Dark Light♪
Open in Telegram
1 054
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
1 054
واقعیت این است که گذشت زمان مرا به تو نزدیک میکند. دیروز، در جاده، به تو فکر میکردم و با خودم میگفتم که اگر تو اینجا بودی چقدر با هم میخندیدیم. خوب میدیدم که تا کجا زندگی روزمرهام را پر کردهای. در کوچکترین جزئیات حضور داری. موبهمو به درونم خزیدهای.. همین است که خلأ و فراق را با خودم به اینسو و آنسو میکشم، این گمگشتگی دلم را. نام تو را صدا میزنم اما خیلی دوری... یاد بازویت افتادم آسوده زیر بازوهایم، و شانهات که کمی تکیهاش دادهای به سینهام، به چشمهای نازنینت، سکوتی غلیظ. ما چه خوشبخت میبودیم در این جای پرتافتاده در انتهای جهان. آخ! نسیم وزیدن گرفت...
[آلبر کامو - نامه به ماریا]
T.me/darrk_light
1 054
تمام زندگی ام پشت سرم است.
تمامش را می بینم
شکلش را و حرکات آرامش را که مرا تا اینجا کشانده اند می بینم.
مطلب کمی می شود درباره اش گفت: بازی باخته ای است، فقط همین...
👤 #ژان_پل_سارتر
1 054
من میدانستم نومیدی هست، اما نمیدانستم یعنی چه. من هم مثل همه خیال میکردم که نومیدی بیماری روح است. اما نه، بدن زجر میکشد. پوست تنم درد میکند، سینهام، دست و پایم. سرم خالی است و دلم به هم میخورد. و از همه بدتر این طعمی است که در ذهنم است. نه خون است، نه مرگ، نه تب، اما همۀ اینها با هم. کافی است زبانم را تکان بدهم تا دنیا سیاه بشود و از همۀ موجودات نفرت کنم. چه سخت است، چه سخت است انسان بودن...
👤#البر_کامو
