𝒁𝒉𝒊𝒎𝒂𝒏𝒆𝒉
Open in Telegram
𝑻𝒐 𝒕𝒉𝒆 𝒈𝒊𝒓𝒍𝒔 𝒘𝒉𝒐 𝒅𝒓𝒆𝒂𝒎 𝒐𝒇 𝒎𝒆𝒆𝒕𝒊𝒏𝒈 𝒂 𝒑𝒓𝒊𝒏𝒄𝒆 𝒃𝒖𝒕 𝒆𝒏𝒅 𝒖𝒑 𝒇𝒂𝒍𝒍𝒊𝒏𝒈 𝒇𝒐𝒓 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒊𝒔𝒖𝒏𝒅𝒆𝒓𝒔𝒕𝒐𝒐𝒅 𝒗𝒊𝒍𝒍𝒂𝒊𝒏. ☁️🏹✨
Show more358
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
358
Repost from N/a
آخرین نفرم. به همه جا خوب نگاه میکنم، قاب نقاشیام، کتابهای نخوانده و لباسهایی که کنار هم مرتب و به ترتیب رنگ چیدهام، تابلو و گلدانهای مورد علاقه مادرم، مبل راحتی محبوب پدرم. تمام اتاق و هر گوشه خانه را خوب نگاه میکنم تا به خاطرم بسپارم. امیدوارم وقتی بازگشتم همه چیز همانطور که با غم زیاد دلی ترسیده رها کردم باقی مانده باشد.
358
Repost from N/a
بچهها با جیغ و خنده در حیاط خانهٔ رو به رو، دنبال هم میدوند و پر سر و صدا بازی میکنند، گشنجکها آواز همیشگیشان را میخوانند و و سبک بالهای خاکستری گوشه پنجره نشسته، نفس تازه میکنند. همسایه پیر ساختمان با پاکت میوه و خوراکی به خانه برمیگردد.
باد گرم میوزد و با پرده سبُک اتاق بازی میکند و من به صدای گربه کوچک تازه متولد شده داخل حیاط گوش میسپارم. دقیقهها کش میآیند برایم، انگار سالهاست که در این روز و شبها گیر افتادهام و از خدا میخواهم ماه امشب به آسمان نیاید. شبها دلگیر و پر اضطراب میگذرند، آسمان نارنجی و صدای آواز پرندهها نمیآید، کوچکهای سرکش در حیاط و خیابان بازی نمیکنند و زندگی متوقف میشود. امان از صداها...
اینجا، این روزها، سالها طول میکشد که خورشید طلوع کند. انگار نور خورشید به خاکمان نمیتابد. ما در شب گیر کردهایم و نمیدانم که کی؟ کی آرامش صبح سپید دوباره به قلبهای لرزانمان باز خواهد گشت..!
بیست و پنجم خرداد یک هزار و چهارصد و چهار. در ابتدای غروب آفتاب. ساعت شش و سی هفت دقیقه.
358
عاشق لباسای گشادم، پیژامه های بلند و بزرگ و گشاد، شلوارای بگ، لباسای گشاد که به پوست تنم نچسبن. نمیدونم علاقم چرا این مدلی شده
