en
Feedback
نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست

نویسندگی ‌و‌ نوشتن|معصومه‌ حامی‌دوست

Open in Telegram

کانال تلگرامی نویسندگی و نوشتن 💌📚📕مجموعه‌ای ارزشمند از فیلم‌ها، کتاب‌ها و نقل قول‌های نویسندگان بزرگ معصومه حامی‌دوست دکتری زبان و ادبیات فارسی

Show more
2 656
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-430 days
Posts Archive
📖 برای چه زیسته‌ام © برتراند راسل سه شوق ساده ولی نیرومند همواره بر زندگی من فرمان رانده‌اند: یکی سودای عشق، یکی طلب دانش و دیگر احساسی تحمل ناپذیر از شفقت و همدردی با آلام بشری. این سه احساس چون بادهای تند مرا خودسرانه به این سوی و آن سوی کشانده و گاه بر اقیانوسی از غم، تا لب گرداب نومیدی پیش رانده‌ است. نخست جویای عشق بوده‌ام از آنکه عشق وجد و شادی می‌آفریند؛ وجدی آنچنان ژرف که حاضر بوده‌ام برای به دست آوردن چند ساعت از آن شادیِ شگفت، باقی عمرم را نثار کنم دیگر بدان خاطر که عشق، آدمی را از رنج تنهایی می‌رهاند؛ تنهایی هولناکی که در آن آدمی لرزان و ترسان در مرز هستی به دره بی انتهای نیستی می‌نگرد و بر خویش می‌لرزد. اینهاست آنچه در عشق جستجو کرده‌ام و یافته‌ام، هر چند که عشق، از آن خوبتر است که با زندگی آدمیان در آمیزد. دانش را نیز با همین شوق و شور طلب کرده‌ام و پیوسته آرزو داشته‌ام که از راز دل آدمی با خبر شوم و راز تابش ستارگان را دریابم و در این راه به اندک بهره‌ای دست یافتم. عشق و دانش، این دو شوق نخست، بدان قَد‌َر که از آنها بهره یافتم، مرا به سوی آسمان سوق داده‌اند. اما احساس شفقت و همدردی با رنجهای آدمیان پیوسته مرا به زمین باز گردانده است. پژواکِ فریادهای دردآلود، در قلبم به اهتزاز می‌آید: کودکان قحطی‌زده، قربانیان شکنجه‌های جلادانِ ستمکار، کهنسالان ناتوان و بیچاره‌ای که خود را بارِ منفوری بر دوش فرزندان احساس می‌کنند و تمامی دنیای تنهایی و فقر و رنج، طنز تلخی است که آرمانهای بلند انسانی را ریشخند می‌کند. در دلم بوده است که از شدت رنجها و کثرت شرور در جهان بکاهم اما توفیقی نیافته‌ام و خود نیز از این شرور و بدیها رنج برده‌ام. این راهی است که من در زندگی پیموده‌ام و آن را شایسته زیستن یافته‌ام و اگر بار دیگر موهبت زندگی عطایم شود با خوشحالی همین راه را خواهم پیمود. @Writing_lovers

📖 تمرین: ۱. متنی بنویسید که در آن شما یا کاراکترتان سعی دارید بر مسئله‌ای غلبه کنید. این مسئله باید کوچک باشد. توالت گرفته است یا شیر ترش شده و امثال اینها... ۲. آن چه را که اتفاق می‌افتد با جزئیات شرح بده. نگران نباش که این کار کسل کننده است یا نه. ۳. به هر طریقی مسئله حل می‌شود. یا آن را حل می‌کنید یا خود به خود حل می‌شود. ✨راهنمایی: از خودت بپرس که احساسات مربوط به محرک و راه حل چه طور در دنیای فیزیکی و واقعی اتفاق می‌افتد و تا جایی که می‌شود با استفاده از هر پنج حس آن را به نمایش در بیاور. @Writing_lovers

📖 سوچ © غزاله علیزاده @Writing_lovers

تمرین فردا صبح: 🔎🕵«کارآگاهِ استعاره‌ها» ​فردا وقتی بیدار شدی، یک وسیله یا یک اتفاق کاملاً معمولی (که همیشه از کنارش ساده رد می‌شوی) را انتخاب کن. مثلاً: «فنجان چای»، «ترافیک پشت چراغ قرمز» یا حتی «یک گنجشک روی درخت». ​حالا سعی کن به آن وسیله از سه منظر کاملاً متفاوت نگاه کنی: ​نگاهِ ادبی (تخیلی): این فنجان چای شبیه به چیست؟ (مثلاً: اقیانوسی کوچک که طوفانش آرام شده). چه داستانی پشت آن است؟ ​نگاهِ مهندسی/علمی (ساختاری): این فنجان چطور گرما را نگه می‌دارد؟ مولکول‌های چای چطور در حال حرکتند؟ چه مسیری طی شده تا این برگ چای از مزرعه به اینجا برسد؟ ​نگاهِ فلسفی (معنایی): اگر این فنجان بشکند، چه چیزی از آن باقی می‌ماند؟ آیا لذتِ نوشیدن چای در خودِ چای است یا در لحظه‌ای که من به آن اختصاص داده‌ام؟ ❓​چرا این تمرین جواب می‌دهد؟ ​با این تمرین، تو به مغزت دستور می‌دهی که از «خط باریکِ عادات» (که فقط می‌گوید: چای را بنوش و برو سراغ کارت) خارج شود و در یک لحظه، در سه مدار مختلف حرکت کند. این یعنی عریض کردن نوار ذهنی‌ات. فردا بعد از انجام این تمرین، برایم بنویس که چه چیزی را انتخاب کردی و آن ۳ نگاهت چه بود؟ (حتی اگر خیلی عجیب و غریب به نظر برسند، باز هم بنویس!) @writing_lovers

هر چقدر کلمات بیشتری بلد باشید، مغز شما محیط فراختری برای فکر کردن دارد. کسی که فقط ۱۰۰ کلمه بلد است، دنیایش به اندازه یک اتا
هر چقدر کلمات بیشتری بلد باشید، مغز شما محیط فراختری برای فکر کردن دارد. کسی که فقط ۱۰۰ کلمه بلد است، دنیایش به اندازه یک اتاق کوچک است؛ اما کسی که ادبیات می‌خواند و کلمات زیادی دارد، در یک قصر زندگی می‌کند. © جورج استاینر @Writing_lovers

گودال روزمرگی ​اخیراً داستان "زن در ریگ روان" اثر کوبو آبه را خواندم و دوست داشتم بدانم که این داستان چطور به فیلم تبدیل شده؟ پس نشستم و فیلم هیروشی تشیگاهارا از این داستان را، تماشا کردم. شاهکارهای عجیبی هستند. داستان مردی که توی یک گودال شنی گیر می‌افتد. گودال، لزوما یک تبعیدگاه دورافتاده نیست؛ بلکه همان دایره‌ی امنی است که دور خودمان کشیده‌ایم و استعاره‌ای است از زندگی همه‌ی ما. او "نمی‌توانست به این فکر نکند که زندگی‌اش مثلِ ریگ روان است... " تفاوت کتاب و فیلم برایم جالب بود؛ کتاب بیشتر در ذهن مرد می‌گذرد و براساس تنش‌های درونی او است ولی فیلم با تصاویر سیاه و سفید خیره‌کننده‌اش، حسِ خفقان را بیشتر منتقل می‌کند و به عمقِ وحشتِ وجودی ما از  اسارت در روزمرگی اشاره می‌کند. به نظرتان ما هم توی زندگی واقعی، شن پارو می‌کنیم؟ پارو زدنی که ما را در عمق این اسارت نگه داشته است. ​بهرحال اگر دنبال اثری هستید که تا چند روز ذهنتان را درگیر کند، زن در ریگ روان را از دست ندهید. 📕یادداشت ✍معصومه حامی‌دوست @Writing_lovers

🎵غزاله علیزاده و نوشتنِ «خانه ادریسی‌ها» نویسندگان زیادی از موسیقی برای نوشتن آثارشان استفاده کرده‌اند. غزاله علیزاده شیفته فضاهای اشرافی رو به زوال و نوستالژیک بود، برای نوشتن آثارش از موسیقی کلاسیک بهره می‌برد. او در نوشتن "خانه ادریسی‌ها" به طور ویژه به اپرا و آثار چایکوفسکی گوش می‌داد. فضای رمان خانه ادریسی‌ها هم ساختاری شبیه به یک اجرای اپرا دارد؛ با شخصیت‌هایی که گویی روی صحنه می‌آیند تک گویی می کنند و می‌روند. @Writing_lovers

Pyotr-Ilyich-Tchaikovsky-best-of-Tchaikovsky1 (1).mp313.85 MB

تماشای جهان با چشمهای یک نویسنده ​امروز کتاب «برای زندگی بنویس» جولیا کامرون را تمام کردم. بعد از خوندن کتاب برای نویسنده ایمیل زدم. از او بخاطر کتابش سپاسگزاری کردم. نظرم را درباره کتاب نوشتم و خودم را معرفی کردم. نوشتن نامه به او باعث شد حس کنم به قلب خلاق جهان وصل هستم. "خلاقیت چیزی نیست که ما ابداعش می‌کنیم بلکه نیرویی معنوی است که از طریق ما عمل می‌کند ." ​بعد به کتابفروشی سر خیابان رفتم. از خانه‌ام تا کتابفروشی پیاده سه دقیقه‌ راه است. لای قفسه‌ها، کتاب «بالاخره یه روز قشنگ حرف می‌زنم» سداریس را ورق زدم. سداریس در این کتاب خاطراتش را با زبانی طنز نوشته. او از ماشین‌تحریرهایش، منوهای رستوران‌ها و پرسه زدن‌هایش می‌گوید. در میان صدای ورق خوردن صفحات کتاب و موسیقی ملایمی که از انتهای کتابفروشی به گوش می‌رسید با خودم فکر کردم، دلم می‌خواهد یک روز کتابی شبیه به این بنویسم. کتابی از جنس همین لحظه‌های معمولی. درست مثل سداریس که از «اتفاقات تلخ و معمولی» زندگی‌اش می‌گوید و یا مثل کامرون که از «خلاقیت در زندگی روزمره» برای مان حرف می‌زند. لازم نیست منتظر یک روز قشنگ بمانیم بلکه همین حالا، قلم را برداریم و از همین اتفاقات معمولیِ و تلخ پیش رو بنویسیم. ​ 📕خاطرات ✍معصومه حامی‌دوست @Writing_lovers

#نقل_قول از کتاب 📕برای زندگی بنویس @Writing_lovers
#نقل_قول از کتاب 📕برای زندگی بنویس @Writing_lovers

در افسانه‌ها و اساطیر باستانی غیبگویان مشهور، حداقل نابینا بودند. به صورت نمادین با بسته شدن چشم سر، چشم دل آنها باز می‌شد. ن
در افسانه‌ها و اساطیر باستانی غیبگویان مشهور، حداقل نابینا بودند. به صورت نمادین با بسته شدن چشم سر، چشم دل آنها باز می‌شد. نویسنده تمام صورتهای عشق، رنج و شوریدگی را در خودش جست وجو می‌کند. با ذهن منطقی نمی‌توان پروانه‌ای را که در آینده کرم ابریشم است، ببینیم. © آرتور رمبو @Writing_lovers

📖 تمرین : قلم را در دست بگیر از یک تا ده بشمار و این جمله را ده بار بنویس ... چیزی که من واقعاً دوست دارم در مورد آن بنویسم این است که ... © جولیا کامرون @Writing_lovers