از نوشتن تا نُوشدن
Open in Telegram
از نوشتن به سمت نوشتن با دیوانگی تمام:)) راه ارسال متن : @user_write_bot اینجا مطالب و چیزای مرتبط با نوشته ها گذاشته میشه. فیلم و کتاب و موسیقی و ... https://t.me/crazy_writing_attachments پیام های پین شده رو بخونید. #داستان_کوتاه #نوشتن
Show more255
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-930 days
Posts Archive
✅یادداشت جدید از نور
سلام.
دیروزم به گریه گذشت و امروزمم تعریفی نداره. نمیدونم اصلا علت گریه ام چیه. یعنی محرکش که خب خانواده گرامی هستن ولی اون علت ریشه ایش رو هنوز نمیدونم. اینکه بازم میبینم بابا و مامان همون حرفای نیشدار رو به خواهرم میزنن یا که امیدم ناامید شد از اینکه فکر کردم شاید تغییر کنن یا شایدم زیادی بیکارم سر این چیزا گریه میکنم. ولی خب دیروز حسابی گریه کردم و سر شب تونستم زود بخوابم.
الانم واقعا حوصله بیرون رفتن رو ندارم ولی فکر اینکه اگه این مشکل لپتاپ هم برطرف بشه حالم بهتر میشه داره مجبورم میکنه برم.
دارم به کنکور ارشد فکر میکنم. از اینکه اطلاعاتم هیچوقت دقیق نیست و همیشه با عجله میپرم سر یه کاری حرص میخورم. ۶۰ واحدم مونده پاس کنم و بهترین کار این بود این تابستون چند واحد پاس میکردم تا سال دیگه تموم بشم ولی نکردم و احتمالا تا ۳۱ شهریور سال دیگه فارق التحصیل نمیشم که بخوام ارشد سال دیگه رو شرکت کنم. حقیقتا نمیدونم اصلا این تحلیلم درست بود یا نه. دارم سعی میکنم پرس و جو کنم.
نوشتن نبود منم اینجا نبودم.
از خود گذشته هام ممنونم که هیچوقت نوشتن رو ول نکردن.
نمیدونم.
بغض گلومو سوراخ میکنه وقتی به بعضی چیزا فکر میکنم. ترس فلجم میکنه و دهنمو میبنده و من نمیتونم جلوشون حرفی بزنم و از این خجالت میکشم و احساس حقارت میکنم. بعد به این فکر میکنم به چه قیمتی ؟ به چه قیمتی روزام اینجوری داره میگذره؟ چیو دارم فدای ترومای خانوادگی میکنم و بدتر اضطرابم بیشتر میشه. تقصیر بقیه انداختن چیزیو حل نمیکنه میدونم ولی اینکه قبول کنن اشتباه کردن خیلی از بار روی دوشم رو کم میکنه. اینکه من هر روز تغییر کنم و خودمو وفق بدم با افکار قدیمی اونا ولی اونا یه لحظه ام این فکر به ذهنشون خطور نکنه که ممکنه اشتباه کنن و کمبوداشون تو زندگی توجیه اشتباهاتشون نمیشه، عذاب آوره. خار تو قلبمه چون در همین حین نگران موهای سفیدشون، نگران کمرای خمیدشونم، نگران تیک تاک ساعت عمرشونم، نگران تنها موندنشونم، نگران زندگی ایم که نکردن......
آخ غمیگنم و هواهم امروز مثل منه.
#یادداشت_نور
بنویسید...
از روزتون ،
از حال و احساساتتون،
از آدمایی که دیدید یا بهشون فکر کردید،
از چیزایی که توجهتون رو جلب کردن،
از دردهایی که کشیدید یا هنوز باهاشون دست و پنجه نرم میکنید،
از لبخندهایی که زدید یا روی لب دیگران آوردید،
از ناراحتیها، غمها و دلتنگیهاتون،
از خوابی که دیشب دیدید (اگه یادتون هست)،
از دعوایی که کردید یا ازش اجتناب کردید،
از جشنی که گرفتید یا تو دلتون گرفتید،
از شکستی که خوردید و چیزی که ازش یاد گرفتید،
از مسافرتی که رفتید یا جایی که دلتون میخواست برید،
و بعد...
از چیزی که امروز براتون معنیدار بود یا بهتون انرژی داد بگویید.
از چیزی که پشیمان شدید یا خوشحالی که انجام دادید.
از چیزی که یاد گرفتید (حتی اگه خیلی کوچیک باشه).
از لحظهای که احساس آرامش، شادی خالص یا غرور کردید.
از تردیدهای این روزاتون نسبت به همه چی بنویسید.
و اگه دلتون خواست، از سکوتها، لحظههای خالی یا چیزایی که نمیتونید به زبون بیارید هم بنویسید.
✅یادداشت جدید از نور
از سرکار رسیدم و خسته و گشنه دراز کشیدم رو تخت تا بلکه کمر درد عذابم نده و شکم درد کمتر عرقمو در بیاره.
رطوبت خیلی زیاده و حس میکنم عامل کند شدنمم هست. شماهم اینطوریین؟ چرا حس میکنم فقط منم که کندم و نمیتونم به همه ی کارام برسم؟ آخه جالب اینه حواس پرتی ندارم زیاد ولی وقتشم ندارم.
خوشحالم چون اینجا نوشتن و خوندن یادداشت های بقیه برام دلگرمی جدید شده. از ذوقم برای حناجون و اینکه چقد به نظرم شیرین و گوگولیه که یکی اینشکلی صدات کنه به این فکر رسیدم که ممکنه منم یه روزی خاله بشم؟ خواهرم ده سال ازم کوچیک تره. خاله شدن رو نمیدونم ولی مادر شدن رو انگار تجربه کردم همین الانشم. از نگرانی برای کوچکترین مشکلش بگیر تاااا بقیه چیزا. احتمالا به زبان روانشناسی بهش بگیم والدگری و چیز سالمیم نیست ولی میگم تجربه کردم چون باعث شد مامان رو درک کنم. خیلی از رفتارا و حرفاشون رو.
مامان هیلدای عزیز که حواسش به همه هست و مبارکاااا میگم پیشاپیش مامان جون شدنت رو 🫠🩷
ذهنم از اسم خالیه. بخوام پیشنهاد بدم میتونم ولی به نظرم هر اسمی معنای خاص خودش رو داره و باید دید معنای وجود این کوچولو برای شما و خانواده اتون چیه؟
از اینکه علیرضا وقت میکنه هم بخونه و هم بنویسه غبطه میخورم. اکثرا اعتماد به نفسش رو ندارم و وقتیم که دارم اصلا وقت داستان نویسی ندارم. از طرفیم من کمالگرا هستم و کمالگرایی من است.
گشنمه. بدنم کوفته ست و خوابم میاد.
گرمه.
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از هیلدا
امشب عزمم وجزم کردم که نخابم و یادداشتم تموم کنم وارسال کنم
چون دیشب نوشته ام نصفه موند ومن خابم برد وصبح همون نصفه رو پاک کردم
یادداشتها رو به ترتیب خوندم ولذت بردم
حناجون که هم اشپزیش خوبه و هم عاشق بچه هاست
نوراخانم که دوره پی ام اس وهورمناش بهم ریخته ،وکادو تولد خیلی قشنگ گرفته،ارغوان عزیز مستقل بودن هم سختی داره ولی خوبه برای اینده تجربه میشه،عزیز
TNانشالله امتحاناتو همه رو به خوبی پشت سربزاری
خب حالا نوبت خودمه،
توشلوغیای کارو قطعی برق و شهریور گیرافتادم،
گاهی انقدپرانرژی ام که یه دقیقه از وقتم هدر نمیره و الحق که به همه کارهام میرسم،
کارهای خونه به نحواحسن انجام میشه،گاهی هم مثل امروز بی حوصله و بی انگیزه
ظرفای نشسته رو گذاشتم واسه صبح
جاروهم که شب نمیشه
اونم صبح انجام بدم
توحیاط وو گلدونا رواب بدم،
و مطمئنم که این کارا کلا دوساعت زمان میبره،
فردا تحویل لباس هم داریم،
صبح من با خموم رفتن شروع شد
البته حموم خونه نه وحموم عمومی روستا
این اطراف تنها روستایی هست که حموم عمومی داره،
ده دقیقه راه هست
کوچه ها ساکت وخلوت
انگار همه هنوز خواب بودن،
از پله ها پایین رفتم دوسه تا زنبیل سرحموم بود،
گرم وخلوت وتمیز،
یکساعت بعد ترگل وورگل،کنار سماور نشسته وچای دم کرده صبحانه،
اولین مشتری. در زد
شلوارشو پرو کردو رفت،
چرخ و روشن کردم
محمد امروز رفت مشهد
خواهرم پای اتو بود
من چنتا لباس داشتم تقریبا ببشتر کارام انجام شد،
فصل برداشت انگوز وگوجه فرنگی و بادوم وو محصولات باغی، ومصادف شده شلوغی کارمن،
ولی بااین همه مثل هرسال،رب درست کردم،
۸تاشیشه رب گذاشتم کنار وفک کنم تاسال دیگه
برامون کافی باشه،
اخرهرشب برنامه فردارو میچینم
وصبح انگارهمه کارا ردیف شده
منم نمیخام منتظر بشم پاییزبیاد...........
دیشب خابم برد وادامه این متن صبح نوشته شده
همیشه صبحای من باکلی کارشروع میشه
اول از همه گلدونارواب میدم
امسال شمعدونیام گل گلی نبستن
نمیدونم شایدم چون بهشون اونقد که باید محبت نکردم،
راستی وفقط سرسری اب میدم بهشون،،
بعدش جارو کردن حیاط تقریبا کارهرروزمه چون برگای خشک رز توحیاط میریزن واگر جارو نشه زیاد میشن،
سماور روشن میکنم،
ظرفای دیشب که از خستگی نشستم و میشورم
روی کابینت ونظم میدم،
یکم گرد گیری،
جم کردن لباس،
هم تکراری وهم خسته کننده ،ولی فکر میکنم اگر هرروز این کارهای تکراری وانجام ندیم،لباسهای کثیف که روی هم تلنبارشده،
سینک پراز ظرف نشسته،.حیاط پراز برگهای خشک،
و گردوخاک رو کابینتها،،،،
ووووخونه رنگ تمیزی نداره،
حس میکنم وقتس کارای خونه تموم میشه خونمون پررنگه،،
روشنتره،
وشادتر،،
هنوز ساعت هشته،سفره صبحانه پهن میشه،محمدوبیدار کردم باهم صبحانه بخوریم،
بعدبریم طبقه بالا و ادامه ی ل روزمون باخیاطی میگذره،،
جمعمون خانوادگیه،
امسال سعی کردم کمی نسبت به سالهای قبل ارومتر باشم،.
بعضی کارای سمیرا هنوز اذیتم میکنه ولی نمیخام بهش گیربدم
و دوست دارم دوستانه وخواهرانه بامسائل برخورد کنم،،
تاالان موفق بودم،
امسال چون محمد هست یکم خیالم راحته، ومن بیشتر به خونه زندگیمم میرسم،
وهمچنان توی فکر خریدن سیسمونی ،،
هر از گاهی یادم میاد که نوه خوشگلم توراهه ر،
داره تند وتند همونطور که من کارهام وردیف میکنم اونم تند تند رشد میکنه تازودتر پابه این دنیا بزاره،،
فکرشم قندتودلم اب میکنه،اینکه بغلش میکنم،واینکه دوتادختر دارمم😍😍😍هنوز درباره اسمش تصمیم قطعی نگرفتیم ومن روی اسمی پافشاری نکردم،
دلم میخاددخترم اسمی که خودش میخادروی بچش بزاره
تاریخ اومدنش توی اذر ماهه وفک کنم اذر امسال قشنگترین ماه باشه...
اگرم اسم قشنگی به ذهنتون میاد برام تویادداشتتون بگید🌹
#یادداشت_هیلدا
✅یادداشت جدید از علیرضا
ساعت ۱۲ و ۱۲ دقیقه.
یک ساعت و بیستودو دقیقهست که برق رفته. برای اینکه بتونم زمان بیشتری برق داشته باشم و به کارم برسم، نور لپتاپ رو گذاشتم روی پایینترین حالت و الان با بکگراند مشکی ورد، خیلی سخت دارم صفحه رو میبینم.
دیروز رو دوست داشتم. از صبح تا نزدیکهای ساعت ۲ شب درگیر انجام کارها بودم. داستانم رو پیش بردم و حدود یک ساعت روش کار کردم. توی اسبابکشی خونهی داییام هم درگیر بودم. شب رفتم باشگاه بازی شهر کاغذی. فکر کنم ۷ نفر بودیم. بازی Gangster Dilemma رو انجام دادیم.
بازی خیلی جذابی نبود، ولی با بچههای اونجا ارتباط بدی ندارم و لحظههای خوبی رو گذروندیم. بعدش یه مدتی توی حیاط کافه نشستیم و بعد با چندتا از بچهها رفتیم برای...
همینجا برق رفت.
تازه برگشتم به نوشتن.
ساعت ۱۳ و ۲۷ دقیقه.
با چندتا از بچهها رفتیم برای شام. هرچند خیلی طرفدار غذای بیرون نیستم. اسمش «چارک»ه، حوالی فلکه قصرالدشت. غذای شکاریش رو گرفتم.
الان دوباره برگشتم به نوشتن.
ساعت ۲۰ و ۵۶ دقیقهست.
ممکنه دوباره برق بره. تا یه حدی تحت فشار بدنی هستم. نمیدونم که دارم بهتر میشم یا نه، ولی خب بعد از حدود سه هفته، تا حدی باهاش کنار اومدم و یاد گرفتم چطور باهاش زندگی کنم.
امروز دوتا داستان از موپاسان خوندم. داستانهای موپاسان معمولاً با یه پایان غافلگیرکننده یا یه چرخش همراه هستن.
#یادداشت_علیرضا
✅یادداشت جدید از علیرضا
ساعت ۱۲ و ۱۲ دقیقه.
یک ساعت و بیستودو دقیقه است که برق رفته. برای اینکه بتوانم زمان بیشتری برق داشته باشم و به کارم برسم، نور لپتاپ را روی پایینترین حالت گذاشتهام و الان با پسزمینهی مشکی ورد، بهسختی صفحه را میبینم.
دیروز را دوست داشتم. از صبح تا نزدیک ساعت ۲ شب مشغول انجام فعالیت بودم. داستانم را پیش بردم و حدود یک ساعت روی آن کار کردم. در اسبابکشی خانهی داییام هم درگیر بودم. شب به باشگاه بازی شهر کاغذی رفتم. فکر میکنم هفت نفر بودیم. بازی Gangster Dilemma را انجام دادیم.
بازی خیلی جذابی نبود، اما با بچههای آنجا ارتباط بدی ندارم و لحظههای خوبی را سپری کردیم. بعد از آن مدتی در حیاط کافه نشستیم و بعد با چند نفر از بچهها رفتیم برای...
همینجا شارژ لپ تاپ تموم شد.
تازه برگشتم به نوشتن. ساعت ۱۳ و ۲۷ دقیقه.
با چند نفر از بچهها رفتیم برای شام. هرچند خیلی طرفدار غذای بیرون نیستم. اسمش «چارک» است، نزدیک فلکه قصرالدشت. غذای شکاریاش را گرفتم.
الان دوباره برگشتم به نوشتن.
ساعت ۲۰ و ۵۶ دقیقه است.
ممکن است دوباره برق برود. تا حد مشخصی تحت فشار بدنی هستم. نمیدانم که دارم بهتر میشوم یا نه، اما بعد از حدود سه هفته تا حدی با این شرایط کنار آمدهام و یاد گرفتهام که با آن زندگی کنم.
امروز دو داستان از موپاسان خواندم. داستانهای موپاسان معمولاً با یک پایان غافلگیرکننده یا یک چرخش ناگهانی همراه هستند. بنویسید بخونیم یکمی ازتون
#یادداشت_علیرضا
✅یادداشت جدید از حناجون
فلسفه اسم «حناجون»
این اسم به خاطر خواهرزادهمه. اولینباری که میخواست صدام کنه و بهجای «خاله»، اسمم رو بگه، مامانم بهش یاد داد که بگه «حناجون».
وای که چقدر شیرین صدام کرد! ما همون لحظه ازش فیلم گرفتیم؛ با همون لطافتِ خاص خودش و لبخندی که چشماش رو به یک خط صاف تبدیل میکرد، گردنش رو کج کرد و با لحنی آروم، ناز و کشیده گفت: «حنااااا جوووووون»... من همونجا واسش مُردم!😍🥹
یادمه وقتی به دنیا اومد، به نظرم زیباترین نوزاد دنیا بود. حس میکردم خدا به من فرزندی بخشیده؛ نمیدونم چرا حسِ خاله شدن، بیشتر از اینکه «خاله» بودن باشه، حس «مادر» شدن بهم میداد. وقتی اولین لباسش رو خودم براش خریدم، حس میکردم دارم نقشِ پررنگ و مهمِ خودم رو به بقیه اعضای خانواده گوشزد میکنم!😌
اونزمان رسماً برای در آغوش گرفتنش با مامان و خواهرم میجنگیدم! اصلاً نمیخواستم بدمش به هیچکس؛ تا وقتی که مامانِ بیچارهش مجبور میشد برای شیر دادن یا حموم ببرتش، ولش نمیکردم. من اونموقع شهر دیگهای دانشجو بودم و سختترین قسمتش همین بود؛ مجبور بودم خداحافظی کنم و برم. خیلی غمگین میرفتم، چون حس میکردم دارم «بچهم» رو میسپرم دست بقیه... رسماً خلبازی در میآوردم!🥲
ولی قشنگترین بخش ماجرا اینجا بود که وقتی بعد از یک ماه برمیگشتم و مثلاً میرفتم تو اتاقم میخوابیدم، یکهو حس میکردم یک چیزی نشسته روی دلم! چشمام رو که باز میکردم، میدیدم خواهرزادهم با اون لپهای آویزون و چشمای گرد و درشتش، با تعجب داره نگام میکنه و خواهرم اونو گذاشته روم و داره بهم میخنده!
وای که میپریدم میخوردمش! آلبالوی خوشمزه خاله.
الان دیگه بزرگ شده و برای بوسیدنش داستانها دارم! نمیذاره ببوسمش و باید دنبالش بدوم. گاهی باهاش قهر میکنم تا خودش بیاد توی دام؛ و همیشه هم موفقیتآمیزه، چون عادت نداره خاله باهاش قهر باشه!😈🤭
خاله بودن، عمه بودن، یا هر نسبتی که منو به یک کودک وصل کنه، برام عمیقاً خوشاینده. دلیلش اینه که شدیداً عاشق بچههام؛ فرقی هم نمیکنه چند سالشون باشه.🥹❤️
حتی پایان نامم هم در رابطه با کودکان بوده و واقعا بهترین لحظات رو باهاشون داشتم و از اینکه عکسها و صحبتهایی که نور عزیز در رابطه با بچه ها فرستاد وااقعاا حس خوبی بهم داد🥹💋
بچه ها قلبن، زلالن و من هرچقدر هم حالم خوب نباشه با دیدن یک کودک ناگهان کانالم عوض میشه میره روی شادی و حال خوب😍
از خدا میخوام فرصت دیدن کودکان رو در هرجایی که هستن بیشتر بهم بده تا لذت واقعی «بودن» رو بتونم تجربه کنم🍃🌹❤️
#یادداشت_حناجون
✅یادداشت جدید از نور
سلاممممم. حالتون چطوره؟
امروز خیلی به خودم نزدیک بودم. خودم بودم. از بودنم و اینکه ۲۲ تا تابستون رو گذروندم شکرگذار و خوشحال بودم. سخت گذشتا. الان که برقا قطعه و بعد از ظهرم موقع ناهار باز قطع شد. آب هم همینطور. اما واقعا جز یه مشکل ناچیز بیخود چیزی حالمو بد نکرد. ماکارونی پختم و فلفل ریختم توش و سس و نوشابه گرفتم و زدم تو رگ. البته گرما و کمر درد و شکم درد نزاشت لذت ببرم ولی خب خوشمزه بود. خواستم شام بندری بخورم دیگه خانواده رسیدن. حسابی جام کنارشون خالی بوده ولی خوشحالم نرفتم چون میدونستم بازم اون دراماهای همیشگی اعصابمو بهم میریزه و روزمو خراب میکنه.
زینب جان ممنونم بابت تبریکت و حرفای دلی ایی که زدی 🫠🩵
باور کن هیچی قشنگ تر از این نیست. خصوصا برای من چون این حس تنهایی و پوچی عمیقی که انگار دیگه بخشی از وجودمون شده رو کمتر میکنه. و واقعا حق باتوعه، دغدغه ها و چیزایی که مشکل نیستن ولی خیلی وقت و انرژی آدم رو میگیرن واقعا اعصاب خورد کنن.
ادامه روزم با چیپس و ماست و یه قسمت از سریال
The mysterious Benedict society
گذشت. مطمئن نیستن ترتیب کلماتش درست باشه ولی دوسش دارم.
(برقا اومد. ۹.۰۵ )
دیگه چیز خاصی ندارم بگم واقعا. خوشحالم زنده ام و جا نزدم. میدونم سخت گذشته بهم. شاید همیشه داره سخت میگذره ولی با این فکر که باید زندگی کنم هضمش میکنم و ادامه میدم. امروز اینو درک کردم و پذیرفتم.
آرزوی خاصی هم ندارم. بچه هام برام آرزو کردن :
عماد با صدای قشنگ و لحن نازش: یه ماشین بخر.
من : عه؟ راس میگیا. چیز خوبیه. چی بگیرم؟
عماد: پراید !
من: این همه ماشین. پراید چیه بابا !
عماد: نه پس الان برات لامبورگینی میارن ! ( 🥲😂)
فاطمه : من بعدا آرزو میکنم ! ( که کادوش بود)
نورا که یه دختر گوگولی و خوشگل و نازه و هم اسم منه: پول دار شی تیچر!
عماد: پولداره دیگه !
من: تو از کجا میدونی من پولدارم ؟؟
بارانای شیرینم: تیچر یه عالمه طلا بخر!
آیلین خانوم : به هر چی میخوای برسی تیچر !
فاطمه جون قشنگم برام دستبند و انگشتر ست درست کرده بود و یه نامه ی قشنگم برام نوشته بود. دوستامم بهم تبریک گفتن. یه سریا که توقع داشتم نگفتن ولی اشکال نداره. تعریف دوستی برای من سخت بوده همیشه و راستش دوستی های مجازی برام راحت تر بوده تا حضوری .
بقیه بچه هام بهم تبریک گفتن. مامان و آجیم گفتن ولی بابا چیزی نگفت. میدونم عمدی نبودا و خستگی مسیر و درگیر های روزمره ش رو درک میکنم. مقصر نمیدونمش ولی خب....
بیخیال. نمیخوام غمگینش کنم.
عکس دستبند و نامه و هم میفرستم.
نور به زندگیتون بباره 🤭✨️♥️
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از نور
سلام.
اول از همه کاش پیامامون همون لحظه یا حداقل یکم بعد اینکه میفرستیم تو کانال قرار میگرفت ولی خب کی باشم که بخوام امر و نهی کنم؟ 😌😂
دوم اینکه روز ( هیچ صفتی براش ندارم) ی بود. یعنی صبح که تست شفاهی بچه ها بود و بد پیش نرفت. بعدش زیر افتاب منتظر تاکسی بودم و پیدا نمیشد در نتیجه با حالت تهوع و سرگیجه رسیدم خونه. کل روز هم کرخ بودم و چشام سیاهی میرفت.
از تغییرات مودم نگم که بازم کم مونده بود بزنم زیر گریه وقتی از مامانم پرسیدم برای مسافرت فرداشون چی میخواد بپزه و اون فکر کرد منظورم شامه ، توپید بهم من خستم تو فکر شکمتی؟ و تا مرز گریه رفتم و برگشتم 😂😭 مامان حق داشت ولی منم گرفتار این تغییرات مود و هورمون های بهم ریختم.......
خیلی مزخرفه واقعا. خیلی
چون کوچک ترین مسئله ایی میتونه باعث بشه کل روزم تحت تاثیر قرار بگیره و مود خوبم داغون بشه.
از مسافرته بگم. میخوان برن سمت اردبیل و یهو دیروز تصمیم گرفتن. مشکل اینجاست صاحب کار گرامی بنده ، مثل خیلی از صاحبکار های دیگه ست؛ پول دوست، خود دوست و بقیه رو ندوست. غیبت کنیم؟
من بد سرما میخورم. پارسال اگه یادتون باشه قبل دی بود البته یه مدت آنفولانزا خیلی شیوع داشت و منم گرفتم و قبل از بروز علائم رفتم پیش یه دکتر که از دکتری فقط روپوشش رو داشت. من داشتم جلوش ویبره میرفتم از تب و لرز ، جناب داشت فوتبال تو گوشیش نگاه میکرد. خلاصهههه کنم انقد وضعم داغون شد که افت فشار کردم در طی اون هفته ( بی سابقه بود برام. تا ۸ افتاد.) و در مجموع بعد از ۵ تا سرم و ۱۰ تا آمپول به زندگی برگشتم.
بعد واکنش این فرد چی بود؟
" نه ببین آخه تو میخوای ۲ روز نیای من که نمیتونم کلاسات رو تعطیل کنم. خب به هر حال تو این دو روز کلی آدم برای تسویه حساب میان و فلان و بهمان."
..........
قبول. درک میکنم. حالا روزی که حالم خیلی بد شد چی؟ اونقدی داغون بودم که مامانم مجبور شد بهش زنگ بزنه و این آدم چنان با تشر حرف زد که مامانم دیگه منو ول کرد میخواست فقط جواب اونو بده 😂😭
" نه فلانی خودش کجاست؟ چرا شما باید بهم زنگ بزنی؟ مگه بقیه ما کار و زندگی نداریم؟ نورا یه بار مریضه یه بار عروسیه یه بار فلانه . منم اگه انقد کارمو تعطیل کنم و اینا که نمیشه که...."
بماند که من دفعه قبلش که ازش مرخصی خواستم نیم ساعت آخر رو نداد و ما دیر به مراسم عقد پسر داییم رسیدیم و در نتیجه اهد قیافه گرفتنای زنداییم و سرکوفتای مامانم بودم.
یعنی این آدم توقع داره من از تو قبرم پاشم برم سرکار که اون بیزنسش آسیب نبینه. حالا اگه حقوق خوبیم میداد بازم زبون آدم کوتاه تر میشد. نه حقوقش حقوقه نه اخلاقش اخلاق.
خلااااصهههههه از اون موقع به بعد دیگه فوبیا دارم سر مرخصی گرفتن. واسه همین پریروز که خانواده گفتن بریم یه مسافرت یه روزه، مرخصی بگیر، عصبی بودم و مضطرب. امروزم راستش اصلا پیش مدیر نگفتم مرخصی میخوام ولی به خانواده گفتم جور نشد. آره...دروغ گفتم. در دفاع از خودم باید بگم چون نمیخواستم کسی جز خودم راضی باشه. یعنی تو اون موقعیت من بین رضایت خانوادم و رئیسم گیر کرده بودم. و گزینه سوم رو انتخاب کردم. خودم. که باید گزینه اول میشد. بماند حالا.
غرغر ها تمومی نداره و خودمم دوست داشتم برم و از گرمای اینجا فرار کنم ولی خب.....فردا تولدمه و هر چقدم دوست داشته باشم خانواده ام کنارم باشن یه روزم میخوام تنهایی با خودم بگذرونم بلکه این رابطه ی سمی با خودم رو بتونم درستش کنم.
خیلی طولانی شد ولی عادت کردم به اینجا و آدم هاش. دوست دارم داستان بقیه رو بخونم؛ زندگی روزمره، دراما ها و مشکلات و خوشی ها و همه چی. واسه همینم خودمم زیاد مینویسم.
امروز رفتم نوشته های پارسالم رو خوندم تو تلگرام. خیلی آزاد نوشتم. یه کانال شخصی که هیچکس توش نیست و میتونم بدون سانسور و ترس بنویسم و تازه دارم میفهمم که نوشتن حکم تراپی رو داره برام.
یادداشت کردن کارایی که هر روز انجام میدم هم واقعا تاثیر گذاره و قطعا قراره ادامه اش بدم.
امیدوارم امشب هر دو طرف بالشتون خنک باشه.
بدرود ♥️
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از نور (از دیروز)
توی دوره پی ام اس هورمون های من دوست دارن برن موج سواری کنن یا راحت تر بخوام بگم rollercoasterسواری. دیروز چون خواهرم ظرفارو نمیخواست بشوره تا مرز گریه رفتم . البته دلیل اصلیش این نبودا ولی......تایپ کردن با لپتاپ خیلی سختم میاد. یادم میوفته انتخاب خودم نبوده دلم میخواد بشینم گریه کنم چون دوباره پنجشنبه باید ببرمش پیش یارو. ( قصد توهین ندارم فقط حوصله ندارم .) چون امروز که رفتم برای بچه ها کارتون بزارم به اسپیکر وصل نشد و عملا صدا خیلی ضعیف بود. اسپیکرش خود لپتاپ خوبه ولی آموزشگاه شلوغ بود و نیاز بود اسپیکر وصل بشه که نشد. آره حالا فکر کن هورمون هات هم خوردن بهم و توام یه کمالگرایی. بغض. میدونم دارم سر چیز بیخود غر میزنم اما اگه نزنم نشخوار ولم نمیکنه. یادداشت همه رو خوندم ولی توانایی تایپ کندم اجازه نمیده بیشتر بنویسم . اشتباها زودترم سند کردم و الان هم دارم تو تایم اضافه ادیت میکنم. بعدا میام . مراقبت کنید. ❤️
#یادداشت_نور
✅بادداشت جدید از TN
از کجا شروع کنم؟
همین الان یه لحظه چشمم خورد به شکلات روی میزم که داداشم برام اورده خوردمش طعم قهوه ملایمی داره ... خیلی دوسش دارم
قبل از هر چیز از "نور"عزیز تشکر میکنم .
الان دارم تو اتاقم قدم میزنم از این ور به اون ور و همزمان تایپ میکنم
چهارشنبه از امتحان برگشتم یکم یوتیوب چرخیدم برنامه ریختم برم سینما و یکم بیرون بچرخم
ولی برقا رفت گوشیمم شارژ نداشت بعد یکم یوتیوب گردی خاموش شد منم حوصلم سر رفت یکم رفتم پیش مامانم ولی خالم زنگ زد دیگه منم نمیدونم چجوری شد که خوابم برد وقتی بیدار شدم رفتم پذیرایی ساعت ۶ بود مونده بودم ۶ صبحه یا ۶ شب
دوباره برگشتم اتاق گوشیمو چک کردم دیدم اوه فردا شده
بعدش آماده شدم و صبحانه خوردم که برم کتابخونه دانشگاه ولی مامانم تو مود خوبی نبود و کلی حالمو گرفت یعنی من صبح انرژیم صد بود ولی کاراش اورد رو پنج
بعدا هم بهش گفتم گردن نگرفت
خلاصه رسیدم کتابخونه
اولش گلوم درد گرفت بعدش گردنم بعدش سرم بعدش دندونم بعدش گوشم
ولی شانس اوردم مسکن همراه بود
بعد چند ساعت خوب شدم
مامانم پیام داد داداشم اینا قراره بیان
دیگه وقتی رسیدن ساعت ۴ بعد ازظهر اینا منم برداشتن باهم رفتیم خونه
این چند روز من خیلی سبک درس خوندم چون امتحان شنبه که فرداست عمومیه ولی باز امتحان بعدیش تخصصیه
کتابخونه که بودم دیدم بچه ها دارن از الان برای اون تخصصیه میخونن ولی من هرکار کردم نتونستم
به نظرم مقایسه نکنم بهتره
ولی جدای این بحثا
اصلا حس میکنم بعد اون ۱۴ ساعت خوابیدنه روحم شفاف شد . خیلی حسم خوبه .
کاش این دوتا امتحان هم تموم بشه .
البته بعدش سه تا درس از ترم تابستون برداشتم امتحانش هست . حالا فعلا هدفم اینه امتحانای این ترمم تموم بشه بعدا یه فکری به حال اونا میکنم .
خب من برم سر درسم امیدوارم شب اروومی داشته باشین✨
#یادداشت_TN
✅یادداشت جدید از حناجون
مامان رفته مسافرت و مسئولیت خونه با منه. از این بابت خوشحالم چون باعث میشه کار مورد علاقمو انجام بدم: «آشپزی»! 😍
حقیقتاً اگر جونش رو داشتم، شبانهروز این کارو میکردم... خیلی حس خوبی بهم میده، کاملاً متمرکزم میکنه و این واقعاً برام لذتبخشه.
یکی از چیزهایی که من تو زندگی ازش لذت میبرم، درست کردن غذای خوشمزه هست. من یکم ادویهباز هستم؛ نه اینکه بیش از حد استفاده کنم (بیقانون باشه)، نه، در حدیه که غذا خیلی خوشطعم باشه و تازگی مواد اولیه حفظ بشه.
من از کسی آشپزی یاد نگرفتم؛ احتمالاً ذاتیه، چون مادرم و مادربزرگهام همشون توی دستپختشون معروفن. مادرم هم عقیده داره خوشدستم و پدرم هم میگه: «تو هرچی درست میکنی احتمالاً با عشق درست میکنی که خوشمزست!» 🥹
من ۷ سال توی خوابگاه، توی شهرهای مختلف به خاطر درسم زندگی کردم و لذتبخشترین روزهای عمرم بود. یکی از دلایلش این بود: بچههایی که بلد نبودن غذا درست کنن، بهشون غذا میدادم؛ دوست داشتم هم دستپختم رو بخورن، هم از خوردن غذای خوب خوشحال باشن و دلتنگی خانواده کمتر حس بشه. البته برای منم عالی بود، چون من به خوشحالی اونا بیشتر نیاز داشتم...
یادمه توی خوابگاه تولد یکی از بچهها بود؛ رسم بود موقع تولد، هرکس که متولده کیک میخرید. من چون خیلی آشپزی دوست داشتم و دوستم شرایط مالیشو نداشت کیک بخره، خودم روی گاز خوابگاه یک کیک شکلاتی بزرگ توی دیگ نچسب پختم. وای، هیچوقت یادم نمیره وقتی در دیگ رو آخرهای پخت کیک برداشتم، دیدم به طرز عجیبی شکل یک قلب بزرگ روی کیک تشکیل شده! 🥹 اینم بگم من همش کنار گاز بودم و کسی نمیتونست این کارو کنه. خیلی خوشحال بودیم؛ نزدیک ده الی پونزده نفر کیک رو برش زدیم و با چای خوردیم.
اینقدر خاطرههای خوب دارم که حد نداره. چون از شهرهای مختلفی توی خوابگاه بودیم، غذاهای مختلفی هم یاد گرفتم؛ و گاهی لطف میکردن بچهها از غذاشون تست میکردم. 😍
آشپزی برای من بازی با رنگها، عطرها، ادویهها و... کلی چیزهای معناداره.
اولین فیلمی که درباره آشپزی دیدم تو بچگی، یانگوم بود! 😂 چنان منو جوگیر کرده بود که ادای اونو درمیاوردم و غذا رو تزیین میکردم! 😅
یک سری قوانین برای خودم دارم در حدی که اگر نباشه انجامش نمیدم؛ مثلاً کارد تیز، اولین و مهمترینشه... و بعدی هم چندتا ادویه شدیداً مهم...
خلاصه که کاش میشد برا تکتکتون غذا درست کنم! 😄😍
#یادداشت_حناجون 🌹🍃
✅یادداشت جدید از ارغوان
آرامش سکوی خونه توی شبای تابستون, پناهِ منه
و امشب ،بهش پناه اوردم.
از دیروز ،میخام بنویسم .
اما ذهنم یاری نمیکنه،
دیشب جزو معدود شبایی بوده که
کامل بیدار بودم.
اونم بدون دلیل خاصی،
و بدون اینکه
امروز،روز خاصی باشد.
از دیروز بخام بگم،
قبل از ظهر
پر شد از گریه،
گریهِ دختر مستقل بودن،
گریه ای که کسی مقصر نبود،
اما اصلا هم شرایط آسونی نبود.
و طبق معمول،سختتر اینکه هیچ کسی نبود که درکم کنه،و بفهمه میزانِ تحملم را
عصرش گروه پروژه کاری امروز رو زدن و خبب
من با دیدن یه نفر،کل ذوقم
خاکستر شد…
اصلا نمیدونم که میشه ذوق خاکستر بشه یا نه
اما من تا الان
فقط توان روبرو شدن با این ادم روندارم.
البته نه اینکه از تنفر،نهه
از روی اینکه هیچ حرفی برای گفتن نیست.
و من از نگاه و قضاوتش میترسم….
خلاصه که امروز
هم تا به الان برایم روز عجیبی بوده...
همیشه همکاری های گروهی
رو دوست داشتم،به خاطر ارتباط گرفتن با ادم ها
اما فکر نمیکردم
ارتباط گرفتن با همکاران
برام سخت باشه.
اینجوری که
امروز
به خاطر ارتباط و شوخی های یکی از همکارام باهام،بقیه همکارا
قضاوتم کردن.
و من نرسیدم به اون تعادلِ در ارتباطِ با همکارا
شایدم رسیدم و نباید نگاه بقیه
برام اهمیت داشته باشه.
خلاصه که امروز پر بود از کار و مشغله و ارتباط و لبخند زورکی و حرص و تعریف و تمجید الکی
و اخر سرم یه عکس یادگاری و برگشتِ به خونه
و فکر و فکر و فکر
عصر با چند تا از دوستای قدیمی حرف زدم،عجیب بود که همزمان یادم کردن.
اما حوصله هیچکدومو نداشتم و زود تلفنو قطع کردم و نشستم تو خونه…
چایی خوردم…
یه کمم از پادکست لیلی و مجنون رو گوش دادم با توضیح مختصر
و به حرفایی که امروز با لیلا در مورد سختی های دختر مستقل و مجرد بودن،زده بودیم.
فکر کردم.
و همینن
راستیی ستاره های تو اسمون امشب
خیلی قشنگن،نگاهشون کنید🌻
#یادداشت_جدید_ارغوان
✅یادداشت جدید از جناجون
چند روزیه دست و دلم به نوشتن نیست،
دلیلش طولانیه ، حوصله ی مرورش رو ندارم.
با اینکه سخت گذشت ولی گلایه نکردم، این رو خیلی دوست داشتم...
اصولا گلایه کردن یکی از بخشهای درونمه که غرش رو زیاد به خدا میزنم
ولی این دفعه نمیدونم چرا برای اولین بار حتی یک کلمه گلایه نکردم و فقط سکوت کردم...
شاید بخاطر اینه، که درد اینقدر زیاد بود یا هست که لالم کرده.
بگذریم ،مهم اینه من در میان این هیاهو باز میتونم چیزای قشنگ ببینم ، از بوییدن عطر خوش لذت ببرم و یا دیدن عشق در هرجا برام هیجان انگیز باشه❤️
نه که فقط تصور کنم ها ، نه
منظور اینه در میان این هیاهوی درون و بیرون زندگیم دو اتفاق بسیار مثبت رخ داد:
اولیش گلایه نکردنه
دومیش؛ دیدن رئال ترین زیباییها در عمق این زندگی و تاریکیه🍃
این اتفاق برام از هر چیز دیگه ای ارزشمندتره
و خیلی شکرگذارم بابتش...
چون در شادی و داشتن حال خوب ،دیدن زیباییها شاید چیز عجیبی نباشه ،
اما وقتی در رنج هستی اگر کوچکترین نوری تونستی ببینی ،اون میتونه تورو به یک نیایش عمیق ببره ،اونم از طریق شکرگذاری.
قبلا وقتی ناراحت بودم ،از قصد نمیخواستم هیچ نوری ببینم یا شکر گذار باشم ،چون لج داشتم.
چون اون چیزی که میخواستم نمیشد پس منم نمیخواستم ببینم نمیخواستم مجبور شم شکر کنم و از خدا ممنون باشم، تکبرم مانع میشد..
اما الان خوشحالم یکی دوبار دیدم و شکرگذاری کردم ،هرچند با دل پر ولی انجامش دادم و حس میکنم پیشرفت خوبیه برای شروع.
خدایا شکرت 🍃🌷🍃
#یادداشت_حناجون
✅یادداشت جدید از نور
شب بخیر.
هوا خنکه. حس میکنم رطوبت مثل یه ماده لزج چسبیده به ریه هام و چندین کیلو برام اضافه وزن آورده.
جسم و درد های مرموزش. درست میشه.
آرزوی سلامتی میکنم برای همه. مخصوصا اونایی که بیماری های سخت و شدید دارن. از دیشب که خبر فوت فرحناز اسپد رو شنیدم قلبم یکم مچاله ست. سنگینه و غم از در و دیوارش میچکه بیرون. کاری به هیچی ندارم ولی من دیدم زندگی رو تو چهره اش و انسانیت رو و خوبی رو و دلم خواست تو اعماق تاریک اقیانوس خودمو غرق کنم از دردناک بودن واقعیت. درد اینکه زندگی به آدمای خوب فرصت زیادی نمیده به کنار، درد این قابل تحمل نیست که یه سری موجود دو پا ( اسم انسان براشون زیادیه) فرصتی چند برابر اونا پیدا میکنن. نه عادلانه ست نه قابل تحمله ولی امان از مغز بشر که تا وقتی زنده ست دنبال بقاست و هر طور شده درد و رنج آدم رو مخفی میکنه تا بتونی پیش بری. نمیخوام پیش برم. هوی گوشت با منه؟ میخوام برم رو سانت به سانت اون خیابونا قطره قطره آب شم و بشورمشون و همراشون با بارون شسته شم و با خاک سوار باد برم تو آسمون. نمیخوام بگذرم. نمیخوام بگذره. نمیخوام راحت تر بشه. نمیخوام یادم بره. نمیخوام. چطوری بخوام اصلا؟ چطوری؟ مگه شوخیه؟ چطور میتونی کاری کنی یادم بره؟ مشغول روزمرگی بشم که چی؟ روزی که دیگه خیلیا نمیبینن. شبی که دیگه خیلیا صبح نمیکنن. تابستونی که براشون پاییز نمیشه. پاییزی که زیبایی هاشو دیگه نمیبینن.
وای از این بغض و خشم. وای.
مراقبت کنید.❤️🩹
#یادداشت_نور
✅یادداشت جدید از علیرضا
هفته سختی داشتم. یا شاید دو هفته سختی داشتم. مشکلات مرتبط با بدن درگیرم کرده. امروز حالم بهتره. مشکل اونقدر جدی نیست، ولی خب از اون مشکلاتیه که نمیشه بهسادگی فهمید چیه و چرا هست. یا اصلاً خودِ بودنش خوشایند نیست.
نوشتن کلمهها یا تککلمهها رو قبلاً اینجا انجام داده بودیم. الان که دیدم نور هم اونطوری نوشته، برام جالب بود. امروز داستان «حکایت یک سگ» از مارک تواین رو خوندم. داستان ۱۶ صفحه بود. انتظارم از مارک تواین بیشتر بود، اما داستان بدی نبود. راوی سگی بود که جاهایی از ارتباط خودش با مادرش و ارتباط خودش با بچهاش روایت میکرد. بخشهایی از داستان اندوهگین بود.
چند شبه که با دیشب میشه شب سوم، نتونستم درست بخوابم. امروز عصری شاید یک ساعت درست خوابیدم. تو خیلی دوری، لالای لالای...
البته که هنوز خیلی جلوم توی چالش نوشتن، اما اگه بدن اجازه بده میخوام اختلاف رو بیشتر هم بکنم. معنی دل بستن؟
آهنگ «غریبه» از onedam رو گوش بدید...
بازخوانی از همون آهنگ غریبه معروف
#یادداشت_علیرضا
✅یادداشت جدید از نور(از دیروز)
سلام. چطورین؟
دیروز یه مدل جدید نوشتن رو امتحان کردم که به نظرم جالب بود و خیلی ذهنم رو سبک کرد. چون اینطوری که مینویسم نمیتونم کمالگرایی رو بزارم کنار و دلم میخواد تمااااام جزئیات رو بنویسم اما اون شکلی خیلی کوتاه و مختصر توی دو سه کلمه تمومه.
آقا از عشق و توجهی که بهم میدید خیلی ممنونم و سپاسگذارم. از تشبیه به " آنشرلی" تا همزادپنداری ارغوان و خوشحالی مامان هلیا برای من و لپتاپم. 🫶🏻
"TN" جان عزیز نمیدونم تو چه رشته ایی هستی اما وقتی به خاطر امتحانات از خوابت میزنی احترامی که من شخصا بهت میزارم خیلی زیاده. شاید قبولش نداشته باشم و خودم حاضر نباشم این کارو بکنم ولی تو داری بر خلاف خواسته ات و غریزه ات میجنگی. حالا بماند هدفت ارزشش رو داره یا نه. به نظرم چیز مهمی که اینجا هست ساختن اعتماد و احترام خودت به خودته که میدونه وقتی لازم باشه ، کار رو انجام میده. در آخر هم سلامتی و وقت آزاد و بهترین نتایج رو برات آرزو میکنم. نمره بد تو یه دوره امتحانی آخر دنیا نیست و چیزی از ارزشت به عنوان یک انسان کم نمیکنه. موفق باشی 🫶🏻
از امروزم بخوام بگم؟ نگم سنگین ترم ولی خداییش دهنم امروز سرویس شدا. ببخشید ببخشید ولی واقعا الان حوصله ی ادب و ادا اطوار ندارم. دهنممم سرویس شد. چه روزی بود آخهههههه.
از فشار توی کلاس بگم که رسوندن درس ها تو روزای آخر ترم خیلی سنگینه. البته بگم سنگین رو منه نه بچه ها چون اگه اینشکلی نباشه برعکس میشه و عملا نصف آموزشگاه از فشار درس فراری میشن. اما خداروشکر تا حد معقولی رسوندم و به بچه ها تاکید کردم برای امتحان شفاهی ایی که دارن. فشارم الان اینطوریه که: 📈📈📈
آره دیگه نمیدونم. در هر صورت میخوام بیخیالش بشم. دارم تلاشمو میکنم واقعا. این ماه هم تو تمریناتم این بود که شخصیت مسئولیت پذیر و محترمی داشته باشم پس اصلا فشار کلاسارو تو تقسیم بندی نامناسب زمان و محتوای سنگین و غیر ضروری ای که مدیر محترمه ریخته سرمون نمیندازم 🙏🏻🙏🏻🙏🏻
*وی حرص میخورد
برگردیم به ادامه داستان. از چرت نیم ساعته بعد از ظهر بگم که تبدیل شد به خواب ۳ ساعته و اگه صدای دروازه رو نمیشنیدم و خوابم سبک نبود قطعا بچه ها بیدارم میکردن. الان شما میگید من چیکار کنم؟ یعنی شما از کار برمیگردین چرت نمیزنین؟ خسته نیستین؟ خب هستین دیگه مشکلم اینه نمیتونم کنترلش کنم هی به خودم میگم یه چرت میزنم و میام سر کارام بعد خوابم سنگینی میکنه و نمیتونم اصلا چشم باز کنم. بعد احساس گناه میکنم. بعد درد میدونی چیه؟ اینکه خوابم سبکهههه یعنی قشنگ صدای پنکه و مرغ و خروس همسایه و تیک تیک ساعت تو مخمه. بگم که سنگین میخوابم و شارژ میشم نیست واقعا.....
(تحمل کنید یکم دیگه غرام تموم میشه)
کلاس اول کنسل شد و دومی خوب پیش رفت ولی سومی........مگه پیش میرفت......مگهههه تموم میشدددد وای موهای سفیدم بیشترم شدن. اولش که اصلا نت ضعیف بود صدا و تصویر نمیرفت. بعد شارژ میکروفون تموم شد( شارژ زده بودم و طبق گفته ی چت جی پی تی باید حدود ۷ ساعت نگه میداشت ولی کلا ۲ ساعت کار کرده بودم باهاش) اونو درست کردیم گوشی دانش آموزم باگ پیدا کرد صدامو نداشت. گوشی مامانشو آورد صدا و تصویر بهم نمیخورد.......
*جیغ و کوبیدن سر به دیوار
و یه کلاس یک ساعته تبدیل به ۲ ساعت عذاب شد ( البته بگم در ظاهر خیلی ریلکس و آروم بودم و با دانش آموزم به مشکلاتمون میخندیدم ولی درونی تموم شدم تا کلاس تموم شه 😭)
آره تهشم مجبور شدم دوباره وارد اکانتم بشم تا تموم شه......
حالا هم خودم هم گوشیم هم لپتاپم شارژمون تمومه و حوصله انجام هیچ کاریووو ندارم. ولی میرم یکم در حد ۱۰ تا ۱۵ دیقه هر کارو انجام بدم تا پیش خودم بدقول نشم.
مراقبت کنید. ♥️
#یادداشت_نور
