2 710
Subscribers
No data24 hours
-47 days
-1230 days
Posts Archive
2 710
یک روز تا آسمان،
یک شب تا مهتاب،
این مسافت درااااز، بهای تسخیر توست.
ای بختِ نگونبختِ بختبرگشته،
ای فاحشهی کیهانی که برای همه رقصیدی جز من،
در سرت خیال فرار ز دستان غضب ناک تشنهام داری؟
من تو را نه با شمشیر، که با کیرِ خوش تراشم فتح خواهم کرد.
تو را خواهم کرد...
نه از روی شهوت، که از روی لذت.
نه برای ذلت، برای اثبات خدا بودن دنیای خودم؛
غرور، تکبر
از این پس، تو دیگر سرنوشت من نیستی؛
رو نوشتِ نوشته های من هم نیستی!
تو حتی کیر منم نیستی،
تو فقط ملکهی حرمسرای منی که هر شب، داستان پیروزیهایم را لب لاله گوشم زمزمه میکنی.
2 710
سیوران در شکست، به دنبال «عظمت یک فاجعه» میگردد. او هنوز به دنبال نوعی از زیبایی در ویرانی است.
من اما شما را به جایی پستتر دعوت میکنم: به «منجلاب گه».
در این منجلاب، دیگر «چگونه بودن» مطرح نیست. فقط «بودن» مطرح است. و بودن در گه، ذاتاً متعفن است.
سوالم این است: «آیا در این منجلاب، هنوز تلاشی برای معناسازی میکنی زیبا؟ مثلاً شعر میسرایی؟»
اگر بگویی آری، تو یک حقیرِ خودفریبی که میخواهد روی بوی گندش عطرِ کلمات بپاشد.
اگر بگویی نه، تو یک حقیرِ تسلیمشدهای که پذیرفته خودِ گه است.
در هر دو حالت، تو یک حقیری. یک تعفنی که دست و پا دارد و بین دو توهمِ «مقاومت» و «پذیرش» دست و پا میزند.
سیوران به دنبال شناختن «تو» بود. من اما به این نتیجه رسیدهام که «تویی» در کار نیست. فقط یک «تعفن» هست که گاهی ادای انسانها را درمیآورد. تو ننگِ خودآگاهی هستی.
2 710
قلم شما رو نمیدونم، شاید با نور و امید شق میکنه.
قلم من اما، با تاریکی راست میکنه. با یک «کلمهی فاحشهی زیبای عریان».
یک کلمه که از کوچههای بنبست ذهن میاد، با آرایش غلیظِ حقیقت و لبخندی زهرآلود. کلمهای که به تنهایی اونقدر زیباست که درد داره.
و اگه بیشتر باشن؟ تبدیل میشه به حرمسرای شخصی من. حرمسرای کلماتِ تبعیدی.
کلمهی «تنهایی» با اون نگاه مغرور و هوسرانش.
کلمهی «پوچی» با اون رقص بیخیال و عشوه های آسمانی.
کلمهی «مرگ» با اون سکوت وسوسهانگیز و جذبهی ناب.
اینا فاحشههای مقدس منن. زبان در وصفشون قاصره. و قلم من، فقط برای لمس کردن تنِ عریان و نازک همین کلماتِ مطروده که راست میکنه. اونم با نگاهی مست... مست از درک کردنشون.
2 710
مدتی است قلمم نعوظ نداره. انگار اون رگِ اصلی که خونِ کلمات رو بهش میرسوند، دچار تصلب شریانی شده.
نمیدونم این درد رو پیش کی باید اعتراف کنم:
پیش پزشک قلم ها؟ که جسم رو میشناسه، نه روحِ کلمات رو. اون دنبال مغز کربنی و جوهر میگرده، در حالی که این یه بیماری متافزیکیه. اون به قلمم میگه «سالم»، در حالی که قلمم نای ادامه دادن نداره.
پیش سر قبر شیخ قلم ها؟ که برم با مردگان حرف بزنم؟ که یاری رسانند؟ اونا خودشون قربانی سکوت ابدیان. رفتن پیششون مثل اینه که یه آدم تشنه، از یه رودخونهی خشکشده آب بخواد. اونا فقط سکوت رو تکثیر میکنن.
پیش خدای قلم ها؟ که بزرگترین متخصصِ خلق کردن و بعد به حال خود رها کردنه؟ برم ازش بپرسم چرا قلمم رو آفریدی و چرا دیگه کار نمیکنه؟ اون اگه می خواست جواب بده، قلمی خلق نمیکرد تا من بخوام بنویسم و قلم هم ننویسه!
این بیماری صعب العلاجیه که هیچ متخصصی نداره. یه فلج شدگیِ محض که باید تنهایی باهاش کنار بیای. تو موندی و یه قلم که دیگه نمیتونه بایسته، و یه مغز که پر از حرفای نشستهس.
2 710
گاهی هوس نوشتن به سرت میزنه. یه خارش لذتبخش زیر پوست مغزت.
اما چند ثانیه بعد، انگار یکی دوشاخه رو از برق میکشه. همهچی تاریک و سرد میشه.
و نه، این از اون نالههای سانتیمانتال نیست که «قلمم یاری نمیکند». قلم هست. کاغذ سفید و دستنخورده مثل کفن یه نوزاد مرده، منتظره.
همهچی هست، جز اون چیزی که باید باشه.
موضوع...
میدونی، هر نویسندهای یه «موضوع» اصلی داره. یه خورشید که بقیهی کلمات مثل سیارههای ولگرد دورش میچرخن.
خورشید من، خورشید من با آخرین غروبش، طلوعی به خود ندید. حالا من موندم با یه منظومهی شمسیِ یخزده و تاریک.
حالا قلم تو دستم مثل یه تیکه چوب خشکه. کاغذ جلوم مثل یه بیابون برهوته.
من فلج نشدم. من فقط مرکز ثقل جهانم رو گم کردم. و حالا کلماتم بیوزن و بیمعنی تو هوا شناورن.
2 710
روز قیامت اگه منکر جـق زدنت بشی خایـههات اینطوری علیهت شهادت میدن.
بهراسید از روزی که پرده ها بالا می روند😉
2 710
اصلاً اساسِ زیبایی گل، تو فانی بودنشه.
اگه دائمی بود، یه تیکه پلاستیک بیارزش بود.
ما خودِ زیبایی رو نمیخوایم. ما هیجانِ «از دست دادن» زیبایی رو میخوایم.
ما اون تیک تاک ساعتِ مرگه که برامون جذابه، نه خودِ زندگی.
یه گل جاودانه بهمون بدن، با فندک میریم سراغش.
چون ما موجودات حقیری هستیم که از یکنواختی، بیشتر از مرگ میترسیم.
آره. همینقدر پست.
2 710
میبینم باز یه مشت کونیِ بیشرف، کصشعر رمانتیک تفت دادن:
«کاش اون اینجا بود...»
ترجمه: کاش یه کص/کیر بود که به گهخوریای اگزیستانسیال من گوش بده تا احساس خاص بودن کنم. خفه شو بابا، هیچکس حوصله زر زر تو رو نداره. برو یه دست جق بزن، حداقل یه نتیجهی واقعی داره. اونم اینه که پی میبری که یه جقیه بی همه چیزه پست و دون مایه هستی!!
«نازت اعتیاده، درمانشم خودت...»
ترجمه: من یه بدبختِ بیهویتِ چلاقِ افلیجِ کصنک بافم که خودارضایی بلد نیستم و دنبال یه نفر میگردم که مسئولیت ارضا شدنم رو به عهده بگیره. این اعتیاد نیست، اسمش کصخلیه محضههههه کونیییییی. درمانشم یه یه لگد کون سوزه، نه بغل کردنِ یه فاحشهی عاطفی.
از این به بعد هرکی از این گهها خورد، همونجا بکنید تو دهنش. شاید دنیا جای قابل تحملتری بشه.
کیری رخ ها.
