en
Feedback
گُل جون

گُل جون

Open in Telegram

💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli

Show more
1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
کافکا در کتاب مسخ : من نمی‌توانم به تو بفهمانم. نمی‌توانم به کسی بفهمانم که در من چه می‌گذرد، من حتی نمی‌توانم آن را برای خود
کافکا در کتاب مسخ : من نمی‌توانم به تو بفهمانم. نمی‌توانم به کسی بفهمانم که در من چه می‌گذرد، من حتی نمی‌توانم آن را برای خودم توضیح دهم.

امیدوارم هیچوقت هیچ شبی از دلتنگی زیاد با بغض به خواب نرید.

گفتم بدوم تا تو همه فاصله‌ها را.

دلم میخواد مثلِ محسن چاووشی بیام بگم: "محاله اعتنا کنم به وعده های مبهمت منی که مطمئن شدم شفا نمیده مرهمت.." ولی نه که نخوام، نمیتونم!

برای مدت طولانی قوی موندم و سعی کردم هیچی رو به روی خودم نیارم الان حس میکنم از پنج تا قاره گذشتم. اقیانوس‌ها رو شنا کردم، خشکی‌ها رو دویدم، تموم این مسیر جنگیدم، روزها و شب‌های سنگینی رو از سر گذروندم و حالا، بخاطر خار کوچیکی به انگشتم رفته از پا دراومدم.

رابطه با آدم‌های ”بالغ“ برای من نشئگی داره. شیفته‌ی اون خط فکری می‌شم، نه سن. لمس خاصی دارن، محترم و پُرن. به موقع رو بلدن. معلق نیستن و ارتباطت باهاشون مشخصه.

من یه جاهایی، یه موقعیت‌هایی، بدون اینکه حرف طرف مقابل و بشنوم آنچنان قضاوت بی‌رحمانه کردم که باورم نمیشه اون ادم من بودم. عوض اینکه دلگیریاشونو ببینم چیکار کردم؟ هی خودمو دور کردم، هی کمرنگ کردم، هی خودمو دریغ کردم. حتی در کمال ناباوری اشک و غمشون رو دیدم و خودم رو به ندیدن زدم. یه وقتایی باید با تمام سرعت به طرفشون میدویدم و بغلشون میکردم. یه وقتایی باید پشتشون وامیستادم. میدیدمشون، باهاشون حرف میزدم و از جهنمِ غم و دلتنگی بیرون میاوردمشون. اما صادقانه بگم ... خیلی وقتا با بی‌تفاوتی و سردی ازکنارشون گذشتم. نرفتم ببینمشون. نرفتم بشنومشون. نرفتم کنارشون باشم. چون آجرای قضاوت ازشون رو انقدر بلند چیده بودم که قدشون از دوست داشتنم بلندتر شده بود. حالا فکر میکنم اصلا میشه درست کرد؟ میشه برگردم بگم ببخشید که باید بودم و نبودم؟ ببخشید که میتونستم درست کنم و نکردم؟ ببخشید که باید زمان میدادم اما حذف کردم؟ انگار اون ادمی که تو ذهن و قلب خودش اینطور قضاوت میکرد و‌ حکم میداد بدون اینکه حرفای طرف مقابل و بشنوه و دلایلشو بدونه و خودش رو جای طرف بذاره من نبودم. آره... من نبودم. کسی بود که همش توقع داشت بدون اینکه خودش کاری کنه. همش از دیشب میگم کاش اینجوری نمیشد. کاش یکم عقلانی فکر میکردم. عمقی تصمیم میگرفتم و انقدر سطحی، دلتنگی و دلگیریای خودمو فقط نمیدیدم. انقدر چوب لای چرخ نمیذاشتم. حالا اصلا میخوان که از نو ، از اول، از دوباره شروع کنیم؟! میتونم جبران کنم؟ میتونم از دلشون در بیارم؟ میتونم بغلشون کنم و ببینمشون. میتونم بازم داشته باشمشون؟ اصلا.... هنوز منو مثل قبلنا.... دوست دارن؟

خیلی اوقات خودمو غرق شلوغی و زندگیم میکردم. بدون اینکه متوجه باشم کسایی که دوستم دارن چه جاهایی منتظرم بودن، چه وقتایی ازم توقع داشتن. چه زمانایی باید میبودم اما حتی جواب تلفنشونو نمیدادم و پیاماشونو نمیخوندم و خیلی متوقع حق و به خودم میدادم. چقدر این چندماه اخیر خودخواه و ازخودراضی بودم. چقدر نباید سکوت میکردم و کردم. چقدر باید به موقع بودم، اما نبودم. حتی وقتی گفت دو هفته پیش فلان اتفاق برام افتاد و انقدر حالم بد بود که میخواستم خودمو بکشم، بهت زنگ زدم تو جلسه بودی، گفتی بهت زنگ میزنم و نزدی. من همه اون شب چشمام به گوشی بود که زنگ بزنی و نزدی. بعد خندید و گفت میدونم کار داشتی سرت شلوغ بود مزاحمت شده بودم. اما خودم که میدونم کار نداشتم، سرم شلوغ نبود، فقط بی‌حوصله و خسته بودم. از دیشب تا الان همش فکر میکنم دیگه در حق کی کوتاهی کردم؟ دیگه باید کجا میبودم و نبودم؟ دیگه باید چه زمانی با چه کسی حرف‌میزدم و نجاتش میدادم و ندادم؟ کجا باید میرفتم چه کسی رو میدیدم و ندیدم؟ کجا باید گوشی و برمیداشتم زنگ میزدم پیام میدادم و از برزخ نجات میدادم و ندادم؟ اگر یه روز یکی بیاد بایسته جلوم، بگه ببین تو هیچوقت نبودی، تو هیچوقت بهم گوش ندادی، تو هیچوقت منو ندیدی، تو هیچوقت به دادم نرسیدی، تو میتونستی منو نجات بدی و ندادی. تو میتونستی و نکردی. من چه جوابی دارم بهشون بدم؟ چطوری میتونم بهشون نگاه کنم؟ بگم ببخشید بی‌حوصله بودم؟ ببخشید فکر نمیکردم بهم انقدر نیاز داشته باشید انقدر که از مرگ نجاتتون بدم؟ من فکر نمیکردم دستتونو برام درازکنید تا بگیرم نیفتید؟ عوضش چیکار کردم؟ هی دست زدم به قضاوت ناجوانمردانه و بی‌رحمی کامل. با بی‌تفاوتی نشون دادم من ادم امنی نیستم. روی من هیچ حسابی نکنید. من میتونستم و انجامش ندادم. خودمو توی دلگیری و قهر غرق کردم و جهان رو از زاویه دید شما فقط یک بار ندیدم. میتونستما... نخواستم. میتونم جوابشونو بدم؟ میتونم بگم من خیلی کارا میتونستم کنم اما ازتون دریغ کردم و عوضش تا تونستم حق به جانب بودم؟ بگم نخواستم بشنوم، نخواستم بفهمم، نخواستم ببینم و در کمال بی‌گناهیتون ، رجز خوندم؟! اصلا بعضی چیزا قابل بخششن؟ میشه برگشت یه سری چیزارو درست کرد؟ میشه ترمیم کرد؟ میشه از اول شروع کرد؟ میشه برای اولین بار حرف زد؟ میشه گفت ببخشید که میتونستم باشم و نخواستم؟ میشه برگردم اون گرد و غبار غم و پاک کنم؟ میشه از اول درستشون کنم؟ اصلا درست میشن؟ میشه برگردم به اون دلگیریا و بشینم بشنومشون و حق و بهشون بدم و از نو شروع کنم؟ چقدر یه جاهایی بد بودم. چقدر یه جاهایی کوتاهی کردم. چقدر یه جاهایی حق و ناحق کردم. چقدر در مرکب خدایی نشستم و حکم صادر کردم و اجرا کردم. چقدر رو برگردوندم. چقدر سکوت کردم. هی برمیگردم به عقب، میشینم از نو مرور میکنم. میگم چقدر یه جاهایی بی‌رحم بودم. چقدر نامهربون بودم. چقدر التماس و خواهش و نشنیدم و ندیدم. چطوری تونستم با آدمایی که دوستشون داشتم. ادعای دوست داشتنشون رو داشتم در کمال نامهربونی ، بی‌رحم و بی‌تفاوت و‌ سرد باشم؟ چطور اشک و غمشون رو ندیدم؟ چطور دستشون رو نگرفتم؟ وقتی میدونستم فقط منم که میتونم نجاتشون بدم. فقط منم که میتونم براشون کاری کنم و چقدر بهم نیاز داشتن و من دریغ کردم و‌ دلگیریامو ازشون بهونه کردم تا ازشون رو برگردونم. چطوری میشه با بعضیا برگشت، از نو آشنا شد، از اول شروع کرد و‌ از دوباره خیلی چیزارو ترمیم کرد...!

دیشب بعد۲۵ سال فهمیدم تموم عکسامونو چاپ میکرده. همه وقتایی که من بداخلاقم، عنقم، جوابشو نمیدم، عصبانی‌ام، سکوت میکنم و... میش
دیشب بعد۲۵ سال فهمیدم تموم عکسامونو چاپ میکرده. همه وقتایی که من بداخلاقم، عنقم، جوابشو نمیدم، عصبانی‌ام، سکوت میکنم و... میشسته نگاه میکرده. دیشب بهم دونه دونه‌شو نشون داد گفت اینجارو یادته؟ این زمانو یادته؟ یادته اینجا رفته بودیم فلان جا؟ یادته فلان کارو کردیم؟ دونه دونه‌شو یادم بود. مگه میشد یادم بره؟ از اولین روزِ اون ۲۵ سال و یادم بود. انقدری که باهاش خاطره داشتم با خانواده‌م نداشتم. اولین و آخرین کسی که همیشه باهاش دعوا میکردم حتی وقتی مقصر بودم شبش زنگ میزد باهام حرف میزد. تنها ادمی که نیازی نبود پیشش قوی باشم، محکم بمونم، دیوار بکشم، مراقب باشم اشکام نیاد، چیزی بهش نگم، مراقب باشم. دیشب بعد چندین ماااااااه سِر شدگی ، دلم گرفت. حس کردم چقدر جاموندم. چه جاهایی باید میبودم و نبودم. چه کارایی میتونستم کنم و نکردم. عوضش خیلی اوقات میرفتم تو لاک خودم و عین یه ادم گنداخلاق رفتار میکردم. این اواخر بیشتر. این چندماه گذشته از عید به اینور خیلی خیلی بیشتر.

کاش همه‌چی رو پاک کنم فقط دیگه نامه بنویسم🙂‍↔️💚
کاش همه‌چی رو پاک کنم فقط دیگه نامه بنویسم🙂‍↔️💚

نامه نوشتن واقعا کار جذاب و به یاد موندنی‌ایه. بدین شکل که تو میدونی طرف کلی وقت گذاشته رفته برگه‌ی مخصوص، پاکت نامه و تمبر خریده بعد نشسته پشت میز با دست خط خودش برات یه متن نسبتا طولانی نوشته. باحاله، نه؟ من اگه از کسی نامه دریافت کنم، تا آخر عمر نگهش میدارم🥹

دلم این هوا رو می‌خواد 😪
دلم این هوا رو می‌خواد 😪

آدم متوجه نيست،متوجه نيست،تا وقتی واسه بار اول واسه يكی تعريف ميكنه و تازه متوجه ميشه چه فاجعه ای رو پشت سر گذاشته.

اریک فروم میگه مردی رو انتخاب کنید که نیازی نباشد به او توضیح دهید یک مرد باید چگونه رفتار کند. هیچی دیگه... دمتون گرم با این
اریک فروم میگه مردی رو انتخاب کنید که نیازی نباشد به او توضیح دهید یک مرد باید چگونه رفتار کند. هیچی دیگه... دمتون گرم با این جمله.

شب‌های به مراتب بدتری هم صبح شده و تو دنیا آب از آب تکون نخورده. ولی آدم هربار فکر میکنه نه این یکی دیگه محاله.
شب‌های به مراتب بدتری هم صبح شده و تو دنیا آب از آب تکون نخورده. ولی آدم هربار فکر میکنه نه این یکی دیگه محاله.

بله عزیزم ، من از آن‌هایی که تسلی‌شان میدادم پاره پوره‌‌تر بودم.
بله عزیزم ، من از آن‌هایی که تسلی‌شان میدادم پاره پوره‌‌تر بودم.

آدما همیشه همون کاری رو باهات میکنن که تو دلت نیومده باهاشون بکنی.

Touraj-Shabankhani-Hanoozam-320.mp310.52 MB

جنگجوها گریه نمی‌کنند اما من گریستم. برای هرچه که تا به حال با چنگ و دندان برای آن جنگیده بودم و باید رها میکردم. حتمیت این زندگی جنگیدن تا پای جان است. اما من دیگر جانی ندارم و جنگ برای همیشه تمام شد.

به یاد غم‌هایی که تبدیل به خاطره شدن.