1 763
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-730 days
Posts Archive
1 763
#عروس_استاد
#پارت143
با صدای راننده که گفت :رسیدیم. به خودم اومدم.
اشکامو پاک کردم و بعد از حساب کردن کرایه ش پیاده شدم.
چشمم به ماشین سام افتاد...با قدم های آهسته به سمت ماشینش رفتم که در و باز کرد.
پیاده شد و با نگرانی گفت
_خوبی عزیزم؟
از اینکه با وجود همه چیز باز نگرانم بود اشک تو چشمم جمع شد. سام عاشقم بود یا آرمینی که من و وسط بزرگراه ول کرد و پشت سرشم نگاه نکرد تا ببینه یه نفر مزاحمم شده و تو اون بزرگراه لعنتی تاکسی گیر نمیاد.
با بغض خودم و توی آغوشش انداختم و گفتم
_معذرت میخوام
دستاش دورم حلقه شد و گفت
_من معذرت میخوام عزیزم شبت و خراب کردم.
اشکامو پاک کردم و ازش فاصله گرفتم. گفتم
_مامانت گفت دیگه حق نداری با من باشی.
دستم و محکم گرفت و گفت
_من بچه نیستم که به حرف مامانم ولت کنم.من دوستت دارم هانا هر چیم که بشه تنهات نمیذارم.
لبخندی زدم و گفتم
_ممنون...
با کمی من و من ادامه دادم
_میشه فردا حرف بزنیم؟خیلی خستم.
دستم و محکم تر فشرد و گفت
_هنوزم نمیذاری بیام خونت؟باهام مثل غریبهها رفتار می کنی من دوست پسرتم هانا..
درمونده گفتم
_امشب راجع بهش حرف نزنیم خوب؟
دستم و ول کرد و بدون نگاه کردن به چشمام گفت
_باشه... خوب بخوابی.
اصلا حوصله ی نازکشی نداشتم روی انگشت پاهام بلند شدم و گونش و بوسیدم و گفتم
_شب بخیر.
به سمت خونم رفتم... تا آخرین لحظه سنگینی نگاهش رو روی خودم احساس میکردم
با صدای زنگ موبایلم به سختی لای پلکهام و باز کردم. نگهبان خونم بود
نگاهی به ساعت انداختم و وقتی دیدم سه و نیم صبحه نگران شدم و جواب دادم
_چی شده؟
صدای مضطربش اومد
_هانا خانم آقا آرمین اومدن خواستم جلوشون و بگیرم اما به زور اومدن داخل میخواین پلیس خبر کنم؟
دستی به پلکهای خواب آلودم کشیدم و گفتم
_نه نمیخواد
_آخه خانم سر و وضعشون...
در اتاقم با شتاب باز شد.
تلفن و قطع کردم و با دیدن ریخت و قیافه ی آرمین مات موندم.
مستیش به کنار،پیشونیش خونی بود.
خودش رو به در تکیه داد و سکسکه ای کرد.
با نگرانی از تخت بلند شدم و گفتم
_چت شده تو؟این چه حالیه؟
یک قدم جلو اومد و با مستی گفت
_رفتـ ـم س.. سراغ ا.. اون یارو...
قدم دیگه ای نزدیک شد و باز سکسکه کرد
_بهـ ـش گف.. گفتم تو مال منی.گ...گفتم تو فقط مال منی.
یک قدم عقب رفتم. چشماش قرمز بود و هیچ تعادلی نداشت
_به م... من گفت باهات ا... ازدواج مـ ـیکنه منم مثل سگ زدمش.
دستم و جلوی دهنم گرفتم.یقه ی لباسم رو گرفت و من رو به سمت خودش کشوند.
تمام هیکلش بوی الکل میداد.
با چشمای نیمه باز گفت
_تو...یا... مال من میشی یا میمیری.
دستامو تخت سینش گذاشتم و به عقب هلش دادم و گفتم
_با سام چیکار کردی؟
سکسکه ای کرد و بریده بریده گفت
_ت... تو با من چیکار کـ ـردی توله سگ؟من؟واسه یه دختر احمق مثل سگ خوردم.واسه خاطر تو...
نتونست ادامه بده. داشت تعادلش و از دست میداد که به کمکش رفتم.
تمام سنگینی شو روی شونه هام انداخت.به سمت تخت بردمش و در حالی که حرص میخوردم گفتم
_تو هر غلطی کردی واسه خودت کردی آرمین فراموش نکردم با اون دختر بهم خیانت کردی.
به تخت که نزدیک شدیم خودش و روی تخت پرت کرد و با کشیدن مچ دستم تعادل منم ازم گرفت و تا به خودم اومدم دیدم روی آرمین افتادم.
تنم لرزید... نگاهم رو به چشم های خمارش دوختم... بعد از سه ماه من...
دوباره صحنه ی لعنتیش با ستاره جلوی چشمم اومد و خواستم بلند بشم که دستش با قدرت دور کمرم پیچیده شد و با صدایی خش گرفته گفت
_نرو...
@EhSaS_Lov
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
1 763
مڹ ڪسیۅ از دسٺ دادم ڪہ اصلــــــــــا دوسٺم نداشٺ😾
اما ٺو ڪسیو از دسٺ دادیے ڪہ واقعـــــا عاشــــــــــقٺ بود😻1 763
تویِ رابطه
یه متعهدِ واقعی داریم
یه پنهان کارِ زبردست
یادتون باشه
دومی رو با اولی اشتباه نگیرید...😉👌1 763
منو دست ڪم نگير...
بيشتر عَز چيزی ڪہ ميگم میدونم...
بيشتر عَز چيزی ڪہ حرف میزنم فڪر میكنم...
و بيشتر عَز چيزی ڪہ تو بفهمى متوجه ميشم...🌱🚶🏻♀1 763
کسی رو واسه سرگرمی نباید خواست میخوای سرگرم شی برو شهربازی یا با شـ ـومبولت بازی کن... دل آدما بازیچه نیست
😒😐1 763
" شب ها " را دوست دارم
حال خوشی دارد
سر گردانی در خیال " تو "
یک دلخوشی ساده است برای من ...❤️
#شب_بخیر💋😘
🥀🍁 @EhSaS_Lov 🍁🥀
1 763
دختری که سخت وارد رابطه میشه بد قلق نیست اتفاقا موندنی ترینه برای همین الکی وارد هر رابطه ای نمیشه...👌1 763
#عروس_استاد
#پارت142
سام مسیری و نشونم داد و گفت
_مامانم اونجاست عزیزم.
و انگار از لج آرمین دوباره دستش و دور کمرم انداخت.
با نگرانی به آرمین نگاه کردم.شک نداشتم یک کاری میکنه...از چشم هاش خشم شعله میکشید
زن خوش پوش و شیکی از جاش بلند شد و سام رو در آغوش کشید.
نگاهم مدام به آرمین بود. با چشمام التماسش می کردم چیزی نگه که آبروم جلوی مادر سام بره.
زن نگاهی به من انداخت. دستم رو جلو بردم و با لبخند مصنوعی گفتم
_هانا هستم.
نگاهی به سر تا پام انداخت و دستم رو به آرومی فشرد و گفت
_پس تو پسرم و اینجا موندگار کردی.
به پشت سرم نگاه کرد و با دیدن آرمین مات موند.
اخمای آرمین به طرز وحشتناکی با دیدن اون زن در هم رفت.
سام نگاهی به دوتاشون انداخت و گفت
_شما هم و میشناسین؟
لبهای مادرش تکون خورد و تا خواست حرفی بزنه آرمین با لحن بدی گفت
_انگار شما خانوادگی رسم دارید زیگیل زندگی دیگرون بشید نه؟
رنگ از رخم پرید. سام عصبی شد و گفت
_چه طرز حرف زدن با مادر منه؟
آرمین پوزخندی زد و بی توجه به حرف سام گفت
_تو که نمیخوای اجازه بدی زن سابقم نامزد پسرت بشه؟
مادر سام با ناباوری گفت
_زنت؟ سام این چی میگه؟
با خشم به آرمین نگاه کردم.سام گفت
_مامان بشین برات توضیح میدم
آرمین گفت
_توضیح هم ندی مامان جونت فهمید چی به چیه.
سام عصبی خواست به سمت آرمین حمله کنه که مادرش مانع شد و تند گفت
_نکن سام...
رو به آرمین متاسف ادامه داد
_من نمی دونستم دختری که سام ازش حرف میزنه زن سابقته.
پوزخندی روی لب آرمین نشست
_چند سال پیشم همین و گفتی. من نمیدونستم...
هم من هم سام گیج و مبهوت به اون دو تا نگاه می کردیم.
آرمین با لحن بدی ادامه داد
_به پسرت بگو پاش و از کفش من بکشه بیرون.لقمه ی آرمین براش بزرگ تر از دهنشه تو میدونی من با کسی شوخی ندارم و از همون بچگی دودوزه باز بودم الانم ته هفت خط های عالمم. جون پسرت برات مهمه افسارش و بگیر.
با طعنه ادامه داد
_یادت که نرفته؟من یه پسر ایدزیم بیماریم واگیر داره
نتونستم جلوی خودم و بگیرم و متعجب گفتم
_چی؟
معنادار نگاهم کرد. مچ دستم و گرفت و بعد از انداختن نگاه تحقیر آمیزی به مادر سام من و دنبال خودش کشید..
سان بالافاصله گفت
_هی کجا می بریش؟
برگشتم و ملتمس نگاهش کردم اما مادرش جلوش رو گرفت و با اخم گفت
_اون دختر مال تو نمیشه سام.
سرعت قدمای آرمین انقدر زیاد بود که سام تا بخواد عکس العملی نشون بده ما از رستوران رفته بودیم.
سعی کردم مچ دستم و از دستش بکشم و گفتم
_چی کار میکنی؟دستم و ول کن میخوام برم پیش سام.
جوابم و نداد.. در ماشینش رو باز کرد و با اخم گفت
_سوار شو تا این رستوران و رو سر تو بقیه خراب نکردم.
خشمش به قدری زیاد بود که لال شدم.به اجبار سوار شدم..
ماشین و دور زد و سوار شد. سیگاری کنج لبش گذاشت و استارت زد. با فندک سیگارش رو روشن کرد و پاش و تا آخر روی پدال گاز فشار داد.
پک عمیقی به سیگارش زد و اخماش در هم رفت. نمیفهمیدم چه مرگشه... نتونستم طاقت بیارم و گفتم
_اون حرفا چی بود به مامان سام زدی؟تو اونو از کجا میشناسی؟... مواظب باش چرا انقدر تند میری
جواب هیچ کدوم از سؤالاتمو نداد و تند تر رفت. ترسیده گفتم
_زده به سرت؟یواش برو.
یهو منفجر شد و چنان دادی زد که چسبیدم به در
_آره... آره زده به سرم روانی شدم. نمیدونی به چه سختی جلوی خودم و گرفتم که یه گوله نزنم تو سرت که بمیری و منم راحت شم.
بغض کردم و با دلخوری سر برگردوندم.
کنار یه بزرگ راه نگه داشت و پیاده شد. سیگار دیگه ای روشن کرد و پک عمیق تری بهش زد.
با پشت دست اشکم و پاک کردم و پیاده شدم.
بدون اینکه بدونم مسیرم کجاست راه افتادم.
هنوز چند قدمی برنداشته بودم که بازوم کشیده شد...نفس بریده و بی مقدمه گفت
_بهت دست زد؟
گیج پرسیدم
_چی؟
انگار داشت نفسش بالا میومد. دوباره تکرار کرد
_اون عوضی بهت دست زد؟
منظورش و نفهمیدم.مگه همین امشب جلوی چشم خودش سام دستم رو نگرفت؟
تا من بخوام به نتیجه ای برسم با رگی برآمده گفت
_باهاش رابطه داشتی؟
تازه متوجه ی منظورش شدم. تا حالا آرمین رو تا این حد داغون ندیده بودم...
یک قدم عقب رفتم و گفتم
_برات مهمه؟
اعصابش داغون شد
_جواب منو بده.
_فکر کن آره
نفسش بند اومد و مبهوت نگاهم کرد.پشتش رو بهم کرد... از حرفم پشیمون شدم و تا خواستم چیزی بگم آرمین سوار ماشینش شد و جلوی چشمای بهت زدم با سرعت از کنارم گذشت.
@EhSaS_Lov
🍁🍁🍁🍁🍁🍁
1 763
کسی که بدونه شما ناراحتید،
و بزاره با اون حال روزهاتون رو سپری کنید،
و شبها غمگین بخوابید،
هیچ کسیتون نیست!!!
🥀🍁 @EhSaS_Lov 🍁🥀
1 763
نَه با کسی بَحث کن، نه از کسی اِنتقاد کن. هرکی هرچی گفت بگو حَق با شماست و خودت را خَلاص کن .
آدمها عقیدهاَت را که میپُرسند، نظرت را نِمیخواهند، میخواهند با عقیدهیِ خودشان موافقَت کنی .
بَحث کردن با آدمها بیفایده است...👌👌