477
Subscribers
-324 hours
-57 days
-630 days
Posts Archive
477
مردی که سقوط می کنه نمی تونه افتادنش رو حس کنه یا صدای برخوردش به زمین رو بشنوه. همین طور می ره پایین و پایین تر بدون اینکه خودش بفهمه. این عاقبت مردهاییه که تو دوره ای از زندگی شون دنبال چیزهایی می گشتند که محیط اطراف شون نمی تونسته براشون فراهم کنه. یا فکر می کردند محیط خودشون از ارائه ش ناتوانه. برای همین از جست و جو دست کشیدند، حتی فبل از این که اصلا شروع کرده باشند.
#ناطور_دشت
#جی_دی_سلینجر
ص۲۲۶
477
"نشان آدم ناپخته این است که می خواهد در راه یک آرمان شرافتمندانه بمیرد و نشان آدم پخته این است که می خواهد در راه یک آرمان، خاضعانه زندگی کند. "
#ناطور_دشت
#جی_دی_سلینجر
ص۲۲۷
477
نمیدانستم چه میخواهم:
از زندگی میترسیدم، میکوشیدم از آن کناره بگیرم، و در همان حال هنوز امیدی هم به آن داشتم.
تولستوی
اعتراف
آبتین گلکار
477
وقتی توی یک کار زیادی خوب باشی،بعد یک مدت اگر حواست نباشد می افتی به فخر فروشی و قمپز در کردن و آن چیز خوبی هم که داشتی از کَفَت می رود.
#ناطور_دشت
#جی_دی_سلینجر
ص ۱۵۶
477
از کتابی که واقعا لذت میبرم کتابیست که آدم موقع خواندن آن آرزو کند که کاش نویسندهی آن رفیق او باشد و هر وقت که آدم دلش بخواهد او را پای تلفن بخواهد.
#ناطور_دشت
#جی_دی_سلینجر
477
زمانی که من به آزادی خود می اندیشم ، در آن لحظه به قدرت مطلقه خدا پایان می دهم ، زیرا زمانی که خدا بداند من چه عملی انجام می دهم ، دیگر آزادی نخواهم داشت .
گوته
477
چه تعداد از انسانها میتوانند مشاهده کنند؟ و از میان عدهٔ اندکی که میتوانند مشاهده کنند چند نفر میتوانند خویشتنِ خویش را مشاهده کنند؟ «هیچکس به اندازهی خودش برای خودش غریبه نیست»¹.
[ فردریش نیچه — حکمت شادان ]
¹- اشارهی نیچه به کمدی ترانس (Terence) است که در یکی از نمایشنامههایش میگوید: «هرکس به خودش از همه نزدیکتر است».
477
همه چیز در گذر است.
همهی زندگی و همهی تجربیات مثل منظرهی پنجرهی قطارِ در حال عبور میگذرد و بازگشتی در کارش نیست...
477
🌨
ای رهگذر!
اگر آواز بخوانی
چنان خواهم گریست
که تشنگی بهار
میوهی رسیدهی تابستان باشد.
🌱بهرام اردبیلی
#موسیقی
🌱ادبیات جوانه🌱
🌱
477
آه ای طبیعت! از آنکه تنها اوست که از شادیای به شادی دیگر راه میبرد. در جهان هیچ همراهی نیست، مگر رنج.
#هیپریون
#فردریش_هولدرلین
ترجمهی محمود حدادی
477
One More Cup Of Coffee
Your daddy he’s an outlaw, And a wanderer by trade
He’ll teach you how to pick and choose, And how to throw the blade.
He oversees his kingdom, So no stranger does intrude
His voice it trembles as he calls out, For another plate of food.
One more cup of coffee 'for the road,
One more cup of coffee 'fore I go
To the valley below
پدرت یک شورشی است
و سرگردان در بده بستان
او راه و رسم زندگی
و شیوهی شمشیر زدن را به تو خواهد داد
از این رو هیچ بیگانهای نمیتواند پا به این حریم بگذارد
وقتی که دستور یک بشقاب غذای دیگر میدهد
صدایش رعشه برانگیز است
یک فنجان قهوهی دیگر برای رهسپار شدن
یک فنجان قهوهی دیگر پیش از آنکه به درهی پایین روانه شوم
Your sister sees the future, Like your mama and yourself.
You’ve never learned to read or write, There’s no books upon your shelf.
And your pleasure knows no limits, Your voice is like a meadowlark
But your heart is like an ocean, Mysterious and dark.
One more cup of coffee for the road,
One more cup of coffee ‹fore I go
To the valley below
آینده از آن خواهرت است
همچون مادرت و خود تو
شما هرگز خواندن و نوشتن نیاموختهاید
هیچ کتابی روی تاقچهتان نیست
و عیش و نوشتان حد و مرز ندارد
صدایت چون مرغ دریایی است
ولی قلبت مانند اقیانوس
رازآلود و تاریک
یک فنجان قهوهی دیگر برای رهسپار شدن
یک فنجان قهوهی دیگر پیش از آنکه به درهی پایین روانه شوم
