Bedroum
Open in Telegram
من تا تهش تو این #اتاق_خوابم با #جواد_صالحی کپی کنید
Show moreIran245 324The category is not specified
819
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
819
همه اینارو میدونم
من میدونم چه مرگمه
ولی همش فکر میکنم
هرچیزی که سرم بیاد
حق منه سهم منه
کارمای کارای منه
819
این کیه که روبرومه
ببین منو
این حالتو
آخر یه جا میکشتت
یه مرگ بد
تو تنهایی
افسردگی میخورتت
819
هرچه بر سرم آمد در پیچو خمِ دنیا
حقم بود ، تقصیر دلِ نرمم بود
ناچارم به این تقدیر دست بر دلم مگذار
این است روالِ کار ، درد همدمه دردم بود
#جوادصالحی
819
ممنونم ازت که تموم تلاشتو کردی چهرهی واقعیتو نشون بدی و این قضیه تنفر منو نسبت بهت بوجود بیاره.
اگه همینطوری میگذشت تو خیالم همون آدم صاف و ساده و مهربون میموندی و کنار اومدن با نبودنت برام عذاب آور میشد.
اما خب الان به راحتی کنار باقیِ افراده زندگیم قرار گرفتی و اون فرقی که باعث میشد نبودت درد داشته باشه از بین رفت...
اون وجههی خوب ، از بین رفت...
هم ناراحتم هم خوشحال!
ناراحت بخاطر اینکه دوباره به قول معروف گول خوردم و این شد نتیجهی اعتمادم به آدما...
خوشحالم بخاطر اینکه، قطعا به تنهایی و با اون طرز فکر نمیتونستم با این قضیه کنار بیام ولی کمک تو باعث شد ازت عبور کنم
819
در دلم سودای دیدارش
عشقش را در سرم دارم
در هر کلام حرفی از نامش
هوایش را در نفس دارم
در دلم ذوق چشمانش
مویش را در برم دارم
در من است روحِ زیبایش
باید از این دوری دست بردارم
#جوادصالحی
819
گفت ب من امشب چطوری
گفتمش امشب دراز است
گفت به من دلتنگ اویی
گفتمش در سینه راز است
گفت به من سنگ صبوری
گفتمش اینبار نیاز است
گفت ، من که میدانم اورا میجویی
گفتمش چون بانگِ ساز است
#جوادصالحی
819
عادت داشت به دستِ پیش گرفتن
یکی از خصوصیات مخصوصش بود که توش مهارت بخصوصی داشت .
از حق نگذریم همونقدر که رو اعصاب بود
بامزه بود.
میدونم که مقصره ، میدونه که مقصره ولی یجوری بحثو میچرخوند که تا به خودت میومدی میدیدی که متهم شدی و باید ناز بکشی.
میگفتم به قربان دو چشم سیاهت کمی مدارا من با این عاشقِ بی قرار
اما کو گوش شنوا
دخترهی لجبازه یه دنده
الان خوب شد ؟؟؟
فکر نمیکردم جدی بشه.
ولی جدی جدی اون اواخر فقط حواسش به خودش بود.
کجایی الان؟
عادت داشتی به دست پیش گرفتن و الان دیگه دستات پیشم نیست
819
یه روز بیدارمیشی و میبینی تموم چیزایی که برات مهم بود ، به زور به یادت میاد
یه روز بیدارمیشی و میبینی هرچی میخاستیو نشد ، یه سطل خاک ریختی روش که هیچوقت دیگه نشه
یه روز بیدارمیشی میبینی حالت خوب نشده و میفهمی دیگه با خوابیدن حالت اکی نمیشه
یه روز بیدارمیشی و میگی عی کاش بیدار نمیشدم
یه روز بیدار میشی و میبینی نمیتونی و هرچی عی کاش تو زندگیت بودو هضمش کرده بودیو دوباره بالا میاری و میشینی بهشون فکر میکنی
یه روز بیدار میشی و میبینی از ته دل غمگینی
یه شب میخوابی و صبح روز بعد ، دیگه بیدار نمیشی و به جات یه ادمِ مُرده از خواب بیدار میشه
