en
Feedback
🧚‍♂𝑀𝓎 𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 🧚

🧚‍♂𝑀𝓎 𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 🧚

Open in Telegram

ᑕᝪᑌᏞᗞ ᑎᝪᎢ ᗷᗴ . . . نشد ڪہ بشہ . . . @EhSaSLovBot پشتیبانی

Show more
1 763
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-730 days
Posts Archive
تفاوت است ميان كسی كه بخاطر شخصيتش به او احترام می گذاری و كسی كه از ترس بي شخصيتی اش به او احترام می گذاری😏👌🏿

‏عشق ینی وقتی بهش میگی "دوست دارم",دلت آروم بگیره,دیگه منتظر نباشی بگه منم همینطور...

کاش خدا ڪمی عَز...👌👌 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
کاش خدا ڪمی عَز...👌👌 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

باهاش که قهر میکنم فکر میکنه دوصش ندارم نمیدونه تمامِ مدتی که باهاش حرف نمیزنم قلبم خونریزیِ داخلی میکنه..!

گفت: به خودت یه فرصت دوباره بده، وارد یه رابطه شو گفتم: هر رابطه ای یه وقتی تموم میشه، چرا باید شروعش کرد؟ گفت: یه شیشه عطرم بالاخره یه روز تموم میشه، چرا باید خریدش؟ مهم نیست کی قراره عطرت تموم بشه، مهم اینه که روزای زیادی رو برات قشنگ میکنه...

#عروس_استاد #پارت177 مهرداد بازوم و کشید. کتش رو روی شونه هام انداخت و گفت _آروم بگیر بذار کارشون و بکنن. به عقب هلش دادم و گفتم _اینایی که مثل بی عرضه ها اینجا وایستادن چه غلطی میخوان بکنن؟ به سمت مامور ها برگشتم و داد زدم _اون حروم زاده به شوهر من شلیک کرد و کم مونده بود به من تجاوز کنه میفهمین این یعنی چی؟ میفهمین چهار روز بی غذا موندن تو این سگ دونی و شکنجه شدن یعنی چی؟ مهرداد کشون کشون به عقب بردم و گفت _نکن هانا مگه برای تو آرمین مهم نیست؟ در حالی که نفس نفس میزدم گفتم _اون سگ عوضی نباید فرار کنه مهرداد مچ دستم و گرفت و دنبال خودش کشید و گفت _فرار نمیکنه... بهت قول می‌دم. آروم باش. نگاهی به اطراف انداختم و گفتم _من و ببر پیش آرمین. * * * * ماشین و که جلوی بیمارستان پارک کرد با سرعت نور پیاده شدم. شلواری که مهرداد سر راه برام گرفته بود تنگ بود و دویدن رو برام سخت میکرد. نفس بریده جلوی پذیرش ایستادم و گفتم _آرمین تهرانی... نگاهی به قیافه ی پریشونم انداخت و گفت _ایشون بخش مراقبت های ویژه هستن... طبقه ی دوم انتهای راه.. نموندم که کامل بشنوم و به سمت پله ها دویدم. جلوی مراقبت های ویژه پرستاری جلوم رو گرفت و گفت _نمی‌تونید برید داخل خانوم. با چشمایی که فرقی با کاسه ی خون نداشت نگاش کردم و گفتم _تو رو خدا بذار ببینمش مشکوک نگام کرد و گفت _شما چه نسبتی باهاش دارید؟ _زنشم. متعجب گفت _پس اون خانومی که آوردش بیمارستان چی کارش بود؟ چند لحظه ای مات صورتش موندم و قبل از اینکه جواب بدم صدای ظریفی از پشت سرم گفت _من از اقوامشون هستم. برگشتم و با دیدن دختر عموی آرمین نفس راحتی کشیدم. فعلا برام مهم نبود این دختر دو شب تو خونه ی ما چی کار می کرده. با هزار خواهش و التماس پرستاره گذاشت برای پنج دقیقه آرمین رو ببینم. چشمم که بهش افتاد باورم نشد این خود آرمین باشه این طوری لاغر و رنگ پریده زیر این همه دستگاه و سیم هایی که بهش وصل بودن. به سمتش رفتم و دست سرم وصل شده ش رو توی دستم گرفتم و اسمش رو صدا زدم. مثل هر سر صبحی که بیدارش میکردم الان باید چشماشو و باز می‌کرد اما هیچ عکس العملی نشوم نداد. پیشونیم و روی پیشونیش چسبوندم و نالیدم _اگه تو نباشی من میمیرم آرمین لطفا چشمات و باز کن.اذیتم کن... زور بگو هر کاری خواستی بکن حتی برو با دخترای دیگه خردم کن اما زنده بمون آرمین خواهش می کنم. وقتی هیچ عکس العملی نشون نمی‌داد نفسم بند می اومد. صورتش رو غرق بوسه کردم و گفتم _روز اولی که پام و گذاشتم دانشگاه تو رو دیدم.از همون لحظه ی اول نگاهم جذب چشمات شد.منم مثل هزار تا دختر دیگه چشمم دنبالت بود...اون روزا حتی فکرشم نمیکردم یه روزی تو باعث بشی احساس مرگ کنم. آرمین بیدار شو.. بذار دوباره سر کلاس تو باشی که تدریس میکنی و من باشم که بهت چشم غره میرم چون دخترای دیگه نگاهت میکنن. بیدار شو من بدون تو نمیتونم آرمین خواهش میکنم. _خانوم پنج دقیقه شد بیاین بیرون. خودم رو بیشتر به تختش چسبوندم و ملتمس گفتم _تو رو خدا دو دقیقه ی دیگه. سری با تاسف تکون داد و گفت _فقط دو دقیقه. پرستار که رفت کنار شقیقه ش رو بوسیدم و کنار گوشش پچ زدم _باید مقاومت کنی... اگه بمیری هانا هم میمیره. خواهش می کنم آرمین. نذار داستانمون اینجا تموم بشه. اشکم روی گونه ش چکید. نفس عمیقی کشیدم و بعد از وارد کرد عطرش به ریه هام صاف شدم و بدون نگاه کردن دوباره به صورتش از اتاق بیرون زدم. مهرداد با دیدنم به سمتم اومد و نگران پرسید _خوبی؟ سری به طرفین تکون دادم و خودم و توی بغلش پرت کردم. کمکم کرد روی صندلی بشینم و گفت _اون خوب میشه هانا... مطمئنم. بینیم رو بالا کشیدم و گفتم _اگه به هوش بیاد پلیسا می‌ندازنش زندان؟ سری به طرفین تکون داد و گفت _فکر نکنم. _چرا نندازن؟اونم هم دست شاهرخ بود. _شاهرخ توی کار قاچاق دختر بود.آرمین هیچ وقت این کار و نکرد. _ولی کارای دیگه می‌کرد. مهرداد قول میدی وقتی آرمین به هوش اومد ما رو فراری بدی؟ 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

خوشبختی یعنی داشتن تو 💕 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

بَعضی وَقتآ نِمیدونی دوسِت دآره یآ دارِه اَدای دوست داشتَن دَر میآره...

طرف ذاتش خراب باشه خیانت میکنه حالا تو هی با گیر دادنای الکی و ”بیش از حد” خودتو اذیت کن ...

جای بعضیا...!!! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
جای بعضیا...!!! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

‏در برابر این حجم از جم تی وی بودن روابطه هاش من یه شبکه ۴ ساده ام :|

+ پیدات نیست. - گرفتار بودم. +یه تکست چندثانیه طول میکشه؟ 15ثانیه؟ یه روز چند ثانیه است؟ 86400 ثانیه! آدم اگر بخواد از فرداش هم ثانیه می‌دزده! اگه بخواد...👌👌

‏+از چیش خوشت اومد؟اون چیزی جز بد اخلاقی نداره! _‌دقیقا از همین ک بد اخلاقیش مال شماس ...

بخدا دوره با چند نفر بودنو زیر آبی رفتن و اینکه فکر کنی چقد اینطوری طرفدار داری تموم شده، اگه چنتا چنتا میزنی بدون همشونو روه
بخدا دوره با چند نفر بودنو زیر آبی رفتن و اینکه فکر کنی چقد اینطوری طرفدار داری تموم شده، اگه چنتا چنتا میزنی بدون همشونو روهم بزاری یِک آدم درست حسابی در نمیاد. الان خیلی وقته آدما دنبال شخصیتو ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ تعهدن اگه چشم و دلت سیر نیست ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ بدون خیلی عقب مونده ای ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ ✔️👌🌍 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

وقتى ميبينى اون خودشو سرگرم كرده بايد توام دست به كار شى 😋👊🏽

رفتن رو از هر طرف نگاه کنی سخته رئیس:) چه با دلت بری چه مجبورت کنن بری...😊👌

#عروس_استاد #پارت176 پرده ها رو که کنار زدم با دیدن میله های حفاظتی بادم خوابید. کلافه روی تخت نشستم. حالم از خودم و این لباس مسخره بهم می‌خورد. آرمین نبود... آرمین مرده بود و من با پوشیدن این لباس مسخره بهش خیانت کردم به عشقم. روی تخت افتادم و سرم و بین بالش فرو بردم. صدای باز شدن در اومد و طولی نکشید که صدای نحس شاهرخ رو شنیدم _چه ژست سکسی گرفتی عشقم. سرم و برگردوندم و با نفرت نگاهش کردم. در و بست و گفت _با این دماغم و ترکوندی اما من میخوام یه شانس بهت بدم... یه حق انتخاب. نشستم و با خشم گفتم _حالم ازت بهم میخوره عوضی. خندید و کنارم نشست. گفت _یا دست از سرکشی برمیداری و مثل باقی دخترای اینجا مال من میشی و هر وقت خواستم در اختیارمی حتی اگه پریود بودی... یا امشبه رو ازت فیض میبرم و صبح نشده میفروشمت و مجبوری تو کاباره ها هر شب برقصی و دستمالی بشی. آخر شبم مردای پیر مست بهت تجاوز میکنن... کدومش؟ دستم به سمت رون پام رفت و نگاهم روی شاهرگ گردنش ثابت موند. همون لحظه صدای بلند ماشین پلیس باعث شد شاهرخ مثل برق از جاش بپره و از اتاق بیرون بره. تیز به سمت پنجره رفتم و بازش کردم. با دیدن پلیس هایی که ریختن داخل و یکی یکی افراد شاهرخ رو می گرفتن بالاخره لبخندی روی لبم اومد اونا باعث خوشحالی من نمیشدن اما همین که شاهرخ به سزای کارش می رسید برام کافی بود. دوست دختر های لخت شاهرخ دویدن داخل اما خبری از خود نفرت انگیزش نبود. پرده رو انداختم. تا الان یک انگیزه برای زنده موندن داشتم و اون هم رسوندن قاتل آرمین به سزای کارش بود. بعد از این نمیخواستم زنده بمونم. چاقو رو از روی کش دور پام در آوردم. از بیرون صدای زد و خورد و تیراندازی میومد. روی تخت نشستم و چاقو رو روی رگ دستم گذاشتم. هیچ وقت فکر نمیکردم روزی به خاطر مرگ استاد دانشگاهم بخوام برای همیشه با این زندگی خداحافظی کنم. داشتم اشهدم و میخوندم که در باز شد و صدای آشنایی داد زد _هانا نه... چشم باز کردم و با دیدن مهرداد مات و مبهوت نگاهش کردم. با سرعت به سمتم اومد. چاقو رو از دستم کشید و به طرفی پرت کرد و با خشونت بغلم کرد و گفت _داشتی چی کار می کردی دیوونه؟ بوی یه آشنا باعث شد بغضم بشکنه...زار زدم و با هق هق گفتم _اونا کشتنش مهرداد... اونا جلوی چشمم آرمین و کشتن.من دیگه نمیخوام زنده بمونم. دستش رو محکم تر دورم حلقه کرد و گفت _هیش...آروم بگیر. _چطوری؟چطوری آروم بگیرم؟اون آدم بدی بود درست... عوضی بود درست اما من عاشقش بودم،نمی تونم بدون اون زندگی کنم مهرداد حتی یه روزم نمی تونم. ازم فاصله گرفت. دستاشو دو طرف صورتم گذاشت و گفت _هیش... تو زنده میمونی... قوی میمونی... با قوی موندنت آرمین و هم تشویق میکنی که قوی بمونه. بینی مو بالا کشیدم و گفتم _یعنی چی؟ اشکام و پاک کرد و جواب داد _اون گربه ی هفت جون نمرده البته فعلا... دکترا میگن فقط باید دعا کنیم. مات برده روی تخت نشستم... کنارم نشست و گفت _امروز چشم باز کرد و اولین نفر اسم تو رو آورد وقتی بهش گفتم خبری از تو نیست با همون وضعیتش سعی کرد بلند بشه پرستارا به زور جلوشو گرفتن.گفت دزدیدن تو کار شاهرخه... تا پلیسا اقدام به محاصره کنن طول کشید... متاسفانه وضعیت آرمینم خوب نیست اما من امیدوارم که زنده بمونه. مثل برق بلند شدم و گفتم _باید ببینمش مچ دستم و گرفت و وادارم کرد بشینم و گفت _هنوز همه شون و دستگیر نکردن من نمیخوام... به سمت در اتاق دویدم و گفتم _برام مهم نیست بمیرم من میخوام برم پیش آرمین. دنبالم دوید و صدام زد _صبر کن هانا این طوری نمی تونی بری! توی حیاط دویدم و با دیدن آدمایی که یکی یکی سوار ماشین پلیس میشدن چند لحظه ای مکث کردم اما خبری از شاهرخ نبود. رو به دو ماموری که اونجا بودن دویدم و گفتم _شاهرخ کجاست؟ اون عوضی در رفت چرا نمی‌گیرینش؟ مامور با دیدن وضعیتم سر پایین انداخت و گفت _ویلا محاصره شده. با خشم داد زدم _گور بابای خودتون و محاصره کردنتون اون عوضی شیش تا سوراخ موش برای فرار کردن داره. 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

سکوت کردم تا بفهمی چه بیصدا از چشم افتادی...! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
سکوت کردم تا بفهمی چه بیصدا از چشم افتادی...! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

آدمِ مهربون برای سوار شدن نیست، درسته مهربونه ولی الاغ که نیست!!

جنتلمن جنتلمن نكن هموني كه فك ميكني جنتلمنه وقتي گذاشت درت ميفهمي كه از همه لاشي تره.. #لاشی🖕🏿