از نوشتن تا نُوشدن
Open in Telegram
از نوشتن به سمت نوشتن با دیوانگی تمام:)) راه ارسال متن : @user_write_bot اینجا مطالب و چیزای مرتبط با نوشته ها گذاشته میشه. فیلم و کتاب و موسیقی و ... https://t.me/crazy_writing_attachments پیام های پین شده رو بخونید. #داستان_کوتاه #نوشتن
Show more255
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-930 days
Posts Archive
✅یادداشت جدید از هیلدا
هی میخام بنویسم
یا خوابم میگیره یاذهنم خالی میشه
امروزطبق معمول ساعت ۴ تا۶ برق رفت
شانس اوردم قبل چهار به هنرستان مریم زنگ زدم
اخه برق که میره انتن هم میره وکلا ارتباطمون قطع میشه،
خاستم تاریخ امتحان ریاضیمو بپرسم،که گفتن بایدحضوری بیای وثبت نام کنی وو من زیادسردرنمیارم گفتم باشه،
اخه یکی بهم بگه تو۴۷ سالگی دیپلم گرفتنت چی بود،،،
دیگه این اخرین امتحانه
حالا استرس خیاطیا به کنار ،استرس امتحان هم اضافه شد،
بعدازون برق قط شدو دخترااومدن کلاس خیاطی،
اموزش دامن ترک داشتیم،باتخته وایت بردی که محمد واسم درست کرده کارم خیلی راحت ترشده،
بعدکلاس دوتامشتری اومدن واسه پرو لباسشون،
بعدم اومدم پایین بعدکلی فکر کردن یکم دمی درست کردم باسالاد شیرازی،شام ساده ومختصر بود .
یکم دندونم درد داره سعی میکنم توجه نکنم ولی همچنان زق زق میکنه ،،
نور عزیزمم من متولد ۳۰ شهریورم
تولدتم بهت تبریک میگم البته باتاخیر❤️❤️
برات از بی پولی بگم،
وقتی دختر حاملت بیادخونتون وتو دلت بخاد بهترین غذارودرست کنی وبا یخچال خالی مواجه میشی،وقتی بجای پنج کیلویی روغن یک لیتری کنار گاز اشپزخونت بزاری،
من اگه پولدار عالمم بشم بازم کار میکنم،ولی همین چیزای کوچیک روهم نداریم...
بگذریم،،،.....
کم کم باید بفکر سیسمونی باشم
لباساو وسایل دخترونه،چونوه ی عزیزم که هنوز نیومده دلم ضعف میره براش دختره وازین بابت خوشحالم ودوست دارم خیاطی بهش یادبدم.البته اگه دوست داشت،خوشحالم که واسه دخترمم یه همدم میادوخونه مون باصدای خندش پر میشه،
راستی خوشحالم لبتاب نور جان درست شده.
ارغوان جان من برقا میره تایم استراحتمه تابتونم میخابم،
یه لباس مجلسی هم دوختم که واقعاا خیلی عالی شد وکلی حس خوب بهم داد،دیروز خیلی حالم خوب بود ومیخاستم اینجابنویسم که وقت نشد،
صبح حس بیحالی داشتم،
نهارتنها خوردم،یکم خابیدم
یه کت برش زدم
پروشد وعالی بود
کلاسم بدنبود دوتادخترا نیومده بودن،
بعدم شام وچشمهام که سعی میکنه بسته بشه ومن که بالجبازی هنوز باز نگهشون داشتم ....
روزهای روشن اینده درانتظارمون
#یادداشت_هیلدا
✅یادداشت جدیپ از TN
ببخشید ولی میشه یه چیزی بگم من واقعا خستم نزدیک یک ماهه درست نخوابیدم
و با این وجود هر امتحان بدتر از امتحان قبل
حتی الان که دارم اینو مینویسم حس میکنم زمانم داره از دست میره ولی دلم پره
این ترم مهمان بودم و واقعا سطح امتحان اینجا با دانشگاه خودم زمین تا آسمون فرق داشت و صد برابر سخت تر بود ...
امتحان امروز ۶۷ تا سؤال بود که یه سریا ۶۳ تاشو از قبل داشتن خیلی نامرد و بی انصافن
یه سریا در اصل نماینده و دوستاش
واقعا نمیدونم
پس فردا دو تا امتحان همزمان دارم
ناامیدم خستم و اشک تو چشمامه
امروز نمرات یه درس اومد ولی سایت باز نشد ببینم
تو گروه بحث بود چرا یه سریا نمونه سوال با تطابق ۹۰ درصدی داشتن بعد یه سریا هم گفتن اره خیلی نامردیه
از اونا هم به اندازه نصف خودشون نمونه داشتن
حرفی نمیمونه دلم گرفته ولی دوتا امتحان دارم و کلا همه چیز درهمه
خیلی درهم
کاش همه چیز درست بشه
من برم درس بخونم گویا دوشب بیخوابی در پیش دارم باز الان ۹:۳۰ شبه فکر اینکه یه شب دیگه نمیتونم درست بخوابم عذاب اوره ولی مجبورم ... مجبورم
امیدوارم حداقل شماها خواب ارومی داشته باشین✨
#یادداشت_TN
✅یادداشت جدید از نور
صبح سرد. صبحونه کم. امضای برگه ها. نگرانی کار های عقب مونده. حاضر شدن هول هولکی. گوش ندادن به پادکست. خوندن پیام ارغوان. همدردی و همزاد پنداری. غم لای خوشحالی. ساندویچ غم و شادی. ندونستن علت. رسیدن به آخر یادداشت. ذوق کردن از همزادپنداری ارغوان. لبخند واقعی و دلی زدن. نگران قضاوت دیگران نبودن. لبخند زدن مثل دیوونه ها. ذوق بیشتر. مغازه. بیسکوییت های تکراری. انتخاب همون همیشگی. های بای. رمز اشتباه. رمز درست. تاکسی. آموزشگاه. سلام و احوال پرسی با اعتماد به نفس. تعریف از کار خودم. نگرانی از بالا بردن توقع. کلاس سرد. بچه های قشنگ. درس عقب. اضطراب. نگرانی.تلاش و فشار. فشار زیاد. بچه های فراری. فرسودگی. کلاس بعدی. دانش آموزای قشنگ. دلتنگی برا غایبین. عمل آپاندیس. فشار بیشتر. نرسوندن درس. وقت کم. حرف زیاد. فشار. خودخوری. های بای. الکل و پنبه برای بورد. درس بیشتر. کلاس بعدی. بچه های خوشگل تر و خانوم تر. سرزنش درونی. سرزنش بچه ها. تاخیر در تکلیف. نمره منفی. جلسهی خوب. درس خوب. برنامه خوب. خداحافظی. درخواست برای کاهش تعداد کلاس ها. عدم موافقت. کوتاه اومدن. سرزنش درونی. سرزنش برای فشار بیشتر. سرزنش برای ناتوانی. ایرپاد و آهنگ. تویوتا kmc T8. ذوق فراوان. خیره شدن. آرزو. آیتم لیست خرید. نشدنی؟. ندونستن. امید. خیابون خونه. ماشین همسایه. زود رسیدن. قدردان بودن. گشنگی فراوان. ناهار کباب. دوست نداشتن کباب. فشار گشنگی. خوردن کباب. استراحت کوتاه. نوشتن. مدل جدید. خواب آلودگی. خوابالودگی. در جست و جوی آرامش و سکون ذهن.
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از TN
ساعت ۱:۵۵ بامداد
مغزم قفل کرد وسط درس خوندن گفتم یکم استراحت کنم
تاثیر قهوه ای که خوردم یهو اثر کرد و دارم سکته میکنم از استرس
اگه بخوام از احساساتم بگم
حس ترس از طرد شدن ، ترس از طرد شدن ، اضطراب امتحان ، ترس از طرد شدن،خواب آلودگی
راستش تا قبل اون ادم من اصلا از رها شدن نمیترسیدم ولی بعدش ...
بگذریم شب امتحانی به این چیزا فکر نکنم بهتره
وای جدی خسته ام ولی ادامه میدم
از ۲:۱۵ تا ۴ یا ۵ بخونم بعد بخوابم یک ساعت دوباره پاشم تا قبل ۱۲ ظهر که امتحانه بخونم
اخیرا حال ندارم قبل دانشگاه ارایش کنم
فکر کنم تاثیرات بیخوابیه
ای بابا زندگیم شده فقط درس درس درس
حالا چرا انقدر الان اضطراب دارم؟ چم شده؟خب با این حجم استرس چجوری درس بخونم
اینم از زندگی من
امیدوارم روز/شب خوبی داشته باشید و ممنون که نوشتمو خوندید🙏
#یادداشت_TN
✅یادداشت جدید از ارغوان
همزمان با خاموش شدن برقا،
احساس پایان،میکنم.
نمیدونم میتونید تصور بکنید
احساس پایان،چه شکلیه یا نه؟
خب٫ بنظر من
گاهی وقتا شبیه آرامشِ هیچ کاری نکردنه،
و گاهی وقتا، خیال راحتِ از اینکه نیاز نیست فکر کنی، یا اشکالی نداره که مثلا امروز کار مفیدی نکردی.
شایدم احساس پایان هر کسی،
براش متفاوت باشه.
اما من،
صبح، وقتمو با عمم گذروندم.
و خب در واقع کمکش کردم بره خرید،خوشحال شد که تونسته از روستا بزنه بیرون …
عصرجلسه نقد کتابِ
« وقتی نیچه گریست»
بودم.نخونده بودمش.
و از چت جیبیتی
خواسته بودم خلاصه و مفاهیم و داستانشو بهم بگهه
جلسه رو دوست داشتم،
ادمایی جدیدی که دیدم رو هم دوست داشتم.
شب نشستم روی سکوی خونه
و توی تاریکی یه قسمت از سریال
«چرنوبیل» رو دیدم.
بعدش با دوستم صحبت کردم،
گفت نگران پست بندی نباشم.
سپرده برام درستش کنن.
باور نکردم ولی یه کم امیدوار شدم.
بعدش اومدم
تو حیاط قدم بزنم و مثل همیشه
اهنگ گوش بدم.
اما حتی پلی کردن قشنگ ترین اهنگا هم،افاده نکرد.
و سریع اومدم تو خونه،
با مامان صحبت کردم،
با داداش هم تلفنی صحبت کردم.
و بعدش خندیدمم.
اینا چیزایی هست که
از امروز یادمه،
همش خوب و زیبا
اما برام سواله که چرا احساس پایانِ امشبم غمگینه…
البته یه غمگین شاکر🤝
راستی )
از نگاه دوستایی که از یادداشت هاشون، توجه به نوشته های قبلیم رو دیدم.تشکر میکنم🍬
گاهی توان و انرژی در لحظه ریپلای کردن رو ندارم🤌🏻
و اینکه یکی از لحظه های خوشحالی عمیق اخیرم، وقتی بود که
نور با خوشحالی از تعمیرات
لپتاپش برگشت خونه😍
احساس همزاد پنداری کردم🚶🏻♀️➡️
#یادداشت_ارغوان
✅یادداشت جدید از نور
سلام
از امروز بگم
۸۰ درصد امروز خنک بود. الانم که برقا قطعه و نشستیم تو اتاق چنان باد خنکی میاد که موقع خواب مجبوریم پنجره رو ببندیم. اصلا هم پز زندگی تو شمال رو نمیدم (:
جونم برات بگه امروز بد نبود. هیلدا جون استرست رو درک میکنم. شمردن روز ها ، ساعت ها، تعداد کلاس ها و جلسات، و رسیدن ضرب العجل ها....
البته اینو بگم هیچوقت نفهمیدم پولدار شدن یعنی چی؟ یعنی حس میکنم تعریفش برای من فرق داره با بقیه و پولدار بودن رو این در نظر میگیرم که انقد داشته باشی که نخوای کار کنی و بری دنبال زندگی کردن نه فقط زنده موندن. حالا بماند که چقد با زندگی واقعیم فرقو و فاصله داره.
بچه ها وضعشون خوب نیست. درسا رو دارم عقب میمونم چون تعدادشون زیاده و منم نمیتونم حرف زدنای همه رو کنترل کنم. نگرانم امتحان شفاهی این ترم هم یه فرصتی بشه برای انتقاد بی پایه و اساس و مقایسه شدن و اضافه کردن بار منفی به بچه ها در حالی که تا ته ته فسفر مغزمو میسوزونم تا بچه ها ذهنیتشون نسبت به زبان مثبت بمونه.
لپتاپ که اوکی شد و امروزم کلاس آنلاینمو گذاشتم. خوب بود هر چند نت پیرمون کرد تا وصل شد. حالا که لپتاپ گرفتم دارم فکر میکنم روزای فرد رو تحویل بدم کد هام رو. ذهن لعنتی به امنیت عادت میکنه. سقف درآمدم تو کار حضوری ثابته اما کوتاهست و ذهنم انقد منو میترسونه از خروج از منطقه امنم که دیگه نمیتومم تحملش کنم حقیقتا.
بچه های تایم اولم برام کیک گرفتن تا تولدمو جشن بگیریم. حالا بماند تولدم ۲ شهریوره ( هیلدا جونننننن خوشوقتممممم. شما چند شهریوری؟)
اما یه کیک سبز کوچولو بود که اتفاقا خوشمزه هم بود. نتونستیم همونجا بخوریمش هم به خاطر تایم کم و فشرده کلاس ها هم اینکه نه چاقویی داشتیم نه یخچالی و مجبور شدم از ۹ صبح تا ۱۲ که میرم خونه جلو کولر کلاس نگهش دارم. سر خیابونم که پیاده شدم برم خونه سر جعبه پرواز کنان پرید وسط خیابون و ماشین هم در حال رد شدن پس برداشتنش جزو گزینه ها نبود و بله من کیک رو زیر آفتاب بردم خونه. سالم بود. مشکلی پیش نیومد. خوشحال شدم.
امروز روزی نبود که خودمو دوست داشته باشم. ولی اینکه یه نفر ( دو نفر) به فکرم بودن و حداقل اونقدری منو ارزشمند دیدن که بخوان برام کیک بخرن روزمو ساخت. کنجکاوم ببینم یاسمین برام چی گرفته. من برای تولدش یه دستبند آبی ( رنگ مورد علاقه ام)فرستادم با یه یادداشت دلی.
کادو گرفتن خوبه به گمونم ولی وقتی عشق شرطی رو تجربه کرده باشی همونم برات عذاب میشه چون فکر اینکه حتما باید این لطف رو جبران کرد و برگردوند نمیزاره از کادوت لذت ببری.
وقتت رو نگیرم. یکم کار انجام دادم و کلاسای خصوصیم رو خیلی بهتر از کلاس های آموزشگاه برگزار کردم.
همیشه نسبت به سخت گیری مدیر غر میزنم اما خوشحالم بابتش چون باعث شد پخته تر و بل تجربه تر بشم تو کارم.
چندتا چیز الان باید سفارش بدم. ضد آفتاب و شوینده و یه پلنر نیاز دارم تا یکم کمتر سرم تو اسکرین باشه. هر نوع اسکرینی. الان که لپتاپم هست حس میکنم خشکی و خستگی چشام یکی دو سطح بالا تر رفته.
واایی باااددد خنککککک
خدایا ممنونم ازت.
خوشحال شدم امروزم فرصت زنده بودن پیدا کردم و اینجا نوشتم.
رقیبم چند روزیه ساکته. فک کنم منو دست کم گرفته.
موتور نوشتنم گرم بشه دیگه کسی نمیتونه ازم جلو بزنه. حالا خواهید دید. یوها ها ها ها
شبتون خنک ♥️
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از هیلدا
امروز به جزییات خیلی فکر کردم
چون جزییات خیلی مهمن،
مثلا من اگه به ربم کمتر نمک میزدم شور نمیشد،
البته دوباررب درست کردم و چون بی دقتی کردم یکبارش شور شد،ودفه دوم،یکم ته گرفت ،البته فقط یه ذره توی رنگش تاثیر داشت،
ازخودم بیشترتوقع دارم،نبایدانقدر کارام و سرسرکی انجام بدم،
ولی به خودم حق میدم چون ذهنم زیادی مشغوله،
اصلا مرداد وشهریور واسه من همیشه همینجوربوده،
شلوغترین روزهای کاریه من،
دلم میخادبرنامه ریزی دقیق انجام بدم،تابه همع کارهام برسم،
ومخصوصا به جزییات هم اهمیت بدم،خیاطی باجزییات اخرش نتیجه خوب میده،
شهریور ماه تولدمه ومن هرسال این ماه انقدر درگیرم که بیشتروقتایادم میره،،
یکم اوضاع مالی،بهترشده
البته بایدبیشترتلاش کنم،
چون اگر تااول مهر فرم مدرسه هارو نتونیم تحویل بدیم،
باز به دوران بی پولی برمیگردیم،
من همچنان استرس کارگرفتم،
روزهارو میشمارم و به این فکر میکنم ۶ هفته تااول مهرمیخادومن این چندهفته رو هم باید تحمل کنم،وشبانه روری کارکنم،
خستگیام و بعدش یکجا سرمیکنم
چشمام دیگه یاری نمیکنه
خواب اومده چادرش روسرمن انداخته،وچشام برای دقیقه ای بسته میشه ومن بهتره اینجا یادداشتمو تموم کنم
به خودم حق میدم واقعا امروز خسته شدم🌹
#یادداشت_هیلدا
✅یادداشت جدید از نور
سلام و بعد از ظهر گرم بخیر.
خیلی گرمه ولی خنک تر از روزای دیگه ست
دیشب رعد و برق یکم سر و صدا کرد و بارون یه خودنمایی ریزی انجام داد.
دیروز رفتیم پیش آقای لپتاپیو درست کرد مشکلاتش رو و حتی اونور تر از درست کردن، با دست پر اومدیم خونه. برای خواهرمم یه پیتزا پپرونی گرفتیم و با هم خوردیم. خوشمزه بود.
امروز هم مامان از صبح ازم کار کشید و نزاشت استراحت کنم. ذهنم به استراحت نیاز داره. اما حس میکنم گرما راحتم نمیزاره . حس سنگینی و کرخ بودن . با اینکه تا همین دو هفته پیش داشتم ورزش میکردم.
چیز خاص دیگه ایی ندارم بگم. از فردا دوباره کار شروع میشه. دارم فکر میکنم روزای فردم رو تحویل بدم و ساعات کاریمو کمتر کنم حالا که لپتاپ دارم.
برنامه دارم. در همین حد میتونم راجع به هدفم بگم.
و بله خاطره جون قطعا اتفاق میوفته. من سعی میکنم که اشتباه نکنم چون آدم بی دقتیم ( تا حدودی) .
و همچنین بله هیلدا جون چشم. یادداشت میکنم ایده خوبیه.
هوا ابریه.
بفرمایید نان خانگی 🍞
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از خاطره
از خواب که بیدار شدم برقا رفته بود.
تو فروشگاه هم برقا رفت.
تو باشگاه هم رفت.
تو پاساژ هم رفت.
موقع ناهار که هیچی وقت شام هم رفت.
نمیشه گفت چیکار میشه کرد،
چون یا از این ور بوم میوفتی یا از اون ور بوم.
این روزا زندگی کردن وسط بوم شده مثل میدون جنگ.
ما چشمامونو میبندیم سرمونو میدزدیم و نفس عمیق میکشیم، جدای از اینکه درد تیر و تفنگ به عمق جان رسیده.
این روزا نیاز دارم به یه اتفاقی که سر کیف بیارتم، بچسبه به دلم، مزش زیر زبونم موندگار بشه، مثل یه سوخت گیری برای ادامه مسیر.
نمیدونم چی میتونه باشه.
فعلا فقط دلم میخواد.
دل، کاش همه چیز به مرادِ دلِ دل بود.
ولی جدا چه روزگاری شد، افتادن از این ور و اون ور بوم درد داره و ایستادن وسطش خفقان آوره.
کاش میشد پرواز کرد و روی بوم دیگری نشست.
پیش اومده براتون؟ که شما یادداشتتون رو چک میکنید، اما فقط موقع ارسال غلط املاییش رو میبینید!
#یادداشت_khatereh
✅یادداشت جدید از نور
سلام. چطورین؟ خوبین؟
این چند روز درگیر بودم با لپتاپ. نه میکروفونش درست کار میکرد نه بلوتوث داشت و اپ های اصلیشم که با نت اینران به درد نخور بودن. دوربینشم مشخصه دستکاری شده. بقیه چیزاش( نمیدونم چیزی موند یا نه) خوب بود اما همه ی اون ایرادا عصبیم کرد و این چند روز هیچ کار خاصی نکردم و حتی حوصله نوشتن هم نداشتم. خیلی ظلم میکنم گاهی اوقات. در حق بقیه، در حق علایقم، در حق وسایلم و خودم.
در حق نوشتنم ظلم کردم. ساره اتفاقا پیشنهادش داد. وقتی پرسید آدمی هستم که تو ذهنم زندگی میکنم فقط تونستم بخندم و ابر بالا بندازم.
گفت نوشتن خیلی خوبه.
فصل ۴ سایکوسایبرنتیک رو هم خلاصه وویس گرفتم و ذخیره کردم. بقیه برنامه ها و روتینام هنوز نصفه نیمه ان. هر چی دیرتر برمیگردم به روتینم ، ذهنم با توان بیشتری میجنگه تا بهم ثابت کنه من آدم کار کردن و تلاش کردن و پای حرف خودم وایسادن نیستم. حالا چیزی که یاد گرفتم چیه؟ اینکه اگه اجازه بدم این ذهنیت و تصویر از خودم تو ذهنم بمونه قطعا همین اتفاق میوفته. در نتیجه دارم در کمال مهربونی در حق خودم میگم : بابت نگرانی ها و اعصاب خوردی هایی که داشتم، تمرکز کافی برای جلو بردن روتین ها و قدم های کوچیک اهدافم نداشتم که کاملا طبیعیه و این منو آدم تنبل، بد، زیر حرف خودش زن، بی دیسیپلین، بی نظم و خلاصه....نمیکنه. حله؟ حله.
تایپ با کیبورد فیزیکی و کیبرد گوشی خیلی فرق داره.
یکی دو ساعت دیگه با مامان میریم پیش آقای لپتاپی. ببینم چیکار میکنه برامون. امیدوارم درست بشه. حالا یا همینو رایگان برام اوکیش کنه یا عوضش کنیم و یه مدل دیگه که سالم تره بگیریم.
نتیجه اخلاقی داستان:
۱. نذارید پدر و مادرتون ( مخصوصا پدرتون) شمارو مجبور کنه از انتخابی که فکر میکنید براتون بهترینه منصرف بشین. قطعا همینه. و شما قرار نیست با گوش ندادن به حرفشون ضرر کنید. قراره تجربه کنید، یاد بگیرید و جلو تر برید. همین.(تروماهای خانوادگی من)
۲. اگه آدمی هستید که رو وسایلش خصوصا الکترونیکی حساسید، لپتاپ استوک نگیرید. ختم کلام.
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از جهان
از لحظه اول که دیدمش اصرار داشت که با همه فرق میکند
میگفت: منو بشناس، من اونی نیستم که تو فکر میکنی، من تا اخرش هستم، من هیچوقت ولت نمیکنم.
عقل سلیم میداند که دارا پز داراییش را نمیدهد.
دارا در ملاقات اول لیست اموالش را فهرست شده تقدیم تو نمیکند.
دارا از خودش مطمئن است.
دارا را از ۱ کیلومتری میشود تشخیص داد، چون در عمل خود را نشان میدهد.
اما چه باعث میشود یک نفر خودخواسته اسیر یک بازیگر با تجربه شود؟
چشمانش کهکشانی تر بود؟
چشمانش....
به من میگفت: چرا اینجوری بهم زل میزنی؟
با خنده گفتم: احساس میکنم یه چیزی توی عمق چشمات هست که من نمیدونم چیه.
گفت: آره عزیزم خوب نگاه کن بالاخره پیداش میکنی.
من حتی دروغ را در چشمانش هم میدیدم اما، باز تسلیمش بودم.
من حتی آن روز صدای حرف زدنش با تلفن را هم شنیدم اما باز گفتم نه، حتما گوش های من اشتباه شنیده.
من میفهمیدم او مرا عروسک خیمه شب بازی هایش میداند، اما باز پای رفتن نداشتم.
وقت و حوصله داشت میآمد، در صندوق را باز میکرد و با عروسک بازی میکرد، حوصله اش که از عروسک سر میرفت او را ته صندوق پرت میکرد و در را میبست.
بند بند وجودم درد میگرفت اما، باز منتظر بودم برگردد.
راستی، چندباری هم از صندوق گریختم اما، با صد ناز مرا برمیگرداند.
میگفتم: قول میدی دیگه اون کارو نکنی؟
میگفت: خیالت تخت عزیزم، از هیچی نترس.
اما من هنوز میترسیدم.
میترسیدم و میماندم.
حتی به صندوق هم بازمیگشتم.
در اخر مطیع امر شدم، با خود خیال میکردم اگر رام و نرم باشم حتما عوض میشود و قدر مرا میداند.
نهایتا آن کسی که خسته شد و رفت هم من نبودم، او بود که دیگر سمت صندوق نیامد.
عروسک از کنار در سرک کشید و صدا زد: حداقل یه چیزی بگو ، بهم بگو چیشده؟ چرا یهویی عوض شدی؟ تو که تا دیشب هم خوب بودی.
جوابش این بود: من که حرفی ندارم، فقط دیگه تو رو شناختم.
حال آن روز هایم را هنوز هم نمیتوانم توصیف کنم، فقط میدانم تاسف بود و پوچی.
من میدانستم هیچ چیز درست نیست، اما پای رفتنم بریده شده بود!
چون وقت بودنش خوب مرا مطمئن میکرد.
دروغ هایش آنقدر آب دار بود که من دیدن شاخ و دمش را خیالاتی میپنداشتم.
به یاد دارم روزی به دوستم گفتم: احساس میکنم تو یه بازی گیر افتادم که بازیگرش فقط قصدش دیونه کردن منه.
گفت: فیلم نیست که ادما بخوان بازی راه بندازن.
راست میگفتند هم آن آدم که میگفت با همه فرق دارد هم آن دوستم که میگفت زندگی فیلم نیست.
او با همه فرق داشت، هیچکس مثل خودش راه و رسم نامردی را به جا نیاورده است.
دوستم راست میگفت،فیلم نبود. در فیلم همه افراد بازیگرند و با پایان برداشت هیچکس آسیب ندیده است.
#یادداشت_جهان
✅یادداشت جدید از khatereh
این کتاب رو تقریبا ۵ سال پیش گرفته بودم
و هیچوقت نخوندمش
هر کتابی رو که تموم میکردم میگفتم خب حالا نوبت این یکیه اما بعد خوندن تقریبا ۲۰ صفحه میذاشتمش کنار
چندین بار ۲۰ صفحه اولشو خوندم واسه همین هربار میخواستم برش دارم تصویر اون درشکه چی و اون شب سرد و مه آلود میومد جلوی چشمم
فقط میدونم هیچوقت به دلم نمینشست
چندروز پیش باز شروع کردم و ۲۰ صفحه که شد دوباره گذاشتم کنار که برم سراغ یکی دیگه
دوتایی رو انتخاب کردم
اما پشیمون شدم
نمیدونم، افکاری مثل: این بدبخت چه گناهی کرده چندساله هی پسش میزنی
یا
شاید بین بقیه احساس تنهایی کنه!
یا شاید دلش شکسته که من هی میرم سراغش و هی پسش میزنم
امروز ۶۰ صفحه رو خوندم و لحظه به لحظه تصویر سازی کردم
حالا به جز درشکه چی و آقای لاری، آقا و خانم دفرج و آقای مانت و دخترش هم هستن، واسه همین دیگه دور از ادبه همه این آدما رو باهم بذارم کنار
به هرحال حرفای ناتمومی زده شده و قراره اتفاقای جالبی بیوفته
چند وقته که دفن شدی؟
حدود ۱۸ سال
امیدوارم مشتاق برگشتن به زندگی باشی؟
نمیتونم بگم
#یادداشت_khatereh
✅یادداشت جدید از حناجون
دوست آبی من🩵
آرامش عمیقی دارم، توأم با شادی.
نمیدونم معنیش چیه، یا چرا امروز تا این حد عمیق حسش میکنم؛ اما واقعا عجیبه اینقدر رها، آزاد و در عین حال آروم هستم که در وصف نمیگنجه؛ انگار به جایی وصلم. هیچ نگرانی و هیچ غمی در این لحظه راه نداره. خدای من، دلم میخواد کاری برای ستایش این لحظه انجام بدم؛ چون کم پیش میآد همچین کیفیتی رو تجربه کنم.
دلم میخواد ثانیه به ثانیه این حالِ خوب رو ثبت کنم، اما چطور؟ با چه کاری؟
با رقص؟ نه، شور و هیجانش بیش از این آرامش عمیقه.
با عبادت؟ نه، این یکی دلیه.
دلم میخواد ذهن، دل، دست، پا و تمام وجودم این حس رو ثبت کنه.خب، چه کاری؟
ناگهان کلمهای توی ذهنم میدرخشه: «تایچی».
من تا به حال تایچی انجام ندادم؛ بلد هم نیستم. فقط در حد خوندن دربارش و دیدن فیلماش، یک دل نه صد دل عاشقش شدم. همیشه گوشهی ذهنم رویایی داشتم که روزی استاد بزرگی پیدا میکنم و تمام فنونش رو ازش یادمیگیرم. حتی تو خیالم میدیدم که در معبد شائولین هستم و سبک زندگی و تایچی رو اونجا یاد میگیرم.
ولی حنانه! انگار همین حالا تایچی داره صدات میکنه. چطور ممکنه؟ من فقط تصویری ازش دیدم، اما... هیس! به این آرامش گوش بده و فقط انجامش بده.
تصمیم گرفتم با تایچی این لحظه رو ثبت کنم. نیاز دارم در طبیعت باشم یا زیر آسمون ؛ پس پشتبوم بهترین جاست. پیراهنی آزاد و زیبا پوشیدم و موهام رو باز کردم تا حین حرکت، با من برقصه و زیبایی و آرامش در هم بیامیزه.
وقتی به آسمون نگاه کردم، حس کردم داره با من حرف میزنه.
شروع کردم. خدایا کمکم کن! میخوام این حس رو رها کنم. دستهام رو آرام حرکت دادم و پاها همزمان باهاش همراه شد. موها، سر و دستهام آرووم تکون میخوردن؛ انگار اون پردهی حریری بودم که در باد می رقصه. اونقدر غرق لذت شدم که لحظهای حس کردم در خلأ هستم. این حرکات زیبا از کجا میآن؟ انگار وجودم با تایچی یکی شده.
سکوت عجیبی همهجا رو گرفته بود. ناگهان حسی گفت پشت سرت رو نگاه کن. برگشتم و......پرندهای آبی! تو اینجا چکار میکنی؟ حنانه، ادامه بده! او آمده تا این صحنه رو ببینه.
ادامه دادم و پرنده کاملاً آروم نشست و نگاهم کرد. چقدر لذتبخش بود؛ اینکه آدم بیننده داشته باشه،اونم چه بینندهای! دوستِ آبیرنگی که حتماً زینتیه و معلوم نیست از چه راههایی گذشته که صدای حسِ خوب منو شنیده و اومده پیشم. چه حس پاک و بیتکلفی ازش میگیرم، درست مثل معبد شائولین.
کمی بعد، به سمتش رفتم. در فاصلهی یکمتری ایستادم و گفتم: «پرندهی آبی، تو اینجا چه میکنی؟صاحبی داری؟ چیزی از من میخوای؟ وای پرندهی آبی، وجودت امروز بینظیرترین اتفاقه.»
همینطور آروم حرف میزدم.انتظار یک حرکت عجیب از سمتش داشتم. وقتی پرندهای با این شکل و شمایل، در این شرایطِ تایچی، زل میزنه به آدم، مگه میشه انتظارِ اتفاقِ عجیبی نداشت؟
صبر کردم، اما تکون نخورد و فقط نگاهم کرد. گفتم: «اسمت باشه دوستِ آبیِ من. دلم نمی آد تورو در قفس حبس کنم؛ آدم که دوستش رو زندانی نمیکنه! ولی نمیدونم چه کنم. اگر برم و برات آب و غذا بیارم، قول میدی بدون خداحافظی نری؟»
چیزی نگفت. گفتم: «اگر بری و خداحافظی نکنی، خیلی دلم میگیره.»
در همون لحظه فکری به ذهنم رسید: «من کمی عقبتر میایستم. اگه میخوای بری، همین حالا برو؛ اما اگر صبر میکنی، برم برات غذا بیارم.»
دو متر عقبتر رفتم؛ بیست ثانیه بعد، پر زد و رفت. دوستِ آبیِ من پر کشید و با خداحافظیش حتی آخرین لحظه ی دیدارمون رو هم شیرین کرد.🌹🍃
#یادداشت_حناجون
✅یادداشت جدید از جهان
امروز باز یادم اومد
مثل دیشب
دیشب خیلی عجیب بود
من هیچوقت با صدای بلند گریه نکردم
وسط اون گریه ها یه جاهایی با تعجب ساکت میشدم و گوش میدادم
و وقتی صدایی نمیومد مطمئن میشدم که خودمم
من هیچوقت کسی رو مقصر حال بدم نمیدونستم
اما دیشب به زمین و زمان شکایت کردم
همیشه هرچی میشد میگفتم خودم خواستم، خودم کردم، حتما یه جایی که نمیدونم کجا بوده من یه رفتار یا یه فکر اشتباه داشتم
اما دیشب دونه دونه هرچی که اذیتم کرده رو اسم بردم
دیشب خودمو تبرعه کردم
دیشب خودمو از زیر اون همه بار کشیدم بیرون
و بعد مثل یه بچه ای که بهونشو گرفتن اروم گرفتم خوابیدم
دیشب بعد اون همه داد و بیداد دلم، میدونستم فردا قراره متفاوت باشه
امروز باز یادم اومد
اما دیگه مربوط به من نبود
دیگه مقصرش من نبودم
دیگه خود خوری نکردم
نمیدونم فقط امروز اینطوریه
یا از فردا باز همه چی میوفته گردن من
#یادداشت_جهان
✅یادداشت جدید از سار
در ستایش گلدوزی
این روزها بیش از همیشه در تکاپو هستم تا دوباره بتوانم احساس زندگی را در خودم زنده کنم؛ یا دستکم راهی پیدا کنم که بتوانم اندکی بودنم را بپذیرم.
و امروز متوجه شدم که چقدر مدیون این هنر زیبا هستم.
گلدوزی هیچوقت تلاش نمیکند مرا از غم نجات دهد.
نمیخواهد حالم را خوب کند، حواس مرا پرت کند یا چیزی تازه به من نشان بدهد.
حتی سعی نمیکند همراهم بیاید.
فقط اجازهام میدهد بمانم.
ساعتها در خودم فرو بروم، با خودم تنها باشم و در تمام این مدت، احساس نکنم که بیفایدهام.
فکر میکنم همهمان آن لحظهها را تجربه کردهایم؛ وقتهایی که غمگینیم، افسردهایم و حتی بلند شدن از جایمان برایمان زیادی است. خودِ غمگین بودن اشکالی ندارد. گاهی آدم حق دارد هیچ کاری نکند و فقط بگذارد روز بگذرد.
اما چیزی که بعد از آن میآید، گاهی از خود غم سنگینتر است:
احساس بیفایده بودن.
اینکه با خودت بگویی امروز را از دست دادم.
امروز هیچ کاری نکردم.
یک روز دیگر از عمرم هدر رفت.
و همین عذاب وجدان، حتی آن ساعاتی را که بالاخره به خودت اجازه داده بودی غمگین باشی، از تو پس میگیرد.
اما گلدوزی برای من شکل دیگری از بودن است.
به من اجازه میدهد ساعتها در خودم فرو بروم، بیآنکه لازم باشد از خودم فرار کنم. میتوانم تا عمیقترین و تاریکترین لایههای ذهنم پایین بروم، غمهایم را زیر و رو کنم، به چیزهایی فکر کنم که مدتهاست جایی برای گفتنشان پیدا نکردهام.
میتوانم غمم را به سوزن بکشم؛
آن را از میان انگشتهایم عبور بدهم
و آرامآرام روی پارچه کوک بزنم.
هر کوک، شاید تکهای از یک فکر باشد،
تکهای از یک خاطره،
یک دلگیری،
یک ترس،
یا اندوهی که نمیدانستم با آن چه کنم.
و بعد، وقتی سرم را بلند میکنم و به پارچه نگاه میکنم، میبینم آن همه ساعتِ تنهایی، آن همه فرو رفتن در خودم و آن همه غم، دیگر فقط غم نیست.
چیزی از آنها باقی مانده؛
چیزی که میشود دید، لمس کرد و حتی دوستش داشت.
تنهاییام تبدیل شده به یک تکه پارچهی زیبا.
غمم، شکل گرفته و نشسته میان تار و پود.
و من، به جای آنکه فقط یک روز دیگر را از دست داده باشم، چیزی ساختهام که پیش از این وجود نداشت.
شاید زیباترین بخشش هم همین باشد که میتوانم آن را به دوستی هدیه بدهم.
و چیزی را که از تنهایی خودم ساختهام، به دست دیگری بسپارم.
و چه زیباست، غمی که روزی قلب مرا سنگین میکرد، حالا میتواند زندگی کسی را که دوستش دارم کمی زیباتر کند.
#یادداشت_سار
✅یادداشت جدید از khatereh
(از دیروز)
زندگی همین کارای کوچیکیه که به هم پیوند میخورن
ما هر روز انجامشون میدیم
یه وقتایی کسل کننده میشن
یه وقتایی لذت بخش تر از همیشه
و هیچوقت هیچ مقصدی وجود نداره
ما هیچوقت نمیتونیم منتظر بمونیم تا فلان اتفاق بیوفته بعد شروع کنیم به زندگی کردن
تو زندگی همچین قانونی وجود نداره
قهوه ای که داری درست میکنی، قدمی که به تنهایی میزنی، کاری که به بخش سختش رسیده و حتی مزه غذایی که از دیشب مونده
همه اینا زندگیه
کافی بودن، رضایت داشتن، قدردانی و پذیرفتن، مثل غم و شادی یه احساس نیستن که با اومدن و رفتنای دنیا بیان و برن
اینا افکارین که خودمون باید پرورششون بدیم
البته که هیچوقت قرار نیست به حد اعلا برسن،
تا اخر عمر کم و زیاد میشن اما همین که هستن ما رو به زندگی متصل میکنن
این اتصال اگه برقرار نباشه حتی با خرید اون خونه توی محله بالا تر هم باز حس میکنیم یه چیزی کمه
طبیعتا شادی میاره، اما شادی یه احساس زودگذره.....
#یادداشت_خاطره
