اَزُو وَختا
Open in Telegram
اَزُو وَختا یعنی از آن زمان ها آیدی مدیرجهت ارسال عکس ومتن . انتقادات و پیشنهادات : @ali0dashtban1340 .
Show more386
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
386
ای سال بری دیگه برنگردی
مردارو اخته کردی!
زنارو شلخته کردی
دکونارو تخته کردی همه رو خسته کردی...
دقیقا مرحوم مرتضی احمدی این شعر را برای سال گذشته خونده
امیدواریم که سال جدید سالی سرشار از موفقیت و شادکامی همراه با صحت و سلامتی برای شما عزیزان و یکایک هموطنان عزیز باشد
🌷@Azu_vaxta👈
386
عید نوروز
🔸کودکان هنگام فرارسيدن عيد نوروز از حال و هواي دیگری برخوردار بودند و شادی و نشاط در چهره آنها به خوبی مشاهده میشد. البته، حق با آنها بود چون در همين ایام عید بود که شاید يک دست لباس نو نصیبشان میشد وگرنه در طول سال همیشه لباسهایی مندرس و وصله کرده بر تن داشتند. باز هم شاید در همین روزهای عید بود که اگر فامیل دست ودلباز و به خصوص شهری داشتند، میتوانستند چندسکه وخیلی به ندرت يکي دو عدد اسکناس تانخورده به عنوان عيدي بگیرند که برای آنهم هزار تا نقشه ميکشيدند. ناگفته نماند، در بيشتر موارد، عیدی بچه ها به جيب والدين ميرفت تا کمک خرجی هر چند اندک برای آنان باشد و پدر و مادر با بیان اینکه «بعداً بهت برمیگردانم» و یا «بیشتر از این بهت میدم» پول عیدی بچه ها را به جیب میزدند.
در ایام عید جنب وجوش خاصی در کوچه و خیابان حاکم بود. مردم نونوار و خوشحال و خندان، گروه گروه در کوی و برزن در حال تردد و سرزدن به اقوام و خویشان خود بودند. بچه ها با توجه به مقدار عیدی که جمع کرده بودند، حالتی متفاوت بر چهره داشتند. آنکه عیدی کمتری گرفته بود ناراحت بود و دیگری که بیشتر عیدی به دست آورده بود خوشحال و خندان و گاه بی گاه پولهایش را از جیب در میآورد و با شمارش چندباره آنها، شادمانی مضاعف پیدا میکرد.
در روزهای آغازین سال نو که مردم اوقات فراغت بیشتری داشتند، با بعضی بازیهای رایج در آن ایام، خود را سرگرم میکردند. از جمله این بازیها می توان به الکدولک، کُشتی، از سرنو قزلخانم، خرپلیس، عمو زنجیرباف، از گلاچیگل، بجُولبازی، جوز بازی، کبدی، سنگِ سنگ چِل چِله باز، توپ زنجیر پله، لیسبه لیس و... اشاره کرد. در قسمت بازیهای محلی، با نحوه برگزاری تعدادی از این بازیها بیشتر آشنا خواهید شد.
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
آن زمان که از ماهی و سبزی پلو در ایام عید خبری نبود. خوردن پلوماهی هم در بین مردم مرسوم نبود. به همین دلیل، مردم در شب آخر سالِ کهنه «کوکو» و بیشتر مردم شب اول سال نو «رشتهپلو» میخوردند و روز شنبه اول سال هم آش میپختند تا در طول سال، کارشان رشته بگیرد. اگر در گذشته ایام عید با ماههای محرم وصفر مصادف میشد، مردم هرگز آن سالها را عید نمیگرفتند و به جای عید نوروز عید غدیر را مفصل برگزار میکردند.
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
عید او سال ها
سلام (selam)
خوبن؟ ایشالله خوب هستن که؟ چیکا مکنن؟ خوش مگذره؟
شاید شماها یادتان نمییه. نزدیک عید که مشد، بروبیایی بود. تو مدرسه مشقای عید، حال همه را میگریفت؛ اما فکر تعطیلیا را که مکردم، غم رونویسیا و مشقا از یادمان مرفت. به نظرم حدود سالهای دههی سی باید باشه.
تنمان که ناشور بود، قبل از عید باید مرفتم حموم. آقامان ساعت پنج صب، مور مسپردن به دلاک حموم کوچه چارباغ. اویم یک ورق از پوست تنم ورم داشت. بعد مرفتم تو خزینه و غوطهای موخور دم. ازبسکه با فشار کیسه مکشید، قبرقه هام قرمز مشد.
سینماها فیلمای تازه میاوردن و از 8 صب تا 10 شب، یکسره فیلم مذاشتن. عیدیاما، به بلیت سینما مرفت. دیگه چیزی نمماند. اگرم مماند ماشین کوکی و توپ هفت جلد و توشله و مازولاق و اینجور چیزا مخریدم.
در طول سال، فقط شب عید، پلو... مخوردم... میوهفروشی چارفصل تو ارگ، قبل از عید ماهی میاورد.
با صدای توپ که سه بار در پادگان لشکر، شلیک مکردن، تحویل سال نو اعلان مشد. تو صحن کهنه امام رضا، نقاره مزدن. صداش تا ته شهر مرفت.
همو اول بایس مرفتم خانه بزرگترا. مثل بیبی جان، ننه آقا، خاله و دایی و عمو. . . تازه، ای بزرگ ترا، همشان عیدی نمدادن که ! ! ! جز بچهها از عیدی ندادن درمیآمد؛ اما شیرنی و نقل و آجیل برقرار بود. از آجیلا تو جیبمان مریختن و یک شیرنی هم به دستمان مدادن.
آجیل عید همش تخمه و کیشتِ و نخود کیش میش بود. یکبار که دست دراز کردم که ازو نارنجکا ور دروم، یک ناخون جلٌه مادرم از پام گیریفت که با حسرت گذاشتمش سر جاش.
سه سال پشت سر هم عید افتاد تو ماه رمضون. کوفتمان شد.
هرروز مشد بری خانه خاله. عباسشان با مو هم سن بود. لامکا و اراده بازی مکردم. بهار شده بود اما اخکوکا نرسیده بود. هوا هنوز سرد بود. پرتقال هم که از شمال میاوردن خیلی متداول و معمول نبود.
یکی از کارا، خانه تکونی و جاروپارو و شستن رختا با فاب بود که تازه به بازار آمده بود.
هوا گرم شده بود. ورداشتن قاب روی حوض و کرسی و جابجا کردنشان، همچی آسون نبود. حوض دیگه یخ نمزد.
آبکشها دم عید پیداشان مشد. آب حوض را با دول لاستیکی خالی مکردن. لوش ته حوض را با لوش کش مکشیدن و با چرخ چاه که توی همه خانهها بود، دوباره حوض را پرآب مکردن.
روی ریجه تو حیاطا، پر از لباسای شسته و رو لحافی و رودشکی و چادرنماز و از این چیزا بود. یکی دو روز مانده به عید، دیگه لباس نا شور تو خانهها پیدا نمشد. همهجا تر تمیز شده بود.
اینایی که گفتم مال او سالا بود. حالا که عید دره میایه، مخوام شما ر، توصیه کنم که سال جدید:
نگذارن هیچ آلودگی و لمشتی از سال پیش به تن و جانتان بما نه.
شب جمعه آخر سال یاد رفتهها بکنن.
بری باز شدن رشته کارتان، شب اول سال نو رشتهپلو بخورن.
تو دیدو بازدیدا، حواستان به انتخاب نوع شیرنی ها باشه. بری که چاق نشن، نون بادمی بخورن از نارنجک دوری کنن.
چی بویی مداد ای حنا که خانما به سر و انگشتشان ممالیدن؛ اما سمنو مچسبه.
مشک و عنبر دود کنن. تخممرغ رنگ کنن.
موگوم که خوبیها و بدیها هر چه بود رفت که رفت. برای دخترای دم بخت، امیدوارم اولین سین امسالشان سینی باشه که توش چایی بیارن برای خواستگارشان.
یک معلم خوب باشن و به بقیه یاد بدن.
بری زحمت هائی که کشیدن صبور باشن.
مستمع خوبی باشن و انتقادتان را، بهطور خصوصی مطرح کنن.
میل باطنی خود تارا، بهصورت پیشنهاد عرضه کنن.
اگر خداینکرده اشتباه کردن، باشهامت و صداقت اقرار کنن.
خب کلاس تموم شد. از خدا مخوام همی سالی که میه و سالای بعدشم همتان، سالم و سلامت و شاد با شن. سلامتی خوب چیزیه. قدر شه بدنن.
عیدتان هم مبارک. سلام مو را به همه برسنن.
دوستدار همه شماها: هاشم افسریان
روحش شاد آقای افسریان که خوشبختانه خاطراتش را نوشت و در کتابی به ارمغان گذاشت.
#ارسالی_دوستان
#جمشیدقشنگ_گوارشکی
🌷@Azu_vaxta👈
386
روز اول عید
در قدیم هنگام تحویل سال معمولاً بعضی از مردم دو نوع سفره در خانه های خود پهن میکردند؛ یکی سفره هفت سین و دیگری سفره عید. سفرۀ عید در اتاق مهمانخانه گسترده میشد. البته، این نوع سفره انداختن مخصوص افرادی بود که اتاقی مجزا به نام «مهمانخانه» داشتند وگرنه در همان اتاق نشیمن با آمدن مهمان سفره عید خود را پهن میکردند و بعد از پذیرایی آن را برمیچیدند. اما اگر قرار بود سفره عید در مهمانخانه گسترده شود، تا روز سیزده عید پهن بود. معمولا در سفره عید با توجه به استطاعت مالی و موقعیت اجتماعی صاحبخانه خوراکیهایی نظیر نخود و کشمش، نُقل، خرما، دانه زردآلو تفداده، برگه زردآلو(کِشته) ، تخمۀ تف دادۀ کدو و هندوانه، کلوچه و شیرینی دیده میشد.
گاهی در روزهای آغازین سال نو، مردی به نام حاجی فیروز، با لباس قرمز، با چهره ای سیاه کرده همراه با کلاه دوکی شکل، در حالی که معمولاً دایره زنگی در دست داشت، در برخی از کوچه های شلوغ آبکوه مشاهده میشد. در خیابانهای شلوغ شهر و در اولین روزهای عید، حاجی فیروز و یا به قولی عمونوروز و یا حاجی سیاه را میشد مشاهده کرد که با خواندن و به اصطلاح قِردادن، شادی مضاعفی را به مردم میبخشید. وی در حالیکه با زدن دایره زنگی همراه با رقص و شیرینکاری و خواندن شعرهای ضربی مردم را دور خودش جمع میکرد، اینگونه میخواند:
حاجی فیروزه/سالی یه روزه،
همه میدونن/منم میدونم،
عید نوروزه/ حاجی فیروزه
ارباب خودم سامبولی بلیکم
ارباب خودم سر تو بالا کن،
ارباب خودم سیاهو نیگا کن،
چشمات میبینه شکر خداکن
ارباب خودم گلی به جمالت
از کجا بگم وصـف کمالت
ارباب خودم بزبز قندی،
ارباب خودم چرا نمیخندی؟
بشکن بشکنه بشکن،
من نمیشکنم بشکن،
اینجا بشکنم یار گله داره،
اونجا بشکنم یار گله داره!
این سیاه چقد حوصله داره
در سایه ایزد تبارک
عید همگی بود مبارک
همزمان با خواندن و زدن دایره زنگی با جست و خیز و دولا و راست شدن سعی بر شادکردن مردم داشت و مردم هم بنا بر همت و توانایی خود، سکه ای در دست حاجی فیروز قرار میدادند.
ازکتاب #روزی_روزگاری_آبکوه
#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
🌸آرزویم این است که
✨صفحه غم و اندوه
🌸در دفتر زندگیتان
✨همیشه سفید بماند...
🌸اوقاتتون به وقت مهربانی
✨لبخندتون بـه رنگ عشق
🌸شبتون پر از آرامش
✨و در پناه خداوند مهربان
🌸دوستان شب همگی
بخیر و شادی🌺
🌷@Azu_vaxta👈
386
اُوسِنِه یِ نِماشوم
جداشدن فیروزه از ایران
قرارداد آخال نیز از همان ننگین نامهها بود که ناصرالدین شاه به مردم ایران تحمیل کرد و طی آن شهرهای کردنشین «فیروزه» و «باقر» را که هم اکنون نیز در ترکمنستان درخشش خاصی دارند، می بایستی در کنار این قرارداد به روسیه تحویل می شدند.
در آن روزها چندین بار از طرف حکومت مرکزی ایران به حکومت محلی میر رشیدخان شجاعالدوله (سردار کل یا ایلخان اتحادیه ایل های کرمانج شمال خراسان و کنفدراسیون ایل زعفرانلو) دستور حرکت به سوی ترکمنستان و تحویل «فیروزه» به ترکمنستان های شوروی سابق داده شده بود، اما رشیدخان هر بار به بهانههای مختلف زیر این بار نرفته بود و نمیخواست که قسمتی از سرزمین و مسکن کردهای شمال خراسان را (که با ریختن خون خود و عزیزانشان آن را حفظ و از حدود و ثغور آن پاسداری کردهاند) به خاطر عیاشی و بی لیاقتی و همچنین فساد و رشوه دربار، تجزیه و بیگانگان بسپارد.
اما بالاخره ناصرالدین شاه فرستاده مخصوص خود «محمدصادقخان امیننظام» را از مرکز اعزام داشت و مؤکداً به میر رشیدخان شجاعالدوله دستور داد که «فیروزه» را تحویل دهند. چون شهر فیروزه در حوزه حکومت محلی رشیدخان شجاعالدوله قرار داشت، این بار «رشیدخان» به ناچار و با چشمانی اشک آلود عازم ترکمنستان گردید، اما به نزدیکان خود گفت که دعا کنید این مأموریت ننگین به انجام نرسد، چون واگذاری قسمتی از سرزمینم با دست خودم به دیگران، واقعاً یک ننگ تاریخی و بسیار دردناک است.
بهرحال کاروان از شهر قوچان به سوی فاروج راه میافتد. تا آنجا را با کالسکه رفتند و بعد از فاروج، میر رشیدخان هوس اسبسواری میکند و از کالسکه پایین میشود و به اسب سیاهرنگی، که چندی پیش از دربار حکومت مرکزی ناصرالدینشاه برایش فرستاده بودند، سوار میشود و چون امیر رشیدخان با وجود کهولت سن، اسبسوار ماهری بوده است، دیگران هم به تبعیت از او از کالسکه پیاده میشوند و با اسب به سوی شهر فیروزه حرکت میکنند. هنوز مسافتی کوتاه دور نشده بودند (نزدیک به روستای برزلآباد) که اسب امیر رشید خان با اسب فرستاده شاه که یک ردیف در حال حرکت کردن بودند، با هم گلاویز میشوند.
اسب امیر رشیدخان به پشت بر میگردد و امیر رشید خان پایش در رکاب گیر میکند و در زیر اسب میماند و دچار شکستگی و جراحت اعضای شدید میشود. بر میگردند و او را بستری میسازند و دکتری حاذق از روسیه خبر میکنند.
دکتر مخصوص خود او هم حضور مییابد، اما گویا معالجات آنها مؤثر واقع نمیشود و روز دیگر در سن در حدود هشتاد سالگی به دیار باقی میشتابد و با این حساب در روز دوم سفرش وفات یافت.
همراهان و مردم که از این حادثه غم انگیز مطلع شده بودند، بسیار ناراحت و غمگین شدند و جنازه او را با روپوش سیاه در کالسکهای قرار دادند و این بار همان اسب سیاه، حامل جنازه او شد.
به هنگام تشییع جنازه او نوحههای غم انگیز برخاسته از مردم و دوستداران او سرگرفته شد که یکی از آنها همین ترانه، «های های رشیدخان» بود را به این شرح خوانده میشد که البته میگویند در ساختن این نوحه سوزناک «اسمر خانم» همسر داغدیده میر رشیدخان آوازه خوان اصلی در میان مردم بوده است که در سوگ رشیدخان میخوانده و مردم جواب او را میدادهاند.
این نوحه از مراسم تدفین رشیدخان به بعد بر لب مردم قوچان و بجنورد و فیروزه و نیشابور و کدکن و فاروج و راز و جرگلان (برخی از شهرستانهای خراسان شمالی امروزی) زمزمه شد تا آنجا که به یک نغمه غم انگیز محلی تبدیل شد و بعد از آن خوانندگان محلی بسیاری آن را اجرا کردند.
فوت امیرحسین خان شجاع الدوله
این بزرگ مرد سیاستمدار تاریخ کرمانج شمال خراسان، در روز یکشنبه 30 مهرماه 1272 خورشیدی، برابر با 22 اکتبر 1893 میلادی میباشد، و جنازه ایشان طی تشریفات خاصی به مشهد منتقل و در بارگاه امام رضا در مقبره خانوادگی زعفرانلو در کنار برادر و نیاکانش دفن میشود.
#اوسنه_نماشوم
🌷@Azu_vaxta👈
386
موسیقی نِماشوم
ترانه محلی "رشیدخان
آهنگ: محلی قوچانی
خواننده:
گروه موسیقی "هرای"
به سرپرستی :نسترن ابوالحسن زاده قوچانی
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : ابتدای شب ، اندکی بعد از غروب آفتاب ، شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta👈
386
موسیقی نِماشوم
ترانه محلی "رشیدخان
آهنگ: محلی قوچانی
خواننده:
گروه موسیقی "هرای"
به سرپرستی :نسترن ابوالحسن زاده قوچانی
#موسیقی_نماشوم
#موسیقی_محلی
نِماشوم (نِماشُم) (nemâšom) در اصطلاح مردم خراسان یعنی : ابتدای شب ، اندکی بعد از غروب آفتاب ، شبانگاه ، هنگام شب
🌷@Azu_vaxta👈
386
امیر حسین خان شجاع الدوله (رشیدخان)، ایلخان و حاکم (میر / امیر) حکومت محلی کُرمانج به مرکزیت قوچان و یکی از افراد مردم دوست، خیرخواه و بسیار قدرتمند بود.
وی از سال 1858 تا 1893 میلادی به مدت 35 سال امیر و حاکم امیرنشین کُرمانج شمال خراسان بود
حکومت سی و پنج ساله میر رشیدخان کرمانج به مرکزیت قوچان موجب شده بود که قزاق ها و ترکمانان از دست اندازی به حوزه خراسان صرفنظر کنند و آرامش در منطقه شمال خراسان حکم فرما باشد.
رشید خان لقبی بود که مردم کرمانج به میر حسین خان داده بودند و اصولا کلمه رشید برای افرادی به کار برده شده و میشود که شجاع و دلیر بودهاند. کلمه ”شجاع الدوله” لقبی بود که حاکمین فارس زبان مرکزنشین (ناصرالدین شاه قاجار) به امیر و حاکم کرمانج شمال خراسان داده بودند (بواسطهءخدمات شجاعانه ایشان در برابر تاخت و تاز اوزبکان و ترکمانان)، اما برای مردم در منطقه بیان لفظ کرمانجی آن یعنی همان رشیدخان معمول و رایج بوده و هست.
🌷@Azu_vaxta👈
386
رشید خان سردار کل قوچان
حكومت ۳۵ ساله ( از سال ۱۲۳۷ تا ۱۲۷۲ شمسي ) ميررشيدخان به مركزيت قوچان موجب شده بود كه قزاقها و تركمانان از دستاندازي به حوزه خراسان صرفنظر كنند و آرامش در منطقه شمال خراسان حكمفرما باشد. بر اثر قراردادهاي ننگينی كه در حكومت قاجاريه بسته شد، شهرهای زيادی از پيكره منطقه شمال شرق ايران جدا و به روسيه واگذار گرديد.
قرارداد آخال نيز از همان ننگيننامهها بود كه ناصرالدين شاه به مردم ايران تحميل كرد. شهرهای كُردنشين فيروزه و باقر را كه هم اكنون نيز در تركمنستان درخشش خاصي دارند، در كنار قرارداد آخال، میبايستی به روسيه تحويل میشدند.
چندين بار از طرف حكومت مركزي ايران به حكومت محلی مير رشيدخان شجاعالدوله دستور حركت به سوي تركمنستان و تحويل فيروزه داده شده بود. اما رشيدخان هر بار به بهانههاي مختلف زير اين بار نرفته بود و نمي خواست كه قسمتی از سرزمين و مسكن كُردهای شمال خراسان را تجزيه و به بيگانگان بسپارد.
اما بالاخره ناصرالدينشاه فرستاده مخصوص خود (محمد صادق خان امين نظام) را از مركز اعزام داشت و مؤكداً به مير رشيدخان شجاعالدوله دستور داد كه فيروزه را تحويل دهند. چون شهر فيروزه در حوزه حكومت محلی رشيدخان شجاعالدودله قرار داشت اين بار ايشان به ناچار و با چشمانی اشك آلود عازم محل گرديد، و به نزديكان خود گفت كه دعا كنيد اين مأموريت ننگين به انجام نرسد، چون واگذاری بخشی از سرزمينم با دست خودم به ديگران واقعأ يك ننگ تاريخی و بسيار دردناك است.
بهرحال كاروان رشيدخان از شهر قوچان به سوي فاروج راه ميافتد. تا آنجا را با كالسكه رفتند و پس از فاروج، مير رشيدخان هوس اسبسواری میكند و از كالسكه پايين میشود و به اسب سياهرنگی، كه چندی پيش از دربار حكومت مركزی برايش فرستاده بودند، سوار میشود. چون امير رشيدخان با وجود كهولت سن اسب سوار ماهری بوده است، ديگران هم به تبعيت او از كالسكهها پياده میشوند و با اسب بسوی شهر فيروزه حركت میكنند. هنوز مسافتی كوتاه از فاروج دور نشده بودند (نزديك به روستای برزل آباد) كه اسب امير حسينخان و فرستاده شاه كه در يك رديف حركت میكردند، با هم گلاويز میشوند. اسب امير رو به پشت برمیگردد و امير پايش در ركاب گير میکند و در زير اسب میماند. با اينكه دكتر از روسيه میآورند و دكتر ویژه ی خود او هم بوده است، درمان به جایی نمیرسد و روز ديگر در سن هشتاد سالگی به ديار باقی میشتابد (يعني در روز دوم سفرش وفات يافت؛ امروز دو روزه للــو، فردا سه روزه لو ... رشــيد نيومد للــو، دلــم مـــي سوزه لو، ...)..
همراهان و مردم كه آگاه شده بودند، بسيار ناراحت و غمگين میشوند و جنازه را با روپوش سياه در كالسكهای قرار میدهند و اين بار همان اسب سياه حامل جنازه میگردد.
بعد از اين سردار عيوض خان جلالي در ناحيه نوار مرزي شهر فيروزه بر عليه حكومت مركزي و اين قرارداد ننگين قيام كرد.
فوت اميرحسينخان شجاعالدوله (مير رشيدخان) در روز يكشنبه ۳۰ مهرماه ۱۲۷۲ شمسي مي باشد، و جنازه ايشان طي تشريفات خاصي به مشهد منتقل و در بارگاه امام رضا در مقبره خانوادگي زعفرانلو در كنار برادر و نياكانش دفن می شود
🌷@Azu_vaxta👈
386
کیوسکهای تلفن عمومی درکناربوق آزادی که داشتندبرای تعدادی ازشهروندان اشتغالآفرینی هم میکرد.اطراف این اتاقکهامردانی نشسته بودندکه سکههای دو ریالی و پنج ریالی میفروختند ویک لقمه نان حلال به خانههایشان میبردند.آنها سکهها رابه چندبرابرقیمت میفروختند ومردمی که دربهدردنبال سکه میگشتندبا رضایت کامل محصولشان را خریداری میکردند.
لحظهای که سکه دو ریالی داخل صندوق تلفن میافتاد وصدای بوق آزاد به گوش میرسید لبخند رضایت برلبان فردداخل کیوسک نقش میبست. اصطلاح «دوزاریش افتاد»در آن زمان خیلی کاربرد داشت.افتادن دوزاری به معنای فهمیدن و ارتباط برقرارکردن بود.ضربالمثل «طرف دوزاریش کجه» هم دقیقا به معنای کندذهن بودن فردبه کار میرفت. خیلی وقتهادوزاری دستگاه نمیافتاد ودست مااز بوق آزادتلفن کوتاه میماند.درعوض تلفنهای عمومی مهربان وبخشنده بودو وقتی تماس رابرقرار نمیکرد سکه انداختهشده راپس میداد.بعضی وقتها هم سخاوت را به حداعلا میرساند وسکه نفرات قبلی راهم میریخت پایین! این تلفنها با مشت و لگد رابطه خوبی نداشت.ریزش سکهها معمولاپس از آن اتفاق میافتاد که چند مشت جانانه نثار بدنه تلفن می شد
🌷@Azu_vaxta👈
386
یَه روز دیدُم تویِ کوچه دو تا زن
با هَمدِگَه هر دو دِرَن سَنُ مَن
رفتم جلو تا بِبینم چی مِگَن
راجبِ چی از کجا و کی مِگَن
اَزو دوتا زن یکی شا عذرا بود
او یکی یَم هَمسِده شا کبری بود
کبری مُگُف به عذرا با افادَه
گناهِ ما چی یَه مِگَه همسادَه
چی هیزُمِ تری بِزِت فروختُم
از دستِ تا مُ ک حسابی سوختُم
عذرا خانم گُف چی شده مَگِه واز
گیلَه ها تِ دوباره کردی آغاز
کبری خانم به عذرا گف با گیلَه
بدون یک ذره ای مکر و حیله
چکار مُخاستی دِگَه خانم بِرَه
دِلُم اَزی بچه تا خیلی پُرَه
دیروز همی جواد تخس و سنده
تموم لوخ هایِ حصیر رِ کنده
عذرا خانم گف که خوبه توله تا
هَم بچه گِه نشتُ سیا سوله تا
جواد دیده کنارِ حوض نشسته
با چوب زده گلدونا مار شکسته
کبری خانم به عذرا گف که بس کن
مرغا تا رَم بعدِ زی تو قفس کن
دیروز دیدم خروس خیر ندیده
رو رازینه تا تو دالون ما ریده
فقد اگه یه بار دگه ببینم
خدم تموم دم باشِ میچینم
عذرا خانم گف که دگه چی خانم
به لب رسیده اَزِتا مُ جانم
خدم دیدم اصغر تا با یک سنگ
زد به هَمی کفتر ما شُدَک لنگ
کبری خانوم گف ک شدم م ذِلَّه
بِزا ای رَم بُرات بُگُم تا مِلّـَه
جواد تا یَم پریشو با عباس
فلفل هندی پاشیده تو نون ماس
دِدَه به ای اصغرِ ما او سِندَه
بعدِش دیدم وِستِدَه و مِخِندَه
عذرا خانم گف که چکار بُوییسکرد
بچه یَن و نِمشَه سر به نیس کرد
حالا ولش کن چی یه مهمون دری
رویِ چراغ مرغ و فسنجون دری
کبری خانم گف قابلِمَم رو باره
حلوا گذشتم آلانم تی یاره
وِستا یَکَم حلوا بُرات بیارم
بُرایِ خود تُ بِچه هات بیارم
ای ماجرا رَم « دشتبان » تموم کرد
وقتِشِ وازَم الکی حروم کرد
علی دشتبان تیر/ 1403
از 📖 تازه منتشر شده #ازو_وختا
✍️#علی_دشتبان
🌷@Azu_vaxta👈
386
هَمی مسعود آقا مشهدی ما دلنویشته بالا رِ گذشته بود تو کانالِش وختی کِ خوندُم راست و حقیقتش خیلی خوشُم اَمَد از نیوشتَش و همونجِه یک دوبیتی بصورت شعر گُفتُم اما دیدُم اَگِه بُخام ای متنِر بِصورت شعر در بیارُم و تو کتاب اَزُو وَختا چاپ کُنم ارشاد ممکنه کِ ایراد بگیره برای همین به مسعود آقا ما گٌفتُم بی یا ای متنِر هَمو کلماتِ مثل شا.....ش و کو..... رِ یَکَم تغییر بده یا یَم اجازَه بده که مُ یُکُم دسکاریش بُکُنُم تا یک وَختی ارشاد گیر نده .
مسعود آقا گُف هر جور دلت مِخَه خودت درستِش کُن کِ اَخِرِش چکیدَش شد ای شعر زیر👇👇👇
386
چَربِ شیرین....!!
_عُذرا خانُم جان ما گُنا کِردِم هَمسِدِه شُما رِفتِم....؟ هَم چی هیزُمِ تَری بِه شُما فُرُوختِم ما....؟
_ واز چیکار رِفته کُبرا خانُم جان....؟
_ چیکار ماخاستی بِره....؟ هَمی اَصغَرِتا نِمدِنُم خُرُوسِ مارِه چیکار کِردِه اَزَم دیروز گوشاد گوشاد راه مِرِه هِی کِشکِلِه تُو مُوخُورِه.....! دیشَبَم کِه سَحَری نِخُوندِگ خواب مُوندِم...!
_ اَصغَرِ ما به خُرُوسِ شُما چیکار دِرِه....؟ یادِتا رِفته جِواتِ شُما تو آفتِبِه شاشیده بودِگ یَک موشتی فِلفل قِرمِزَم رِختِه بود توش که تا سِه روز آقاما کونِش مُسُخت....!! مُو آمَدُم چُغُلیشِه بُکُنُم....؟
و..................
_ اَصَن وِلِش کُن آبجی جان چی بویِ خوبی می یِه اَز خانَتا.....!
_چَربِ شیرین دُرُست کِردَم بِرِه اِفطار آبجی جان....کُو وِستا هَمی پُشقابِ شُمارِه بیارُم بُدُم...
_ قُربون دَستِت آبجی جان....چی آفتابی رِفته اِمروز.......هَلاک رَفتُم زِبونِ روزه....!!
#عصمت_عفت
🌷@Azu_vaxta👈
386
✨شب و سکوت و آرامش
🌸مکمل هم هستند
✨اما در سکوت میتوان
🌸گوش دل داشت
✨و صدای خدا را شنید
🌸که میگوید
✨شب را برای تو آفریدم
🌸آرام بخواب
✨من مراقبت هستم
شبتون پراز آرامش 🌸
🌷@Azu_vaxta👈
