسین نگرش او است. نگاه دهخدا، درست یا نادرست، این‌گونه بود، و پیش‌برندگان دانش‌ورِ کار او در بزرگ‌داشتِ این نگاه، آنی درنگ نکردند. امروز که از فراز تاریخی نگاه می‌کنیم، ارزش آن نگرش نه در درستی یا نادرستی برداشت دهخدا، در شکافی است که مرز گستره‌های پژوهشی و آموزشی (زبان و ادبیات فارسی) را نقطه‌گذاری کرده است. بررسی این شکاف، چرایی بسیاری از کاستی‌ها، کج‌بنیادی‌ها و ناکارآمدی‌های سده‌ی گذشته را تا امروز شناسایی و بازگو می‌کند. ‎👉سه گستره‌ی آفرینش ادبی، پژوهش و آموزش ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
213
20
▫️ 🔍 نگاه دهخدا به آموزش زبان و ادبیات [۱] اشاره‌ی پایانی‌ در یادداشت نخستین دست‌یاران دهخدا ..، خوش‌آیند شماری از خوانندگان ارج‌مند نبود. گفتند چیزی را که دانش‌ورانی چون معین، شهیدی و دبیرسیاقی سربسته نهادند، نباید باز می‌کردی. با این سخن، هم‌داستان نیستم. آن دانش‌وران برای پوشاندن این رخ‌داد کاری نکردند، هر چند، کاش برخی نمونه‌های ناهم‌خوان را خود بازگو می‌کردند. نهاد آموزش زبان و ادبیات فارسی در ایران بر پایه‌ی چینشی از سنگ‌های کج و راست، بالا آمده است؛ بدون موشکافی در این چیدمان، و بازشناسی راستی‌ها و درستی‌ها، و کجی‌ها و پیچش‌ها، دیوار تا ثریا هم‌آن گونه بالا می‌رود که تاکنون رفته است. در آن یادداشت، سربسته نوشتم خودداری دهخدا از واگذاری کار ویرایش نوشته‌های خود به دانش‌ورانی چون معین، شهیدی و دبیرسیاقی، پرسش برانگیز است: آیا در نگاه او، می‌توان رگه‌های ناخرسندی از آموزشِ واژه‌شناسی به روش دانش‌کده‌ای را بازشناخت؟ گزارش‌ها و نوشته‌های دیگری از دهخدا در دست است که رگه‌های ناخرسندی او را باز هم آشکار می‌کند. محمد معین بر پایه‌ی مقدمه‌ی لغت‌نامه، سال ۱۳۲۵ به گروه هم‌کاران دهخدا پیوست. خود معین، آغاز هم‌کاری را به روزها یا ماه‌های پایانی سال ۱۳۲۴ برگردانده است. او در نشست روز هفدهم شهریور ۱۳۲۱ برگ‌های پایان‌نامه‌ی دکتری خود را برابر وزیر فرهنگ (سیاسی)، رئیس دانش‌گاه (حکمت) و استادان دانش‌کده گشود، به پرسش‌های آنان پاسخ گفت، و سرانجام با ارزش‌گذاریِ «بسیار خوب»، نخستین دانش‌آموخته‌ در دکتری زبان و ادبیات فارسی شناخته شد. نوشته است: «نخستین‌بار، هنگامی که به دیدار دهخدا رفتم، ایشان ترجمه حالِ یکی از بزرگان در کتاب وفیات‌الاعیان را نشانم دادند و از من خواستند آن را ترجمه کنم. گفتم الان می‌خواهید؟ فرمودند خیر، پس‌فردا. روز موعود، متن کتاب را به دست من دادند و گفتند شما عربی را بخوانید، و من ترجمه را با آن تطبیق می‌کنم. چند سطر از متن عربی را با شکل و اعراب خواندم، اعجاب نمودند و فرمودند چطور شما جملات عربی را با اعراب و شکلِ کامل درست می‌خوانید. گفتند مدارس جدید از این قبیل نمی‌پرورد. گفتم من قسمتی از علوم قدیم و عربیت را در خارج از مدارس جدید تحصیل کرده‌ام. از آن پس، مرا به همکاری انتخاب کرد» (مقالات۱، ص یازده؛ کوتاه و بازنویسی شده). ‎👉پاره‌ی دیگر هم‌این یادداشت ● در پویه‌ی زبان فارسی⁦ گزیده‌ی یادداشت‌ها در فرهنگ، زبان و ادبیات https://t.me/OnPersianLanguage/
151