en
Feedback
از نوشتن تا نُوشدن

از نوشتن تا نُوشدن

Open in Telegram

از نوشتن به سمت نوشتن با دیوانگی تمام:)) راه ارسال متن : @user_write_bot اینجا مطالب و چیزای مرتبط با نوشته ها گذاشته میشه. فیلم و کتاب و موسیقی و ... https://t.me/crazy_writing_attachments پیام های پین شده رو بخونید. #داستان_کوتاه #نوشتن

Show more
Buy Ad
255
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
-930 days
Posts Archive
✅یادداشت جدید از حناجون سلام به همگی! من بالاخره رسیدم شهر خودم، ساری؛ اونم با چه استقبالی! با یک بارندگی بی‌سابقه روبه‌رو شدم که نگو... البته اون بارون اصلی که شهر رو آب داد، من گیلان بودم و هنوز پام به مازندران نرسیده بود! قصد دارم یکی‌یکی از ماجراهای این سفر براتون بگم، از شهرها و تجربه‌هایی که داشتم البته به صورت خلاصه.. اول از همه رفتم قم برای زیارت و مسجد جمکران. (من هرجایی که حضور پروردگار رو حس کنم، حتماً می‌رم؛ یادمه چند سال پیش که لبنان بودم، به تک‌تک کلیساها سر زدم! توی تهران هم کلیسای سرکیس یکی از جاهای مورد علاقه‌مه 🥹😄). بعدش زدیم به جاده و رفتم همدان و غار علیصدر؛ بعدش کردستان و مریوان و سنندج و بوساران و چند جای دیگه. طبیعت کردستان واقعاً متفاوت و خاصه، خیلی به دلم نشست؛ مخصووووصاً مردم مهربون و بی‌نظیرش! پارچه‌های محلی‌شون هم که دیگه نگو؛ عمیقاً حالم رو خوب می‌کرد و از قضا نسبت به جاهای دیگه قیمت‌های خیلی مناسبی هم داشتند. بعدش راهی بانه شدیم و بعد هم تبریز؛ که ائل‌گلی، خونه حریری‌ها و برج ساعتش رو خیلی دوست دارم. در نهایت هم رسیدم به اردبیل و سرعین که راستش رو بخواید، از لحاظ آب‌وهوا و محصولات لبنی و دامی، اینجا رو بیشتر از همه جاهای دیگه دوست داشتم. در آخر هم رفتیم گیلان و یک شب بندر انزلی موندیم. از جاده‌ی اسالم به خلخال که نگم براتون... عجب زیبایی‌ای! و بعدش رامسر و... و در نهایت ساری شهر عزیزم🥲🌱 دلم برای اینجا و شهرم تنگ شده بود🙂💜 #یادداشت_حناجون 🌹🍃

✅یادداشت جدید از نور مکالمه اول: ابولفضل : کی میتونه استخون گوشش رو بشکونه؟ محمد امین با لحن مغرورانه و کلفت: من! ابولفضل با تردید: چجوری؟ بیا برا منم بشکون! محمدامین: بکش بیرون بعد عقب دیگه رِع! ابولفضل یه نگاه به من کرد یه نگاه به محمد امین بعد گفت: ببین نکَنی گوشمو هاا! *خنده جمعی کلاس رفت جلو محمد امین خم شد و اونم گرفت گوشش رو کشید! ابولفضل : آی دردم گرفت. کندییی گوشموو! امیرابراهیم با خنده ایی که قطع نمیشد ، دستاشو با یه حالت خاصی گذاشت پشتش و گفت : یه دوست دارم دستاشو اینطوری میزاره پشتش. یه دور همه استخوناشو میکنه از دوباره جا میندازه! *خنده جمعی ۲ مکالمه دوم وسط درسی که راجع به دایناسور ها بود: ابولفضل: تیچر چرا دایناسورا پاهاشون به این ( یه اندازه ی بزرگ نشون میده) اندازست ولی دستاشون اینطوریه؟ ( دستاشو مثل دست خرگوش جلو خودش جمع میکنه) *خنده جمعی کمی بعد.... امیرمحمد وسط درسی که راجع به دایناسوراست: تیچر ماهیا چرا کورن؟ من: کی گفته ماهی کوره؟ امیرمحمد: خب کوره دیگه قلابو نمیبینه میره میخورتش! ابولفضل : چه ربطی دارهههه اون دنبال غذاشههه امیرمحمد: چجوری غذا رو میبینه قلابو نمیبینه؟ ابولفضل: کی گفته اونو نمیبینهههه رععع ک*خلی؟ اگه کور بود غذاشو چجوری میدید؟ احسان از این طرف خطاب به امیرمحمد: آقا تو چی زدی؟ بده ماهم بزنیم.... #یادداشت_نور

# پیوست یادداشت حناجون🌷

✅یادداشت جدید از حناجون یادمه در طول زندگیم تنها کاری که کردم، کراش زدن روی این و اون بود... چرا می‌گم بود؟ چون اولین‌باری که تصمیم گرفتم حسم رو به کسی بگم، ۳۰ سالم بود. اون هم بعد از یک سال کلنجار رفتن با خودم و کلی اتفاقات ریز و درشت؛ به این نتیجه رسیدم که بگم «باداباد، مرگ یک‌بار، شیون یک‌بار!» چون بیانِ احساساتم برام در حدِ مرگ دشوار بود. الان ۳۲ سالمه و تا الان به سه تا از کراش‌هام که حسم بهشون عمیق بود، حرف‌هام رو گفتم. می‌دونی؟ نمی‌دونم چطوری برات توصیفش کنم، ولی کاش زودتر این کار رو شروع می‌کردم؛ حسش غیرقابل وصفه! این رو هم بگم که اکثر موارد ردم می‌کردن (تعریف از خود نباشه، ولی من از نظر ظاهری و ویژگی‌های فردی، چیزی کم نداشتم و همه‌چیز برای خودم کامل بود). چرا غیرمستقیم رد می‌شدم؟ چون ترس رو توی صورتشون می‌دیدم. چرا؟ چون من خیلی عمیق و جدی بودم و هستم. می‌تونم خیلی عمیق عاشق بشم و شاید مردها از این سطح از عمق می‌ترسیدن که نکنه کافی نباشن... یا اینکه می‌خواستن باشن، اما توی رابطه بودن و من بی‌خبر بودم. خلاصه که قسمت نشد، اما حرف اصلیم اینجاست: اگر حسی به کسی دارید، بگید! حرف بزنید. هرچقدر هم مثل من مغرور باشید، بیان کردنش بعد از ۳۰ سال، هزار بار بهتر از نگفتنشه. من قبلاً حسرتش رو می‌خوردم، اما الان با این ویژگی که آرزوم بوده زندگی می‌کنم. خنده‌دار اینجاست که هنوز هم غیرمستقیم رد می‌شم، ولی بعدش به خودم می‌گم: «وای! تو چقدر شهامت و عزت‌نفس داری!» چون اونا حتی یک‌بار هم نتونستن مستقیم رد کنن؛ چون هیچ‌چیزی نداشتن که بولد کنن و بگن «واسه این ردت می‌کنیم». همین موضوع باعث شد ارزش خودم رو بیشتر درک کنم. حالا ممکنه یکی بگه «خودشیفته»، اوکی، مشکلی ندارم؛ ولی من عمیقاً به خودم باور دارم، به حسم احترام می‌ذارم و همدمِ خودم هستم. خیلی پیش اومده کسایی که تایپم نبودن، بهم پیشنهاد دادن. تمام تلاشم رو کردم وقت بذارم و جوری جواب بدم که طرف با اعتمادبه‌نفسِ بیشتر بره. خودم رو نکوبوندم، نه! ولی بهشون گفتم مثلاً «دو تا آدمِ باکیفیت و عالی بودن، دلیل نمی‌شه که حتماً با هم مچ باشن» و با کلی توضیح این رو براشون جا انداختم. من با اینکه در طول زندگیم به خیلیا کمک کردم، نجابتم رو حفظ کردم یا در دانش و فرهنگ بسیار تلاش کردم، هیچ‌وقت به اندازه زمانی که احساساتم رو به بقیه گفتم (چه جنس مخالف، چه خانواده و دوست)، به خودم افتخار نکردم. شما وقتی احساساتت رو می‌گی، واقعاً حسرت توی زندگی‌ت کمرنگ می‌شه؛ البته اگر این هم مثل من، نقطه ضعفت باشه.🌱 راستی، من هنوز توی سفرم؛ اومدم تبریز. سلام به تبریزی‌های عزیز! 💖 #یادداشت_حناجون 🌹🍃

✅یادداشت جدید از هیلدا بهرحال از مترو اومدم بیرون هوا کاملا تاریک بود، توی شلوغی ماشینها وادمها گیرافتاده بودم.دلم میخاست زودبرگردم خونمون و کنار سماور دراز بکشم جلوی تلوزیون،،، از خیابون رد شدم تامقصدم کلی راه بود ولی خب تاماشین بیاددنبالم وقت زیادبود، پیاده به راه افتادم چنتا خیابون وچهارراه ورد کردم تامغازه پلاستیک فروشی پیداکردم،، یکم پلاستیک بسته بندی لازم داشتم گرفتم،خداروشکر مغازه دار یه اقای نسبتا جوان بود و خیلی خوش برخورد،بعداز خرید راننده بهم زنگ زد و اومد دنبالم توی ماشین باخستگی نشستم،چشامو روهم گذاشتم وراه افتادیم، دوتامسافردیگم بودن، وخانم اقای راننده بودمنو میشناخت یکم باهام حرف زد ولی من دلم میخاست فقط بخابم،، جشاموبستم ووقتی باز کردم درحیاط بودم،.همون چندقدم توی حیاط به زور طی کردم و خسته رسیدم خونه وخودموروی مبل انداختمم چه سفرطولانی بود وچه روز پراسترسی..... ولی صبح فرداپراز ارامشه🌹 #یادداشت_هیلدا

✅یادداشت جدید از هیلدا امروز روز عجیب وشلوغی بود واسم خیلی شلوغ دیروز از بی ابی شب رفتم خونه دخترم ،، صبح زود بیدارشدم ۵ تقریبا.اب روستاامروز منطقه ی مابود،شانس اوردم وگرنه بایدباتراکتور تانکر اب میاوردیم واسه خونه صبح تاشیراب وباز کردم دیدم اب داره میاد شروع به شستن و شستن کردم، لباس شستم،ظرف شستم،روی گازوپاک کردم حیاط وجاروزدم،سرویس بهداشتی شستم وبه کل خونه رسیدم ،بعدپهن کردن لباسها وشیر اوردن واسه محمد ،کنارسماور نشستم ساعت تازه ۷ صبح بود ومن اندازه نصف روز کارکرده بودم... سمیرااومد ورفتیم طبقه بالا،دوختن واتو کردن فیلتاب های سایزسه،الگوسازی یقه، مرتب کردن کارگاه ایناتاساعت ده ونیم وقتم وگرفت ،،، ساعت ۵ امتحان ریاضی داشتم ،واسه ساعت یک ماشین گرفتم برم مشهد،، تایه دوش گرفتم نهارواسه محمد ماکارونی گذاشتم، سفارشای خانم مدیرواماده کردم شد ۱۲ وماشین درحیاط بوق میزد... طبق معمول باعجله سوارشدم وراه افتادیم ،راننده دوتامسافردیگم داشت دوتادختر تقریبا ۱۲ ساله هنوز یه روستای دیگم میخاست بره یه سفارش داشت بگیره،هواانقدر بادبود که داشت روسریمو از سرم برمیداشت ومن چادرمو زیرگلوم سفت چسبیده بودم موهام هنوز خیس بود پشت سرم اب میچکید واون بادوهوا مثل سشوار بود واسم،یکم چشاموبستمو سرم به صندلی تکیه دادم ولی خابم نمیبرد استرس داشتم جزوه هم تودستم یود یه نگاهی بهش انداختم ،دیشب چنتا معادله ازش حل کرده بودم ودلم به همون خوش بود،باخودم فکر کردم چقدخوب بود ریاضی روهم مثل خیاطی بلد بودم تاانقداسترس نداشتم واسه امتحان،، دخترس که کنارم نشسته بود یه ایرپاد داشت و داشت اهنگ گوش میداددوتامون صندلی عقب بودیم حرفی بینمون ردوبدل نشد چون منو نمیشناخت فقط دوسه باری نگام کرد یه لبخندزد، اونیکی دختر صندلی جلو بود لباس مشکی تنش بود،هیچکدومشون برام اشنا نبودن،فقط راننده رو میشناختم از بچه های روستابود... پروین اعتصامی پیاده شدم یکم وسایل داشتم اونجا تحویل دادم و اسنپ گرفتم رفتم علیمردانی،اونجا معدن خرجکارو تزیینات ودکمه ووویکم خرید داشتم انجام دادم وسریع سوار اتوبوس شدم تامیدون شهدا ویکمم پیاده روی داست تا هنرستانوبالاخره رسیدم یه ربع به پنج بود دم در هنرستان یه نفس عمیق کشیدم وخیلی اروم واهسته به طرف اتاق مدیررفتم ،یه خانم که از خودم یکم بزرگتر بود مانتو ومقنعه مشکی تنش بود و یه چهره اروم داشت همونطورهم باارامش حرف میزد پرسیدم امروز امتحان ریاضی بوده درسته گفت بله ولی هنوز کسی نیومده بیرون منتظر باشید،،، توی سالن کلی صندلی امتحانات روی هم چیده بودن یکی از صندلیهارو برداشتم روش نشستم وجزوه موباز کردم، چنتا مسئله رو باخودم مرور کردم، یادم اومد که از صبح هیچی نخوردم توی کیفم یدونه کیک بود میخاستم بردارم بخورمش که مدیر صدام زد وگفت برو طبقه بالا واسه امتحان گوشی وجزوه هم اگه داری تحویل بده،، کیف ووسایلم توی دفتر گذاشتم و رفتم طبقه بالا چند نفر دیگه اومده بودن وتوی اون جمع فقط من سنم بیشترازهمه بود هیچکدومشون نمیشناختم ،اروم روی صندلی کناردیوار نشستم اسمها خونده شد وبرگه هاروی میز،یه دور سوالاتو مرور کردم،بعضیاش بنظرم اسون اومد وبعضیاشم سخت,،، اسونهارو اول نوشتم رفتم سراغ سختها فرمولایی که بلد بودم و نوشتم کلا ۱۵ تاسوال بود که من دهتاشو بااطمینان حل کردم وروی بقیه شک وتردید داشتم، دیگه هرچی برگه رو پشت ورو کردم چیز بیشتری توذهنم نبود،، ببند شدم وبرگه رو به مراقب دادم، واز اتاق بیرون رفتم ،یه نفس تازه کشیدم وعرقموپاک کردم،، به طرف دفتررفتم این اخرین امتحان کتبی من بود وتماام دوتا ازمون توی فنی حرفه ای موندهکه اخر مهر باید برم، خیلی خوبه چون اون تایم سرم خلوت تر هست و بااسترس کمتری میتونم ازمونم وشرکت کنم، وسایلمو گرفتم ودوباره به طرف میدون شهدارفتم،فک کردم بامترواگه برم طرف ۱۷ شهریور راحتره وسفرطولانی من ازینجاشروع شد، راه افتادم باپله برقی،یک،دو،سه،چهار،پنج طبقه روبه پایین سالنهای دورودراز جای که کسی رونمیشناسی وهمه فقط دارن راه میرن وبه طرف هدف خودشون حرکت میکنن زیا ازین فضا خوشم نمیاد اینهمه راه رفتم از نگهبان پرسیدم وفهمیدم راه اشتباهی اومدم دوباره همون راه برگشتم واقعا گیج کننده بود یک ساعت ونیم توی مترو این طرف اونطرف رفتم مثل بچه های که گم میشن دلم میخاست گریه کنم وپشیمون شدم ازینکه قطار شهری رو انتخاب کردم، بالاخره بعداز کلی سوال پرسیدن متوجه شدم باید خط یک وسوار میشدم که ازهمون اول مسیرم واشتباهی اومده بودم، ادمهاهم توزندگیشون مسیر اشتباهی رو که انتخاب کنن گیج میشن چقدر خوبه از اول توی راه درست قراربگیری،وگرنه یاباید راه وبرگردی یامسیرتو عوض کنی،، #یادداشت_هیلدا

✅یادداشت جدید از حناجون چند روزیه اومدم مسافرت و دارم شهرها رو تا جایی که می‌تونم می‌گردم. غار علیصدر رو به‌شدت بهتون پیشنهاد می‌کنم؛ دیروز اونجا بودم، واقعاً زیباست و البته کمی هم مخوف! اولین بار ۱۲ سالم بود که رفته بودم و بعد از این همه سال، دوباره رفتنش خیلی چسبید. نزدیک غار یک شب خونه گرفتیم و خیلی شیک من همون شب کابوس دیدم! 😂 الان کردستانم؛ سنندج و مریوان رو دیدم و احتمالاً فردا جاهای بیشتری از کردستان رو بگردیم. طبیعت اینجا در هر نقطه‌اش واقعاً خاص و زیباست؛ دریاچه زریوار هم حس و حال خیلی مثبتی داشت. مردم کُرد هم که خیلی خون‌گرمن؛ تا می‌فهمیدن مسافریم، سریع دعوت‌مون می‌کردن به خونه‌شون و وقتی می‌فهمیدن جایی مستقر هستیم، خیالشون راحت می‌شد. سفر تا الان که عالی بوده، امیدوارم بتونیم شهرهای بیشتری رو ببینیم. اگر جای جالبی پیدا کردم، حتماً بهتون خبر میدم. #یادداشت_حناجون 🌷

✅یادداشت جدید از khatereh نوشتم و پاک کردم اخرین یادداشت هم خود به خود پرید این دو روز خودمو مشغول آشپزی کردم یکم آروم تر شدم نه اینکه حل شده باشه و نه اینکه بخوام باز هم رهاش کنم نیاز دارم چند روز رو آروم بگذرونم ذهنم یکم آسوده بشه و بعد یه تصمیمی براش بگیرم دلتنگ دریا شدم دلتنگ حس رهایی توی آب دلتنگ قدم زدن روی شن های داغ دلتنگ تماشای سایه ماه روی موج ها نمیدونم چی میشه نمیدونم کجای داستان ایستادم و شاید همین ندونستن برای من بهتر باشه نمیگم امیدوارم اینطور باشه اما چه میشه کرد به خودم قول میدم وقتی که از پسش بر اومدم اون زمانی که از زیر این بار اومدم بیرون ازش مینویسم این حس ترس از حرف زدن دربارش رو شکست میدم حتما همینطور میشه #یادداشت_khatereh

✅یادداشت جدید از حناجون امروز نمیدونم از چی بنویسم. راستش عادت ندارم از کل روزم بنویسم، نمیدونم چرا. انگار برام سخته، ولی تلاشم اینه تعادل ایجاد کنم. این روزا بیشتر خلق بالا و پایین رو تجربه میکنم، دلایلش زیاده، یکیش تراپیه. چون وقتی چیزی رو تعریف میکنم، تاثیرش و حرفای تراپیست تا چند روز رو من میمونه، تا در نهایت دوباره خودمو پیدا کنم و گرد و غبار اون جلسه رو از سر و روم بتکونم. هوا داره رو به خنکی میره و از این بابت بینهایت خوشحالم، خودم متولد پاییزم و همه‌جوره فصل سرد برام هیجان‌انگیزتره ☺️🍁 تصمیم گرفتم یه زبان جدید (غیر از انگلیسی و روسی) رو شروع کنم و البته بینهایت زبان سختیه، ولی برام مهمه و برای شروعش میخوام از اپ‌ها یا سایت‌هایی که آموزش رایگان دارن استفاده کنم. روزام یکم یکنواخت شده، بخاطر استوپ خوردن کلاسامه و باید سبک جدیدی برای خودم ایجاد کنم تا همش توی اینستا یا تو فکر نباشم و البته نیاز به مسافرت دارم. خودم شمالیم و دلم جایی رو میخواد که خنک و کوهستانی باشه، مثل کردستان و... در نهایت هدف داشتن واقعا باعث میشه شما زنده‌دل‌تر باشید، حالا هدف بزرگ، کوچیک، بلندمدت، کوتاه‌مدت فرقی نداره، ولی مهمه هدف یا برنامه‌ای باشه تو زندگیتون که مربوط به شخص شما باشه، نه صرفا برای بقیه... راستی مامان از مسافرت برگشت و منو با چیزی سورپرایز کرد که فکرشم نمیکردم. مامانا همیشه از خودشون میزنن تا بچه‌ها حالشون خوب باشه و این مهم‌ترین ویژگی مادراست، که البته دلم میخواد مامانم اولویتش خودش باشه. دوستت دارم مامان ❤️ #یادداشت_حناجون 🌹🍃

✅یادداشت جدید از khatereh دو هفته شد احساسات متفاوت بالا پایین بسیار نمیدونم چی بنویسم ازش شاید فقط از حسم باید بگم وقتی فهمیدم واکنشم این بود تعجب و خنده های عصبی چند روز بعد شروع به تصمیم گیری و گریه های بسیار بعد اون استرس زیاد و بعد یه خوشحالی لحظه ای پوچ و الان باز گرفتار جریان مبهم زندگی اون ذوق پوچ خیلی بهم برخورد بعد به خودم گفتم بیخیال بابا حالا چی شده مگه اما کاش واقعی بود دیگه نمیدونم چی بگم همین کاش حداقل این بار واقعی بود دلم میخواد کلی غر بزنم یه نفر باشه که به کل حرفام گوش بده زیر و روی این داستان طولانی که هر چند وقت یبار میاد و بیخ گلومو میگیره رو براش تعریف کنم از سکوت خستم از تحمل کردن خستم از صبر کردن خستم از سکوت و حرف نزدن بیشتر از همه خستم از اینکه هیچوقت حتی نمیتونم دربارش بنویسم از اینکه اعتقاد دارم زندگی فقط یه جریان سادست اما این موضوع سال هاست که داره بهم ثابت میکنه اینطوری نیست من فقط یکم خستم همین شاید یبار باید درست و حسابی بجنگم شاید رها کردن و سپردن دست سرنوشت دیگه کافی نباشه #یادداشت_khatereh

✅یادداشت جدید از هیلدا همین الان وسط عروسی هوس نوشتن به سرم زد امروز صبح زود بیدارشدم البته مثل هرروز ولی فرقش این بودکه امروز منطقه مااب بود،چون توی روستا هرچهارروز یکبارنوبتی سه ساعت اب هست ومایه تانکر هزارلیتری داریم برای استفاده چهارروز برای حموم وشستن لباس وووو بهرحال من اولین کارم اب دادن به گلدونای حیاطه،وهنوزم ناراحتم که چراشمعدونیام گل نمیدن،شاید قهرن بامن،،،واقعا فرصت رسیدگی بهشون ندارم وفقط هرروز اب میدم بهشون وهمین،،بعدم جاروززدن حیاط ومرتب کردن اشپزخونه ،امروز قراربود زودتر برم بالا چون شب عروسی بود ومن دو سه تالباس تاشب بایدحاضر میکردم که باز هم بااینکه دیررفتم بالا همشون سر موقع حاصرشد یکیریکی مشتریا لباساشون بردن ومن امشب که توی تنشون دیدم به خودم افتخار کردم. عروسی اخراشه شام تموم شده وهمه درحال رقص،به دخترای جوون و دختر بچه هانگاه میکنم که همه ارزوی مثل امشب ودارن،وعروس که مثل مروارید توی صدف لباس عروسش میدرخشه،ازته قلبم براش ارزوی خوشبختی کردم واینکه توی این روزگارسخت درکنار همسرش بتونه روزهای زیبایی رو بسازن،، خوب بود خوش گذشت،باهمه ی دغدغه ها واسترسها این لحظه های خوب خیلی زود گذرهستن، خب عروسیای الان تازمان ما خیلی خیلی فرق داره،الان فقط تالار ،فیلمبرداری شام وتماام برای من که یه دهه شصتی هستم کلی خاطرات از اون موقعها دارم، قبل عروسی یه روز گندم پاک کنی بود که همسایه هاباکله قند به خونه عروس میومدن وگندمها روپاک میکردن،روز بعدش خمیرپخته،،روزبعدش لحاف عروس باید ملافه میدوختن هرکسی یه کوک میزد وهزارتا ارزوی خوشبختی،، هفته بعدش خرید عروسی بعدازون چایی شیرینی خوران وجهازبرون ،،نهار ،،شام ،پاتختی، شب سوم عروسی عروس داماددوعوت میکردن ،بعدازون پاگشای عروس،بعدداماد طلبی،،وووو همچنان دورهمی وشادی ادامه داربود،، اما شادیهای این دوره هم زود گذر، باکلی استرس وو اینکه همه کارها درست انجام بشه وکم وکسری نباشه،وتاوقتی یه پسرودختر به خونه بختشون میرن ،پدرومادرشون چقدرباید خرج کنن وحتی بعدمجلس هم باید قسط وقرض بدن،، نمیخام ناامیدانه حرف بزنم ولی الحق مجلسهای شادی که الان میگیریم پشتش هزارتا غم وگرفتاریه،، امیدوارم همه خوشبخت بشن وشب عروسیشون بهترین خاطرات وثبت کنن،، ،،ارغوان جان ازم خاست از افکار بیست سالگیم بگم،،، خب من همین الان هم احساس یه دختر بیست ساله رودارم وهنوز هم دارم رویاهامودنبال میکنم، بایدبگم رویای من از همون موقع که کیف ودفتر از دستم گرفتن وابزارقالی بافی بهم دادن بعداز کلاس پنجم ابتدایی فقط وفقط درس خودن بود،،وبعدازون که ازدواج کردم بچه دارشدم وهنوز همون رویاروداشتم ،، اما توی ۴۲ سالگی رفتم دنبال تحصیل اونم ازراه دور چون توی روستا انقدی امکانات نیست . واین زمانی بود که من دخترم ازدواج گرده بود ولی احساس کردم دیگه نباید فقط حسرت بخورم وباید باقدرت ادامه بدم، والان اخرین امتحانات وازمونهارو دارم میگدرونم برای دیپلم خیاطی،خب این یکی ازرویاهای ۲۰ سالگیم بودکه من دنبالش بودم وهستم حالا اگه فرصتی بود هنوزم رویا داشتم توی سن جوانی واستون میگم به امیدخوشبختی همه دخترو پسرای عزیزم🌹❤️ #یادداشت_هیلدا

#پیوست_یادداشت_نور
+5
#پیوست_یادداشت_نور

✅یادداشت جدید از نور سلام گفتم قبل از اینکه برم کتاب بخونم بیام اینجا بنویسم و بعد برم. نشستم برنامه شهریور رو نوشتم و برای فردا هم برنامه نوشتم تا آماده باشم هر چند روز خیلی شلوغیه اما بی برنامه بودن فقط سردرگمی و کلافگیم رو بیشتر میکنه. دوش گرفتن و نظافت و روتین آرایشی بهداشتی از عوامل ضد افسردگی بنده‌ست. واقعا میگم. بوی خوب میدی و بدنت سبکه. احساس میکنی میتونی هر کاری بکنی‌. اسپری بوی خوبی داره و کرم موهم بوش خیلی خوبه از اون طرفم خیلی موهامو نرم میکنه بر خلاف موس. لاکمم زدم و به نظرم رنگش خیلی قشنگهههه😭🤌🏻💙 هر چند یکی دو درجه تیره ترش خیلی جیگر تر میشد اما آره فعلا ورژن 1.0 رو میفرستم تا بعدا که ناخنام بلند تر بشه و بتونم بادومیشون کنم. روز نسبتا خوبی بود. سعی کردم یکم رشد کنم امروز و خودمو از بقیه جدا کنم. کمتر نگران احساسات و آینده بقیه باشم و یکم تو لحظه حال از وجودم لذت ببرم. با اینکه شب خوب خوابیده بودم بعد از ظهر باز سه ساعتی خوابیدم و خداییش چسبید. هوا رو مخ بود چون هم گرمم بود هم سرد و خیلیممم خشک بود. دیگه چی بگم. پیاماتون رو خوندم. از ویدئویی که حناجون فرستاد هم خیلی خوشم اومد. جدا از اینکه باور شخصیم چیه، دیدن و شنیدن چیزایی که نیروی بزرگ تری رو پرستش میکنن برام جذاب و قشنگه. ارغوان جون چقد دلم میخواد کنارت بشینم و باهم گپ بزنیم. نمیدونم هوای اینجارو میپسندی یا هوای اونجا رو ولی اینجا پشه ها آدمو تیکه تیکه میکنن پس فک کنم همونجا بهتر باشه. آخرین روزاییه که میشه بدون لرز و سرماخوردن از هوای آزاد لذت برد. برای من که اینطوریه. سخن دیگری ندارم. کنکور ارشد گویا افتاد واسه دو سال دیگه. چون ۶۰ واحد هنوز پاس نکردم و ممکن نیست تا ۳۱ شهریور سال بعد پاس بشه. اگه این تابستون چند واحد برمیداشتم میشدا. سر همین دارم حرص میخورم. نیاز دارم برم و دور شم ولی باز دو سال عقب افتاد جای یک سال. یکم اگه بیشتر توجه میکردم و فکر میکردم...... امروز روانشناسی عمومی رو یکم جلوتر بردم و بابتش خوشحالم. یک ساعت قبلم به هر کاری ده دقیقه اختصاص دادم و دیگه تقریبا آماده ام برم بخوابم. قرار بود با یاسمین ویدئو کال برین اما از ظهر خبری ازش ندارم. راستی دفعه دیگه اگه وقت کردم یه سری عکس از منطقه خودمون رو می‌فرستم که خیلی خیللللییی دوسشون دارم. اصلا چه کاره اییه الان میفرستم. عاااا راستییییی با دیدن تعداد یادداشت ها اولین واکنشم این بود که : اشکال نداره! آرزو بر جوانان عیب نیست که! تو میتونی! بعد میدونی چیشد؟ جلو آینه داشتم روتینمو انجام میدادم و دیدم کنار شقیقه ام موی سفید دراومده 😭😂 و متوجه شدم موهای سفیدم خیلی بیشتر شدن. احساس میکنم طبیعی باشه و نیازی به دکتر نیست. تو همسن هام دیدم پس بیخیالش. ولی همچنان قراره نفر اول بشم و رکورد یادداشت هارو بزنم. مراقبت کنید حسااابیییی. ♥️ #یادداشت_نور

✅یادداشت جدید از ارغوان خب من امروز عاشق این بیت شدم. سررشته غیب ناپدید است. بس قفل که بنگری کلید است. اونجایی که خانم مرضیه شکری تفسیر کرد،چقدر چالش ها و پیچش های زندگی که ما فکر میکنیم. قفل هستند.اما در واقع کلید زندگی ما هستند و ما از اون ها بیخبریم. با اینکه از این حرف ها زیاد شنیده بودم.اما این بیت آرومم کرد. قرار گذاشتم که اینجا اول از قسمت زیبا و خوشحال روزم بنویسم. پس از امروز داده زیادی برای نوشتن ندارم. اما دیشب بعد از اسال پیامم، یه خبری از یکی از اعضای خانواده شنیدم که قند تو دلم آب کرد. خبری که هم خوشحالم کرد، و هم جدی بودن زندگی و در روال بودن زندگی برای بقیه رو برام بولد تر کرد. صبح جمعه امروزم به بازی با اپلیکیشن یادگیری زبان گذشت،هم از بازی لذت بردم و هم از یادگیری😍 کته گوجه مامان برای ناهار،شفته شده بود،اما خیلیم خوشمزه عصر جمعه ام هم به تمیز کردن اتاق و شستن لباسا و…گذشت. و اینکه مامان اینا تصمیم گرفتن یه لامپ قوی تر روی سکوی خونه نصب کنن،خیلی خوشحالم کرد. به مامان میگم مبارکه،چه خوب شد. و اون میخنده و تعجب میکنه از خوشحالیم… الان برای شب تصمیم دارم یا فیلم ببینیم،یا لیلی و مجنون گوش بدم. و امیدوارم تو خونه چایی باشه تا برم و بیارمش رو سکو ☕️ دلم هم صحبتی هم میخاد،اما کسی نیست که حوصله گپ زدن تلفنی رو باهاش داشته باشم. امیدوارم فردا بتونم دوستامو ببینیم:) کلام آخر هم اینکه امشب ستاره ها کمتر هستند. اما ماااه، زیادی ماه و قشنگه🌚🌙 #یادداشت_ارغوان

📊 چه کسانی بیشتر در «از نوشتن تا نُوشدن» نوشته‌اند؟ رفتم سراغ آرشیو کانال و یادداشت‌های مشارکتی را تا جای ممکن بر اساس نام یا اسم مستعاری که با آن منتشر شده‌اند دسته‌بندی کردم. و نتیجه تا اینجای آرشیو 👇 🥇 علیرضا — ۱۶۰ یادداشت 🥈 هیلدا — ۱۴۰ یادداشت 🥉 نویسنده‌ی شب — ۶۹ یادداشت khatereh — ۴۴ طلاگیس خانوم — ۴۰ Zbaghaiee — ۳۷ Tsf — ۳۵ Fatima — ۲۹ نور — ۲۵ زهرا — ۲۴ زهرا_پ — ۱۵ سپیده — ۱۴ ندا — ۱۴ kian — ۱۲ سوفیا — ۱۲ حناجون — ۱۱ مسیحا — ۱۱ مطمئن نیستم🥲 — ۱۱ زینب — ۹ فاطمه — ۹ N.d — ۷ sd — ۷ عاشق نور — ۷ فاطمه وحید دستجردی — ۷ همون که عاشق ماه — ۷ TN — ۵ جهان — ۵ رها — ۵ زهرا نوری — ۵ Angel_hidden — ۴ LIGHT — ۴ siva — ۴ آدم فضایی — ۴ ارغوان — ۴ شکوفه علامی — ۴ یاس — ۴ raha.n — ۳ soul — ۳ بی‌نام (.) — ۳ خانم سای — ۳ زهره — ۳ سایه — ۳ صنوبر — ۳ عارفه — ۳ لوک خوش شانس — ۳ مبینا — ۳ نارایی — ۳ نون واو — ۳ هما — ۳ Alohomora — ۲ Dandelio — ۲ Fatemeh — ۲ Kimiya aghaei — ۲ Lotus — ۲ Mehdi — ۲ Shukoofeh.alm — ۲ Silver — ۲ Z.s.n.b — ۲ Zar — ۲ آیناز — ۲ الماس — ۲ برای سپیده — ۲ دورسین — ۲ سرکش — ۲ غرق در انزوایم — ۲ فرشته — ۲ مهدیه — ۲ کشیش مصطفی — ۲ و هرکدام با یک یادداشت: Apocalypse، Barn، Lady H.R، Pisineh، Soroush، Tsd، ftm، تینا، حسنا، دریان، دَر انتظارِ...، ریحانه، زن چهل ساله، زی نَب، سار، سجاد، شایان، صحرا، غزل روایه، ماهی، مریم، نانا، نوری، نیلی، پری مو طلایی، پریا و گیسو کمنو.

✅یادداشت جدید از ارغوان ستاره های آسمونِ اینجا کمتر از شبای قبل هستند. منم دوباره نشستم روی سکوی خونه، و منظره روبرو تاریکی قشنگیه،پُراز سکوتِ و فقط گاهی صدای بازی بچه ها از خیلیی دورتر میاد. موقعیت الان برای فکر کردن،فیلم دیدن،کتاب خوندن خیلی خوبه… فقط نورش کمه، اینو وقتی متوجه شدم که چند روز قبل دکتری که برای بینایی سنجی به سراغش رفته بودم. بهم گف وضعیت چشمام حسابی خستس،و تحت فشاره، از نور کم،از نور گوشی و لپتاپو…. ازم خواست پیشگیری کنم. و این شد سختترین تکلیف این روزای من🚶🏻‍♀️‍➡️ که تاالان در عمل به اون اصلا موفق نبودم. اما خبب،امروز تصمیم گرفتم که از بخش شادی های زندگیمم اینجا بنویسم. اینجوری شاید خودمم به بخش قشنگ زندگی بیشتر توجه کنم. از دیروز بخام بگم،بیرون رفتنم با دوستم،هم صحبتی باهاش،خنده های بی معنا،خوب بود. سختی مسیر رو کمتر به چشم میورد. عصرش با ابجیم رفتیم خرید، حسابی دو دوتا و چهار تا کردم. که مثل ماه قبل،خودم خاااالی روزای اخر ماه رو سپری نکنم. اما موفق نبودم.😅 و تسلیم شدم و لباس کار قشنگی که خوشم اومد رو خریدم و البته خوشحال هم شدم. و از همان دیروز وارد دوره کم پولی ماااه شدم.🤌🏻 مهم نیست که،مهم حس خوشحالیه از خوشحالی امروز صبح، میتونم به وقت گذروندن با بردیای ۱ساله اشاره کنم. کسی که تو این یک سال کلی خسارت مالی به خالش زده،وقتی اینجاست نمیتونم بخابم، قفسه های کتابخونه ام خالیه و کنارش برگه های کنده شده کتابای مورد علاقمه😕 کشوهای پایینی کمدم هم خالیه و کنارش جوراب هام و لباس هام دونه دونه افتادن… و اگه جمعشون کنم. ایشون جیغ میکشن و دوباره همینکار رو میکنن.😂 تازه نباید جلو چشمای این اقا از در خونه هم خارج بشیم. چون جیغ میکشن و خودشون رو میزنن به در و دیوار که چرا نبردیمش…🤌🏻 با همه اینا من عاشق چشماشم،و البته بیشتر عاشق خنده هاشم و اینکه گاهی که ناخواسته سرش داد میزنیم،بلافاصله بعدش باهامون آشتی میکنه و میخندهه🥹 عصر که رفتن یه قسمت دیگه از پادکست لیلی و مجنون رو گوش دادم و قدم زدم. و یه کوچولو هم با شادی(دوستم) گپ زدم . و ناخواسته گریه کردم. و البته سبک شدم. آخرین خوشحالی امروزم اینکه میتونم امشب آروم بخابم.🫣🌻 در آخر هم هیلدای عزیزم نوشته هات برام خیلی دلنشینه… اگه دوست داشتی و البته وقتشو داشتی،برامون از افکار بیست و چند سالگیت هم بگو🌿 اسم های که تا الان برای من دوست داشتنی بودن رو برات مینویسم تا بخونی🍭 (نَهال-نورا-نَوا-یَغما-سِودا-هِلن-هانا) #یادداشت_ارغوان

VID_20260826_100950_602.mp410.26 MB

✅یادداشت جدید از حناجون در گذشته آدم بسیار متعصبی بودم؛ اگر بخواهم مثال بزنم که در چه حد و چطور، این‌طور بود که وقتی صحبتی در رابطه با خدا می‌شد، سریع در موضع گارد و دفاع می‌رفتم؛ طوری که نمی‌توانستم مفهومی از عشق و باور به خدا را جز از نگاه و تعریف خودم (الله) بپذیرم. > مثلاً اگر کسی از «اهورامزدا» یا نام‌های دیگر خدا حرف می‌زد، برایم غیرقابل‌درک بود و اصلاً نمی‌خواستم چیزی بشنوم یا ببینم... > تا اینکه جمله‌ای از کسی شنیدم که مرا به فکر فرو برد:  > *«اگر نسبت به چیزی تعصب بیش از حد داری و واکنشت غیرعادی است، حتماً یک جای کار می‌لنگد.»*  > با این حرف—چون از سمت کسی بود که قبولش داشتم—کمی به فکر رفتم، ولی باز هم در نهایت به همان باور متعصبانه‌ام پناه می‌بردم: «جز خدای خودم هیچ‌کس! حتی حرفش را هم نمی‌شنوم و اجازه نمی‌دهم قلبم چیزی را احساس کند، مبادا که منحرف شوم.» > اما روزگار چرخید و چرخید؛ آن‌قدر در زندگی متحمل فشارهای سنگین و امتحانات سخت شدم تا نگاهم دگرگون شد... > حالا من در همه‌چیز «الله» را می‌بینم؛ حتی در این نیایش که نامی از او برده نمی‌شود، اما با زبان و نوای خودش دارد همان حقیقت یگانه را صدا می‌زند. > می‌خواهم بگویم تعصب شدید و ترس از تغییر، پیامی در دل خود دارند؛ به آن‌ها گوش کنید، چون معمولاً نشان‌دهندهٔ گره یا ترسی در درون ما هستند.  آنچه قلباً، در عمق جان به درستی‌اش برسی، نه ترسی در آن هست و نه شکی؛ قرص و محکم، آرام و سرشار از عشقی زلال، فقط حسش می‌کنی.🌹🍃 #یادداشت_حناجون

‎ ✅یادداشت جدید از نور یه دانگل بلوتوثم ته لپتاپم چسبیده. مشکلش حل شد ولی فروشنده گفت یه مدل کپی همین هست که اگه مشکل بلوتوث و میکروفون نداشته باشه برات عوضش میکنم. منم با اینکه نمیخوام میکروفونه رو از دست بدم چون برای تولید محتوا نیاز میشه ولی رااضیم اگه همین لپتاپو بدون ایراد داشته باشم. یکمیم خرید کردم از عطر و اسپری و لاک و کرم مو تا یه یخ در بهشت آلبالویی که مزه هر چیزی بود جز آلبالو. تنها بودم و کاش زودتر تنهایی برام عادی بشه و اضطراب اجتماعیم انقد جلومو نگیره برای تجربه های جدید. قیمت یه عینک بلوکات هم پرسیدم که حدود ۴ ۵ تومن در میاد با فریم فلزی. حرص و ناراحتیم با خرید کمتر شد واسه همین فعلا عذاب وجدان ندارم که چرا به جاش کتاب مرجع ارشد رو سفارش ندادم. آره یکم بهترم. یکم سبک ترم. هنوزم نمیتونم عصبانیتم رو کنترل کنم حین برخورد با مامان و بابا ولی خب نشون دادنیم در کار نیست از اونجایی که بهونه میشه برای نیش های بیشتر. نمیدونم. میگذره. هیچوقت انقد از خونه موندن بدم نمیومد. گشنمه و پاهام زق زق میکنن انقد راه رفتم. عطر رو دوست داشتم. Black Opium . نمیدونم بوش رو چطوری توصیف کنم. لاک سرمه ایی هم گرفتم و به نظرم رنگ خیلی قشنگیه. اسپری داو هم همچین چیز خاصی نبود انقد تبلیغ میکردن انگار همون صابون داو که اسپری شده ولی خوبه در کل بوی تمیزی میده. کرم مو هم گرفتم برای فرفریای ضعیفم . هر چند زیر مقنعه داره بهشون ظلم میشه. خانومه تو اینستا چرخه قاعدگی رو توضیح میداد و میگفت ۱ تا ۵ روز اول به بدنت استراحت بده. عذاب وجدان دارم از استراحت کردن. شما کجایین ؟ چیکارا میکنین؟ خنک بوده هوا براتون؟ اینجا دیگه خنک داره میشه. چندتا دونه بارون ریخت بعد از ظهر. مراقبت کنید.♥️ #نیادداشت_ور

✅یادداشت جدید از نور سلام. دیروزم به گریه گذشت و امروزمم تعریفی نداره. نمیدونم اصلا علت گریه ام چیه. یعنی محرکش که خب خانواده گرامی هستن ولی اون علت ریشه ایش رو هنوز نمیدونم. اینکه بازم میبینم بابا و مامان همون حرفای نیشدار رو به خواهرم میزنن یا که امیدم ناامید شد از اینکه فکر کردم شاید تغییر کنن یا شایدم زیادی بیکارم سر این چیزا گریه میکنم. ولی خب دیروز حسابی گریه کردم و سر شب تونستم زود بخوابم. الانم واقعا حوصله بیرون رفتن رو ندارم ولی فکر اینکه اگه این مشکل لپتاپ هم برطرف بشه حالم بهتر میشه داره مجبورم میکنه برم. دارم به کنکور ارشد فکر میکنم. از اینکه اطلاعاتم هیچوقت دقیق نیست و همیشه با عجله میپرم سر یه کاری حرص میخورم. ۶۰ واحدم مونده پاس کنم و بهترین کار این بود این تابستون چند واحد پاس میکردم تا سال دیگه تموم بشم ولی نکردم و احتمالا تا ۳۱ شهریور سال دیگه فارق التحصیل نمیشم که بخوام ارشد سال دیگه رو شرکت کنم. حقیقتا نمیدونم اصلا این تحلیلم درست بود یا نه. دارم سعی میکنم پرس و جو کنم. نوشتن نبود منم اینجا نبودم. از خود گذشته هام ممنونم که هیچوقت نوشتن رو ول نکردن. نمیدونم. بغض گلومو سوراخ میکنه وقتی به بعضی چیزا فکر میکنم. ترس فلجم میکنه و دهنمو میبنده و من نمیتونم جلوشون حرفی بزنم و از این خجالت میکشم و احساس حقارت میکنم. بعد به این فکر میکنم به چه قیمتی ؟ به چه قیمتی روزام اینجوری داره میگذره؟ چیو دارم فدای ترومای خانوادگی میکنم و بدتر اضطرابم بیشتر میشه. تقصیر بقیه انداختن چیزیو حل نمیکنه میدونم ولی اینکه قبول کنن اشتباه کردن خیلی از بار روی دوشم رو کم میکنه. اینکه من هر روز تغییر کنم و خودمو وفق بدم با افکار قدیمی اونا ولی اونا یه لحظه ام این فکر به ذهنشون خطور نکنه که ممکنه اشتباه کنن و کمبوداشون تو زندگی توجیه اشتباهاتشون نمیشه، عذاب آوره. خار تو قلبمه چون در همین حین نگران موهای سفیدشون، نگران کمرای خمیدشونم، نگران تیک تاک ساعت عمرشونم، نگران تنها موندنشونم، نگران زندگی ایم که نکردن...... آخ غمیگنم و هواهم امروز مثل منه. #یادداشت_نور