📚بوک دات کام📚
Open in Telegram
کتاب یه دوست قدیمیه. دوستی که خیلی از ماها یه مدته باهاش قهر کردیم. بیاین با این دوست قدیمی آشتی کنیم!😊 گروه هم خوانی @Lets_read_a_book ناشناس چنل اگه نظری دارین خوشحال میشم اینجا باهام در میون بزارین https://t.me/BiChatBot?start=sc-319798-NVTYEM8
Show more681
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
🌙دلداری
تا جایی که میتوانستم دلداریاش دادم. در چنین مواردی مردها نیاز چندانی به کلام ندارند. فشارِ دستی، چسباندن بازویی به شانه، هقهقی توأمان، اینها دلسوزیهایی است که مردم دوست دارند.
📖دراکولا
✍️برام استوکر
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#پاورقی
📍تا حالا درباره ارجاعات ادبی کتاب بچههای بدشانس چیزی شنیدی؟
لمونی اسنیکت ارجاعات زیادی در داستانش دقیقا جلوی چشمهای شما مخفی کرده.
سانی بودلر چون یه بچه نوپاست نمیتونه به خوبی حرف بزنه و خیلی وقتها بین حرفهای اون ارجاعات ادبی مخفی شده.
چندتا از این ارعات رو تو کامنتا توضیح دادم اگه دوست دارین چک کنین😉
@Book_dot_com📚
Repost from N/a
He is coming, #thepromisedsavior who will make the world a better place🌻
🌙واقعیت تلخ زندگی
این یکی از واقعیتهای تلخ زندگی است که گاهی، وقتی کسی عزیزی را از دست میدهد، و درست همان موقع که آن فرد بیشتر از همیشه به حضور دوستانش نیاز دارد، دوستان از او دوری میکنند.
📖بچههای بدشانس - شروع بد
✍️لمونی اسنیکت
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#حسوحال
💫این حال و هوای کتاب بچههای بدشانسه.
تاریک و سرد و پر ماجرا!
@book_dot_com📚
🌙آسمان همیشه ابری نمیماند!
ابرهای غارتگر دیرزمانی پیروز نخواهند ماند، دیر زمانی صاحب آسمان نخواهند بود و اختران را تنها به ظاهر در کام خود فرو می برند.
🗣والت ویتمن
#شبانگاه
#سخن_چین
@Book_dot_com📚
🗞معرفی مجموعه کتاب"بچههای بدشانس"
این کتاب سبک نگارشی تقریبا جالبی داره. داستان شبیه به یه مستند روایت شده. انگار نویسنده یه محققه که درباره زندگی شخصیتهای ما تحقیق کرده و اون رو به شکل این کتاب ارائه داده. حتی مقدمههای طولانی و تقریبا بیش از حد علمی کتاب هم نشون از عجیب بودن کتابه. چند صفحه اول این کتاب بیشتر شبیه برشی از یه مقاله علمیه که تا حدی با وقایع کتاب ارتباط داره. خیلی جاها نویسنده شروع به توضیح و تفسیر وقایع کرده و نقش یه مربی رو به عهده گرفته؛ اما همه اینها نه تنها باعث ضعف داستان نشده که حتی از نظر من ترکیب اون با لحن طنزآلود نویسنده این کتاب رو خاص و جالب توجه کرده.
این کتاب طنز عجیبی داره که خیلی شبیه به کمدی سیاهه. یه داستان غمانگیز که گاهی فک میکنم به شکل بیمارگونهای باهاش شوخی شده. فک میکنم اصطلاح دقیقش گروتسک باشه یعنی طنز جوری نوشته شده که تو نمیدونی باید بخندی یا مطلقا وحشت کنی و باید بگم این کلمه که دقیقا توصیف این کتابه.
گاهی فک میکنم این کتاب با وجود متن روون و داستان خیلی ساده و سبک نگارش کودکانه اصلا و به هیچ عنوان برای یه بچه مناسب نیست. داستان فضای پر از اندوه و تاریکی داره. داستان خیلی از ناامیدی پر شده جوری که تقریبا هیچ روزنه امیدی برای نجات شخصیتها وجود نداره و اونهای تو یه چرخه بیپایان از بدبختی گیر کردن. و خوب این چیزی نیست که برای یه بچه مناسب باشه و حال و هوای داستان بیشتر به آثار مناسب برای بزرگسالان میخوره.
📚در آخر واقعا هیچ ایدهای ندارم این کتاب برای چه کسایی ممکنه خوب باشه شاید افرادی که دنبال یه کتاب عجیب میگردن با این حال میدونم این کتاب برای چه کسایی نامناسبه همونطور که نویسنده در ابتدای کتاب میگه: اگر دوست دارید داستانهایی را بخوانید که پایان خوشی دارند، بهتر است کتاب دیگری دست بگیرید. این کتاب، پایان خوشی که ندارد، هیچ آغاز خوشی هم ندارد. وانگهی آن وسطها هم ماجراهای چندان خوشی اتفاق نمیافتد.
پ.ن: ای نویسنده در کتاب با عنوان زندگینامه تایید نشده رازها و داستانهای دیگهای رو از زندگی شخصیتهای داستان روایت میکنه که به خیلی از معماهای بیپاسخ مجموعه جواب میده.
💬نظر شما درباره این کتاب چیه؟
✍️نویسنده: آرونیا
@book_dot_com📚
#معرفی_کتاب
📖کتاب: بچههای بدشانس
✍️نویسنده: لمونی اسنیکت
🔄بازگردان: فرزانه کریمی
انتشارات: انتشارات قدیانی
ژانر: رمان ماجراجویی معمایی نوجوانان
📜خلاصه کتاب: داستان درباره سه کودک که به تازگی یتیم شده و دچار سرنوشت غمانگیز میشن. پر از دردسر و ماجراهای پر از بدشانسی.
@book_dot_com📚
🌙خصم دوست
مرا میبینی و هر دَم زیادَت میکنی دَردَم
تو را میبینم و میلم زیادَت میشود هر دَم
به سامانم نمیپرسی، نمیدانم چه سر داری
به درمانم نمیکوشی، نمیدانی مگر دردم؟
نه راه است این که بُگذاری مرا بر خاک و بُگریزی
گُذاری آر و بازم پرس تا خاکِ رَهَت گردم
ندارم دستت از دامن، به جز در خاک و آن دَم هَم
که بر خاکم روان گَردی بگیرد دامنت گَردم
فرو رفت از غمِ عشقت دَمَم دَم میدهی تا کی؟
دَمار از من برآوردی نمیگویی برآوردم
شبی دل را به تاریکی ز زلفت باز میجُستم
رُخَت میدیدم و جامی هلالی باز میخوردم
کشیدم در بَرَت ناگاه و شد در تابْ گیسویت
نهادم بر لبت لب را و جان و دل فِدا کردم
تو خوش میباش با حافظ، برو گو خصم جان میده
چو گرمی از تو میبینم، چه باک از خصمِ دَم سَردم
✍️حافظ
#شبانگاه
#شب_شعر
@Book_dot_com📚
#نشانک
🏷اینم یه نشان کتاب برای بلینکیهای کانال شبیه به لایت استیک بلک پینک💕
@book_dot_com📚
🔔 اطلاعیه
بچهها همونطور احتمالا که در جریانین ما یه گروه همخوانی داریم
قراره یه کتاب جدید شروع کنیم.
برای این سری همخوانی کتاب "هشت قتل حرفهای" انتخاب شده📜
همخوانی از امروز شروع میشه.
خوشحال میشم به ما ملحق بشین🤗
https://t.me/Lets_read_a_book
🌙غیر واقعی؟!
آن چه باید بیاید، میآید و هر وقت لازم باشد ما با آن روبه رو میشویم. مسلما این اتفاق دارد در ذهن تو میافتد، اما چرا باید به این معنا باشد که واقعی نیست؟
📖هری پاتر
✍️جی کی رولینگ
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#آهنگ
🎶خیام
🎤بابک افرا
این آهنگ درباره شاد زندگی کردن و راحت گرفتن دنیاست. سبک فکری که خیلی شبیه به مفاهیم شعرهای خیامه و توی آهنگ هم از خیام اسم بده و به اشعار اون اشاره کرده.
@Book_dot_com📚
🌙یک نفس
مردگان هیچ وقت از ما دور نیستند. در قلب و ذهن ما هستند و در نهایت، تمام چیزی که ما را از آن ها جدا می کند، تنها یک نفس است، دمی نهایی از هوا.
📖تابستان مرگ و معجزه
✍️ویلیام کنت کروگر
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
📜 زندگینامه "جوان رولینگ"
جوآن رولینگ در 31 جولای سال 1965 در بیمارستان عمومی ییت در نزدیکی بریستول به دنیا آمد و در گلاستر شایر انگلستان بزرگ شد.
پدرش، پیتر، مهندس هواپیما در کارخانۀ رولز رویس در بریستول شاغل بود و مادرش، به عنوان تکنسین علوم در بخش شیمی در Wyedean Comprehensive کار میکرد.
او که با نام مستعار جی. کی. رولینگ شناخته میشود، رولینگ حرف K را از نام مادربزرگش، کاتلین، برای حرف دوم انتخاب کرد.
رولینگ که فارغ التحصیل دانشگاه اکستر بود، در سال 1990 برای تدریس زبان انگلیسی به پرتغال نقل مکان کرد.
او در آنجا با روزنامه نگار پرتغالی خورخه آرانتس آشنا شد و بعد از مدتی با او ازدواج کرد. دختر این زوج، جسیکا، در سال 1993 به دنیا آمد. رولینگ پس از اینکه ازدواج او با طلاق به پایان رسید، با دخترش به ادینبورگ نقل مکان کرد تا در نزدیکی خواهر کوچکترش، دی، زندگی کند.
رولینگ پس از جدایی و مهاجرت به اسکاتلند روزهای سختی را گذراند. سقط یک فرزند قبل از جسیکا، شکست ازدواج، تنهایی و بیکاری همه و همه سبب شده بود تا رولینگ به خودش به چشم زنی شکستخورده نگاه کند. شدت اندوه او به حدی بود که مدتی را در یک آسایشگاه بستری شد و فکر خودکشی هم از سرش گذشت.
رولینگ در حالی که برای حمایت از دخترش جسیکا و خودش تلاش میکرد، کار خود را نیز برای نوشتن اولین کتابش در مجموعۀ هری پاتر شروع کرده بود. بنابر گزارشها، ایدۀ این کتاب زمانی به ذهن او خطور کرد که در سال 1990 با قطار از منچستر به لندن سفر میکرد.
در طول پنج سال رولینگ، هری پاتر و سنگ جادو را در قسمتهای کوچک روی تکههای کاغذ مینوشت که در نهایت به برگههای بلند دست نوشته تبدیل شد.
در دسامبر 1990، مادرش بر اثر بیماری درگذشت. غم از دست دادن مادر، رولینگ را وارد مارپیچی از احساسات کرد. پر از افسردگی، سردرگمی، و پشیمانی.
او شروع به گرفتن یک سری تصمیمات کرد که میتوان آن را عجولانه توصیف کرد. او پس از دیدن تبلیغی در گاردین مبنی بر ترویج آموزش زبان انگلیسی در کشور پرتغال، تصمیم گرفت بریتانیا را ترک کند و در شهر ساحلی پورتو زندگی کند.
رولینگ در حین تدریس به نوشتن نیز ادامه داد. او اکنون احساسات مربوط به مرگ مادرش را کنترل میکرد و حتی مرگ به موضوع اصلی کتابش نیز تبدیل شد.
با وجود تمام سختیها، جی. کی. رولینگ موفق شد تا انرژی خود را روی نوشتن متمرکز کند. در سال 1996، اولین جلد از مجموعهی هری پاتر به نام «هری پاتر و سنگ جادو» را با نام جوآن رولینگ منتشر کرد.
رولینگ پس از موفقیتهایش شروع به فعالیتهای مددکارانه کرد. او خیریههای زیادی را مدیریت میکند. یکی از خیریهها «جینجربرد» نام دارد و هدف آن حمایت از خانوادههای تکسرپرست و به طور خاص مادرانی است که فرزندانی دارند و خود، سرپرست خانواده هستند. رولینگ خیریهی دیگرش را «لوموس» نام نهاده است. این خیریه به حمایت از کودکان قربانی آزار جنسی و نیز کودکانی میپردازد که فقیر و یا معلول (توانیاب) هستند.
@book_dot_com📚
#پاسپورت
✍🏻
زادهی: ۳۱ ژوئن ۱۹۶۵
ملیت: انگلیسی 🏴
فعالیتها:نویسنده، نیکوکار، تهیهکننده، فیلمنامهنویس
📚آثار: مجموعه هری پاتر به همراه چند اثر مرتبط، فیلمنامه جانوران شگفت انگیز، خلأ موقت، مجموعه کورمورن استرایک
@book_dot_com📚
🌙گم شدن در نور آبی
هیچ دریچه و چهارچوبی با نور آبی نبود، هیچ شیطانی نبود و هیچ خاطره ای از آنچه اتفاق افتاده بود؛ درست وقتی را که به دنبال آن موجود قلب ماری، داخل آن نور آبی رفته بودم یادم نمیآمد متوجه شدم که چند روزی گم شده بودم مادر و پدرم فکر میکردند که من را دزدیدهاند یا بیرون از خانه آنقدر پرسهزده بودم که گم شدهام پلیس دنبالم گشته بود آنها عکسم را در روزنامه چاپ کرده بودند و از همهی کسانی که من را میشناختند، سؤال پرسیده بودند آنها حسابی ترسیده بودند مادر فقط گریه میکرد و میگفت که فکر کرده که من مردهام. او قبلاً یکی از بچههایش را از دست داده بود. آنطوری که مادرم به من میگفت بچه، دوست نداشتم ولی آنموقع وقت درست کردن غلطهای مادرم نبود! اصلاً یادم نمی آمد که چه اتفاقی افتاده بود. فقط یادم بود که درون آن نور آبی رفته بودم و فقط تا همانجا یادم بود بعد از آن هیچی.
📖نبرد با شیاطین _ دزد شیطان
✍️دارن شان
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#جاکتابی
🪧اینجا یه کافه کتاب خیلی دنج توی رشته.
حال و هوای خیلی دلنشینی داره و فضای مطالعه عالی. وسط یه بوستان زیبا که واقعا حس و حال خوبی بهت میده مخصوصا تو روزهای بارونی.
🏬کافه کتاب
آدرس: رشت، بوستان ملت، کافه کتاب سایه
@Book_dot_com📚
🌙سقوط برای همه است
شما در برابر سقوط آسیب پذیر هستید. هیچ قانون طبیعی ای وجود ندارد که تضمین کند قدرتمندترین ها قطعا بر قله می مانند. هر کسی می تواند ورشکسته شود و عاقبت، سرانجامش چنین خواهد بود.
📖 از عرش به فرش
✍️جیم کالینز
#شبانگاه
@Book_dot_com 📚
#پاورقی
📍میدونین تو کدوم دوران مترجمی یه شغل پولساز بوده؟
زمان حکومت عباسیان در بغداد به کسانی که کتابی رو به عربی ترجمه میکردن به اندازه وزن کتاب طلا میدادن. در دوره طلایی اسلام مترجمی یکی از ارزشمندترین و پر درآمدترین کارها بوده و مترجمها جایگاه اجتماعی بالایی داشتن.
@Book_dot_com📚
