en
Feedback
منِ گذشته امضا

منِ گذشته امضا

Open in Telegram

هنرمند آن‌گونه است که من دوست می‌دارم، آدمی‌ست که چشم‌داشتِ چندانی ندارد: او به راستی دو چیز می‌خواهد و بس، نان‌اش و هنرش، نان‌اش و پریِ راه‌زن‌اش. https://t.me/BChatBot?start=sc-72289-ZqyFM3U

Show more
499
Subscribers
-224 hours
+37 days
+2830 days
Posts Archive
بغلی از تنهایی در خیابان چهار صبح هر کسی بامی دارد بر سر هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر لیک من مثل تو هستم – تنها – ای درخت، ای قفس خشک بهاری مدفون! سیم پر خار و درخشانی از اخترها، دور من، دور تو پیچیده از آفاق جهانی مجهول و در این ساعت خاموشی، ماه، موجود غریبی ست که شخصیت بی نامی دارد: گاه چون صورت نورای قدیسان است گاه پستان بلورین زنی است خال کوبی شده با نام هزاران مرد گاه چون دایره ی پوستی کولیهاست ماه در خواب مرا می بیند: پنج انگشت بپیچیده به پنچ انگشت و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ در خیابان چهار صبح ماه، سبکی ست به مقیاس جدید شعر که ز تنهایی شب می شکفد الهامش و در این ساعت خاموشی، هر کسی بامی دارد بر سر هر کسی باغی از خواب نهان دارد در سر هر کسی نام و نشانی دارد اما من، روی این نیمکت سرد خیابان چهار صبح پنج انگشت بپیچیده به پنج انگشت و دو بازو که گرفته ست دو زانو را تنگ بغلی دارم از تنهایی بغلی از تنهایی دیگران نام و نشانی دارند. رضا براهنی.

Simone de Beauvoir.
Simone de Beauvoir.

آی آدم‌ها که بر ساحل نشسته شاد و خندانید یک نفر در آب دارد می‌سپارد جان یک نفر دارد که دست‌وپای دائم می‌زند روی این دریای تند و تیره و سنگین که می‌دانید آن زمان که مست هستید از خیال دست یابیدن به دشمن آن زمان که پیش خود بیهوده پندارید که گرفتستید دست ناتوانی را تا توانایی بهتر را پدید آرید آن زمان که تنگ می‌بندید بر کمرهاتان کمربند در چه هنگامی بگویم من؟ یک نفر در آب دارد می‌کند بیهوده جان قربان آی آدم‌ها که بر ساحل بساط دلگشا دارید نان به سفره جامه‌تان بر تن یک نفر در آب می‌خواند شما را موج سنگین را به دست خسته می‌کوبد باز می‌دارد دهان با چشم از وحشت دریده سایه‌هاتان را ز راه دور دیده آب را بلعیده در گود کبود و هر زمان بی‌تابی‌اش افزون می‌کند زین آب‌ها بیرون گاه سر، گه پا آی آدم‌ها او ز راه دور این کهنه‌جهان را باز می‌پاید می‌زند فریاد و امید کمک دارد آی آدم‌ها که روی ساحل آرام، در کار تماشائید! موج می‌کوبد به روی ساحل خاموش پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده، بس مدهوش می‌رود نعره زنان، وین بانگ باز از دور می‌آید: آی آدم‌ها... و صدای باد هر دم دل‌گزاتر در صدای باد بانگ او رساتر از میان آب‌های دور یا و نزدیک باز در گوش این نداها آی آدم‌ها…

It was my love that did us both to death.

تو فکر یک سقفم یه سقف رویایی سقفی برای ما حتی مقوایی. @about_clair

لورکا.
لورکا.

Repost from سادوماز
چرا برایم عادی نمی‌شود که هیچ دوستی ندارم؟ شاید چون فراموش می‌کنم که دوستی ایجاد نمی‌شود، به وجود می‌آید. مذبوحانه تلاش می‌کنم و مثل یک دلقک شکست می‌خورم.

Forever bleeding with The Word So look before, look behind Life and death all intertwined. @about_clair

لبریخته ۱۷۶ وقتی که مرکز حرکت در باد در حرکت باد می‌ماند شب با درخت شکاف برمی‌دارد و آب تلخ می‌رود با وزن پر آواز کیست دفن می‌شود در شاخه‌ها که جای شکاف را می‌دوزد از پایین می‌روبد از بالا در متن باد، سمت‌هایی هم بر هم که می‌خورند کشاف از چهار سو - سوراخ‌هایی از سر - بر شاخسار می‌آویزند در مرکز بزرگ‌ترین سوراخ، باد، وقتی که از درخت می‌آویزد. یدالله رؤیایی.

ناگهان احساس می‌کنم که همه تنهایم گذاشته‌اند و رفته‌اند شاید نامِ دیگرِ مرگ همین باشد هیچ‌گاه نمی‌دانستم که از تنها مردن این‌همه می‌ترسم زمان چه‌گونه جای مرا خواهد گرفت؟ شهرام شیدایی

مرگ شبی خنک است زندگی روزی سخت تاریک می‌شود، چرتم می‌گیرد روز خسته‌ام کرده است قد می‌کشد درختی فراز بسترم بر آن بلبل جوان آواز می‌خواند از عشق ناب می‌شنومش، حتی در رویا. هاینریش هاینه.

میان خواب میان بیداری و این که این‌جایی رو به او رو به سوسوی او. @about_clair هوشنگ چالنگی

من که به زحمت می‌توانم بارِ نیم‌تنه زمستانی‌ام را بر دوش کشم کی قادرم جهان را بر شانه‌هایم حمل کنم؟ کافکا.

+2
Who are these people?

تقلایِ من بی‌ثمر است، این خوابِ عمیق را نمی‌توان آشفت. تو به ندایِ من جوابی نمی‌دهی. کوه نیستی که اگر اسم تو را فریاد کنم دست کم صدایِ خودم را باز‌بشنوم. تو مرگ کوهی، صدا را نمی‌گیری و انعکاسِ آن را بازنمی‌گردانی، یعنی که «از این دو راهه منزل» گذشته‌ایم و دیگر نمی‌توانیم به‌هم برسیم، آدمیزاد یک‌بار به دنیا می‌آید اما در هر جدایی یک‌بار تازه می‌میرد.

یدالله رؤیایی دریایی‌ها @about_clair
+2
یدالله رؤیایی دریایی‌ها @about_clair

خسته‌ام برای همین می‌روم، دیگر حوصله ندارم. چقدر کلید، در قفل بچرخانم و قدم بگذارم به خانه‌ی تاریک، من غلامِ خانه‌های روشن‌ام. غزاله علیزاده.

photo content
+1

سَرِ بارش مدار‌، ای! ناپدیدِ ابروار! تا دوستری با گیای درّه از تشنگیِ بسیار. تو نمرده‌ای. تو چگونه مرده‌ای؟ تو همان آسمانِ پایین‌تری که نه دریافتنی‌ست. بدون ابر... نه، نه، پُرِ ابرهای آبی‌‌تر. تو فقط چنانه در خواب رفته‌ای که رفته‌ایّ و که، اما، رؤیای تو دسترس شده است. دست در دست من بدار ای خواهر! مرغِ پایین‌ پَر! روحِ پُشتِ گُلی! بر دامنه‌ی تندِ دره‌ها سُران سُران دور می‌شویم، پَر به پَر، فراز درختانِ زود- زودِ غبار، آشیانْ آشیان، زرینْ زرین، «و تو می‌خندی و می‌خندی و می‌خندی» از آستانه‌ی دیگر به آستانه‌ی دیگر. آن‌گاه، یک موجِ کسل تو را از من می‌گیرد. بیژن الهی.

پای به گِل مانده رقص عزا را چگونه بیاغازد؟ روی به دیوار می‌کنم از غم این خواب که صد سال نمی‌دیدم: «مخملی آتش‌گرفته یا گُل زرد و شکسته‌ای که به جان خزان نفرین می‌فرستد آینه ی غرق خون چه با دل من می‌کند؟ آب که از سر گذشت مرده ی طوطی که بر آب افتاد شیون بانو که سراپرده‌ی بازرگان را آشفت» چشم چگونه خرمنِ بر باد رفته را به خیره تماشا کند؟ علی باباچاهی