سایه در شب❤️❤️
Closed channel
پارتگذاری منظم کپی برداری اکیداممنوع . نویسنده رمان های من نامادری سیندرلا نیستم، هوو، تارای سرکش لینک دعوت به کانال
Show more8 479
Subscribers
No data24 hours
-1147 days
-60430 days
Posts Archive
8 479
Repost from N/a
_عروس باید ببوسه شادومادو؛ این عاشق رسیده به مرادوُ....همه بگین عروس ببوسه یالا؛ مبارکه عروسیتون ایشالا.
قلب دخترک از انزجار نمیگذاشت به صدای موزیک عروسی اش گوش فرا دهد. دست در دست دامادی که سایه اش را با تیر میزد، در حال عبور از پل مرگ بود.
فیلمبردار دوربین را نزدیک صورت عروس آورد و رو به داماد گفت:
_ دوماد عروسو ببوس یالا... یالا یالا یالا...
صدای دست و سوت، اجازه نمیداد که دختر برای بی کَسی اش اشک بریزد.
شایگان، صورت دختر را قلاب دستان ورزشکاری اش کرد و با لبخندی چندش، بوسه ای بر پیشانی چین خورده دختر زد.
صورت دختر، پر از غم کهنه بود. پر از بی عدالتی... چه کسی نجاتش میداد؟ چی کسی بود که نجاتش دهد؟
داماد، نرمینه گوش دختر را خطاب قرار داد و لب زد:
_ از امشب چراغ خونمو روشن میکنی. قول میدم به اندازه چیزایی که بهت گفتم ترسناک نباشه. اما فقط این یه قوله!
با انگشتش موی روی صورت دختر را کنار زد و به چشمان ملتمسانه دختر نگاه انداخت.
میدانست اگر حرفی بزند و عروسی فرمالیته به نظر برسد، شایگان به وعده اش عمل میکند...
لبخندی اجباری رو صورت پر از آرایش دختر نقش بست.
جایش آن شب، آنجا نبود! هیچ وقت آنجا، کنار آن مرد نبود.
حین قدم برداشتن و هلهله لب زد:
_ بیا بس کن این مسخره بازیو... یه عقد صوری رو به کجا کشوندی و تو ذهن خودت چه داستانهایی سر هم کردی.
دخترک رو به دوربین لبخند میزد اما تمام درد، پشت چال گونه اش، پنهان بود.
_تکلیفت از همون اول معلوم بود. اومدی وسط زندگیم و شهرتمو به باد دادی، منم بهت قول دادم. قول دادم نجاتت بدم. از چهار تا فیلم و عکس و تیپا بابا جونت نجاتت دادم...
_اما این زیادیه...
_تاوان داره دختر جون. هر چیزی تاوان داره...
https://t.me/+L48HomJUc7w3ZTY0
دخترک باز ایستاد.
مهمان ها منتظر خوش آمد گویی بودند و صدای بلند موزیک، توجه را از عروس و دوماد گرفت.
دخترک برای نجات زندگی اش، با دستان کوچکش لحظه ای درنگ نکرد.
_عهههههه عروس فرار کرد...عروووووس... بگیرینششش....
فرار کرده بود اما نمیدانست خیلی زود گرفتار چنگال بی رحم شایگان میشود ..!
از کتک خبری نبود ..
شایگان او را عاشق کرد..خیلی عاشق..
در باغ سبز نشان داد و فقط یک روز صبح که بیدار میشود ..خبری از آن خوشبختی نیست..
وقتی شایگان رفته بود ..برای همیشه..آن هم نه تنها بلکه با عشق نوجوانی اش..نرمین دختر دایی اش..!
روزهاست به دیوار سفید خیره است تا او بیاید..به میزی که دو سرویس روی آن است اما خبری از نفر دوم نیست.
حالا بعد از سه سال دست روی پایش گذاشته باید به زندگی بعد از او ادامه دهد.خاطرات او حالش را بدتر میکند ..!باید به زندگی بدون عشق او ادامه دهد..
امروز شنیده بود همراه با نامزدش برگشته..او را غیابی طلاق داده و حالا برای برگزاری جشن ازدواجش با نرمین برگشته بود..!
اما شایگان نمیدانست..نمیدانست که…
https://t.me/+L48HomJUc7w3ZTY0
8 479
Repost from N/a
.
_سرآشپز نیست که لعنتی، کراش العالمینه...!
با خنده به مبینا که از پشت خط قش قش می خندید گفتم.
مبینا با خنده گفت:
_نشنوه یه وقت دختر ابروت به باد بره...
با خنده پاهام و روی صندلی جمع کردم.
_نبابا ایرپاد تو گوششه فعلا گرفتمش بکار قراره واسم غذا مخصوص درست کنه...
لعنتی نمیدونه خودش یه غذای خوشمزه اس...
مبینا بلند خندید.
_خدا لعنتت کنه بهراز... خوبه تو پسر نشدی... وگرنه دخترارو با لباس قورت میدادی...
با خنده گفتم:
_اخه نیستی ببینی... یه بازوهایی داره اصن اوفف.. فک کن دیگه شکمش چطوریه... حتما شیش تیکه اس... تازه یه صدای گیرایی هم دارم اصن نگممم...
مبینا با خنده گفت:
_نخوریش حالا...
_لعنتی یه جیگریه اصلا نمیشه ازش گذشت... کیف میده فقط دست بکشی رو عضله هاش...
_انقد دوست داری امتحانش کن...؟
ترسیده با صدای سرآشپز از روی صندلی پریدم.
_ااا... شما اینجا چیکار میکنید ؟
تو یه حرکت دستش پشت کمرم نشست.
_مگه نمی خواستی بدنم و ببینی و دست بکشی روی عضله هام...؟
ترسیده خواستم از آغوشش بیرون بیام که نذاشت و با نشستن لب های داغش روی ترقوه ام، نفس تو سینه ام حبس شد و...
https://t.me/+l5GeqbaBq6JjMjg0
https://t.me/+l5GeqbaBq6JjMjg0
روایت عاشقانهای از سرآشپز معروف با بهراز شر و شیطون😂😍❤️
#منیرقاسمی
8 479
- خدارو خوش نمیاد زن پا به ماه رو چشم انتظار می ذاری! ملائک نفرینت می کنن !
از پشت در صدای مامان تاج را می شنوم ، دست می کشم به شکمم وبغضم را میخورم.
- من مگه بچه کاشتم تو شکمش؟
- لاالا... پسر جون بچه برادر مرحومت به شکمشه، طفل یتیم ! تو مگه قرار نبود براش پدری کنی ؟ سایه سر خودش باشی و یتیم تو شکمش؟
صدای پوفش را می شنوم. من را نمیخواست ، خودش سر سفره عقد اتمام حجت کرده بود با من سیاه بخت شوهر مرده .
- نخواستم مجبور کردید همین شما این نون بیاتو و گذاشتین تو سفره من! عقدش کردم زنم مادر بچم گذاشت رفت سر کی؟ سر این آکله!
بغضم به تاخت می آید اشک میشود به من می گفت اکله؟ من مگر خواسته بودم ؟منم هم زبان کوتاه این رسم قدیمی بودم.
- غیرت داشته باش! تو باشی بعد بیوه برادرت بره به غریبه ؟ مردم چه می گن! نمی گن بیل به کمر پسر حاج سپه سالاری خورده ؟
- گور بابای مردم !
- بخدا اگه دلشو بشکنی از ارث محرومت می کنم!
صدای مهبد را می شنوم که سر خانوم تاج داد می زند:
- سر این اکله تنها پسرتو از ارث محروم می کنی ؟
- سر اون نه بفهم سر تخم و ترکمون که تو شکمش پسر ! زنت یه پسر نذاشت تو دومن ما، هیچی نشده هم به تریچ قباش برخورد کاسه کوزه اشو جمع کرد رفت!
دردم می گیرد ، اتش می گیرم وقتی می شنوم من را فقط برای تخم و ترکه اشان نگه داشته بودند، کاش راه فراری داشتم ، یک جا، یک مکان...
- نرفت همین تو و اون اکله فراریش دادین ! زن من رفتنی نبود !
- من کاری به این حرف ها ندارم! دیگه حق نداری جاتو جدا کنی میری بغل زن عقدیت می خوابی! وگرنه به روح داداشت از ارث محرومت می کنم!
- روزگارشو می کنم روزگار یزید خانوم تاج کاری می کنم خودت به پام بیافتی که طلاقش بدم .
https://t.me/+xpeCoxT0pxk1ZmY0
https://t.me/+xpeCoxT0pxk1ZmY0
درد داشتم ، نزدیک زایمان بودم ، ولی حبس خانه بودم، بیمارستان و زایشگاه را قدغنم کرده بود.
به خودم می پیچم که در باز میشود.
- من باید برم بیمارستان !
سیگار را کنج لبش جا می دهد.
- همین جا تو خونه بزا عین گربه هفتا جون داری نترس طوریت نمیشه !
اشک میریزم ، سعی می کنم روی پا شوم که دردی طاقت فرسا می پیچد زیر دلم ناله می کنم که با حرفی که میزند دنیا پیش چشمم سیاه میشود.
- ناله نکن الان روز خوبته پتیاره! بذار اون بچه دنیا بیاد ! پست می فرستم برا اون بابای مفنگی بی غیرتت!
هق میزنم ، تمام این چندماه زیر گوشم خوانده بود همینکه زایمان کردی باید بچه را بذاری بری، گورت را گم کنی .
خیسی خون وسر بچه را وسط پایم حس می کنم ، کاش می شد از طفل معصومم بخواهم نیاید، عموی ظالمش ما را از هم جدا می کرد
https://t.me/+xpeCoxT0pxk1ZmY0
https://t.me/+xpeCoxT0pxk1ZmY0
https://t.me/+xpeCoxT0pxk1ZmY0
https://t.me/+xpeCoxT0pxk1ZmY0
8 479
Repost from N/a
صدای گریه من تو مسجد پیچیده بود و نالیدم:
- خدایا بچم، بچه ی شیر خوارم خودت خودشو داشته باش
- دخترم؟!
سمت حاجآقا برگشتم، خیره بهم لب زد:
-بیا بیا دنبالم بریم سمت مردونه کسی نیست
دستی زیر چشمام کشیدم اما اشکام روون صورتم بود و دنبال حاجی رفتم و وارد قسمت مردونه شدیم و اولین چیز صدای گریه نوزادی بود به گوشم خورد
اما نگاهم روی مردی چهار شونه خورد که تنها مرد داخل مسجد بود و تو بغلش نوزادی بود و یک لحظه فکر کردم بچه ی خودمه بدو سمت مرد رفتم و حیرون به نوزاد داخل آغوشش خیره شدم اما نوزاد پسر بود و بچه ی من نبود!
نا امید روی زمین افتادم و اشک ریختم، هیچ توجه ای به کردی که خیره بود بهم نکردم و صدای گریه منو نوزاد تو مسجد پیچیده بود و صدای حاجی تو گوشم پیچید:
- این نوزاد مادرشو از دست داده، شمام بچتو از دست دادی... این طفل معصوم شیر میخواد شیر خشک نمیخوره این اقام دنبال دایه کن گفتم اکه موافقت کنید یه صیغه محرمیت اول بین شما خونده بشه
سر بالا آوردم که حاجی ادامه داد:
- دخترم تا می میخوای تو مسجد بمونی؟ این آقا تایید منه این طوریم هم شما شاید آروم گرفتید هم اون نوزاد
نگاهم و به قیافه مرد داده، مردونه بود و پر از اخم... هیچ نظری نداشتم زندگی منو به جایی کشونده بود که خودم پوچ بودم
بچرو از بغلش بیرون آوردم و اونم به راحتی نوزادو به دستم داد و بوی عطر تن بچه که زیر بینیمرفت آروم شدم...
محکم تر به خودم فشردمش و به یک باره صدای گریه نوزاد هم قطع شد و با دست کوچیکش سینمرو گرفت و کوچولو گشنش بود؟ این مرد پدرش بود؟ عزا دار مادرش بود؟
نگاهم رو با لبخند کوچیکی بالا آوردم و حالا حاجیو مرد هم لبخند کمرنگی داشتنو این شروع داستان ما بود
https://t.me/+2blm4841KrIxNmQ0
محکم میکمیزد و از پشت هم امین موهامو نوازش میکرد و من این وسط مست خواب بودم و نالیدم:
- بسه دیگه به خدا خوابم میاد ولمکنید
محکم منو تو آغوشش کشید و در گوشم پچ زد:
- همه چیز خراب بود اومدی تو زندگیم و همه چیزو راستو ریست کردی بخواب فرشته...
و بوسه ای روی سرم نشوند...
https://t.me/+2blm4841KrIxNmQ0
https://t.me/+2blm4841KrIxNmQ0
https://t.me/+2blm4841KrIxNmQ0
8 479
Repost from N/a
دختره توی شرطبندی میبازه اما خبر نداره که اونجا یک شرطبندی عادی نبوده و اون باید تقاص سنگینی پس بده😱🔞
با حس سرما و درد شدیدی که توی تمام بدنم پیچیده بود گنگ از خواب پریدم! چشم هامو از هم فاصله دادم از شدت دردی که توی ناحیه پهلوم حس میکردم ابرو هام چین خورده بود!
دست هامو به سمت کمرم بردم و روی شکمم حلقه کردم که با حس اینکه لباس ندارم شوکه سر جام نشستم!
یهویی نشستنم باعث شد دردم تشدید بشه ! آخی گفتم و خم شدم روی دلم! لعنتی اینجا چه خبر بود! لباس هام کجا بود!نکنه...؟ نه نه این امکان نداره!
روی پهلو هام کاملا کبود بود انگار که یک نفر محکم با مشت به جونم افتاده!
نگاهی به اطرافم انداختم یه انبار خرابه بود که کَفِش پر از جونور بود ولی من آخرین چیزی که یادمه اینه که توی سالن شرطبندی بودم و باختم!
زیر لب با درد زمزمه کردم:
_لعنتیا کار خودشونه! الان بدون لباس من کجا برم! اصلا من کجای شهرم؟ وسایلم کجاست!
بخاطر وضعیت بدی که توش قرار گرفته بودم بغض کردم، خواستم از جام بلند شم که صدای قدم های تندی که به در ورودی نزدیک میشد رو شنیدم با باز شدن در زنی محجبه رو دیدم که یه دستش تفنگ بود با دیدن من بی سیمش رو در آورد و چیزی گفت که چون ازم فاصله داشت نشنیدم!
سمتم اومد و با اخم گفت:
_خانم شما چرا لباس ندارید؟ پاشید پاشید یه چیزی بپوشید شما قراره مهمون ما باشید مثل اینکه!
لعنتی پلیس بود! اون عوضیا با من چیکار کرده بودند! با هزار بدبختی چادر مامور رو پوشیدم و باهاش تا دم در رفتم ولی ای کاش میدونستم که با پاهای خودم دارم پا توی چه راهی میذارم...
این تازه اول ماجرا بود!
❌❌❌❌
دختری که برای پاپوش درست میکنند و به جرم همنجس بازی به زندان می افته!
به دلیل صحنه های خشونت آمیز رمان لینک تا یک ربع دیگه باطل میشه!
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
8 479
Repost from N/a
- یا مدارکم رو میدی یا زنم میشی!
چانه ام می لرزد. ناباور پلک می زنم و او با بی رحمی می گوید:
- البته موقت! دلتو خوش نکن که قراره زنم بشی فقط تا زمانی که مدارکم برگرده به خودم، صیغه ام می مونی.
با بغض می گویم:
- چند بار بگم؟ دست من نیست. من دزد نیستم، دست از سرم بردار.
جلو می آید. با عجز دنبال راه فرار می گردم. توی این برهوت و تاریکی کجا بروم؟ خدایا کمک!
- توی اون پرواز کوفتی تو تنها غریبه جمع بودی!
فریاد می زند. نامرد. اشکم می چکد. ناله میکنم:
- بذار برم. دست من نیست، من کاری نکردم. تو رو خدا بذار برم!
پوزخندی به روح پارچه پارچه ام می زند و دست به جیب می گوید:
- برو، اگه میتونی!
نگاهی به اطراف می اندازم. همه جا تاریک است. جز نور چراغ های ماشینش، روشنایی نیست. توی بیابانیم انگار. هق می زنم و بی پناه جیغ میکشم:
- نامرد، نامرد... خیلی نامردی. من ندزدیدم. چرا نمی فهمی؟
به سمتم هجوم می آورد. وقت میکنم جیغ بکشم و او بازویم را چنگ می زند و کنار گوشم میغرد:
- صدا برا من بلند نکن. همه چیز منو ازم گرفتی، عربده هم میکشی؟
با وحشت زمزمه میکنم:
- من نامزد دارم! بفهمه چی کار کردی روزگارتو سیاه میکنه.
فشار دستش دور بازویم بیشتر میشود و با خشمی که برایم تعجب آور است میغرد:
- یه کار نکن که دهنتو پر خون کنم! زر مفت هم نزن وقتی از جیک و پوک زندگیت خبر دارم.
هق می زنم و تقلا می کنم. دلم می خواهد بگویم اگر خبر داشتی که می دانستی دزد نیستم. اصلا مدارکت به چه دردم میخورد، نامرد؟
- فردا میریم محضر، اگر با پای خودت نیای؛ مجبورت میکنم. فهمیدی یا یه جور دیگه حالیت کنم؟
ترس را کنار می گزارم و جیغ میکشم:
- نمیخوام، نمیام.
سکوت که می کند، وحشت میکنم. میخواهم عقب بروم که در یک حرکت روی زمین درازم می کند و رویم خیمه می زند.
وحشت زده یقه ی پیراهنش را می چسبم و او با لحت ترسناکی می گوید:
- لختت میکنم هیلا، به تمام مقدساتت قسم، همین جا لختت میکنم اگه سلیطه بازی دربیاری.
مخم سوت میکشد. سر جلو می آورد، درست مماس لب هایم می گوید:
- تو که دلت نمیخواد آبروت بره. هوم؟
تنم لرز می گیرد. چرا نگاهش غم دارد؟
- نِ... نمیخوام.
با تاکید می خروشد:
- زنم میشی...
با عجز سر تکان می دهم تا حرمت جسم و روحم شکسته نشود:
- زنت میشم...
سرش بیشتر جلو می کشد... نفس هایش به لب هایم میخورد و یکهو....
https://t.me/+dmPWW-K926plZjE8
https://t.me/+dmPWW-K926plZjE8
دختر مهمانداری که طی اتفاقاتی پاش به پرواز خصوصی تاجری آقازاده به اسم کیامهر معید باز میشه...اما برای اینکه اتهام دزدی مدارک ازش پاک بشه مجبور به یک ازدواج اجباری با کیامهری میشه که چشم دیدنش رو نداره و تمام تقصیرا رو گردنش میندازه!
اما گذر روزگار میفته و کیامهر...🥹💔
https://t.me/+dmPWW-K926plZjE8
8 479
Repost from N/a
#پارت349
_ دخترت ماشالا چقدر خوشگله به کی رفته؟ به
تو که نرفته تو چشات رنگیه این فسقلی چشماش مشکیه حتما به باباش رفته نه ؟
به اجبار لبخندی میزند و سر به تایید تکان میدهد
_ آره به پدرش رفته
دلش میخواهد بگوید پدری که از وجود فرزندش خبر ندارد و دخترشان تا حالا اونو ندیده ، اما زبان به دهان میگیرد و بجایش در اطراف خانه سرکی میکشد .
به خانه ی پدر شوهر و مادر شوهر سابقش آمده بود که کلی به گردنش حق داشتند و میخواست قبل از رفتن با آنها خداحافظی کند
_ ریحانه خانوم نیستن ؟ واقعیتش من زیاد وقت ندارم اومدم یه سر بهشون بزنم خداحافظی کنم .
پگاه در حالی که پاهای خوش تراششرا روی هم می انداخت لب میزند
_ کجا جایی داری میری به سلامتی؟
وای که چقدر از اجبار بدش می آمد ، نمونه اش همین لبخند های اجباری که باید تحویل این دخترک بدهد.
_ آره دارم میرم شهرستان ، پیش خانوادم زندگی تو تهران و دست تنها بچه بزرگ کردن سخته ، بابای بچه هم که حالا حالا ها کار داره و نمیتونه بیاد پیشمون ...
پگاه حرفش را تایید میکند و می گوید
_ اره حق با توئه وای من یکی که اصلا توانش رو در خودم نمیبینم دست تنها بچه بزرگ کنم ، به شهیار گفتم هر موقع خواستیم بچه دار شیم قبلش باید منو ببره لندن پیش خونوادم.
زنِ مقابلش بی آنکه بداند حرف هایش چقدر او را آتش میزند ادامه میدهد.
_ شهیارم میگه تو خودت فعلا بچه ای چخبره هنوز ، چند سال دیگه شاید بچه بیاریم ...
او قهقه میزند و دخترک با خودش فکر میکند ، پس چرا مرد نامردش به او نگفته بود این هارا؟
چرا اوی نوزده ساله را رها کرده بود تا تنها و در بدبختی بچه اش را به دنیا بیاورد !!
اشک هایی که میرفت رسوایش کند را سریع پس میزند و دخترش را که آرام کنارش خوابیده به آغوش میکشد ...
_ من برم دیگه دیرم میشه اتوبوس راه میوفته ، از قول من از حاجی و ریحانه خانم کلی تشکر کنید بهشون بگید حلالم کنن .
پگاه بی خبر از همه چیز با خنده باشه ای می گوید . و دخترک با عجله به طرف خروجی می رود ، چرا که اگر بیشتر می ماند هجوم خاطره های این خانه او را میکشت !
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
شهیار "
ماشین را گوشه ی حیاط پارک میکند پیاده میشود ، هنوز هم شک داشت به تصویری که سر کوچه دیده بود !
یعنی امکان داشت بعد از ماه ها او را ببیند ؟ شاید هم توهم میزد !
وارد پذیرایی میشود و پگاه با خنده با استقبالش می آید
_ خسته نباشی عشقم
نگاه او اما به لیوان های چایی روی میز خیره می ماند
_ سلامت باشی ، مهمون داشتیم ، کسی اومده بود ؟
پگاه با شوقِ به یادآوری ثمر و بچه اش لب میزند
_ وای آره نمیدونی چه اتفاقی افتاد ، پیش پای تو ثمر اینجا بود باورت میشه بچه به بغل بود ! یه دختر ناز و خوشگل داره ... من اصلا نمیدونم کی ازدواج کرد کی بچه دار شد ...
او می گوید و نمی داند چه زلزله ای در وجودِ مرد مقابلش به پا میکند هر کلمه اش .
ثمر ...
بچه ، آن کاغد سونوگرافی که چند ماه پیش در خانه ی مشترکشان پیدا کرده بود ؟
همه و همه در سرش چرخ میخورد و پاهایش توان ایستادن ندارند
_ آها راستی گفت اومده خداحافظی، داره میره شهرستان پیش خونواده اش !
لحظه ای به گوش هایش شک میکند ، شوکه و بهت زده به دهان زن نگاه میکند
_ گفت میره پیش خونواده اش ؟
او که تایید می کند ، نمیداند چطور خودش را به ماشینش می رساند و استارت میزند .
دخترک حتما قصد خودکشی داشت که میخواست برگردد پیش خونواده ای که به خونش تشنه بودند !
پدر و برادرانش قطعا با دیدن او کار ناتمامشان را تمام میکردند... و می کشتنش !
پشیمان است خدا را صدبار صدا میزند تا پیش از اتفاقی دخترک را پیدا کند اما انگار خدا هم قصد دارد او را تنبیه کند که ...
ادامه پارت 👇🏻
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
شهیـــار نکیسا❤️🔥
پسر همه فن حریف اما دختر بازِ حاج شهروز نکیسا، که هیچ جوره از لاس های شبونه اش جدا نمیشد حالا زن گرفته ! دختر ترگل ورگل و معصومی که هیچ کس نمی شناسه کیه و چطور یک شبه زن پسر حاجی شده! اما همین دختر جوری از پسر نکیساها دلبری میکنه و پاش رو از مهمونیای شبونه قطع میکنه که شهیار خان یک شب بدون اون طاقت نیاره و هر شب اونو میخ تنش کنه اما یه اتفاق باعث میشه اون ماه ها دلبرکش رو گم کنه و وقتی پیداش میکنه که ...
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
https://t.me/+jy2VLJd7npFhZmFk
#پارتواقعیرمانکپیممنوع❌
8 479
Repost from N/a
به لباس عروس خونی نگاه میکرد و هر روز صبح کارش همین بود که قبل از این که از خانه بیرون بزند نگاهش را به لباس عروسی که رها برای پوشیدنش چقدر ذوق داشت را برنداز کند.
عروسی که شب عروسیش رفت به حجله ی خاک و تختش شد قبر سفت و سخت!
نگاه از لباس عروس گرفت و از خانه اش دیگر بیرون زد و سوار ماشینش شد اما هنوز راه نیفتاده بود که کسی به شیشه ی ماشینش ضربه زد...
با دیدن شیرین با آن موهای بلوند خدا دادیش اخم کرد و کمی شیشه ی ماشینش و داد پایین:
- بی عقلی؟ هفت صبح جلو در خونه ی من چیکار میکنی؟ بابا نمیخوامت مگه زور؟
شیرین بغض کرد و کمی آرام تر ادامه داد:
-سه سال تو کما بودی شیرین تازه بهوش اومدی برو به زندگیت برس دختر خوب
خانوادت خوشحالن تو به زندگی برگشتی چرا افتادی دنبال من در به در آخه
خواست شیشه ی ماشینش را بالا بدهد که شیرین لب زد:-گفتم اول صبح بیام بریم کله پزی بابا حیدر
خشمش زد، کله پزی بابا حیدر جایی بود تنها با رها رفته بود، هیچ کس نمیدانست آن مکان قرار های دوست داشتنی رها و خودش بود چه برسد شیرینی که سه سال در کما بوده!
سرش سمت شیرین برگشت و شیرین ادامه داد: - مغز با دارچین که دوست داری
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
اینارو از کجا میدانست؟ جاوید مات زده لب زد: -بشین
و شیرین کنارش نشست، جاوید نگاهش را به شیرین داد و شیرین ادامه داد:
- چرا شیرینو دوست نداری دختر به این خوبی آخه گناه داره واقعا؟!
جاوید گیج لب زد: - چرت میگی چرا شیرین خودت از خودت تعریف میکنی؟
شیرین نیشخند زد: -تو که اکنون حرف به من نمیدی وگرنه بهت میگفتم، این جسم شیرین جاوید... من رهام! عروست من تو جسم شیرینم
جاوید مات زده خیره ی صورت شیرین بود و به یک باره تلپی زد زیر خنده، قاه قاه خنده اش بلند شد و گفت: - دیگه این طوریشو ندیده بود.
حرفش نصفه ماند چون دخترک کنارش وسط حرفش پرید:
-شبا موقع خواب باید یه چراغ تو خونت روشن باشه
غذای مورد علاقت عدسپلو و عادتت این روش شکر میزنی ولی کسی نمیدونه
رنگ مورد علاقت نارنجی اما بازم کسی نمیدونه چون میخوای به همه بگی مردی
جاوید لال شد، اما اخم هایش درهم رفت:
-مامانمو گیر آوردی گرفتی به حرف فکر کردی منم احمقم عرعر؟ شیرین تموم کن من قبل این که بری کما گفتم مثل خواهرمی الآنم...
باز وسط حرفش پرید اما با خجالت:
- اون شب تو شمال... آخرین سفر یه روزمون!
جاوید ساکت ماند، گوش هایش تیز شد و دخترک سر پایین انداخت و با تن صدای پایین ادامه داد:
- مال هم شدیم
جاوید آب دهنش رو قورت داد، نگاه گرفت:
- خب چشم بسته گل گفتی به نظرت قبل عروسی یه دختر پسر میرن شمال چی میشه؟
- ترسیده بودم! در گوشم گفتی... گفتی از منی که هزار بار مرده و زنده شم ترو انتخاب میکنم نترس دور سرت بگردم ببین دوست دارم
و بوووم... نگاه جاوید روی صورت شیرین مه درحال گریه بود آمد! آب دهنش را قورت داد و تمام موهای تنش مور مور شدند و لب زد: - رها..
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
رمانی سراسر هیجان که دلتون ضعف میره از قشنگیش😋 امالینکش مدت داره ازدستش ندید😍😎
8 479
Repost from N/a
دختره توی شرطبندی میبازه اما خبر نداره که اونجا یک شرطبندی عادی نبوده و اون باید تقاص سنگینی پس بده😱🔞
با حس سرما و درد شدیدی که توی تمام بدنم پیچیده بود گنگ از خواب پریدم! چشم هامو از هم فاصله دادم از شدت دردی که توی ناحیه پهلوم حس میکردم ابرو هام چین خورده بود!
دست هامو به سمت کمرم بردم و روی شکمم حلقه کردم که با حس اینکه لباس ندارم شوکه سر جام نشستم!
یهویی نشستنم باعث شد دردم تشدید بشه ! آخی گفتم و خم شدم روی دلم! لعنتی اینجا چه خبر بود! لباس هام کجا بود!نکنه...؟ نه نه این امکان نداره!
روی پهلو هام کاملا کبود بود انگار که یک نفر محکم با مشت به جونم افتاده!
نگاهی به اطرافم انداختم یه انبار خرابه بود که کَفِش پر از جونور بود ولی من آخرین چیزی که یادمه اینه که توی سالن شرطبندی بودم و باختم!
زیر لب با درد زمزمه کردم:
_لعنتیا کار خودشونه! الان بدون لباس من کجا برم! اصلا من کجای شهرم؟ وسایلم کجاست!
بخاطر وضعیت بدی که توش قرار گرفته بودم بغض کردم، خواستم از جام بلند شم که صدای قدم های تندی که به در ورودی نزدیک میشد رو شنیدم با باز شدن در زنی محجبه رو دیدم که یه دستش تفنگ بود با دیدن من بی سیمش رو در آورد و چیزی گفت که چون ازم فاصله داشت نشنیدم!
سمتم اومد و با اخم گفت:
_خانم شما چرا لباس ندارید؟ پاشید پاشید یه چیزی بپوشید شما قراره مهمون ما باشید مثل اینکه!
لعنتی پلیس بود! اون عوضیا با من چیکار کرده بودند! با هزار بدبختی چادر مامور رو پوشیدم و باهاش تا دم در رفتم ولی ای کاش میدونستم که با پاهای خودم دارم پا توی چه راهی میذارم...
این تازه اول ماجرا بود!
❌❌❌❌
دختری که برای پاپوش درست میکنند و به جرم همنجس بازی به زندان می افته!
به دلیل صحنه های خشونت آمیز رمان لینک تا یک ربع دیگه باطل میشه!
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
8 479
Repost from N/a
-دختره ی احـــــــــمــــــق!!!وقـــــتــــی هنوز این قدر سواد نداری که فامیلی طرفو به جای شهیاد؛ شیاد تایپ کردی برای چی اومدی تو شرکت من؟!
جوری داد میزد که هر آن ممکن بود شیشه های پنجره خورد شه و چشمام از ترس گرد شده بود که دوباره داد زد:
-بهترین مشتری شرکتم پرید دختره ی احم...
این سری کوتاه نیومدم و پریدم وسط حرفش و مثل خودش داد که نه جیغ زدم:
- احمق خودتی و هفت جد ابادت هی من هیچی نمیگم مرتیکه پرو فکر کردی کی؟
رئیسی که رئیسی حق نداری با کسی این طوری حرف بزنی، یه غلط تایپی بوده دیگه!
حالا اون بود که مات زده نگاهم میکرد!
قیافش مثل پوکرای تلگرام شده بود و دوستش معیاد این سری دخالت کرد:
- آروم باشید دوستان چرا خشونت وقتی...
کیامهر نزاشت حرف معیاد کامل بشه و پر اخم لب زد:
- ببین خانوم محترم همون کاری که کردی باعث شده مشتری که سالیانه با من قرارداد میلیاردی میبسته بزاره بره طوری که پشتشم نگاه نکنه!
اصلا میدونی میلیارد چندتا صفر داره؟
نه نمدونی تو ته تهش الاستارای فیکی که میپوشی دویست میاره رو کل هیکلت
لال شدم، بغض کردم که به در دفترم اشاره کرد و ادامه داد:
- میای بیرون و جلو تمام کارمندا از اون ادمی که فامیلیشو اشتباه تایپ کردی عذرخواهی میکنی فهمیدی؟! وگرنه اخراجی
یه قطره اشک رو صورتم افتاد و معیاد پوفی کشید و کیامهرو صدا زد اما اون نگاهش میخ من بود. کیفمو برداشتم و تو صورتش لب زدم:
- باشه
معیاد با چشمای گرد نگاهم کرد و کیامهرم ابرو هاش پرید بالا و من مستقیم وارد سالن اصلی شرکت شدم و روبه طرف قرارداد که مرد جوونی بود بلند جوری که همه بشنون گفتم:
- من اشتباهی فامیلی شمارو تایپ کردم ببخشید جناب... منی که به قول رئیس شرکتمون سرتاپام فقط یه الاستار فیکش آدمم میکنه ازتون عذر خواهی میکنم
من که به قول رئیسمون صفرای میلیارد و بلد نیستم بشمرم ازتون عذرخواهی میکنم
لطفاً منی که قصد نداشتم عمدا فامیلیتون و اشتباه تایپ کنم و ببخشید
چشمای پسره گرد شده بودو صورتم خیس اشک شده بود و با تعجب به پشت سرم نگاه کرد. نگاهش و دنبال کردم و به کیامهری رسیدم که مات زده نگاهم میکرد و تمام نگاه ها به من بودو پسره از جاش پاشد:
- خانم اینا چه حرفیه من عذرخواهی شمارو قبول میکنم اشتباه دیگه پدرم یکم زیادی تند رفت
لبخندی زدم و سری به تایید تکون دادم و برگشتم و از کنار کیامهر رد شدمو بلند ادامه دادم:
- نیار نیست اخراجم کنید خودم استفا میدم
گفتم و تند تند رفتم تا بیشتر از این خورد نشم.
منی که نیاز داشتم به اون حقوق لعنتی حالا چیکار میکردم؟!
مگه نمیدونست من نیاز دارم؟!
خدایا بنده هاتو میبینی؟!
تو کوچه داشتم تقریبا میدویدیم که یک نفر صدام زد:
- وایسا خانومه...خانومه...
صدای کیامهر بود؟! هنوزم فامیلی من و یاد نگرفته بود؟!
- واسا میگم...
صدای پا اومد و به یک باره به عقب کشیده شدم:
- هیلا؟!!!
چشمام گرد شد که کمی اخم کرد و دستی بین موهاش کشید:
- باید باهات حرف بزنم!
- من حرفی ندارم!
و خدا حواسش به تمام بنده هایش بود!
کیامهری که دل شکونده بود دلش اسیر شده بود!
❌ادامه داستان در لینک زیر🥹👇🏻❌
https://t.me/+pC1tTcDpHWJhOGRk
https://t.me/+pC1tTcDpHWJhOGRk
هیلا دختری مهماندار که قبول میکند تنها یک روز، بهجای دوستش مهماندار پرواز خصوصی تاجری اقازاده شود...کیامهر معید!
مردی جذاب و باصلابت...و به هماناندازه بیرحم!
چی میشه اگر توی اون پرواز مدارک مهمی ازش به سرقت بره و هیلا تنها مظنون ماجرا باشه؟🔥
و اگر هیلا برای رد کردن اتهام مجبور به همکاری به کیامهر و شنیدن پیشنهاد عجیب و غریبش بشه چی؟
https://t.me/+pC1tTcDpHWJhOGRk
8 479
Repost from N/a
#part346
- وجودشو داری پاشو برو لیزر با مرد ...
لباس هایش را سریع به تن میکند و انگار که از پشت تلفن ببیندش اخم میکند و می توپد
- میرم. منو از چی میترسونی؟
انگار جای خلوتی پیدا میکند که صدا ها میخوابند ، عادتش بود پیش غریبهها با او حرف نمیزد هاکان خان !
- اخه توله سگ، تو نفس کشیدنتم دست منه لیزر رفتنت چیه؟ میخوای خودتو نشون بدی ؟
لج کرده بود دخترک امروز قصد جانش را داشت انگار که بی فکر زبان می چرخاند
- اره خودمو نشون میدم توام هیچ غلطی نمیتونی بکنی...
صدای بهم خوردن دندان هایش را از پشت گوشی واضح میشنود
_ الا لج نکن منو قاتل یه بی ناموس نکن، بتمرگ تو خونه میام !
رژ لب صورتی که به او چشمک میزند را برمیدارد و با دست و دلبازی روی لبش میکشد .
_ چرا خفه خون گرفتی بلای جونم ؟
لحن حرصی اش نشان میدهد چقدر به خون دخترک تشنه است ، اما الا هم زبان به دهان نمیگیرد و نیش میزند :
_ داشتم آرایش میکردم ، عزیزم ... گفتم که وقت لیزر دارم بعدا حرف میزنیم بای !
_ قطع نکن الا ، آخه لیزر با اپراتور مرد میرن لامذهب، دین و ایمون نداری تو ؟ واسه سوزوندن من میکنی همه این کارا رو نه !
_ من دیرم شده توام برو این غیرتی بازیا رو واسه نامزد عزیزت دربیار ، نه منی که میگی جای دخترتم !
خودش هم نمیداند اینهمه جرأت رو از کجا آورده بود . قطعا اگه هاکان مقابلش بود این مکالمه اینطور تموم نمیشد ...
قبل از خروج از خانه تلفن رو سایلنت میکند و بیرون میرود برای دیوانه کردن او لازم بود مدتی جوابش را ندهد...
در اصل از عمد اسم دکتر را که مرد جوانی بود گفته بود وگرنه اپراتور ها همه زن بودند ...
او باید میفهمید پس زدنِش تقاص دارد ، الکی با آن دختر ادای نامزد هارا در میآورد که او را از سرش باز کند ، پس نمیتوانست در زندگیش هر وقت که دلش میخواست سرک بکشد و در کار هایش دخالت کند !
با صدای دختری که اپراتورش است سر بلند میکند
_ عزیزم فول بادی بودی شما ؟
_ بله
_ پس بفرمایید تو لباساتون درارید الان میام
دروغ چرا وقتی می گوید لباسهایت را کامل دراور پاهای دخترک سست میشوند ، با خودش می گوید داخل نروم اما لحظه ی آخر شک رو کنار میگذارد و وارد اتاق میشود ...
در را میبندد و آرام آرام شروع به در آوردن لباس میکند ، اما جرأت در آوردن لباس های بیشتر را ندارد ...
پشت به در روی تخت منتظر می شیند که همون لحظه در اتاق باز میشود و در حالی که فکر میکند اپراتور لیزر آمده داخل با شنیدن صدای او درست از بیخ گوشش روح از تنش میرود
_ من بهت نگفتم نیا این خراب شده خوشگلم !
مبهوت به عقب برمیگردد و نگاهش میکند
_ هــ ... هاکان
هاکان اما با چشمانی قرمز به عقب میچرخد و با قفل کردن در جلو می آید
- هیشش ... حالا نشونت میدم سر پیچی از حرف من چه عواقبی داره ...
پوزخندی میزند و دستش ...
https://t.me/+0du960pPJX80ZDE0
https://t.me/+0du960pPJX80ZDE0
https://t.me/+0du960pPJX80ZDE0
https://t.me/+0du960pPJX80ZDE0
https://t.me/+0du960pPJX80ZDE0
https://t.me/+0du960pPJX80ZDE0
#دارایمحدودیــتسنــــی🔞
دختره با اپراتور مرد میره لیزر که عشقش میفهمه و ...😱❌
8 479
Repost from N/a
به لباس عروس خونی نگاه میکرد و هر روز صبح کارش همین بود که قبل از این که از خانه بیرون بزند نگاهش را به لباس عروسی که رها برای پوشیدنش چقدر ذوق داشت را برنداز کند.
عروسی که شب عروسیش رفت به حجله ی خاک و تختش شد قبر سفت و سخت!
نگاه از لباس عروس گرفت و از خانه اش دیگر بیرون زد و سوار ماشینش شد اما هنوز راه نیفتاده بود که کسی به شیشه ی ماشینش ضربه زد...
با دیدن شیرین با آن موهای بلوند خدا دادیش اخم کرد و کمی شیشه ی ماشینش و داد پایین:
- بی عقلی؟ هفت صبح جلو در خونه ی من چیکار میکنی؟ بابا نمیخوامت مگه زور؟
شیرین بغض کرد و کمی آرام تر ادامه داد:
-سه سال تو کما بودی شیرین تازه بهوش اومدی برو به زندگیت برس دختر خوب
خانوادت خوشحالن تو به زندگی برگشتی چرا افتادی دنبال من در به در آخه
خواست شیشه ی ماشینش را بالا بدهد که شیرین لب زد:-گفتم اول صبح بیام بریم کله پزی بابا حیدر
خشمش زد، کله پزی بابا حیدر جایی بود تنها با رها رفته بود، هیچ کس نمیدانست آن مکان قرار های دوست داشتنی رها و خودش بود چه برسد شیرینی که سه سال در کما بوده!
سرش سمت شیرین برگشت و شیرین ادامه داد: - مغز با دارچین که دوست داری
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
اینارو از کجا میدانست؟ جاوید مات زده لب زد: -بشین
و شیرین کنارش نشست، جاوید نگاهش را به شیرین داد و شیرین ادامه داد:
- چرا شیرینو دوست نداری دختر به این خوبی آخه گناه داره واقعا؟!
جاوید گیج لب زد: - چرت میگی چرا شیرین خودت از خودت تعریف میکنی؟
شیرین نیشخند زد: -تو که اکنون حرف به من نمیدی وگرنه بهت میگفتم، این جسم شیرین جاوید... من رهام! عروست من تو جسم شیرینم
جاوید مات زده خیره ی صورت شیرین بود و به یک باره تلپی زد زیر خنده، قاه قاه خنده اش بلند شد و گفت: - دیگه این طوریشو ندیده بود.
حرفش نصفه ماند چون دخترک کنارش وسط حرفش پرید:
-شبا موقع خواب باید یه چراغ تو خونت روشن باشه
غذای مورد علاقت عدسپلو و عادتت این روش شکر میزنی ولی کسی نمیدونه
رنگ مورد علاقت نارنجی اما بازم کسی نمیدونه چون میخوای به همه بگی مردی
جاوید لال شد، اما اخم هایش درهم رفت:
-مامانمو گیر آوردی گرفتی به حرف فکر کردی منم احمقم عرعر؟ شیرین تموم کن من قبل این که بری کما گفتم مثل خواهرمی الآنم...
باز وسط حرفش پرید اما با خجالت:
- اون شب تو شمال... آخرین سفر یه روزمون!
جاوید ساکت ماند، گوش هایش تیز شد و دخترک سر پایین انداخت و با تن صدای پایین ادامه داد:
- مال هم شدیم
جاوید آب دهنش رو قورت داد، نگاه گرفت:
- خب چشم بسته گل گفتی به نظرت قبل عروسی یه دختر پسر میرن شمال چی میشه؟
- ترسیده بودم! در گوشم گفتی... گفتی از منی که هزار بار مرده و زنده شم ترو انتخاب میکنم نترس دور سرت بگردم ببین دوست دارم
و بوووم... نگاه جاوید روی صورت شیرین مه درحال گریه بود آمد! آب دهنش را قورت داد و تمام موهای تنش مور مور شدند و لب زد: - رها..
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
https://t.me/+KcJJGSs1oh42N2Nk
رمانی سراسر هیجان که دلتون ضعف میره از قشنگیش😋 امالینکش مدت داره ازدستش ندید😍😎
8 479
پارت 266
این را گفت و سوار ماشینش شد و رفت.
با رفتنش نگاه آسمان کردم و بعد از مدتها به خودم اجازه دادم تا با یاد مادرم اشک بریزم هنوز که هنوز است دلم برای عطر چادرش تنگ است.
وقتی چند ساعتی را تنها ماندم خودم را آماده کردم برای کاری که پذیرفتم.
با صدای پیام گوشی نگاه به مبلغ واریزی زدم و ابرویم از تعجب بالا رفت.
پیام بعدی ولی بیشتر متعجبم کرد.
_من به پسر فاطمه و محمد اعتماد کردم.
این آدم ها خوب بلد بودند غیرتت را قلقلک بدهند.
سری از تاسف تکان دادم و سوار ماشینم شدم.
به محض رسیدن به خانه وارد اتاق کارم شدم تا کار را تمام شده اعلام کنم باید متوجه میشدم تا چه اندازه با سختی مواجه هستم باید با تمام روابطم در خارج از کشور ارتباط بگیرم.
وقتی کامپیوتر را روشن کردم رمزم ورودم را زدم وتمام سیم های مربوط را به آن وصل کردم و قصد گذاشتن هدفون برروی گوشم را داشتم که به یکباره در با شدت باز شد و یکنفر خودش را تقریبا به داخل پرت کرد.
تخفیف بذاریم برای کنکوری ها و تازه وارد ها
سایه در شب از ۳۸هزارتومن بشه ۳۰تومن
سرکشان از ۳۸هزار تومن بشه ۳۰ تومن
من نامادری سیندرلا نیستم از ۳۳تومن بشه ۲۵تومن
جلد دوم من نامادری سیندرلا نیستم از ۳۰تومن بشه ۲۵تومن.
فایل هوو از ۴۰تومن بشه ۳۰تومن.
برای خرید وی آی پی مبلغ مورد نظر را به شماره کارت زیر واریز نموده وشات واریزی را به آیدی مورد نظر بفرستید
شماره کارت
6277601336227754
ایدی
@bahareh7382
8 479
Repost from N/a
پارت 266
این را گفت و سوار ماشینش شد و رفت.
با رفتنش نگاه آسمان کردم و بعد از مدتها به خودم اجازه دادم تا با یاد مادرم اشک بریزم هنوز که هنوز است دلم برای عطر چادرش تنگ است.
وقتی چند ساعتی را تنها ماندم خودم را آماده کردم برای کاری که پذیرفتم.
با صدای پیام گوشی نگاه به مبلغ واریزی زدم و ابرویم از تعجب بالا رفت.
پیام بعدی ولی بیشتر متعجبم کرد.
_من به پسر فاطمه و محمد اعتماد کردم.
این آدم ها خوب بلد بودند غیرتت را قلقلک بدهند.
سری از تاسف تکان دادم و سوار ماشینم شدم.
به محض رسیدن به خانه وارد اتاق کارم شدم تا کار را تمام شده اعلام کنم باید متوجه میشدم تا چه اندازه با سختی مواجه هستم باید با تمام روابطم در خارج از کشور ارتباط بگیرم.
وقتی کامپیوتر را روشن کردم رمزم ورودم را زدم وتمام سیم های مربوط را به آن وصل کردم و قصد گذاشتن هدفون برروی گوشم را داشتم که به یکباره در با شدت باز شد و یکنفر خودش را تقریبا به داخل پرت کرد.
8 479
Repost from N/a
پارت 265
سردار سری برایم تکان داد و آرام ولی جدی گفت :
_کمتر از این ازت انتظار نداشتم.
باید بفهمن ما اگر بخوایم میتونیم تا داخل کاخ سفیدشون هم نفوذ کنیم میتونی همچین کاری کنی؟
سری به عنوان تایید تکان دادم و گفتم :
_اینم نفوذ کردیم بعدش قراره چی بشه؟
برگه ای در دستم قرار داد.
_اونوقت این نامه رو میذاری جلوی چشمان رئیسجمهورشون باید بدونن ما اگر بخوایم میتونیم.
برگه را از دستش گرفتم و قصد رفتن داشتم که آرام اسمم را صدا زد.
_من اون دنیا.... وقتی شهید شدم تنها کسی که نسبت بهش احساس دین میکنم مادرت فاطمه است بخاطر کوتاهی که نسبت به شما داشتم.
میدانستم که هم بازی مادرم بود ولی فکر نمی کردم یادش باشد.
_مادرت برای من خواهر بود ولی من بخاطر شغل و مشغله زیاد براش برادر نبودم از حالش خبرنداشتم
8 479
Repost from N/a
-فکر اینکه مَحرم مرد دیگهای باشی و تمام قشنگیات برای اون باشه و هرشب بساط عشق و حالش با تو....
جملهاش را ادامه نمیدهد و می بینم چطور رگ گردنش ورم میکند.بعد از چندسال برگشته بود.
آن هم درست وقتی که قرار بود به عقد مرد دیگهای در بیایم...وقتی به کسی دیگری قرار بود تعهد داشته باشم...دم از غِیرت میزد.
-دیر اومدی آقای محترم...! من دیگه یه دختر جوون خام آفتاب مهتاب ندیده نیستم که فریب حرف های عاشقانه دروغیتو بخورم...!
سینهاش تند بالا و پایین میرود و صدای مردانهاش خَش برمیدارد:
-فکر اینکه من تو این شهر باشم و تو لامصب تو این شهر و نَفسات مال یکی دیگه باشه نابودم میکنه....!
حرفهایش در عین غمگینی برایم خنده دارند.
سرم را کج میکنم و پُرناز میگویم:
-تو الان غیرتی شدی ؟!
میبینم چطور نگاهش تبدار میشود و تمام هورمون های مردانهاش به کار میافتد...
به خودم اشاره میکنم:
-اونم برای من... ؟!
نگاهش روی لبم سُر میخورد و به موهایش کلافه چنگ میکشد:
-قول و قراراتو باهاش بهم بزن...!تو هنوز منو میخوای که با پای خودت اومدی خونهم...!
پاهایم به زمین میچسبد...قرار نبود هیچ چیز بنا بر خواسته او پیش برود...
رو به رویش میایستم.یک سر و گردن بالاتر بود.با دیدن چشمهای رنگیاش مثل همان روزهای اول دلم میلرزد ولی سعی میکنم به حرف دلم گوش ندهم :
-به نظرت من به حرفت گوش میکنم که برام نسخه میپیچی...؟!
کلافه و کوتاه چشم میبندد و باز میکند؛راهم را سد میکند:
-نمیذارم...نمیذارم زنش بشی !
نفس عصبی میکشم و تک خنده ناباورانهی میزنم :
-اون وقت میشه بفرمایید چطوری جلومو...
یک قدم فاصله میانمان را پُر میکند و دستهایش دور تنم میپیچد... کلمات پشت لبهایم جان میدهند وقتی در میان بوسههای دیوانهوارش گم میشوم...
این مرد ملایمت نمیفهمید هیچ وقت...
از شُور پلکهایم روی هم میافتادند و دستم روی سینه تپندهاش مشت میشود...
نفس نفس میزند وقتی جدا میشود خُمار و غمگین نگاهم میکند:
-دلم تنگ شدهبود...!
برخلاف دل عاشق و سینه تبدار و گونههای سُرخ از تب عشق بینفس پچ می.زنم:
-ازت متنفرم لعنتی...!
سرش را خم میکند و شیطنت در چشمش خانه میکند و قلدرانه پچ میزند :
-گفته بودم پای تو در میون باشه شوخی ندارم....
تن به تنم میچسباند و نفسهایش روی گردنم مینشیند و بیتاب و طاقت بوسه کوتاهی از لبم باز میگیرد و غُرشش گوشم را پُر میکند:
-ادامهاش تو خونه من یا محضر سرکار خانم....؟!
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
https://t.me/+TM_bBGYD_qY0YjM0
❌❌❌❌❌❌
