1 763
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-730 days
Posts Archive
1 763
آهنگ فارسی و تورکی هرجور بچرخه چرخ تو روزگار💔
خیلی قشنگ میخونه خصوصا اون قسمت تورکی👍
#پیشنهاد_دانلود👌
1 763
به نظر من
يكم شعور هم گرون كنن
،يسري اوسگول برن تو صف واستن بخرن براشون خوبه
#حرف_حساب1 763
#عروس_استاد
#پارت166
لیوان مشروبم و سر کشیدم و این بار من به پسره گفتم پرش کنه.
آرمین با اخم هایی گره خورده دستش رو به سمت صورتم دراز کرد و گفت
_لذت نبردم..گه بزنن به این زندگی تخمی که هیچی به خواست خودت پیش نمیره.
لیوان دومش رو تموم کرد.
با حال خرابی گفتم
_الان خوشحال نیستی که معتادم کردی و گند زدی به زندگیم؟
لب هاش تکون خورد و خواست جواب بده اما منصرف شد.
از جاش بلند شد.دستم و گرفت و به سمت رقصنده ها کشوند و گفت
_یه امشبه رو بذار فراموش کنیم کی هستم و چه قدر خراب کردیم. یه امشبه رو فقط برقصیم.
بدون اینکه نظرم و بخواد دنبالش کشیده شدم.
وسط جمعیت ایستاد و با گرفتن دستام وادار به رقصیدنم کرد... برای اولین بار بود که رقص آرمین و میدیدم... آهنگ خارجی شاد و علاوه بر اون مشروبی که خورده بودم باعث شد من هم همپای آرمین بشم.
انگار نه انگار بدبختم کرده با شادی می رقصیدم و آرمین هم با سرخوشی می خندید.
دستام و دور گردنش انداختم و گفتم
_یه امشبه رو فراموش میکنم با یه آدم عوضی دارم می رقصم..
دستش دور کمرم پیچیده شد. نزدیک به هم می رقصیدیم... انگار نه انگار چه مشکلاتی پیش رومونه...
* * *
با خنده کلید انداخت. تلوتلو خوران وارد شدم و گفتم
_پاهام داره میشکنه.
تکیه به دیوار زدم...حتی نای خم شدن و باز کردن بند کفشم و نداشتم...
با حالت زار به آرمین و کفشم نگاه کردم که گفت
_اگه فکر کردی جلوت زانو میزنم و بند کفش تو باز می کنم کور خوندی.
چشم غره ای رفتم و با طعنه گفتم
_میدونم این کارا از یه جنتلمن بر میاد نه یه لاابالی
بدون اینکه بهش بر بخوره روی مبل لم داد. به بدبختی کفشام و در آوردم و به سمت اتاق رفتم و در و بستم.
گوشیم و چک کردم و با دیدن پیامک مهرداد برق از سرم پرید. به کل یادم رفته بود باید بهش خبر بدم.
پریدم توی حموم... در و بستم و شیر آب و باز کردم و به مهرداد زنگ زدم.. سر دومین بوق جواب داد
_کجایی تو؟
با صدای آرومی گفتم
_الان رسیدم خونه.
_چهار صبح؟چیکار میکردین؟چیزی فهمیدی؟
گفتم
_آره فهمیدم.
ساعت و مکان جایی که آرمین قرار گذاشته بود و بهش گفتم و پرسیدم
_ترانه اومد؟
_نه... فردا میاد هانا مواظب خودت باش کنم بی خبر نذار باشه؟
_باشه نگران نباش فعلا قطع میکنم خدافظ.
تماس و قطع کردم..شیر آب و بستم و بیرون رفتم.
با دیدن آرمین روی تخت از جام پریدم و گفتم
_ترسوندیم
نگاه عمیقی بهم انداخت و گفت
_داشتی دوش می گرفتی؟
نگام و ازش دزدیدم و گفتم
_نه...یعنی...میخواستم دوش بگیرم حوله یادم رفت.اومدم حوله م و بردارم.
سری تکون داد و با همون اخمش گفت
_حتما گوشیتم زد آبه که میبریش تو حموم چی کار میکنی؟ موقع دوشششش گرفتن فیلم میبینی؟
چشم غره ای بهش رفتم و گفتم
_بازجویی میکنی؟
برای در رفتن از زیر نگاهش به سمت کمدم رفتم حوله م و برداشتم و گوشیمم توی کمد گذاشتم خودم و به حموم رسوندم.. قلبم گومب گومب می کوبید.
خواستم در و ببندم که پای کسی لای در نشست.
یک قدم عقب رفتم و پرسیدم
_چی شده؟
نگاه عمیقی به چشمام انداخت و گفت
_منم هوس کردم دوشششش بگیرم.
لال مونی گرفتم.
کمربند شلوارش و باز کرد و گفت
_وان و پر کن!
با ترش رویی گفتم
_مثل اینکه یادت رفته...
وسط حرفم پرید
_یه امشبه رو قرار بود بسازی گلم.
خیره نگاهش کردم. نفسش و فوت کرد و به سمت وان رفت در حالی که پرش میکرد گفت
_معتادت کردم درست... ستاره رو هم معتاد کردم اما چیزی ندادم بکشی که خطرناک باشه. اسکل آمپولیت کردم که انقدر الم شنگه راه انداختی یا حشیش گذاشتم زیر دماغت؟ ناله ها رو باید اون ستاره ی بدبخت بکنه. تو میدونی خماری واقعی چیه؟ می دونی معتاد واقعی کیه؟
به سمتم اومد و روبه روم ایستاد.
هنوز داشتم نگاهش میکردم.دستش و به سمت زیپ لباسم برد و پایین کشیدتش.
با دست لباسم و گرفتم و گفتم
_حاضر نیستم مردی که اعتراف کرد بارها بهم خیانت کرده دستش به تنم بخوره.
سرش رو نزدیک آورد و با اطمینان گفت
_و اگه اون مرد اعتراف کنه بلوف زده چی؟نپرس چرا یه خورده حسابه بین من و داداشت.
دلخور گفتم
_باز هم تو حق نداشتی...
دستش و روی لبم گذاشت و گفت
_بذار امشب مون تکمیل شه.. اونی که باید تلخ باشه منم نه تو!
اعتراضم با لبهاش خفه شد دستم هم همراه لباسم پایین افتاد.
چشمای غرق در خوابم و باز کردم و با دیدن جای خالی آرمین به طور کامل از خواب بیدار شدم.
دستم و دراز کردم و گوشیم و برداشتم...
یک پیامک از مهرداد داشتم بازش کردم.. نوشته بود
_کلینیک خوب برات پیدا کردم. امروز یه جوری بیا بیرون ساعت شش.
ته دلم با یاد دیشب و دو نخ سیگاری که دود کرده بودم فرو ریخت.
زیر قولم زدم... خاک بر سرت هانا که هیچ اختیاری نداری.
بلند شدم و نگاهی به خونه انداختم. خبری از آرمین نبود.
لباس پوشیدم و از اتاقم بیرون زدم.
به خاطر دیشب عذاب وجدان داشتم....
1 763
یه جایی میرسه نه غر میزنه نه گیر میده
نه چکت میکنه
بهش میگی فلانی خودتی ؟
یه کلام میگه فلانی کیه ؟!
فلانی مرد !
بعد خیره میشی به مسیر رفتنش
اونیکه اونهمه صدا داشت چه بیصدا تموم شد و رفت ...😊1 763
وقتی دوست پسر داری یا شوهر داری چند روز یا حتی چند ساعت با کسی که میدونی می خواد مختو بزنه لاس میزنی نشون میده دختر خوبی هستی. من جـ ـندم
😅🙌1 763
شما انقد طرفو محدود میکنی که کسی جز شما رو دیگه نداره
بعد خودتونم ازش دریغ میکنید
طرف از تنهایی خل میشه
اخرشم بهش میگید غرغروی رو مخ :|1 763
کِشِش ندارم خوب بودَنَمو بہ ڪسی اِثبات کُنم
ترجیح میدم،برن تجربہ کُنن برگردن...😊👍
🇯🇴🇮🇳 ↯
➫ 🥀🖤 @EhSaS_Lov 🖤🥀
1 763
زرنگ شماهاييد كه پسر پولدار مخ ميكنيد كه زود بياد خواستگاريتون، من همون كصخليم كه ١٠سال به پاي عشقش ميشينه آخرشم طرف ميره دختر خالشو ميگيره....1 763
#عروس_استاد
#پارت165
دیگه نگاهم نکرد،به سمت در رفت و گفت
_امشب رو می تونی تنها بخوابی اما از فردا حق این ادا و اصول ها رو نداری فردا شبم مهمونی بزرگاست. تو هم باهام میای...
خواستم اعتراض کنم اما با فکر این که این مهمونی ممکنه ربطی به خلاف های آرمین داشته باشه سری تکون دادم و گفتم
_باشه میام.
نزدیک در برگشت.قوطی سیگار طلایی رنگم و از جیبش در آورد و همراه فندکم روی میز گذاشت و با چشمکی گفت
_خماری از چهرت می باره،بکش فردا شب سرحال کنارم راه بیای.
لبم و محکم گاز گرفتم،نباید الان این و جلوی چشمم میذاشت... نبایددد وقتی کل وجودم طلب این کوفتی ها رو می کرد بهم می رسوند..
خودش از اتاق بیرون رفت و من و با یه عذاب بزرگ تنها گذاشت.
بازوش رو جلوم گرفت و نگاهم کرد.به ناچار دست دراز کردم و بازوی پهنش رو گرفتم.
خم شد و کنار گوشم گفت
_بابت این آرایش مسخرتم حساب پس میدی.
چیزی نگفتم. اون که نمی دونست برای پوشوندن زردی چهره م و قرمزی چشمام انقدر آرایش کردم.
به خیالش تا صبح دود کردم و صبح خندم از روی نعشگی بوده نه بیچارگی.
وارد بار که شدیم نفسم از حجم دود و بوی عطر گرفت.
آرمین چشم چرخوند و با دیدن دو مردی که روی مبل نشسته بودن سری براشون تکون داد و کنار گوشم گفت
_سرویس اون طرفه برو این آشغالا و از صورتت پاک کن بعد بیا پیش من!
بازوش و از زیر دستم کشید و به سمت دو مرد رفت.
هاج و واج موندم. شک نداشتم اینا ربطی به معامله شون دارن و آرمین هم برای دک کردن من بهانه ی آرایش مو گرفت.
خدایا حالا چی کار کنم؟
خودم رو لای جمعیت در حال رقص انداختم. خدا رو شکر که چراغ ها خاموش بود و فقط رقص نور می درخشید.
به جایی که آرمین نشست نگاه کردم...
خودم رو از لابه لای جمعیت رد کردم..
پشت آرمین خالی بود فقط باید یه جوری خودم و پشت مبلش می رسوندم.
از شانس خوبم یکی از خدمتکارا با سینی نوشیدنی به سمت میزشون رفت.
از فرصت استفاده کردم و پشت پسره ی چاق بهشون نزدیک شدم و درست وقتی اونا سرگرم برداشتن نوشیدنی شدن خودم رو پشت مبل آرمین پنهان کردم و نفسم رو حبس کردم.
خدمتکار که رفت صدای مرد نا آشنایی رو شنیدم که گفت
_خوب چی کار کردی؟جنسا رو بار زدی؟
آرمین جواب داد
_همشون توی عروسک جاساز شدن تو هم دست بجنبون میخوام برگردم ایران.
مرد دیگه گفت
_نمیفهمم چه علاقه ای به ایران داری آرمین؟ اونجا خطر گیر افتادنت بالاست پسر بمون همین جا!
_که چی بشه؟صبح و شب مثل شما خودم و خفه کنم؟من میرم ایران چون شغلم و دوست دارم.این همه گه کاری کردم دلم میخواد چهار نفر از بغلم یه چیزی یاد بگیرن..
مرد اولی با شوخی گفت
_چی یاد بگیرن؟درس قاچاق کردن؟
صدای خنده ی دو مرد اومد. آرمین گفت
_خوشمزگی و بذارین کنار. من فقط تا هفته ی دیگه می مونم تاریخ بده جنسا رو برات بار بزنم.
_یکشنبه شب ساعت یک...دو تا کامیون دم انبارتن...همه چیزش هماهنگه...
صدایی از آرمین نشنیدم به جاش قامتش و دیدم که بلند شد...نفسم بند اومد.
اگه سرش و یه نیم چرخ میداد فاتحه م خونده بود.
یکی از مردا پرسید
_کجا میری؟
_دنبال دوست دخترم.
مرد دومی گفت
_جووون...سلیقتم که حرف نداره!ازش خسته شدی ردش کن این طرف مام...
حرفش قطع شد چون آرمین با خشم یقه ش و گرفت و گفت
_گوش کن فرامرز یه عمر دندونات روی دوست دخترای من تیز بوده چیزی نگفتم بهت.چپ نگاه این یکی کنی به مقدساتم قسم با یه گوله خلاصت میکنم پس حواست به نگاهات باشه.
مات و مبهوت نگاهش کردم.
فرامرز گفت
_خوب بابا،من چه می دونم تو یه شبه خاطر خواه دوست دخترات میشی تا اونجا که یادمه همه رو خودت حواله می کردی این ور تا از شرشون خلاص بشی.لابد این یکی بدجور تو تخت بهت سرویس داده که...
حرفش با مشتی که آرمین با عصبانیت به صورتش زد قطع شد
دستم و حیرت زده جلوی دهنم گذاشتم.
بهترین زمان برای جیم زدن بود.به سختی از پشت شون در رفتم و باز بین جمعیت گم شدم.
بین دو جوونی که با مستی میرقصیدن ایستادم و به آرمین که با صورتی قرمز یقه ی مرد رو چسبیده بود نگاه کردم.
صاف ایستادم و طوری که انگار تازه اومدم به سمت شون رفتم.
آرمین با دیدنم صاف ایستاد و نگاه تهدید بارش و به فرامرز دوخت.
با تعجب ساختگی پرسیدم
_چی شده؟
سری به طرفین تکون داد و گفت
_چیزی نیست...
دستم و گرفت و بدون حرف به سمت اون طرف سالن ایستاد.
روبه روی بار مشروبات روی صندلی پایه بلند نشست و با اوقات تلخی رو به مرد گفت
_دو تا لیوان بیار.
پسر جوون سر تکون داد و لحظه ای بعد دو لیوان جلوی رومون گذاشت.
با حرصی آشکار لیوانش رو سر کشید و دوباره رو به پسر گفت
_پرش کن.
با اخم گفتم
_اونی که باید بخوره منم نه تو!
با چشمای قرمزش نگاهم کرد و گفت
_شاید من بیشتر لازم داشته باشم مست کنم.که حالیم نشه چه گهی دارم میخورم.
پوزخندی زدم و با طعنه گفتم
_تو که لذت میبری از اذیت کردن بقیه چه نیازی داری به خوردن؟
🇯🇴🇮🇳 ↯
➫ 🥀🖤 @EhSaS_Lov 🖤🥀
1 763
منو دیوانه کرد...
شقایق بوی تو...
مهتابه روی تو...
عَز من مگه دیوانه تر هست...؟
چشم آهوی تو...
کمون ابروی تو...
پریشون موی تو...
عَز تو مگه زیباترم هست...؟💜
💘 #Mý_Łøvę 💘
🇯🇴🇮🇳 ↯
➫ 🥀🖤 @EhSaS_Lov 🖤🥀
