اَزُو وَختا
Open in Telegram
اَزُو وَختا یعنی از آن زمان ها آیدی مدیرجهت ارسال عکس ومتن . انتقادات و پیشنهادات : @ali0dashtban1340 .
Show more386
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
386
اُوسِنِه یِ نِماشوم
(نادر هم رفت و برنگشت):
در حدود چند صد سال پیش سلسلهای به نام افشاریه در ایران حكومت میكردند. این سلسله نامش را از بنیانگذار خود نادرشاه افشار گرفته بود. نادر فرماندهی سپاهیان شرق ایران بود كه كم كم از خراسان شروع به كشورگشایی كرد و توانست بعد از سلسلهی صفویان یک دولت متحد اسلامی قوی در ایران پایه گذاری كند و تا مدتی امنیت را به ایرانیان بازگرداند. نادر بعد از همراه ساختن ایرانیان با خودش با همسایگان شرقیاش وارد جنگ شد و توانست كشور هند را تصرف كند.
در پی این جنگ ثروت بینظیری در قالب طلا و الماس وارد ایران شد. این جنگهای طولانی و پیروزیهای پی در پی در طول سالها باعث غرور و خودبزرگبینی نادر شد. او كم كم دچار سوءظن به اطرافیان و نزدیكانش شد. نادر فكر میكرد همه میخواهند او را از بین ببرند. از این جهت روز به روز ظلم و ستم بیشتری به مردم روا میداشت و آنها را بیشتر اذیت میكرد و بیشتر از قبل باعث نارضایتی مردم از خودش میشد.
یكی از این گروههای ناراضی قزلباشها (سربازان ترک زبان سپاه صفویان) بودند كه گاهی شورشهایی را در مناطق مختلف ایران ترتیب میدادند. هر بار نادرشاه سپاهی را مأمور سركوب این شورشها میكرد تا اینكه یكی از این دفعات كه خبر شورش قزلباشها به نادرشاه داده شد، نادر عصبانی شد و فریاد زد: «فردا به این قزلباشهای یاغی میفهمانم مخالفت با من یعنی چی؟ آن قدر از آنها را خواهم كشت تا از سرشان تپهای درست شود كه از بالای آن شهر مشهد (پایتخت ایران در دورهی افشاریه) قابل دیدن باشد.
همان روز نادر با سپاهیانش به قصد غرب ایران راهی شدند و به سرعت حركت كردند و تا شب به شهر قوچان رسیدند همه خسته بودند و نیاز به استراحت داشتند. نادرشاه دستور توقف و استراحت سپاه را داد. آن شب یكی از فرماندهان سپاه نادرشاه با فرزند او بحثی كرد و او را مغلوب ساخت كه به مزاق نادر خوش نیامد. نادر گفت: باشه فردا صبح به حساب هر دوی شما میرسم. فرمانده كه میدانست نادر چگونه به حسابش خواهد رسید و مطمئناً او را میكشد. وقتی نادر در چادرش به خواب رفت. آهسته آهسته وارد چادرش شد و با یک ضربه شمشیر او را به قتل رساند، در واقع در پایان نادر رفت و برنگشت.
مورد استفاده:
در مورد افرادی كه خیلی به خودشان و تواناییهایشان اطمینان دارند به كار میرود.
#اوسنه_نماشوم
🌷@Azu_vaxta👈
386
موسیقی نِماشوم
بحرطویل
محسن میرزا زاده
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : ابتدای شب ، اندکی بعد از غروب آفتاب ، شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta👈
386
قدیمی ها ، دغدغه و نگرانی هایشان کمتر بود ،
قدیمی ها ، دلشان خوش تر و زندگی هایشان بهتر بود !
زمانِ ما فرق دارد !
ما در عصری پر از دلهره سِیر می کنیم ،
عصرِ بحران ،
عصرِ بی ثباتی !
اینجا نه از آن حال و هوایِ اصیل ، خبری هست ،
نه از آن جمعِ صمیمی و حمایتِ خالصانه !
ما در بی پناه ترین حالتِ ممکنیم ...
با تمامِ سختی ، روی پاهایِ لرزانِ خودمان ایستاده ایم ،
هیچ کس هوایِ ما را ندارد !
دلمان خوش نیست و هرکار که می کنیم ، آخرش یک پایِ آرامشمان می لنگد !
به هر دری که می زنیم ، شب هایِ بی ستاره مان به خیر نمی شود !
کاش ، در روزگارِ دیگری بودیم !
کاش دورانمان کمی ، فقط کمی عقب تر بود
🌷@Azu_vaxta👈
386
برخی از اسامی محلات قدیم طرقبه .
باغ چهار شگمبه
بغل اشتره
پای بلندی
قلعه
ته ده
پاچنار
سر میدون
پایین
بالده
باغو
چشمه عسل
داغستون
خرسدنه
پوشته
بزه قدقدر
عیدگاه
بیشه محم بیگ
پنجه در
بزه نربو
سنگ کمر بسته
باغ بهشت
سنگ سفید
قلعه بالا
قلعه نو
دم بزه راه
ارغوان دره
کله خر
تیشتر
رودخانه حلزو
تخته سنگ خوار برار
چشمه قل قلی
کوچه سنگخکال
کوچه زنجیری
ته رسی
حوض حج خدابخش
حوض جهودا
بزه حیدر
بزه کلاه دزد
باغ گو
دارا
باغ آقا
حیطه کلون
بزه چرغدنه
باغ خداداد
بزه اوسنگ
بزه اغل پلنگ
بزه کمرزرد
سر پل طرقدر
کوچه شغالو
ته زو
دم فرنگ
بغل الورد
گلابی زار
حیطه خوردو
حیطه گوارشکی
حیطه
سلماسی
باغ لیلو
باغ فاطمی
ته حیطه
کوچه حموم
کوچه آسیا
کوچه فاطمستون
حیطه شیخا
حیطه سرپل
حیطه انباری/
تلخ چلختو
سر تغ
تغ نسر
بزه موری
بزه زونبورگاه
سربرق
دم فرنگ
ته شخکو
امیر اباد
اُوشُر
بیلدر
باغ قصر
سربند
کوچه سینما
سرحوض عدگاه
چشمه خوشنویس
باغ عبدلبهاب
باغ بغله
و...
🌷@Azu_vaxta👈
386
قابل توجه همشهریان محترم و خراسانیهای عزیز
کتاب اَزو وَختا منتشر شد
سپاس بیکران خداوند یکتا را که یاری ام کرد تا بتوانم این کتاب را پس از حدود شش سال به سرانجام برسانم .
در این کتاب میخوانیم
فصل اول آداب و رسوم ازدواج در زمانهای دور از نشون کردن دختر تا پاتختی بصورت شعر و روایت
فصل دوم بازیهای محلی فراموش شده
فصل سوم واژه ها و کلمات قدیمی بتعداد 2500 کلمه
فصل چهارم اشعار مشهدی خدود 25 شعر با لهجه شیرین مشهدی و دلنوشته های مشهدی
برای تهیه این کتاب و کتاب روزی روزگاری آبکوه عزیزان میتوانند به آدرس های زیر مراجعه فرمایند.
مراکزفروش :
👈دکه مطبوعاتی انتهای سناباد -
👈چهارراه دکترا انتشارات امام _ ۰۵۱۳۸۴۳۰۱۴۷
👈کوی دکترا سه راه ادبیات پردیس کتاب _ ۰۵۱۳۸۴۸۲۴۲۵
دوستان عزیزی که تمایل به خرید بیش از 10 جلد کتاب را دارند با این شماره 09155127637 علی دشتبان
ویا آیدی اینجانب تماس حاصل فرمایند . 👇
@ali0dashtban1340
به دوستان عزیز به ازای خرید ده جلد کتاب ، یک جلد کتاب اختصاصی اهدا خواهد گردید .
ارادتمندشما: علی دشتبان🌺
🌷 @Azu_vaxta👈
386
کتاب روزی روزگاری ... آبکوه
کتابی برگرفته از مستندهای قدیم آبکوه وسعدآباد
مربوط به کدخدای آبکوه و سعدآباد ، کشاورزی ، کشف حجاب ، آبها ، تاریخچه آبکوه وسعدآباد ، مکانهای قدیمی ، آداب و رسوم ، بیماریها و راه درمان آن ، باورها و اعتقادات ، مشاغل قدیمی ، واژه ها و کلمات قدیمی ، بازی های قدیمی ، و......صدها مطالب و عکس های قدیمی دیگر ، برای محققین ، و مردم فرهنگ دوست مشهدخصوصا دوستداران فرهنگ اصیل مشهدی
مراکزفروش :
👈دکه مطبوعاتی انتهای سناباد -
👈چهارراه دکترا انتشارات امام _ ۰۵۱۳۸۴۳۰۱۴۷
👈کوی دکترا سه راه ادبیات پردیس کتاب _ ۰۵۱۳۸۴۸۲۴۲۵
👈کوی دکترا انشارات کتاب و قلم _ ۰۵۱۳۸۴۰۷۹۳۸
دوستان عزیزی که مایل به خرید اینترنتی کتاب از پردیس کتاب هستند به آدرس لینک مراجعه نمایند .
https://shop.pardis-ketab.com/products/132897
کتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
ایام عید نوروز
قسمت چهرم
🌸هنگام خرید لباس عید که فرا میرسید، بچه ها شور و حالی دیگر داشتند و شبی را که قرار بود فردایش به بازار بروند، شاید تا صبح خواب هم به چشمانشان نمیآمد. آنروزها مثل الان نبود که تعداد بچه ها اندک و وضعیت اقتصادی مردم هم خوب باشد. اغلب خانواده ها در آن روزگاران حداقل پنج یا شش نفره بودند. پدران خانواده از چند ماه به عید مانده، ماتم فرارسیدن ایام نوروز و چگونه تهیه کردن لباس عید بچه ها را داشتند.
زمان خرید لباس عید که فرا میرسید، پدر و مادر خانواده در یک نشست دونفره، بررسی میکردند با توجه به نقدینگی که دارند، چگونه میتوانند برای بچه ها لباس تهیه کنند. بیشتر مواقع با مقداری دستکاری در لباس بچه ها ویا استفاده از لباسی که عید سال قبل مقداری بزرگتر برای بچه ها خریده بودند تا بتوانند برای عید سال بعد هم از آن استفاده کنند و یا با درنظرگرفتن لباس برادر بزرگتر برای برادر کوچکتر، خودبه خود چند نفری از فهرست خرید لباس نو حذف میشدند و برای باقیمانده بچه ها به فراخور حال خود مقداری لباس نو میخریدند.
بعد از لباس، تهیه کفش دیگر دغدغه ای برای پدر و مادر باقی نمیگذاشت زیرا کفش بچه ها در آن زمان ارزش چندانی نداشت. کفشهای خریداری شده یا پلاستیکی بود یا کفشهای جیری طرح چرمی. زمانی که کفشهای کتانی مد شده بود، گاهی خیلی همت که میکردند، برای پسرها یک جفت کفش چینی و یا کتانی میخی خریداری میکردند. البته، خانواده هایی که تا اندازهای استطاعت مالی داشتند از این قواعد مستثنا بودند زیرا علاوه بر خرید پیراهن و کت وشلوار برای فرزندان خود، یک جفت کفش چرمیِ مرغوب هم جزءِ پوشاک خریداری شده عید برای پسران بود که اغلب پدر خانواده بعد از خرید کفش چرمی، بلافاصله سراغ نزدیکترین پینهدوز میرفت تا برای استحکام بیشتر تخت کفش، با کوبیدن قطعاتی آهنی بر روی پاشنه و چند عدد میخ سه پایه بر نیمتخت کفشها، آنها را در برابر سائیدگی مقاومتر نماید. داشتن کفش چرمی با مشخصاتی که گفته شد یکی از آرزوهای بسیار بزرگ و شاید دستنیافتنی بعضی از بچه ها بود. بچه ها با داشتن آن کفشها سر از پا نمی شناختند و خداخدا میکردند هرچه زودتر برای زیارت و یا دیدن اقوام به شهر بروند تا بتوانند روی آسفالتها قدم بزنند و از صدای تقوتقّ حاصل از برخورد کفشها با سطح آسفالت لذت دوچندان ببرند.
#عیدنوروز
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
وای به وقتی که می خواست از کسی تحقیق کند . دراین صورت مثل یک کارآگاه حرفه ای عمل می کرد و حرف را از زیر زبان طرف بیرون می کشید. او صراحت لهجه و رک گویی خاصی داشت تا حدی که ملکه زمان را به خاطر بی حجابی اش نزد این و آن سرزنش می کرد و
داستان_مرضیه داودپور, [06/26/2017 06:17 ب.ظ]
از نسل حوا ( ۳)
و می گفت :
از او راضی نیستم ! سید اولاد پیغمبر عکس بی حجابش در دکان هر لخه دوزی آویزان است .
اوشیرین سخن و خوش صحبت بود و به فرزندانش وصیت می کرد که در مجلس ختمش سر قندان ها پر باشد و دخترانش مجلس را گرم کنند و در گریه وزاری فرو گذاری نکنند . یکی بگذارد و دیگری بردارد!
اومستجاب الدعوه بود وهنوزهم وقتی فرزندانش مشکلی دارند برسرمزارش رفته ازتربتش مراد می طلبند .
اواشعارزیادی را از حفظ بود که به مناسبت های مختلف می خواند.
وقتی یکی ازآشنایان وارسته ، هوکشان وحق گویان نوه اش را از غرقشدن در حوض خانه نجات می دهد ، چنین می سراید :
دم عیسی بزد خوارزمی // روح آمد به قالب فضلی
وجود خانم بزرگ مایه برکت بود وهرکجا بود آنجا محل تجمع افراد فامیل می شدو چون ستون خیمه بود که خیمه را سرپا نگه می داشت وروزهای اول عید نوروز ، متجاوزازصد جفت کفش ،پشت در اتاق خانه اش جمع می شد ودوست داشت به همه عیدی بدهد .
با وجود کهولت حتی هم کلاسی های جوان ترین نوه هایش را می شناخت و آنها نیز متقابلاً به علاقه داشتند.
با وجودی که از مال دنیا چندان بهره ای نداشت ، بخشنده و سخاوتمند وبسیار مهمان دوست بود و تا مهمان قسمت اعظم خوراکی های تعارفی را نمی خورد ، او را مرخص نمی کرد. هنوز خاطره روضه های ماهانه ومهمانی ناهارش را چون رویایی دور در ذهن دارم ، رویایی گمشده !
خاطره زیر استکانی ها و قندان های یک نفره که جلوی هرکس می گذاشت و طبق کش هایی که چلوکباب می آوردند و مهمان ها ظرف های چلوکباب را که در پوشی مانند کلاه خود فلزی داشت برهم می زدند.
خانم بزرگدر خوردن همیشه امساک می کرد و وقتی ما از تنقلات مختلف می خوردیم ، خنده ای کرده و می گفت :
من چهل سال است از این خوراکی ها نخوردم !
تنها راحت الحلقوم را از بین تمام شیرینی ها می خورد و به عنوان هدیه می پذیرفت . ویتامین (ث) و قرص جوشان را اکسیر حیات می دانست و تنها سوغاتی مورد علاقه او ازداخل و یا خارج از کشوربود و به همین مختصر قانع بود و توقع چندانی از فرزندانش نداشت و می گفت :
چون پیر شدی حافظ ، از میکده بیرون شو.
راز عمر طولانی خود را در امساک و عدم تداخل غذایی و خوردن روزانه یک عدد سیب می دانست که فرزندانش حتی در زمانی که همه میوه ها در تمام فصول پیدا نمی شد، با علاقه در چهار فصل سال برای او تهیه می کردند.
خانمبزدگ عبادت و راز و نیاز با خداوند را بسیار دوست می داشت وهمیشه قرآن را با صوتی خوش وقرائتی صحیح تلاوت می کرد و پیشانی اش از سجده های طولانی پینه بسته بود . به ائمه وسلسله سادات احترام فوق العاده می گذاشت و به هر حالتی بود وقتی که نام امام زمان را می بردند ، تمام قد می ایستاد و پیش پای افراد سید ، بلند می شد وتواضع می کرد حتی اگر این فرد کودک دو ساله ای بیش نبود و به کسانی که همسر سید داشتند ، توصیه می کرد جهت احترام از پایین بستر وارد آن شوند .
و علاقه او به امام هشتم شیعیان در آن حد بود که مایملک خود را واگذار و قبرجایی در آنجا تهیه کرد و وقتی عاقبت در سال ۷۰ شمسی پس از کسالت مختصری در گذشت و غروب زندگی یک نسل فرا رسید ، او را در آن مکان به خاک سپرده شد.و فرزندان او میراثش را که چیزی جز شهود عبادت او نبودند یعنی سجاده و مهر وتسبیح وعینک و انگشتر های جانمازش را بوئیدند وبوسیدند وبه یادگار بین خود تقسیم کردند.
پایان
#مرضیه_داودپور
🌷@Azu_vaxta👈
386
هووی ازهمه جا بی خبر اعتراف می کند که ازتهران آمده ودراین شهرغریب است و برای انجام کاری به دکان حاج آقای محترمی رفته و ایشان او را جهت سرپرستی صیغه کرده اند .
داستان_مرضیه داودپور, [06/26/2017 06:17 ب.ظ]
نسل حوا (۲).
وکاراین رسوایی به جایی می رسد که شوهرش جریان را حدس زده وخطاب به هوو گفته :
چه نشسته ای که مشهدی، تهرانی را گول زد !
و خود چادردوخته را به منزل بازگردانده است .
درآن زمان دادگاهی نبود تا زن مظلوم به آن جا مراجعه کند . بزرگان خانواده هم که همه ازجنس شوهران بودند وطرفدارتعدد زوجات .
اگرهم به شوهرگله می کرده ، می شنیده :
چطوربرای پدرت خوب بود وبرای من بد ؟
پس اووهم سن وسال هایش به جادووجنبل روی می آوردند ونزد دعانویس ورمال می رفتند ونعل زیرآتش می کردند تا شوهربی وفا را آتشی کرده وبه خانه بازگردانند ویا با خواندن شعر :
قلوه بروتوی هلوه ، فلانی روسگ کن وهوورا گربه ، سنگی را جهت جادودرسوراخ چاه حمام می انداختند .
به نظرخانم بزرگ گاهی این جادووجنبل ها کارسازبوده وشوهررا نزدزن بازمی گردانده است اما چه فایده که اثراین نسخه موقتی بوده وکار
به آن جا رسیده که حاج آقا به غیرازصیغه ای که درده داشتند پنهانی کلفت سرجهازی اورا هم به عقد خود درآورده بودند . ولی خدا راشکر
که بالاخره آقابزرگ دراواخرعمرسربه راه شده و خانم بزرگ را با خود به سفرپنج ماهه کربلا می برد ودرآن جاازاوحلال بودی می طلبد و
خانم بزرگ با بزرگواری اورا می بخشد .
خانم بزرگ داستان ها ازدوران بی حجابی تعریف می کرد وبه خاطراین مسئله وواقعه مسجد گوهرشاد ، کینه و قهر آشتی ناپذیری با رضا شاه داشت که تا آخرعمرآن را حفظ کرد .او برای واقعه گوهرشاد و کشته شدن مرحوم آقای اسدی و به دنبال آن سقوط رضا شاه این شعر را می خواند :
دیدی که خون ناحق پروانه شمع را // چندان امان ندادکه شب را سحرکند
او می گفت که در زمان بی حجابی برای خود لباسی بلند وگشاد وکلاه وسرپوشی عجیب تهیه کرده که درمواقع اضطراری که مجبوربه ترک خانه است ازآن استفاده کند وگرنه اجباراً خانه نشین باشد.اوبا این لباس به صورت غریب ومضحکی درمی آمده است . روزی پاسبانی اورا دراین
وضع درکوچه گیرمی اندازد واوترسان فرارکرده وبه کنج دیواری پناه می برد . پاسبان اورا تعقیب کرده ولی با مشاهده لباس مضحکش به خنده
افتاده ومی گوید :
بیا برو ، کارت ندارم ، مرده شورآن ریختت را ببرند !
متاسفانه ، تربیت غلط مادرشوهرش وقتی که عروس نوجوانی بیش نبوده باعث گشته که به وسواس نجس وپاکی دچار شود وتا آخرعمرازآن رنج ببرد ویکی ازعلل ازدواج های مکررآقا بزرگ نیزاعتراض به این مسئله بوده است . اودستمال ها ولباس های مرطوب خود رابا پرشی که ازسن و سالش بعید بود ،به روی بالاترین شاخه درختان پرتاب می کرد وبعد با چوب بلندی آنها را جا به جا می نمود وباعث خنده ما بچه ها می شد .
وای به وقتی که گوشه لباس خانم بزرگ خونی می شد دراین صورت هیچ آبی پاک کننده نبود وتنها قیچی علاج کاربود .
حمام رفتن خانم بزرگ آداب فراوان داشت . گویی می خواست به سفرپر خطرو دورودرازی برود. ازشب قبل دچاربی خوابی واظطراب می شد .
همه فرزندانش می بایست بعد ازحمام رفتن ازاواحوالپرسی کرده وبه اوعافیت باشید بگویند . چه این حمام سرخانه بود وچه بیرون ازمنزل ، او
را باید اززیرقرآن رد می کردند وصدقه فراوانی هم کنارمی گذاشت .
وقتی ازاو درباره خطرات حمام رفتن سوال می کردیم ، می گفت :
درحمام رفتن هزارخطروجود دارد . ممکن است چاه زیرپاهایم بازشود و
ویا اینکه لیزخورده وبرزمین بخورم ودست وپایم بشکند ویا اینکه وقتی هنوزعینکم را برنداشته ام ، شیشه آن شکسته درچشمم فرو رود وکور
شوم .
وقتی حمام های قدیمی وخزینه دار را جمع کردند، او دچار مشکل شد وبه دنبال حمامی می گشت که حوض کرودلچسبی داشته باشد ووقتی تمامحمام ها دوش دار شدند ، آنقدر از بابت نجس وپاکی آبریزی می کرد که در خاتمه استحمام ، دستمال پولش را جلوی استای حمام باز می گذاشت تا او هرچه می خواهد بردارد و مدیون نباشد .
خانم بزرگ نفسی گرم داشت و در جوانی اورا به بالین زنان سخت زا می بردندتا قرآن تلاوت کند و از خداوند سلامتی مادر و کودک را بخواهد.
او مثل اکثر هم سالانش زنی باسیاست بود و وقتی کسی جرئت نمی کرد که خبر دختر بودن نوزادرا به گوش پدری که بی صبرانه در انتظار نوزاد پسر بود برساند ، او با سیاست خود ، نوزاد را بغل زده و نزد پدر می برد و می گفت :
به شما سلام کرده . گوش هایش را هم سوراخ کرده ایم !
و به این صورت ضربه را ناگهان وارد کرده و مهر ومحبت را در دل پدر پسر دوست می کاشت .
خانم بزرگ زنی بذله گو و حاضر جواب بود و درگفت وشنود کسی حریف او نمی شد. خودش می گفت :
من پشه را در هوا نعل می کنم !
386
از سری داستانهای سرکار خانم دکتر داود پور
داستان_مرضیه داودپور, [06/26/2017 06:17 ب.ظ]
از نسل حوا (۱)
ازقرن پیش آمده بود . نزدیک به یک صدسال قمری عمرداشت . به چشم من مانند عتیقه ای گرانبها بود که جان گرفته وازموزه ای به خانه ما آمده باشد . انگاردیروز بود که چارقد ململ سفیدش را با سنجاق زیرگلو زده
بود و گوشی تلفن را که ازمظاهرتمدن جدید بسیاردوست می داشت ، به گوش می فشرد تا صدای عزیزانش را بهتربشنود .
وقتی که سرحال بود سرگذشتش را برای ما تعریف می کرد که چیز خارق العاده ای نبود ولی می توانست سرگذشت زنان عهد خویش باشد،
سرگذشت زن ایرانی درعهد قاجاریه واوایل سلطنت پهلوی . می توانست قصه تمام مادربزرگ ها باشد . مثل قصه حوا که قصه جده تمام افراد بشراست .
نامش زهرا سلطان بود وهنگام عقد بنا به رسم آن زمان اورا سلطان آغا نامیدند که تا آخر عمربه این نام خوانده شد . فرزندانش به اوخانم جان
می گفتند وبرای ما ۲۶ نوه ومتجاوزاز ۵۰ نبیره ونتیجه خانم بزرگ بود وخواهران وبرادران کوچکتراو شاباجی خطابش می کردند .
می گفت درعصرشش پادشاه زندگی کرده است . قبل ازتولد ، پدرش قرآن را بازنموده وازآیه ای که آمده چنین استنباط شده که خداوند به او
دختری باهوش وبا عمری طولانی عطا خواهد کرد .
درست روزی که ناصرالدین شاه به دست میرزارضای کرمانی به قتل رسید ، به دنیا آمده است یعنی روز جمعه ۱۷ ذیقعده ۱۳۱۳ قمری .
پدرش نام اورا درپشت قرآن منزل ثبت کرده وخطاب به مادرش گفته :
فاطمه سلطان ، عجب تاریخی روی بچه ات ماند !
دردوران سلطنت مظفرالدین شاه واحمد شاه قاجار ، دوره کودکی واوایل جوانی خود را گذرانده و هنوزبعد ازسال ها شعرهای سروده شده درزمان مشروطیت را ازحفظ داشت . بعد روند زندگی او درعصرپهلوی پدروپسرادامه می یابد و اوراه دورودرازی را طی کرده تا به دوره بعدازانقلاب اسلامی رسیده است .
وقتی موهای کم پشت وسیمگون اورا می بافتیم می گفت که دردوران جوانی بسیار زیبا بوده وموهای پرپشت وبلندی داشته که آنها را به
قسمت های متعددمی بافته وبرسرهرطره گیسو گیره ای ازماهی طلا می زده که یک اشرفی دردهان هرماهی بوده است . خالی سیاه در
گوشه چشمان قشنگش داشته ودایی او مرحوم آقای بدایع نگار که از
ادبای عهد خویش بوده ، شعری از فردوسی در وصف زیبایی او می خوانده :
به دنبال چشمش یکی خال بود / که چشم خودش هم به دنبال بود
ازمادرشوهرش می گفت که به قول قدیمی ها هفت جفت چارق وهفت جفت کفش پاره کرده تا بالاخره اورا درحمام دیده وپسندیده وتا درخانه
تعقیب نموده تا برای پسرش خواستگاری کند واضافه می کرد :
اگرجوهرشناسی تیغ را عریان تماشا کن !
به هنگام ازدواج آنقدرکم سن وسال بوده که درخانه شوهر ، مادرخود را به آواز بلند ، صدا می زده و صدای بی بی جان گفتن او دردالان های
خانه شوهرش می پیچیده است .
آقابزرگ نیزدرآن زمان جوان برازنده و خوش قدوبالا بوده ودراوایل ازدواج اورابسیارعزیزوگرامی می داشته ولی افسوس که بنا به رسم زمانه وبنا به ظلمی که به زنان می شده ، دراوج جوانی وزیبایی او ،
بی وفایی پیشه کرده و پشت سرهم چهارهوو به سرش آورده است گرچه اوهمیشه خانم خانه بوده وهووها به حریمش تجاوزنکرده اند وشوهرش
نیزاحترام اورا نگه داشته وشب هارادرمنزل به سرمی برده ولی اثر مخرب این بی عدالتی را تا آخرعمربردوش می کشید وبعد ازمتجاوزاز
سی سال که ازمرگ شوهروهووها می گذشت هنوزبا اشک وبغض ودلتنگی ازاین واقعه که هولناک ترین واقعه درزندگی زنان قدیم بوده یاد
می کرد ومی گفت :
اگر چوب خشکی را به نام هوو درگوشه اتاق بگذارند ، تن زن ازآن می لرزد !
شکایت می کرد که دراوایل زندگی ، شوهرش اورابا دوطفل شیرخواروکوچک تنها گذاشته وبا همسرجدید خود به سفر یک ساله مکه وکربلا رفته است . این واقعه چنان اثری درروح حساس اوبرجا گذاشته که شعری روان دراین باره سروده است .
شدی چون شیخ صنعان با مریدان // به سوی خانه اسلام وایمان
توحج کردی حجت با د مشکور // ولی ازراه حج کردی به من زور
خداوندی که واجب کرده حج را // حرامت کرده ظلم وجورولج را
تولج کردی نی حج که درراه // به جای من هووبردی توهمراه
مرا بگذاشتی دربی قراری // هوو بردی برای کامیاری
من وصدیقه ویوسف به زندان // تویوسف با زلیخا شادوخندان
ثواب حج مشکورت زمن باد // تراگرهست مثقالی زمن باد
ازهووی دیگرش تعریف می کرد که معلم مدرسه بچه هایش وخانمی خیاط بوده ومی گفت که چطوریک روز با چادری کهنه ولباس مبدل شوهرش راازمحل کارش درحالیکه یک سینی کباب خریده بود تا درخانه هووی جدید تعقیب می کند وپشت درخانه هووازحال می رود وهمسایه ها اورابه حال می آورند .
با این وجود کنجکاوی امانش نداده و روزی چادری نابربرای هوومی برد
تا اوبدوزد وبه این وسیله قدوبالای رقیب را براندازکند وازاوتحقیق نماید .
386
از سری داستانهای سرکار خانم دکتر مرضیه داود پور
از نسل حوا (۱)
ازقرن پیش آمده بود . نزدیک به یک صدسال قمری عمرداشت . به چشم من مانند عتیقه ای گرانبها بود که جان گرفته وازموزه ای به خانه ما آمده باشد . انگاردیروز بود که چارقد ململ سفیدش را با سنجاق زیرگلو زده
بود و گوشی تلفن را که ازمظاهرتمدن جدید بسیاردوست می داشت ، به گوش می فشرد تا صدای عزیزانش را بهتربشنود .
وقتی که سرحال بود سرگذشتش را برای ما تعریف می کرد که چیز خارق العاده ای نبود ولی می توانست سرگذشت زنان عهد خویش باشد،
سرگذشت زن ایرانی درعهد قاجاریه واوایل سلطنت پهلوی . می توانست قصه تمام مادربزرگ ها باشد . مثل قصه حوا که قصه جده تمام افراد بشراست .
نامش زهرا سلطان بود وهنگام عقد بنا به رسم آن زمان اورا سلطان آغا نامیدند که تا آخر عمربه این نام خوانده شد . فرزندانش به اوخانم جان
می گفتند وبرای ما ۲۶ نوه ومتجاوزاز ۵۰ نبیره ونتیجه خانم بزرگ بود وخواهران وبرادران کوچکتراو شاباجی خطابش می کردند .
می گفت درعصرشش پادشاه زندگی کرده است . قبل ازتولد ، پدرش قرآن را بازنموده وازآیه ای که آمده چنین استنباط شده که خداوند به او
دختری باهوش وبا عمری طولانی عطا خواهد کرد .
درست روزی که ناصرالدین شاه به دست میرزارضای کرمانی به قتل رسید ، به دنیا آمده است یعنی روز جمعه ۱۷ ذیقعده ۱۳۱۳ قمری .
پدرش نام اورا درپشت قرآن منزل ثبت کرده وخطاب به مادرش گفته :
فاطمه سلطان ، عجب تاریخی روی بچه ات ماند !
دردوران سلطنت مظفرالدین شاه واحمد شاه قاجار ، دوره کودکی واوایل جوانی خود را گذرانده و هنوزبعد ازسال ها شعرهای سروده شده درزمان مشروطیت را ازحفظ داشت . بعد روند زندگی او درعصرپهلوی پدروپسرادامه می یابد و اوراه دورودرازی را طی کرده تا به دوره بعدازانقلاب اسلامی رسیده است .
وقتی موهای کم پشت وسیمگون اورا می بافتیم می گفت که دردوران جوانی بسیار زیبا بوده وموهای پرپشت وبلندی داشته که آنها را به
قسمت های متعددمی بافته وبرسرهرطره گیسو گیره ای ازماهی طلا می زده که یک اشرفی دردهان هرماهی بوده است . خالی سیاه در
گوشه چشمان قشنگش داشته ودایی او مرحوم آقای بدایع نگار که از
ادبای عهد خویش بوده ، شعری از فردوسی در وصف زیبایی او می خوانده :
به دنبال چشمش یکی خال بود / که چشم خودش هم به دنبال بود
ازمادرشوهرش می گفت که به قول قدیمی ها هفت جفت چارق وهفت جفت کفش پاره کرده تا بالاخره اورا درحمام دیده وپسندیده وتا درخانه
تعقیب نموده تا برای پسرش خواستگاری کند واضافه می کرد :
اگرجوهرشناسی تیغ را عریان تماشا کن !
به هنگام ازدواج آنقدرکم سن وسال بوده که درخانه شوهر ، مادرخود را به آواز بلند ، صدا می زده و صدای بی بی جان گفتن او دردالان های
خانه شوهرش می پیچیده است .
آقابزرگ نیزدرآن زمان جوان برازنده و خوش قدوبالا بوده ودراوایل ازدواج اورابسیارعزیزوگرامی می داشته ولی افسوس که بنا به رسم زمانه وبنا به ظلمی که به زنان می شده ، دراوج جوانی وزیبایی او ،
بی وفایی پیشه کرده و پشت سرهم چهارهوو به سرش آورده است گرچه اوهمیشه خانم خانه بوده وهووها به حریمش تجاوزنکرده اند وشوهرش
نیزاحترام اورا نگه داشته وشب هارادرمنزل به سرمی برده ولی اثر مخرب این بی عدالتی را تا آخرعمربردوش می کشید وبعد ازمتجاوزاز
سی سال که ازمرگ شوهروهووها می گذشت هنوزبا اشک وبغض ودلتنگی ازاین واقعه که هولناک ترین واقعه درزندگی زنان قدیم بوده یاد
می کرد ومی گفت :
اگر چوب خشکی را به نام هوو درگوشه اتاق بگذارند ، تن زن ازآن می لرزد !
شکایت می کرد که دراوایل زندگی ، شوهرش اورابا دوطفل شیرخواروکوچک تنها گذاشته وبا همسرجدید خود به سفر یک ساله مکه وکربلا رفته است . این واقعه چنان اثری درروح حساس اوبرجا گذاشته که شعری روان دراین باره سروده است .
شدی چون شیخ صنعان با مریدان // به سوی خانه اسلام وایمان
توحج کردی حجت با د مشکور // ولی ازراه حج کردی به من زور
خداوندی که واجب کرده حج را // حرامت کرده ظلم وجورولج را
تولج کردی نی حج که درراه // به جای من هووبردی توهمراه
مرا بگذاشتی دربی قراری // هوو بردی برای کامیاری
من وصدیقه ویوسف به زندان // تویوسف با زلیخا شادوخندان
ثواب حج مشکورت زمن باد // تراگرهست مثقالی زمن باد
ازهووی دیگرش تعریف می کرد که معلم مدرسه بچه هایش وخانمی خیاط بوده ومی گفت که چطوریک روز با چادری کهنه ولباس مبدل شوهرش راازمحل کارش درحالیکه یک سینی کباب خریده بود تا درخانه هووی جدید تعقیب می کند وپشت درخانه هووازحال می رود وهمسایه ها اورابه حال می آورند .
#مرضیه_داودپور
🌷 @Azu_vaxta👈
386
هووی ازهمه جا بی خبر اعتراف می کند که ازتهران آمده ودراین شهرغریب است و برای انجام کاری به دکان حاج آقای محترمی رفته و ایشان او را جهت سرپرستی صیغه کرده اند .
#مرضیه_داودپور
🌷 @Azu_vaxta👈
386
از سری داستانهای سرکار خانم دکتر مرضیه داود پور
از نسل حوا (۱)
ازقرن پیش آمده بود . نزدیک به یک صدسال قمری عمرداشت . به چشم من مانند عتیقه ای گرانبها بود که جان گرفته وازموزه ای به خانه ما آمده باشد . انگاردیروز بود که چارقد ململ سفیدش را با سنجاق زیرگلو زده
بود و گوشی تلفن را که ازمظاهرتمدن جدید بسیاردوست می داشت ، به گوش می فشرد تا صدای عزیزانش را بهتربشنود .
وقتی که سرحال بود سرگذشتش را برای ما تعریف می کرد که چیز خارق العاده ای نبود ولی می توانست سرگذشت زنان عهد خویش باشد،
سرگذشت زن ایرانی درعهد قاجاریه واوایل سلطنت پهلوی . می توانست قصه تمام مادربزرگ ها باشد . مثل قصه حوا که قصه جده تمام افراد بشراست .
نامش زهرا سلطان بود وهنگام عقد بنا به رسم آن زمان اورا سلطان آغا نامیدند که تا آخر عمربه این نام خوانده شد . فرزندانش به اوخانم جان
می گفتند وبرای ما ۲۶ نوه ومتجاوزاز ۵۰ نبیره ونتیجه خانم بزرگ بود وخواهران وبرادران کوچکتراو شاباجی خطابش می کردند .
می گفت درعصرشش پادشاه زندگی کرده است . قبل ازتولد ، پدرش قرآن را بازنموده وازآیه ای که آمده چنین استنباط شده که خداوند به او
دختری باهوش وبا عمری طولانی عطا خواهد کرد .
درست روزی که ناصرالدین شاه به دست میرزارضای کرمانی به قتل رسید ، به دنیا آمده است یعنی روز جمعه ۱۷ ذیقعده ۱۳۱۳ قمری .
پدرش نام اورا درپشت قرآن منزل ثبت کرده وخطاب به مادرش گفته :
فاطمه سلطان ، عجب تاریخی روی بچه ات ماند !
دردوران سلطنت مظفرالدین شاه واحمد شاه قاجار ، دوره کودکی واوایل جوانی خود را گذرانده و هنوزبعد ازسال ها شعرهای سروده شده درزمان مشروطیت را ازحفظ داشت . بعد روند زندگی او درعصرپهلوی پدروپسرادامه می یابد و اوراه دورودرازی را طی کرده تا به دوره بعدازانقلاب اسلامی رسیده است .
وقتی موهای کم پشت وسیمگون اورا می بافتیم می گفت که دردوران جوانی بسیار زیبا بوده وموهای پرپشت وبلندی داشته که آنها را به
قسمت های متعددمی بافته وبرسرهرطره گیسو گیره ای ازماهی طلا می زده که یک اشرفی دردهان هرماهی بوده است . خالی سیاه در
گوشه چشمان قشنگش داشته ودایی او مرحوم آقای بدایع نگار که از
ادبای عهد خویش بوده ، شعری از فردوسی در وصف زیبایی او می خوانده :
به دنبال چشمش یکی خال بود / که چشم خودش هم به دنبال بود
ازمادرشوهرش می گفت که به قول قدیمی ها هفت جفت چارق وهفت جفت کفش پاره کرده تا بالاخره اورا درحمام دیده وپسندیده وتا درخانه
تعقیب نموده تا برای پسرش خواستگاری کند واضافه می کرد :
اگرجوهرشناسی تیغ را عریان تماشا کن !
به هنگام ازدواج آنقدرکم سن وسال بوده که درخانه شوهر ، مادرخود را به آواز بلند ، صدا می زده و صدای بی بی جان گفتن او دردالان های
خانه شوهرش می پیچیده است .
آقابزرگ نیزدرآن زمان جوان برازنده و خوش قدوبالا بوده ودراوایل ازدواج اورابسیارعزیزوگرامی می داشته ولی افسوس که بنا به رسم زمانه وبنا به ظلمی که به زنان می شده ، دراوج جوانی وزیبایی او ،
بی وفایی پیشه کرده و پشت سرهم چهارهوو به سرش آورده است گرچه اوهمیشه خانم خانه بوده وهووها به حریمش تجاوزنکرده اند وشوهرش
نیزاحترام اورا نگه داشته وشب هارادرمنزل به سرمی برده ولی اثر مخرب این بی عدالتی را تا آخرعمربردوش می کشید وبعد ازمتجاوزاز
سی سال که ازمرگ شوهروهووها می گذشت هنوزبا اشک وبغض ودلتنگی ازاین واقعه که هولناک ترین واقعه درزندگی زنان قدیم بوده یاد
می کرد ومی گفت :
اگر چوب خشکی را به نام هوو درگوشه اتاق بگذارند ، تن زن ازآن می لرزد !
شکایت می کرد که دراوایل زندگی ، شوهرش اورابا دوطفل شیرخواروکوچک تنها گذاشته وبا همسرجدید خود به سفر یک ساله مکه وکربلا رفته است . این واقعه چنان اثری درروح حساس اوبرجا گذاشته که شعری روان دراین باره سروده است .
شدی چون شیخ صنعان با مریدان // به سوی خانه اسلام وایمان
توحج کردی حجت با د مشکور // ولی ازراه حج کردی به من زور
خداوندی که واجب کرده حج را // حرامت کرده ظلم وجورولج را
تولج کردی نی حج که درراه // به جای من هووبردی توهمراه
مرا بگذاشتی دربی قراری // هوو بردی برای کامیاری
من وصدیقه ویوسف به زندان // تویوسف با زلیخا شادوخندان
ثواب حج مشکورت زمن باد // تراگرهست مثقالی زمن باد
ازهووی دیگرش تعریف می کرد که معلم مدرسه بچه هایش وخانمی خیاط بوده ومی گفت که چطوریک روز با چادری کهنه ولباس مبدل شوهرش راازمحل کارش درحالیکه یک سینی کباب خریده بود تا درخانه هووی جدید تعقیب می کند وپشت درخانه هووازحال می رود وهمسایه ها اورابه حال می آورند .
با این وجود کنجکاوی امانش نداده و روزی چادری نابربرای هوومی برد
تا اوبدوزد وبه این وسیله قدوبالای رقیب را براندازکند وازاوتحقیق نماید .
386
🌔ماه مبارک رمضان
قسمت یازدهم
نیمۀ ماه مبارک رمضان هم برای بچه های آن دوران که هنوز به سنّ تکلیف نرسیده بودند، بسیار خاطره انگیز بود. در شب نیمۀ ماه مبارک، پدر یا مادر خانواده با گفتن امشب میریم «سَرِ کُتَل» گاهی وقتها ما را تقریباً سرکار میگذاشتند. گرچه آنها با گفتن این جمله هدفشان این بود که ماه به نیمه رسیده و از فردا روزهای ماه به سرازیری میافتد، اما ما بچه ها فکر میکردیم راستی راستی آنها هنگامی که ما خواب هستیم جایی خواهند رفت. به همین سبب، سعی میکردیم هنگام سحر بیدار شویم که بیشتر مواقع خواب میماندیم و صبح که بیدار میشدیم یک چیزی هم طلبکار بودیم که چرا ما را بیدار نکردید.
از کتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
تقدیم به همهی مادر های فراموش شده ♥️
چمدونش را بسته بودیم ،
با خانه سالمندان هم هماهنگ شده بود
کلا یک ساک داشت با یه قرآن کوچک،
کمی نون روغنی، آبنات، کشمش چیزهایی شیرین، برای شروع آشنایی ...
گفت :
"مادر جون، من که چیز زیادی نمیخورم
یک گوشه هم که نشستم
نمیشه بمونم، دلم واسه نوههام تنگ میشه!"
گفتم:
"مادر من دیر میشه، چادرتون هم آماده ست، منتظرن."
گفت :
"کیا منتظرن؟ اونا که اصلا منو نمیشناسن!
آخه اون جا مادرجون، آدم دق میکنه هاااا،
من که اینجا به کسی کار ندارم
اصلا، اوم، دیگه حرف نمیزنم، خوبه؟ حالا میشه بمونم؟"
گفتم:
"آخه مادر من، شما داری آلزایمر میگیری همه چیزو فراموش میکنی!"
گفت:
"مادر جون، این چیزی که اسمش سخته رو من گرفتم، قبول!
اما تو چی؟ تو چرا همه چیزو فراموش کردی دخترم؟!"
خجالت کشیدم ...! حقیقت داشت، همه کودکی و جوونیم
و تمام عشق و مهری را که نثارم کرده بود، فراموش کرده بودم.
اون بخشی از هویت و ریشه و هستیم بود،
راست میگفت، من همه رو فراموش کرده بودم!
زنگ زدم خانه سالمندان و گفتم که نمیریم
توان نگاه کردن به خنده نشسته برلب های چروکیده اش رو نداشتم، ساکش رو باز کردم
قرآن و نون روغنی و ... همه چیزهای شیرین دوباره تو خونه بودن!
آبنات رو برداشت
گفت:
"بخور مادر جون، خسته شدی هی بستی و باز کردی."
دستهای چروکیدشو بوسیدم و گفتم:
"مادر جون ببخش، حلالم کن، فراموش کن."
اشکش را با گوشه روسریاش پاک کرد و گفت:
"چی رو ببخشم مادر، من که چیزی یادم نمییاد،
شاید فراموش میکنم! گفتی چی گرفتم؟ آلمیزر؟!"
در حالی که با دستای لرزونش، موهای دخترم را شونه میکرد
زیر لب میگفت:
گاهی چه نعمتیه این آلمیزر..!!!
🌷@Azu_vaxta👈
386
+1
ما مردم قدیم مشهد بِ ایجور چیزا نُمُگُفتِم چروکیده ، پلاسیده یا پژمرده ،
مُگُفتِم پول مُلُوج یا پوج مُلوک
🌷@Azu_vaxta👈
386
جدول پخش برنامه های سیما وقتی ۲ تا کانال داشتیم!
او دوتا کانال هم ار ساعت چهار و پنج شروع مِرَف تا یارده دوازده شب .
هفته ای هم دوتا فیلم سینمایی مذاشت
🌷@Azu_vaxta👈
