مجله قـلـمداران
Open in Telegram
این کانال متعلق به چهار یار همقلم است! کپی یا اشتراکگذاری آثار، شرعا حرام است. داستان آنلاین #بهجاناو #ف_مقیمی ادمین پاسخگویی به سوالات درمورد داستانها @Raahbar_talar
Show more1 371
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
1 371
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹
🌥🔹
🔹
#خالی_از_خودم
#قسمت_بیست_چهارم
#م_رمضانخانی
لبهٔ کفشم را کشیدم بالا. صدای پیچیدن کلید توی قفل آمد. سربلند کردم. ستاره دوید تو، با لبهٔ آستین کاکائوی دور دهانش را پاک کرد. پشت بندش بابا آمد. نگاهم ماند روی کت سورمهایش. دلم میخواست غیب شوم اما قبل از آن که تکان بخورم ستاره داد زد:« مامانی! اومدی؟» نگاهم قفل شده بود روی چشمهای بابا. دلم نمیخواست بفهمد چه گندی زدهام. ستاره پاهایم را چسبید. انگار بچه دوباره از دستم افتاد. لمس شدم. زانوهایم تابِ وزنم را نداشتند. بغض سینهام را شرحه شرحه کرد. زخمی تر از آن بودم که بغلش کنم. بابا سگرمه توی هم کشید:«ستاره بابایی برو صورتتو بشور مامان الان میاد تو.»
نه! نمیرفتم تو! آدم دوباره جنگیدن نبودم. حتی اگر سپر محکمی مثل بابا را کنارم داشتم، باز وسط آن میدان رزم ، شمشیر نمیزدم! ستاره مدام حرف میزد و یک کلمهاش را هم نمیشنیدم. دستهایش را از دور پام باز کردم. تن زخمیام را به دوش کشیدم و راه افتادم. دو قدم نرفته سینه ام افتاد به خس خس. بابا دوباره به ستاره گفت که برود خانه. از کنارش گذشتم و سلامی زمزمه کردم. داشتم میرفتم سمت در؛ که بروم و خودم را توی دخمهای گم و گور کنم. بابا صدا زد:«کجا میری بابا!»
ایستادم. نباید میماندم. باید همان دو گام را برمیداشتم، زنجیر در را میکشیدم و میدویدم توی خیابان. برگشتم و گفتم:« برم بابا.»
یک قدم آمد جلو. دستم را گرفت و بیهوا کشیدم توی بغلش. بوی عطر کودکیهایم را میداد. دلم آغوش میخواست. باید دستهایم را میبردم بالا و قلاب میکردم دورش. بعد زار میزدم و میگفتم این جنگجوی شکست خورده را بغل کند و با خودش ببرد. نمیدانم کجا. فقط جایی که ممکن است به بقیه آسیب بزنم نباشم. کاش علیرضا بغلم کرده بود. همان وقت که براق شدم توی سینهاش دستم را میکشید و با خنده دیوانهای نثارم میکرد. کاش رسول... حالا بابا داشت جور همه را میکشید. اشتباهترین آدمِ ممکن! ضربان قلبم تند شد. دستهایم را کشیدم بالا و گذاشتم روی سینهاش. داشتم خفه میشدم. هولش دادم عقب. هردو تکان خوردیم. تمام علامت سوال های دنیا هجوم برد توی چشمهایش و من علامتهای تعجب را برداشتم! باورم نمیشد این من بودم که تنها پشتوانهام را هم ذبح کردم. ستاره آمد جلو:«مامانی....» بابا دستش را گرفت. درستش همین بود که هیچکس نزدیک هیولای خطرناکی مثل من نشود. سگِ سیاهِ درونم هرکه را نزدیکش میشد میدرید. عقب عقب رفتم. شانهام خورد به در. دست انداختم زنجیرش را کشیدم و دویدم توی خیابان.
1 371
مامان نشست روی مبل و زد زیر گریه: «الهام نکن اینجوری... خدا این چه بلایی بود...»
کاش بابا خانه بود. ستاره را برده بود پارک، در حالی که دختر خودش اینجا داشت جان میداد. پر از شرم شدم. جلوی بابا رو نداشتم اینطور گردن بکشم و چشم سفیدی کنم. اصلاً تا آن روز کسی این روی من را ندیده بود. حتی خودم. نمی دانستم میتوانم بلند حرف بزنم. میتوانم همه چیز را بپذیرم در حالی که مقصرم.
علیرضا دستهایش را گذاشته بود لبهٔ مبل. خم شدهبود به جلو و خیره به زمین. دلم مچاله شد. نباید داد میزدم. چوب وجدان ترکه به دست ایستاد برای فلک کردنم. صداش زدم:«علیرضا...»
نگاهم نکرد. نفسش را فوت کرد بیرون. صاف ایستاد. سری تکان داد و از خانه رفت بیرون. دلم میخواست دنبالش بدوم. حرفهایی که زدم را پس بگیرم و دوباره از نو شروع کنم. لعنت به من که تنها تکیهگاهم را خمیر کردم.
رسول آمد طرفم: «الهام..»
دستش را پس زدم.
را زدم توی چشمهاش: «علیرضا بهتر از تو منو میشناسه. من هرگز بچهمو نمیندازم.»
بچه توی بغل مامان تکانی خورد. صدای نق و نوقش درآمد. همه خیره مانده بودند به من؛ حتی درودیوار! انگار داشتند تأسف میخوردند به حال و روز مادری که مثلاً بچهاش را زمین نمیاندازد ولی دور میاندازد.
ضربان قلبم رفت بالا. نفسم به سختی درمیآمد. بچه باز هم نق زد. نباید بیشتر دلبستهاش میشدم. من مادری بلد نبودم. حتی نتوانستم پای انتخاب خودم هم بایستم. عقب عقب رفتم و از خانه زدم بیرون..
ادامه دارد....
❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌
✍م رمضان خانی
🔹
🌥🔹
🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
1 371
علیرضا یک قدم دیگر جلو رفت. مامان آستینش را گرفت و کشید:« من همه کارهشم مرتیکه، فکر کردی بیکس و کاره...» بازویش را از دست مامان کشید بیرون:«انقدر به این مرتیکه رو دادین وایساده میگه بکش کنار هر غلطی خواستم با خواهرت بکنم.»
رسول نشست روی مبل. جورابش را برداشت و پوشید. نباید میرفت. بچهها تنها میماندند. باید حرف میزدم. باید یک چیزی میگفتم.
صدای علیرضا رفت بالاتر:« ببین این که زبون باز نمیکنه چی شده. ولی بذار واسهت بگم... خواهر من سالم اومد تو خونت. حالا که لیاقت نداشتی نگهش داری طلاقشو میدی. بعد من میمونم و خودت.»
نمیدانستم خوشحال باشم از رگ گردن علیرضا، یا ناراحت از قیافهٔ در هم شکستهٔ رسول.
سرگردان نگاهم میگشت بینشان. سیبک گلوی رسول تکان خورد. چندباری آب دهان قورت داد. دولا شد و سرش را گرفت بین دو دست. مامان هاج و واج، بچه بغل مانده بود بین آنها. رسول سر بلند کرد:«طلاق؟! این مزخرفات چیه؟ ما مشکلی نداشتیم.»
گردنش را کج کرد طرفم و با تردید پرسید:
«داشتیم؟»
نگاهم ماند توی چشمهای کم رمقش. او هرگز از عمد به من آسیب نزده بود. وقتی با دکتر پارسا در مورد نقش مادر حرف میزدیم به رسول هم فکر کردم. او تمام عمرش ترسیده بود! کودک که بود از تنهایی ، نوجوان که شد از رابطهٔ سرد پدر و مادرش. احتمالاً باید با ازدواج همه چیز درست میشد اما بازهم ترسیده بود؛ که نکند عاقبت زندگی ما هم همانطور شود. و وقتی پدر شد... ترسید که بچهها هم شبیه او بترسند. رسول فقط میخواست این دور باطل را متوقف کند! اما راهش را بلد نبود.
علیرضا داد زد: «نه پَ، از خونه ما مشکل داشته حتما! بچه پررو تو اینجوریش کردی! اینجا خوشبخت بود، صدای خندهش قطع نمیشد.»
مامان بازویش را گرفت و هولش داد طرف اتاق. علیرضا تقلا کرد: «ببین! طلاق که اول خوشیته. بعدش باید تقاص بدی! هروقت جوونیشو برگردوندی دست از سرت برمیدارم.»
کلمهٔ تقاص اکو شد توی سرم. رسول... روزهای خوب و خاطرات خوشی که باهم داشتیم. نیمه شب رفته بودیم برف بازی. برف انداخته بودم توی یقهٔ لباسش. دوید دنبالم. من را گرفت و خواباند زمین. دستهایم را گذاشت زیر زانوش. یک گلولهٔ بزرگ برداشت. جیغ کشیدم و چشم بستم. انتظارم زیاد شد. آرام لای پلکم را باز کرد. دولا شد و صورتم را بوسید. او اندازهٔ یک سرما دل نداشت اذیتم کند.
از جا بلند شدم و با ناباوری یک قدم جلو رفتم:«چی؟»
رسول به طرفم چرخید. علیرضا و مامان هم پشتش. تمام عمر احساس میکردم تک تک این آدمها نادیدهام گرفتهاند، حالا که جان میکندم وسط افسردگی، داشتند سر من یقهٔ همدیگر را میدریدند. رو به علیرضا گفتم:«آره واقعاً خیلی بهم خوش میگذشت وقتیکه نظری میدادم حواس همه رو پرت میکردی طرف صدام! که چی؟ صدام کلفته...»
علیرضا دهانش باز ماند.
خندیدم. همین خنده مسخره و بیموقع همیشه کار دستم میداد.
«مثلا وقتی عرق دستم رو مسخره میکردی قند تو دلم از میشد. لولهٔ شیر شهری، چندش، موش رو دستت مسموم میشه.... یادته؟»
رسول اسمم را زمزمه کرد. نگاهش کردم. صورت به هم ریختهاش نگران بود. محلش نگذاشتم. رفتم و سینه به سینهٔ علیرضا ایستادم: «حق نداری به رسول تهمت بزنی.»
یک قدم دیگر رفتم جلو.
«به چه حقی پاشدی اومدی دنبالم؟! بالاخره به من شک داری یا رسول؟! دنبال عوضی این زندگی میگردی؟!»
زمزمه کرد:«تو مگه کمک نخواستی؟!»
بُراق شدم توی صورتش: «کمک؟! چرا کمک کردن های شما اینجوریه؟! چرا کمک نمیکنید آدم خودش یه راهی رو بره؟! همهش مدل خودتونو میخواید پیاده کنید. بابا مدل من فرق داره! من الهامم!»
برگشتم و همه را یک دور نگاه کردم. دستم را آوردم بالا و یکی یکی شمردم:« زمان ازدواج مدل شما، درس مدل شما، کلاس مدل شما ، زندگی و کوفت و زهرمار همه مدل شما!»
چشم بستم و صدا کشیدم:« پس من چی؟!»
رسول گفت:« خودت بچه خواستی! ما که داشتیم زندگیمونو میکردیم»
نگاهش کردم:« مگه وسط انتخابهای شما حق انتخاب دیگهای هم داشتم؟»
بغضم را قورت دادم:«اشتباه کردم!»
انگشتم را بردم بالا:« ولی من دیگه اون الهام نیستم! نمیذارم احدالاناسی برام انتخاب کنه! حتی نمیذارم کسی بهم گزینه پیشنهاد بده.»
برگشتم طرف علیرضا:« به خودت زحمت نده پلیس بازی در بیاری. عوضی این زندگی منم! من زدم زیر میز، من خرابش کردم، حاضری پشت خرابکاریم وایستی؟»
آرام نفس میکشید. شانههایش افتاده شد. انگار که وا برود. چشمهاش دلخور بود و من تازه فهمیدم چقدر تحقیرش کردهام! شاید باید میرفتم پشتش و رسول را میانداختیم گوشهٔ رینگ. رسول را نگاه کردم. خوشحال نبود. حتی احساس پیروزی هم توی چشمهاش نداشت. انگار توی دنیای خودش یک حسرت عمیق را زندگی میکرد.
1 371
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹
🌥🔹
🔹
#خالی_از_خودم
#قسمت_بیست_سوم
#م_رمضانخانی
باورم نمیشد علیرضا تا در کلینیک دنبالم کردهباشد. به چه حقی تعقیبم میکرد؟! دل و روده ام میپیچید به هم، اما همانطور راه میرفتم. باید میرسیدم خانه. دلم نمیخواست این موضوع بیات شود و بعد که حرفش را وسط کشیدم ، باز توپ بیوفتد توی زمین خودم. عصبانی بودم؛ اما بیشتر دلم برای خودم میسوخت. بیچاره من که حتی نزدیکترین افراد زندگیام بهم شک داشتند و زاغ سیاهم را چوب میزدند. لابد به خیالشان زیر سرم بلند شدهبود. نفس زنان رسیدم پشت در. دست گرفتم به دیوار.
کلید انداختم و در حیاط را باز کردم. پا کشیدم روی موزاییکها. چادرم پیچید دور پام و نزدیک بود بخورم زمین. لای درِ خانه باز بود، هولش دادم. صدای جیرجیر کهنهاش درآمد. کفشم تقریبا پرت شد گوشهٔ دیوار. یک راست رفتم توی پذیرایی. چشمم خورد به رسول! نگاهش کدر بود و ریشهایش بلند و نامرتب. موهایش ریخته بود روی پیشانی. جرقهای پیچید توی سرم! نکند او علیرضا را فرستاده بود دنبالم؟ یعنی علیرضا حاضر بود به خاطر او خواهرش را زیر سوال ببرد؟ همه جا را نگاه کردم. ستاره نبود. بچه گوشهٔ اتاق روی تشک آبی کوچکش خوابیده بود. از همانجا بوی تنش را میتوانستم نفس بکشم.
مامان آمد طرفم. سرسنگین ولی با لحن مهربان گفت: «خوش اومدی...»
پس شکم درست بود. نشستهبودند به شور تا مشاهدات علیرضا را بررسی کنند!
نگاهش نکردم.یعنی نمیتوانستم نگاه کنم از بس که عصبانی بودم!
رسول گفت:«سلام الهام جان.»
علیرضا هم پشتبندش سین کرد که مثلاً اسمش سلام بود. صداها توی سرم بیدار شدند. نکند رسول خبر نداشت و علیرضا سرخود آمدهبود دنبالم؟ اگر سر همین با علیرضا بحثش شدهباشد چه؟ افکار آشفته ولم نمیکرد.. تلاطم توی تنم زبانه میکشید اما آرام نشستم روی زمین. مامان انگار که تازه یادش افتاده باشد باید آبروداری کند شروع کرد به قربانصدقه رفتنم. رنگ نگاه رسول پر از التماس بود. چقدر شکسته شده بود! وجدانم گردن کشید که خب لابد زنِ خوب توی خانه ندارد. دوست نداشتم آنجا باشد. اصلاً نمیخواستم ببینمش.
داشتم فکر میکردم کدام صدا توی سرم چه میگوید که مامان بچه را گذاشت روی پام! رسول از جا بلند شد و رفت توی اتاق.
بچه را نگاه کردم. میخواستم پسش بزنم اما حرارتش یخ قلبم را ذوب کرد. بزرگ شده بود! لعنت به من که بزرگ شدنش را ندیده بودم. جوشهای روی پیشانیاش را نداشت. با پشت انگشت کشیدم روی لپش. توی خواب تکانی خورد و لبهایش را مکید. لبخند زدم. انگشتم را گذاشتم کف دستش؛ محکم گرفتش. از همان فاصله هم معلوم بود چقدر بوی خوبی میدهد. مامان بچهداری را خوب بلد بود. دلم ضعف رفت زیر گلویش را ببوسم. دست گذاشتم زیر سرش که بکشمش بالا. آستین چادرم مانده بود زیرم. دستم کش آمد. بچه خودش را پیچ داد و از روی دستم قِل خورد روی زمین. صدای جیغش با یا حسین مامان قاطی شد. وحشتزده زُل زدم به او که داشت ریسه میرفت. مامان جست زد و بلندش کرد. سر که بالا بردم رسول توی چهارچوب در ایستاده بود. دلخور و عصبانی اسمم را صدا زد:«الهام...» یک قدم آمد جلو:« بچه رو انداختی؟!»
اخمهایش بیشتر کشیده شد توی هم. رفت سمت مامان و حسین را نگاه کرد. مامان تند گفت:« چیزیش نشده، ترسیده.»
اگر مامان دروغ میگفت؟! بهت زده خیره مانده بودم به قابِ ترسناکِ روبرو. رسول تیغ نگاهش را تیز کرد طرفم:«چرا انداختیش؟ »
زبانم بند آمد. همه چیز شبیه یک کابوس مسخره بود. هرآن منتظر بودم یک جای زمین باز شود و من پرت شوم تویش، بعد از خواب بپرم و تمام!
علیرضا یک لیوان آب گرفت جلوی صورتم :« خب اتفاقه دیگه! لابد از دستش سر خورده»
رسول نگاهش به من بود. پوزخند زد:« سر خورده؟ سابقه نداشته تو بچه بندازی الهام.» صدایش رفت بالاتر:« با من لج کردی اگر این بچه چیزیش میشد چی؟!»
علیرضا بلند گفت:« چه خبرته؟! مگه نمیبینی خودش ترسیده؟!»
رسول نگاهش کرد:« زن و شوهریم داریم حرف میزنیم.» علیرضا دست به کمر ایستاد جلویش: «بیخود! قبل اینکه زن تو باشه خواهر کنه. پ مراقب حرف زدنت باش»
از لحن علیرضا جا خوردم! سابقه نداشت اینطور حرف بزند. رسول سرش را انداخت پایین، معلوم بود دارد عصبانیتش را کنترل میکند.
مامان به طرف علیرضا رفت:«بس کن دیگه. الحمدلله به خیر گذشت. حسینم ساکت شده.»
علیرضا یک قدم جلو رفت. دستش را دراز کرد سمت رسول و صدا انداخت توی گلو: «معلوم نیست چه گندی به این زندگی زده که خواهر ما رو به این روز انداخته حالا دوقورتونیمشم باقیه. همچین میگه بچم بگم انگار خودش زاییدتش..»
گیج و منگ نگاهم میچرخید بین همه.
رسول ابرو کشید به هم:« هی من نشستم اینجا احترام نگه داشتم، ول نمی کنی! اصلا تو چی میگی این وسط؟!»
1 371
جایی خوانده بودم آدمیزاد موجود مجبوری است!
این کاملترین تعریفی بود که از انسان خواندم.
ما مجبوریم به زندگی کردن...
مجبوریم به هر صبح بیدار شدن، پرده را کنار زدن و چای دم کردن...
مجبوریم به کار و درس و زندگی...
و گاهی مجبوریم به نرسیدن و تحمل کردن...
و شاید مجبورترین نسل تاریخ ما باشیم!
قدیمتر مردم عزادار که میشدند رخت سیاه میپوشیدند، راه میوفتادند خانهٔ متوفی؛ روی صاحبخانه را می بوسیدند و کلاف غم را دست به دست میچرخاندند تا ریسیده شود.
حالا فرق دارد! ما داغ را توی گوشی میبینیم، سربلند میکنیم و نمیدانیم به چه کسی تسلیت بگوییم تسلی میدهد و چه کسی ممکن است نمک روی زخم بپاشد.
به گمانم اکثریت ترجیح میدهیم ریسک نکنیم. ما غذا میپزیم، توی جلسه به صورت غریبهها لبخند میزنیم ، درس میدهیم و درس میخوانیم، و در نهایت صاحب عزایی را نمیبینیم که صورتش را ببوسیم!
دنیا تو شاهد باش، ما به این رنجِ از راهِ دور مجبور بودیم!
✍م رمضان خانی
https://eitaa.com/ghallamdaran
1 371
ایدهٔ خوب...
یا به آیدی خودم، یا توی لینک ناشناس اسم و شماره مشاور خوبی که میشناسید رو برام ارسال کنید.
«توجه کنید خودتون حتما اون مشاور رو بررسی کرده باشید»
حتما اسم شهرتونو بذارید تا بتونیم یه لیست خوب تهیه کنیم.
https://daigo.ir/secret/7243141739
آیدی ایتا
@Maede_68
1 371
پیام این شکلی زیاد داشتم.
یه توضیح ریزی بذارم 👇
نه تنها مشاوره ، توی هر رشتهای و هر شغلی آدم کاربلد و منصف سخت پیدا میشه.
باید بگردیم و احتمالا تعداد دفعات زیادی تیرمون به سنگ بخوره.
ما برای خرید کردن هم میگردیم دنبال یه مغازه داری که به جنس آگاه باشه و به قول معروف گوشمونو نبره.
برای پیدا کردن دکتر ممکنه بارها آزمایشمونو ببریم و ناراضی برگردیم. دوباره بگردیم دنبال کسی دیگه.
این روتین زندگی همه مونه.
اما برای مشاور نمی دونم چرا این کارو انجام نمیدیم. یا نرفته همه رو با یه چوب می زنیم که بلد نیستن! یا میریم و بعد از تست یکی دونفر کلا روند درمان رو میبوسیم می ذاریم کنار!
قبول دارم تراپیست خوب کمه؛ خصوصا برای قشر مذهبی. اما هست...
صبور باشیم و باور کنیم پیدا کردن مشاور از پیدا کردن فروشنده منصف مهمتره!
1 371
حلول ماه مهر مبارک🤩
باورم نمیشد زنده بمونم و این روز رو ببینم 😝
الآنم نشستم دارم داستان می نویسم. دعا کنید تا شب آماده بشه 🤭
1 371
«واقعا دلتون می خواست شبیه اونها باشید؟ یا از اینکه ممکنه این تفاوتها باعث طرد شدن تون بشه نگران بودید؟ اصلا واقعا علاقه داشتید کاری که بقیه انجام میدن یاد بگیرید؟»
دستمالی برداشتم و سعی کردم به خودم مسلط باشم: «نه دوست نداشتم. ولی میترسیدم منو بذارن کنار. کارهایی هم که خودم انجام میدادم هیچوقت چشمگیر نبود.»
خودش را کشید جلو و کاغذی از روی میز برداشت:«کارهایی که چشمگیر نبوده رو بگید بنویسم.»
لیست کردن کارهایی که به چشم هیچ زنی نیامده بود به نظرم مسخره آمد. خجالت میکشیدم از دغدغههایم بگویم. کمی مِن و مِن کردم:« خب من درسم خیلی خوب بود. همیشه شاگرد اول مدرسه بودم. دوبار هم توی مسابقات استان تهران مقام آوردم.»
خودکارش روی کاغذ به نرمی حرکت میکرد. همزمان گفت:«مراجعی با ضریب هوشی بالا.»
تعریفش نشست به دلم. گفتم:« من خط خیلی خوبی داشتم. بدون اینکه کلاس برم بلد بودم با خودکار خوشنویسی کنم. خیلی هم کتاب می خوندم. من حتی بلد بودم تلویزیونو تعمیر کنم. یه بار این کارو انجام دادم اما مامان دعوام کرد. گفت کارهای زنونه انجام بده. نوجوان که بودم رفتم دوره هلال احمر. خیلی هم خوب آمپول میزدم...» هیجان خیلی نرم لغزیده بود توی صدام. «شعر... عاشق شعر بودم... خیلی خوب شعر میخوندم... اصلا یه مدت خودم شعر میگفتم» دست از نوشتن برداشت و گفت:« مشتاقم شعرهاتونو بشنوم.» لبخندم نیامده پر کشید:«ندارم. همون موقع پارهشون میکردم.» نگاهم کرد: «چرا؟»
آب دهانم را پرصدا قورت دادم:«چندبار جلوی بقیه شعر خوندم بهم خندیدن. خصوصا علیرضا. میگفت آنشرلی هم قد تو آنشرلی نبوده!»
چشم ریز کرد:«از دستش عصبانی هستی؟» بدون فکر گفتم:« نه! علیرضا مهم نبود. اما مامانم نباید میخندید!»
از خودم متنفر بودم که دارم از مامان بد میگویم. اگر بود از خودش دفاع میکرد. دکتر پارسا خیره مانده بود روی زمین. سکوتهایش که طولانی میشد معذب میشدم. حتما داشت فکر میکرد چقدر بی چشم و رو هستم که بدِ مادرم را میگویم. گفتم:« مامانم خیلی خوب بود، الان بچههامو نگه داشته.» از تلاش مسخرهام برای بهبود اوضاع عصبی شدم. دکتر پارسا کاغذ را گذاشت روی پا و تکیه داد به مبل:« من هرگز قضاوتشون نمیکنم. همهٔ آدمها اشتباهاتی دارن. حتی من هم مستثنی نیستم. پس در این رابطه اصلا نگران نباشید. وقتی در مورد مامان میگید چه احساسی دارید؟»
چشم بستم. دلتنگش بودم. گفتم:« عذاب وجدان.»
گلویی صاف کرد:« احساس عذاب وجدان، و این احساس باعث میشه رفتار شما به سمت دفاع از ایشون، سرزنش خود و یا سانسور وقایع بره.»
خودش را کشید جلو. کاغذ دیگری روی میز گذاشت:« از حالا یه جدول حرفهای باید بکشید.» کاغذ را به سه قسمت تقسیم کرد:« توی یه کادر اتفاقی که افتاده رو بنویسید، توی کادر بعدی احساسی که بهش دارید. توی کادر آخر رفتاری که در مواجهه باهاش انجام میدید.»
چهار پله را که پایین رفتم نشستم. تکیه زدم به نردههای سرد. نفس عمیقی کشیدم. هوای راه پله خفه بود اما احساس خوبی داشتم. انگار یکی آمده و تمام فایلهای توی سرم را قفسهبندی کرده بود. نوشتن، کادر بندی، احساس ، منطق ، رفتار... تمام کلید واژهها برای خودش یک طبقهٔ جداگانه داشت. دلیل عذاب وجدانهایم نسبت به مامان را فهمیده بودم و همین حالم را بهتر میکرد. او همیشه حمله میکرد تا مبادا مورد هجمه قرار بگیرد. و امان از روزی که احساس میکرد بحثی را باخته! آنقدر خودش را مظلوم جلوه میداد تا باز به موضع قدرت برگردد.
از این رفتارش عصبانی بودم، اما دکتر پارسا کمکم کرد بپذیرم او هم کمبودهایی توی زندگی داشته. شاید با کوله باری از احساس ناکافی بودن پا به جهان مادری گذاشته بود. از جا بلند شدم. باید زنگ میزدم و کمی قربان صدقه اش میرفتم.
پلهها را رفتم پایین. از در کلینیک زدم بیرون. چشمم افتاد به ماشینی که کنار خیابان پارک بود. هم ماشین را می شناختم هم راننده را! حتی با آن عینک بزرگ و مسخره هم نمیتوانست خودش را پنهان کند. چشم که ریز کردم ، خودش را زد به آن راه! استارت زد و پایش را گذاشت روی پدال.
طبقهها ریختند به هم! پوشهها و فایلها افتادند و قاطی هم شدند. او دکتر پارسا را نمی شناخت! علیرضا دنبالم آمده و تعقیبم کرده بود. گر گرفتم. نفسم بند آمد و سرم شروع کرد به ضرب زدن. پا تند کردم طرف خانه...
ادامه دارد....
❌ انتشار به هر نحو حرام است ❌
✍م رمضان خانی
🔹
🌥🔹
🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
1 371
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹🌥🔹
🌥🔹🌥🔹
🔹🌥🔹
🌥🔹
🔹
#خالی_از_خودم
#قسمت_بیست_دوم
#م_رمضانخانی
هنوز هم حرف زدن برایم سخت بود. هنوز هم دکتر پارسا را غریبهای میدیدم که از قدم زدنش توی دنیای شخصیام میترسیدم، اما به قول خودش داشتم میپذیرفتم که گاهی باید با رنج صلح کرد! میگفت:« ممکنه گاهی زندگی چیزی جز اجبار برای ما نخواد. در مقابلش چیکار میشه کرد؟ جنگ؟ تسلیم؟» بعد نفس عمیقی کشیده بود:« به نظرم بهترین روش یه صلح موقته. تا فرصت داشته باشیم با هماهنگ کردن عقل و احساس گذر کنیم.»
آنقدر دلتنگی سخت بود و فکر به گذشته و آینده تمرکزم را میگرفت که عقل و احساس را گم کرده بودم. اما خوشم نمیآمد بدون بازی باخت بدهم. یک دفتر و خودکار برداشته بودم و هرچه به ذهنم میرسید را مینوشتم. دکتر پارسا یادم داد جدول بکشم و هرکدام را توی دستهٔ خودش بگذارم. مثلاً دلتنگی برای بچهها احساسی بود و دلخوری از رفتار بعضی عقلانی.
داشتم از علیرضا میگفتم، که چقدر خوب کرد دستم را گرفت و به زور بردم بیرون. انگار بوی ستاره را میداد و قلبم کنارش آرام بود. یک بافت زیبا از عقل و احساس. دکتر پارسا مثل همیشه خیره مانده بود به زمین و با یک لبخند گوشهٔ لبش مدام سر تکان میداد. معذب شدم. گفتم:« ببخشید خیلی پرحرفی کردم؟»
تند جواب داد:«نه نه. اصلا. داشتم فکر میکردم که وقتی راجع به برادرتون حرف میزنید چقدر تن صداتون رنگ داره.»
جا خوردم. علیرضا برادرم بود و تمام کودکی را باهم راه آمده بودیم. من عادت داشتم به تیغ بودن زبانش، اما دوستش داشتم. بیشتر از خیلیها.
تقریباً اخم کردم:«خب، علیرضا برادرمه.»
بالش کوچک و گرد مبل را از زیر دستش کشید بیرون:« بله بله و البته یک مرد!»
نگاهی کوتاه به چشمهام انداخت:« شاید خودتون متوجه نشده باشید ولی من متوجه الگوهای رفتاری شما در مواجهه با نزدیکانتون شدم. شما در مواجهه با پرستو اغلب ساکتید. حتی اگر مخالفتی داشته باشید نهایت به یک جمله کوتاه کفایت میکنید. در مواجهه با مادر همسرتون فقط شنوده هستید.»
لبخند زد:«یک پا منبری کامل و بینقص که ما خیلی دنبالشیم... اما در مواجهه با مادر... با ایشون شما فقط در نقش فرارکننده قرار می گیرید. حالا اومدید اینجا و میبینم در مقابل برادرتون قاطعانه و بدون استرس صحبت کردید.»
بالش کوچک را گذاشت زیر آرنجش:
«شاید دلیل اینکه پیشنهاد منو برای ادامه دادن مشاوره با یک خانم رد کردید همین باشه! میخوام به یه چیزی برسم. شما در مقابل خانمها احساس منفیای رو تجربه میکنید؟»
گر گرفتم و مات ماندم توی صورتش. انگار که تیر خلاص زد و من هنوز فرصت نکرده بودم بیوفتم زمین. همانطور ایستاده جان دادم. زنها... زنها... همه آمدند جلوی چشمهام. مامان، زن دایی، خاله، من... الهام... دست و پایم را گم کردم اما بلافاصله گفتم:
«نمیدونم... شاید چون زنا زیاد حرف می زنند، غیبت میکنند یا....»
سکوت کرد؛ که یعنی دوتا گوش روی سرم میبینی؟! فراموش کرده بودم او روانشناس است و نمیتوانم مثل بقیه با استدلالهای مزخرفم فریبش بدهم. لعنت به او و هرکس که خوشش میآمد انگشت فرو کند توی زخم آدمیزاد! اما داشت درست میگفت. من هرگز توی مهمانیهای زنانه احساس خوبی نداشتم. همه چیز برایم متناقض بود و در نهایت من میماندم با کلی شماتت! که چرا این را گفتی و آن را نگفتی. چرا این را پوشیدی و آن را نپوشیدی. گفت:«خیلی خوشحال میشم منو توی افکارتون شریک کنید. همین الان چی داره توی ذهن تون میگذره؟»
نفس گرفتم بلکه جملهها درست و حساب شده بریزند بیرون:«خب... دغدغههام باهاشون فرق میکرد.»
سرم را انداختم پایین:«اما سطح من کمتر بود. اونا همیشه خیلی کامل بودن.»
چشم ریز کرد و نگاهی گذرا به صورتم انداخت:«این فقط یه احساسه از درون خودتون؟ یا تا حالا کسی هم در موردش چیزی گفته؟!» مامان قد علم کرد جلوی چشم هام. به بابا گفته بود نمیدانم این دختر به کی رفته که یک جو زنانگی ندارد! زن دایی گفته بود خجالت بکش دختر که اینقدر جست و خیز نمیکند! لیلای عمو خسرو طعنه زده بود که بافتنی پیشکش، دو تا بشقاب هم نمیتوانی بشوری. حتی حالا هم سبزی پاک کردن بلد نیستم و اگر مامان به دادم نرسد میمانم چه کنم. او اجازه نمیداد دست به سیاه و سفید بزنم. نگاه کردم به کف خیس دستم. چندشش میشد با دستهای عرق کرده بروم توی آشپزخانه. بعد توپ را میانداخت توی زمینِ خودم. که الهام بازیگوش است و دل به کار نمیدهد. گفتم:«مامان نذاشت. هروقت خواستم برم دوروبرش دختری کنم، بیرونم کرد. هیچ کاری یاد نگرفتم.»
دلم نمیخواست از او بد بگویم. دلم برایش لک زد و جان دادم از دلتنگی. اشکم ریخت. صورتم را با دست پوشاندم. عذاب وجدان چسبید بیخ گلویم!
1 371
این زن همینجاست...
توی همین کانال...
و کنار ما داره زندگی می کنه...
میدونم دایگو رو نمیتونه ببینه ، پس از همینجا بهشون میگم:
« به خودت افتخار کن که سیزده سال توی شرایطی زندگی کردی که شاید من و امثال من نمی تونستیم توش دووم بیاریم. تو یه قهرمانی و من خوشحالم که توی کانال هستی. »
1 371
یه پیام خیلی عجیب برام اومده...
البته نه برای من که بابت پژوهش این داستان، نمونه های بزرگ و دور از ذهنی از افسردگی رو دیدم.
اما این مطلب برای اون دوستانیه که مدام توی ناشناس پیام می ذارن «الهام شورشو درآورده! الهام نمی تونه واقعی باشه چون هیچ مادری اینجوری نیست! چقدر نچسبه! چقدر رو اعصابه! »
خداکنه.... خدا کنه.... خدا کنه....
فقط یک نفر بعد از خواندن این داستان هوای کسی که دچار این بیماری میشه رو داشته باشه و بتونه درکش کنه.
درک کنه، دانشگاه و کار و خستگی همه بهانه است... اون آدم فقط می خواد نباشه تا بقیه بدون حضورش راحت تر زندگی کنند.
و بیچاره کسانی که بیماری روحی دارن...
اگر دست بشکنه می تونی یه عکس رادیولوژی بگیری و به همه نشونش بدی! اما وقتی مغز توانایی تولید هورمونهارو از دست میده نمی تونی عکسی دستت بگیری تا تاثیرش روی روحت رو به بقیه نشون بدی...
اینو بخون 👇
1 371
#مخاطب_نوشت
N.R:
الهام از همان کودکی یاد گرفت که لمس شدن همیشه نشانهی محبت نیست. دستهای پدرش، حتی وقتی مهربان بود، حس سنگینی و تسلط میآورد و در وجود الهام لکهای از دلچرکینی و ترس مینشاند. دختر همسایهی بزرگتر، با خندههای زورکی و نگاههای سنگین، بازیهایی را آغاز کرد که الهام حتی نامشان را نمیدانست، اما زخمشان تا سالها در ذهنش ماندگار شد. سکوت کرد، چون کی به یک بچهی کوچک گوش میداد؟ و این سکوت تبدیل شد به صدای بلندتری در ناخودآگاهش.
با این حال، الهام توانست عاشق شود و وقتی با رسول ازدواج کرد، او را دوست داشت؛ رسول پناهی بود برای تجربهی زندگی عادی و قسمتی از خودش را در کنار او یافت. اما محدودیتها و فشارهای خانواده و رسول، زخمهای پنهان کودکیش را دوباره بیدار کردند. رسول نمیخواست الهام درس بخواند یا کار کند، و مادرش هم با نگاهها و حرفهایش، گاهی سرزنش و گاهی تأیید، الهام را تحت فشار گذاشت.
زایمان الهام، با بوی بیمارستان و لمسهای بیاختیار، ماشهی خاطرات قدیمی شد. کودکی که در دلش زخمی از لمس ناخواسته و بازیهای آلوده داشت، دوباره از درون شعلهور شد. الهام دیگر فقط زایمان نکرد؛ گذشتهی مدفون شدهاش زایمان کرد و بیرون ریخت. رسول هنوز همان مردی بود که عاشقش شده بود، اما ذهن الهام دیگر تفاوتی میان گذشته و حال نمیدید؛ هر لمس و هر نگاه ناخودآگاه او را به همان ترسهای قدیمی بازمیگرداند.
مادربزرگ الهام، در دل تمام این آشفتگیها، همیشه حرف از ققنوس میزد: «ققنوس نسل ما تویی، الهام. وقتی خاکسترت بسوزه، تازه متولد میشی.» و حالا الهام، با هر درد، هر اضطراب و هر حسرتی، همان خاکستری بود که باید میسوخت تا دوباره متولد شود. لمسهای ناخواسته، لجبازیهای رسول، فشارهای مادر و خاطرات زخمخوردهی کودکی، همه بخشی از خاکستری بودند که الهام باید از آن برخیزد.
طنز تلخ ماجرا این است که رسول هنوز همان مرد محبوب بود و الهام هنوز همان زن عاشق؛ اما کودک زخمی درونش حالا خودش را نمایان میکرد و یادآوری میکرد که هر بازسازی و تولدی دوباره، نیازمند گذر از خاکسترهای گذشته است. الهام در مسیر ققنوس شدن است؛ باززاییای که از دل زخمها، خاطرات و دردهای نهفته بیرون میآید و او را دوباره، کامل و آزاد، به زندگی بازمیگرداند.
الهام انگار داره خاکسترهای کودکیشو بالا میاره تا ققنوس تازه متولد بشه و خودش خبر نداره و اولین نشونش اینه: نمیزارم ستاره مثل بچگیهای خودم بشه
احتمالا تو قسمت بعد ستاره پیش الهام بیاد تا تربیتش درست باشه اما حسین ( نه نه فقط بچه) پسره دنیا برای اونه!
#خالی_از_خودم
1 371
#مخاطب_نوشت
آدما وقتی حالشون خوب باشه، برای تعارضهای زندگی مشترک برنامه می ریزن و سعی در حلش دارن🧠.
الهام انقدر منفعل هست که حتی در سکانس قسمت پیش همسرش باور نمیکنه که دانشگاه رفتن خواسته ی اصلی الهامه و میگه اگر میخواستی اصرار میکردی💪.
گاهی آدمها رج به رج وجودشون میشه (درماندگی آموخته شده). حتما واژه ی درماندگی آموخته شده رو گوگل کنین تا با این مفهوم روانشناسی که خیلی از زنها درگیرشن آشنا بشین😞.
الهام نمیجنگه و سعی در تغییر نداره و آرزوها و دردهاشو سرکوب میکنه تا اینکه یک حادثه ی وحشتناک سر سزارینش بوجود میاد🤰.
ترکیب اون حادثه و هرمونهای بعد از زایمان باعث میشه تمام اون دردها و رنجها بالا بیان و بشن یه افسردگی تمام عیار😢.
هنوز هم الهام به خودش حق نمیده و خودشو نمیپذیره. هنوز هم مقصر اول رو خودش میدونه و مدام عذاب وجدان داره و سعی در تنبیه خودش داره😰.
برای اینکه از این وضعیت خلاص بشه بارها آرزوی مرگ میکنه.
دوست داره با همسرش بره ولی دو تا نکته هست. اگر بره بازم باید خودشو و خواسته هاشو سرکوب کنه و یه قسمت از وجودش اینو نمیخواد. و قسمت دیگه ای از وجودش هم بشدت سرزنشش میکنه و میگه برای همسر و بچه هاش کافی نیست و همسر و مادر فاجعه ای هست🤬.
الهام فقط از ماشین همسرش فرار نمیکنه. از افکار خودشم فرار میکنه.
هر قسمت پرده ای جدید از داستان زندگی و گذشته ی الهام برداشته میشه.
انتهای این قسمت متوجه شدیم که مادر الهام (که قبلا با وجه سرزنش گری اش آشنا بودیم)، در والدگری اش دچار غفلت هم بوده.
الهام به مادر زنگ میزند و متوجه میشود دخترش با دختر نوجوان فامیل بازی می کند.
این صحنه فلش بکی را در ذهن الهام رقم میزند که در بچگی اش دختر نوجوان همسایه را با لبخندی شیطانی تصویر می کند.
در قسمتهای قبل واکنش شدید الهام نسبت به لمس پدرش را چند باری شاهد بودیم.اگر اشتباه نکنم پدر به شانه ی الهام دست زد و الهام یهو به هوا پرید. من همان جا احتمال آزاری در کودکی را دادم و حتی در گروه هم مطرح کردم.
بنظر می رسد الهام توسط دختر نوجوان فامیل مورد آزار قرار گرفته ولی سطح آن مشخص نیست.
چیزی که مشخص است این است که الهام در برابر آزارهای زندگی اش واکنش سکوت را برگزیده.
سکوت می کند تا اوضاع آرام بماند🤦♀.
و این دردهای انباشته شده امروز از چاه بیرون زده اند و گریزی از آنها ندارد🥷.
#خالی_از_خودم
1 371
#مخاطب_نوشت
🔹 الهام
این خانوم قصهی ما یه پا قهرمان تراژدی/کمدیه. از یه طرف پر از عقدههای فروخوردهست: دانشگاه نرفته، آرزوهاش تو قورمهسبزی غرق شده، مامانجونم هی تو گوشش کوبیده «زن باید فلان باشه» 👵🍲
ولی از اون ور هرجا بوی عشق رسول میاد، غرورش ترک میخوره و دلش هلو هلو میلرزه 🍑💓
یعنی یه ترکیب عجیبی از «زن مستقلِ لجباز» و «دختر بچهی بغلخواه» 😅
از اون طرف، دل الهام میگه: «بپر تو بغلش، همون عطری که میزنه هنوز بوش میاد»
ولی مغزش میگه: «نه نه! الان وقت لجبازی و پس گرفتن حقمه»
یعنی یه کشتی نفسگیر بین عقل و دل:
عقل: «پیاده شو، برو، همهچی تمومه»
دل: «بغل، بغل، بغلللل!»
---
🔹 بابا
باباش تو داستان نقش اون پشتیبان بیصدا رو بازی میکنه. یه زمانی با جملهی «میزنی بابا» اعتماد به نفسو ریخته تو دلش، الانم با همون «منتظرم بابا» میخواد برش گردونه سمت زندگی.
یعنی بابا این وسط هم فیلسوفه، هم روانشناس، هم مربی تیراندازی 😂
ولی خب، الهام بیشتر حواسش به زخمهاشه تا به مرهم بابا.
---
🔹 رسول
رسول هم یه مرد سنتی کلاسیکه! فکر میکنه با جمله ی «من همه کار کردم برای آرامشتون» میتونه تیک سبز خوشبختی رو بزنه ✅
در حالی که الهام دنبال «آرامش» نبوده، دنبال «خود بودن» بوده.
یعنی یه جورایی مشکل رسول اینه که خیلی خوبِ غلطه!
رسول همونیه که دل الهام هنوز واسش قنج میره، ولی در عمل بیشتر شبیه پلیسه زندگیه!
الهام میگه: «تو منو دانشگاه نذاشتی برم»
رسول میگه: «بابا یه بار گفتی، خودت هم بیخیال شدی، الان گیر دادی؟»
یعنی کل بحثشون مثل اینه که یکی داره میگه «من پیتزا میخواستم» اون یکی میگه «آخه دو ساله هیچی نگفتی، الان یادت افتاده؟» 🤦♀️
---
🔹 رابطه
عشقشون هست، اما مثه وایفای ضعیفه 📶
هی وصل میشه، هی قطع میشه.
رسول میگه «برگرد»، الهام میگه «نه، من بازی نمیخورم» (در حالی که دلش میگه: «آره برمیگردم!»).
کل ماجرا انگار مسابقهی «کی زودتر دلشو لو میده؟» ـه، که فعلاً هیچکدوم نمیخوان ببازن.
---
🔹 طنز ماجرا
الهام میگه «من همه عمر بازنده بودم» → در حالی که شوهرش هنوز داره دنبالش میدوه 😂
رسول میگه «آروم نبودیم چون دانشگاه نرفتی؟» → مرد حسابی! مشکل دانشگاه نبود، مشکل این بود که الهام حس کرد توی زندگی خودش یه سیاهیلشکره 😏
آخرش هم الهام میره قایم میشه بین درختای پارک، که خیلی قشنگ میشه اسمشو گذاشت: «جنگلِ غرور» 🌳🙃
---
✨ جمعبندی:
الهام = عاشقِ لجباز
رسول = شوهرِ سنتیِ بیخیالفکر
بابا = مربی تیراندازی/مرهم مخفی
زندگیشون = دعوای پر از عشقِ نصفهنیمه
#خالی_از_خودم
1 371
#مخاطب_نوشت
الهام جان الهی دورت بگردم جواب رسول را اصلا نمیدانستی و ترجیح دادی فرار کنی
میدانی! تو مشکلت دانشگاه نیست مشکلت بچهها نیستند
مشکلت رسول نیست
مشکلت تمسخر های برادرت هم نیست اون بچه بود یک بچهایی که زیادی حق انتخاب داشت چون پسر بود حق داشت دانشگاه برود حتی اگه نخواهد درس بخواند و فقط عمرش را تلف کند حق داشت هرجور دلش میخواهد حرف بزند و تو حق اعتراض هم نداشتی
نه تنها حق اعتراض نداشتی که از حق انتخاب هم محروم بودی تو را مثل کش کشیدند و آخر در رفتی آن هم زمانی که بچه ها و همسرت بیشترین نیاز را به تو دارند
وگرنه تو مقصر این وضعیت نیستی تو عاشق رسولی تو بهترین مادر برای دخترت بودی
تو عروس خوبی بودی حتی دختر خوبی و خواهر دلسوزی...
و حالا رسول و بچهها قربانی اند
قربانی تربیت غلط و نابلد پدر و مادرت
قربانی گرفتن حق طبیعی انتخاب از تو
بوسیله ی تلقین...
بدون در نظر گرفتن احساسات و علایقت.
اینکه بلاخره تو هم یک انسانی یک انسان با هزاران رؤیا و آرزو
نخواستند استعدادهایت را کشف کنی
وگرنه هستند هزاران دختر که بین دانشگاه و ازدواج ، دومی را انتخاب میکنند و مشکلی هم ندارند نه اینکه زندگی برایشان سخت نگذرد ، چرا اتفاقاً سخت هم هست ولی چون خود انتخاب کردند مثل شیر پای انتخاب شان میایستند.
سیره و روش ائمهی ما این نبوده ، با اینکه معصوم بودند و امام
آنها راه درست را نشان میدادند ولی بچهها را در هفت سال سوم تربیت به کاری مجبور نمیکردند و اجازه ی تجربه کردن را به آنها میدادند.
زندگی الهام داستان هشدار و زنگ خطری هست برای من مادر که فرزند جوانم را محدود نکنم و روش درست تربیت را در این سن به او هدیه بدهم یعنی بدانم که او مشاور من مادر هست نه سرباز چشم و گوش بسته که فقط باید بگوید چشم 😢
#خالی_از_خودم
