en
Feedback
🧚‍♂𝑀𝓎 𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 🧚

🧚‍♂𝑀𝓎 𝒶𝓃𝑔𝑒𝓁 🧚

Open in Telegram

ᑕᝪᑌᏞᗞ ᑎᝪᎢ ᗷᗴ . . . نشد ڪہ بشہ . . . @EhSaSLovBot پشتیبانی

Show more
1 763
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-730 days
Posts Archive
تا میتونی کسی رو ناراحت نکن بزار اونا تورو ناراحت کنن چون درد و ناراحتی پایان داره اما پشیمونی همیشه هست...

#story شاید یه روز نباشم.. :) 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
#story شاید یه روز نباشم.. :) 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

آخرش باخت دلمـ... با همہ چیت ساخت دلمـ... نیستی و من تاب ندارمـ...🖤🥀 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

یه آدمایی هستن که ؛ هیچوقت ترکت نمیکنن ولی خوب بلدن کاری کنن خودت بزاری بری...

#عروس_استاد #پارت174 سری با ترس به طرفین تکون دادم.مرد با چشمای شیطانی نزدیکم شد و روبه روم ایستاد. چاقویی از جیبش در آورد و جلوی چشمم تکون داد. از ترس نفسم بالا نمیومد.سردی چاقو رو روی صورتم حس کردم. با صدای چندش آورش گفت _نلرز کوچولو.رئیس میخواد باهات حال کنه ریختت ناقض بشه خوشش نمیاد. چاقو رو سر داد و روی بازوم نگه داشت به خودم لعنت فرستادم که چرا یه لباس آستین بلند نپوشیدم. چاقو رو روی پوستم نگه داشت و با یک حرکت تیزیش رو روی بازوم کشید. صدای جیغم به خاطر دستی که جلوی دهنم بود خفه شد. چاقوی پر شده از خون رو جلوی صورتم تکون داد و گفت _دختر بدی باشی انگشت‌هاتو قطع میکنم. اشک از چشمام ریخت. اشاره ای به مرد پشت سرم کرد و گفت _ببرش،دهن و چشماشم ببند تا من بیام. اشکام جلوی دیدم رو گرفتن.لزجی خون رو روی پوستم حس می‌کردم اما نگاهم به در اتاق بود و به دست مرد کشیده شدم. کاش حداقل آرمین و نجات بدن. * * * * * کیسه ی مشکی از روی سرم برداشته شد.همون طور که حدس میزدم روبه روی خودم چهره ی کریه شاهرخ رو دیدم. چشمام از نفرت پر شد نگاهش رو روی بازوم انداخت و گفت _آدم با یه پیشی کوچولو این طوری رفتار نمیکنه. با پام به زمین کوبیدم که نگاهش به صورتم و دهن بستم افتاد. به روم خندید و گفت _آخ... اصلا حواسم نبود زبونت بستست عزیزم. دستش و پیش آورد و با یک حرکت چسب روی دهنم رو کند که حس کردم پوست صورتمم کنده شد. چند لحظه ای چشمام بسته شد.خندید و گفت _حالت خوبه عزیزم؟ با تمام نفرت وجودم توی صورتش تف کردم و گفتم _اگه بلایی سر آرمین بیاد می کشمت پیرسگ حروم زاده. با دستمال صورتش رو پاک کرد و گفت _پس بکش چون اون پسره خیلی وقته جون داده. مات و مبهوت نگاهش کردم.خندید و گفت _اون طوری نگاه نکن گلم من جایگزین خوبی برای اون میشم.کمرمم از یه جوون بیست ساله پر تره. سری به طرفین تکون دادم و تند تند گفتم _دروغ میگی... داری مثل سگ دروغ میگی. خندید و گفت _مگه موقع لاس زدن با خودت یه تیر تو کمرش نخورد؟حسام کارش و بلده خوب میدونه کجا بزنه که طرف یک راست بره اون دنیا. چشمام سیاهی رفت... اشکام پشت هم از چشمم جاری شد و نالیدم _دروغه. دستاش و دو طرف صندلیم گذاشت. خم شد و گفت _حیف چشمات نیست واسه اون اشک می‌ریزی؟باور کن اون لیاقت تو رو نداشت. تمام احساس درونم رو جمع کردم و از ته دل فریاد زدم. شاهرخ عقب رفت و گوش هاش و گرفت. دوباره فریاد زدم.. با اشک... با ناله فریاد زدم فریاد زدم و اسم آرمین و آوردم. شاهرخ عصبی فریاد زد _سامان... بیا این و خفش کن. به دقیقه نکشید که پسری داخل اومد و از توی جیبش چسب بزرگی در آورد. با گریه گفتم _حروم زاده ی پس فطرت مطمئن باش مثل سگ پشیمونت می کنم کاری می کنم که... مرد با چسب جلوی دهنم رو بست و گفت _کمتر حرف بزن دختر کوچولو شاهرخ سر تکون داد و گفت _بیا بیرون سامان. دو روز بی آب و غذا بمونه می فهمه چه طوری حرف بزنه. سامان سر تکون داد و در نهایت هر دوشون از اتاق بیرون رفتن. چشمام و با درد بستم. دلم می‌خواست داد بزنم منم بکشین حالا که آرمین نبود دلم یک لحظه زنده بودنم نمیخواست باورم نمیشد دیگه نمی بینمش... دیگه صداش و نمی شنوم... دیگه بوی عطرش و حس نمیکنم. اگه دستام بسته نبود یه لحظه هم برای کشتن خودم مکث نمیکردم. چشمام و با درد بستم و به بخت سیاه خودم لعنت فرستادم * * * * * سینی غذا رو جلوی روم گذاشت و چسب دهنم رو باز کرد. ساندویچ رو به سمت دهنم آورد و گفت _بخور. حتی لبمم تکون نخورد. کلافه گفت _میمیری دختر یه نگاه به خودت بنداز سه روزه یه لقمه غذا هم نخوردی.میخوای خودت و بکشی؟ صداش و می شنیدم اما نمی فهمیدم چی میگه زیر لب گفتم _تقصیر منه.اگه من چشمام و نمی بستم می دیدم. صداش اومد _چی داری میگی؟یه لقمه بخور تا پس نیوفتادی. باز زیر لب گفتم _میدونی من تا قبل از ازدواجمونم دوستت داشتم.کاش بهت می گفتم. نفسش و فوت کرد و گفت _تو پاک روانی شدی. صاف صاف نگاهش کردم و گفتم _دستام و باز کن میخوام برم دستشویی. با تردید نگام کرد ولی سر تکون داد و مشغول باز کردن دستام شد. خودم خم شدم و طناب دور پاهام رو باز کردم پشتش رو بهم کرد تا سینی و جمع کنه. طناب رو برداشتم و از پشت نزدیکش شدم و بدون دل رحمی و ذره ای تردید طناب رو دور گردنش انداختم و با قدرتی که نمی دونم از کجا اومده بود طناب و کشیدم. 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

از محبت گلها.....هیچ پخی نمیشن الکی محبت نکنید ♡ 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
از محبت گلها.....هیچ پخی نمیشن الکی محبت نکنید ♡ 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

‏گاهی آدم به یه سراغ گرفتن ساده ست که زنده اس، اینکه بفهمه واسه یکی مهمه، اینکه بفهمه بود و نبودش واسه یکی فرق داره، اینکه بدونه بین اینهمه آدم جور و واجور لااقل تو دل یکی جا داره، سراغ بگیرین از آدمایی که دوسشون دارین نزارین از درون بمیرن...

خودش با همه ميلاسه بعد رو ما حساسه 🤷🏻‍♀😑

اینکه بی محلی میکنید به کسی که بهتون اهمیت میده نشونه شاخ بودنتون نیست نشونه بیشعور بودنتونه 👌🏽✌️🏽

وقتی حس کردی جایی اضافی هستی خودت برو! اجازه راهی کردنت رو به کسی نده...😊👍 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
وقتی حس کردی جایی اضافی هستی خودت برو! اجازه راهی کردنت رو به کسی نده...😊👍 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

تو اکثر رابطه ها یکی مثل سگ دروغ میگه یکی هم مثل سگ وفاداره...!

من بعضی وقتا یه جورایی با بدیات دوستت دارم و حاضر نیستم دل بکنم ازت و برم که مدام فکر میکنم نکنه من مادرم تو بچه ای! جز مادرا هیچکی تا این حد پای بدیای کسی نمیمونه من اونقدر همینی که هستی میخوامت که من مادرم تو بچمی :)) #حرف_دل🥀

ما مهربونا زود سین میکنیم، زود جواب میدیم، سعی میکنیم حرف ازار دهنده نزنیم هرچند حقمون باشه و دقیقا عکس اینارو جواب میگیریم...👌

آدم گاو عَز آدم بد خطرناکتره..!! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
آدم گاو عَز آدم بد خطرناکتره..!! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

حسودی کنی بغلت کنه دستشو ببره لای موهات با اون صدای مردونش بگه من فقط مال توام کوچولو...!♥️ 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
حسودی کنی بغلت کنه دستشو ببره لای موهات با اون صدای مردونش بگه من فقط مال توام کوچولو...!♥️ 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

مثلا یهویی پی ام بده عشق من کیه ؟ منم جواب بدم همون بی‌پدری که هر بار آدم حسابت نمیکنه یاد من میفتی😒

#عروس_استاد #پارت173 سخت مشغول درس خوندن بودم که دستی دور کمرم حلقه شد و روی سرم رو بوسید. بدون این‌که سر از جزوه بردارم گفتم _تمرکزم و بهم نزن آرمین باید بخونم. صداش و کنار گوشم شنیدم _دو شبه قصد خوابیدن نداری؟ حواس پرت جواب دادم _دو نیست و بیست دقیقه به یکه تو بخواب من یک ساعت دیگه بخونم. دستش و لبه ی میز بند کرد و گفت _به نظرت بدون تو خوابم میبره؟ لبخند محوی روی لبم نشست. صندلیم و چرخوندم و گفتم _می‌خوای اغفالم کنی و فردا سر کلاس ضایعم کنی؟ با اخم ساختگی گفت _اون وظایف دانشجوییته الان وظایف همسری تو به جا بیار. دوباره چرخیدم و گفتم _بذار بخونم لطفا جزوه رو بست و گفت _به اندازه ی کافی خوندی تازه اول ترم هم که هست. ابرو بالا پروندم و گفتم _تو چه استادی هستی؟ دستم و گرفت و کشید گفت _یه استادی که گیر دانشجوی فسقلی‌ش افتاده. دستم و دور گردنش انداختم و گفتم _حالا ناراضی ازم استاد؟ خیره نگام کرد. سرش و جلو آورد و گفت _اگه از این سرخاب سفیدابا نمالی به صورتت آره. اخم ریزی کردم و گفتم _تو چه مشکلی با آرایش داری وقتی که... انگشت شصت‌ش رو روی لبم گذاشت و تمام رژم رو پاک کرد و گفت _دلم نمیخواد وقتی دارم می بوسمت یک کیلو سرب بره تو دهنم دستش و روی گونم گذاشت و سرش و جلو آورد. چشمام و بستم. هر لحظه منتظر حس کردن طعم لب هاش بودم که صدای وحشتناکی اومد و تکون خوردن آرمین رو حس کردم. چشمام و باز کردم... با دیدن صورت کبود شدش نگران گفتم _خوبی؟ دستش از دورم شل شد و زانو زد.. نگاهم به پشتش افتاد و خونی که از کمرش جاری شده بود. نفسم بند اومد و سرم رو به سمت پنجره ی بزرگ اتاقم چرخوندم و با دیدن مرد سیاه پوشی که اسلحه ی بزرگی به دست داشت تازه یه چیزایی دستگیرم شد. آرمین نقش بر زمین شد.شوک زده نگاهم روی کمر خونیش مات موند. تیر خورده بود. وحشت زده روی زانو نشستم و دستم رو به سمت کمرش بردم و با دیدن دست خونی شدم جیغ بلندی کشیدم. دست روی گونش گذاشتم و چشمای نیمه بازش قلبم را از حرکت نگه داشت. با وحشت گفتم _آ.. آر... مین.. چی... شد. تنش تکونی خورد و به سختی چشماش و باز نگه داشت و با صورتی کبود شده گفت _ا...از... اتاق... برو... بیرون. سرش و در آغوش کشیدم و در حالی که اشک از چشمام سرازیر شده بود گفتم _زده به سرت؟آرمین تو رو خدا... تو رو خدا بگو خوبی نفسش بالا نمیومد. به سختی حرف می‌زد _هانا... ب.. برو بیرون.. ن... نمی... خوام... تو هم آسیب ببینی. از جام بلند شدم اما نه به قصد رفتن. گوشیم رو برداشتم و با دست هایی که علنا میلرزید قفل رو باز کردم. انقدر حالم بد بود که حتی شماره ی اورژانس هم یادم نمیومد. نگاهم به جسم غرق در خون آرمین بود و گوشی توی دستم می‌لرزید. باز هم صداش رو شنیدم که گفت _ب..برو هانا.... خواستم داد بزنم معلومه که نمیرم اما کسی از پشت دستام و گرفت.گوشی از دستم افتاد و وحشت زده خواستم برگردم که دست بزرگی روی دهنم نشست و من و به سمت در کشوند. لگدی پروندم و با چشمای اشکی به آرمین نگاه کردم. دستاش رو به زمین گرفت و خواست بلند بشه اما نتونست. هر چه قدر لگد پروندم و تقلا کردم فایده ای نداشت. انقدر محکم جلوی دهنم رو گرفته بود که حتی نمی تونستم جیغ بزنم. چشمم به مرد دیگه ای افتاد که با ماسک نزدیک اومد و گفت _کارش تموم شد؟ صدای زمخت مرد توی گوشم پیچید _داشت جون میداد.برو پی مدارک این دختره هم بد جفتک می پرونه. مرد مقابلم با چشمای شرورش نگاهم کرد و یواش یواش نزدیکم شد. لگدی پروندم که جا خالی داد. اسلحه ش رو در آورد. وحشت زده نگاهش کردم. صدای مرد پشت سرم اومد که تند گفت _هی احمق نشنیدی رئیس گفت این دختره رو زنده میخواد؟ صورت مرد مقابلم رو ندیدم اما با شرارت توی چشماش گفت _گفت زنده... نگفت که سالم تحویلش بدین 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

‏رابطه ای که توش دعوا نیست، رابطه ایه که مخفی کاری و لایه های پنهان زیاد داره! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮
‏رابطه ای که توش دعوا نیست، رابطه ایه که مخفی کاری و لایه های پنهان زیاد داره! 🔮 @EhSaS_Lov 🔮

قرار اول فقط اونجاش که طرف برمیگرده میگه از ۲تا چیز بدم میاد "دروغ" و "خیانت". آره مرسی که گفتی،✋🏼 واقعا مسئله عجیبی بود. 🤔بقیه خوششون میاد آخه 😒🖕🏻

چرا اینقدر خوبهههه آخه👌🏻😍♥️ 🔮 @EhSaS_Lov 🔮