en
Feedback
Bedroum

Bedroum

Open in Telegram

من تا تهش تو این #اتاق_خوابم با #جواد_صالحی کپی کنید

Show more
Iran245 324The category is not specified
819
Subscribers
+124 hours
No data7 days
-430 days
Posts Archive
harf bznim @javadsalehhi

Repost from Arianfar
4.10 KB

همه اینارو میدونم من میدونم چه مرگمه ولی همش فکر میکنم هرچیزی که سرم بیاد حق منه سهم منه کارمای کارای منه

این کیه که روبرومه ببین منو این حالتو آخر یه جا میکشتت یه مرگ بد تو تنهایی افسردگی میخورتت

تسکینم داد سیگاری که سوزاند نخ به نخ جانم را

هرچه بر سرم آمد در پیچو خمِ دنیا حقم بود ، تقصیر دلِ نرمم بود ناچارم به این تقدیر دست بر دلم مگذار این است روالِ کار ، درد همدمه دردم بود #جوادصالحی

ممنونم ازت که تموم تلاشتو کردی چهره‌ی واقعیتو نشون بدی و این قضیه تنفر منو نسبت بهت بوجود بیاره. اگه همینطوری میگذشت تو خیالم همون آدم صاف و ساده و مهربون میموندی و کنار اومدن با نبودنت برام عذاب آور میشد. اما خب الان به راحتی کنار باقیِ افراده زندگیم قرار گرفتی و اون فرقی که باعث میشد نبودت درد داشته باشه از بین رفت... اون وجهه‌ی خوب ، از بین رفت... هم ناراحتم هم خوشحال! ناراحت بخاطر اینکه دوباره به قول معروف گول خوردم و این شد نتیجه‌ی اعتمادم به آدما... خوشحالم بخاطر اینکه، قطعا به تنهایی و با اون طرز فکر نمیتونستم با این قضیه کنار بیام ولی کمک تو باعث شد ازت عبور کنم

photo content

خسته ام و ناگهان غم دارم ...

در دلم سودای دیدارش عشقش را در سرم دارم در هر کلام حرفی از نامش هوایش را در نفس دارم در دلم ذوق چشمانش مویش را در برم دارم در من است روحِ زیبایش باید از این دوری دست بردارم #جوادصالحی

گفت ب من امشب چطوری گفتمش امشب دراز است گفت به من دلتنگ اویی گفتمش در سینه راز است گفت به من سنگ صبوری گفتمش اینبار نیاز است گفت ، من که میدانم اورا میجویی گفتمش چون بانگِ ساز است #جوادصالحی

عادت داشت به دستِ پیش گرفتن یکی از خصوصیات مخصوصش بود که توش مهارت بخصوصی داشت . از حق نگذریم همونقدر که رو اعصاب بود بامزه بود. میدونم که مقصره ، میدونه که مقصره ولی یجوری بحثو میچرخوند که تا به خودت میومدی میدیدی که متهم شدی و باید ناز بکشی. میگفتم به قربان دو چشم سیاهت کمی مدارا من با این عاشقِ بی قرار اما کو گوش شنوا دختره‌ی لجبازه یه دنده الان خوب شد ؟؟؟ فکر نمیکردم جدی بشه. ولی جدی جدی اون اواخر فقط حواسش به خودش بود. کجایی الان؟ عادت داشتی به دست پیش گرفتن و الان دیگه دستات پیشم نیست

یه روز بیدارمیشی و میبینی تموم چیزایی که برات مهم بود ، به زور به یادت میاد یه روز بیدارمیشی و میبینی هرچی میخاستیو نشد ، یه سطل خاک ریختی روش که هیچوقت دیگه نشه یه روز بیدارمیشی میبینی حالت خوب نشده و میفهمی دیگه با خوابیدن حالت اکی نمیشه یه روز بیدارمیشی و میگی عی کاش بیدار نمیشدم یه روز بیدار میشی و میبینی نمیتونی و هرچی عی کاش تو زندگیت بودو هضمش کرده بودیو دوباره بالا میاری و میشینی بهشون فکر میکنی یه روز بیدار میشی و میبینی از ته دل غمگینی یه شب میخوابی و صبح روز بعد ، دیگه بیدار نمیشی و به جات یه ادمِ مُرده از خواب بیدار میشه