گُل جون
Open in Telegram
💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli
Show more1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
1 393
مگه میشه این تیکه از کتاب بانوی درهم شکسته ،
اثر سیمون دوبووار رو خوند و عمیقاً درکش نکرد؟!
میگه:
«کسی که یک عمر برای دیگران فداکاری کرده و غم خورده است،
اگر روزی خودش اندوهی به دل داشته باشد
همه دچار حیرت و بهت میشوند و از او انتظار ندارند برای خودش غصه بخورد.»
خلاصه که این کتاب رو اگر دوست داشتید بخونید.
اصلا اگر خواستید کتابای سیمون دوبووار و حتمن بخونید و تا در توان دارید میتونید باهاش همذات پنداری کنید.
1 393
اما به نظرم هیچی جذابتر و قشنگتر از کشِ مو توی دستای مردا که نشونه تعهد و وفاداریه، نیست.
مخصوصا اینکه اون کشِ مو رو هیچوثت تحت هیچ شرایطی از دور مچِ دستش بیرون نیاره.
1 393
شیشهها حافظه دارن،
یعنی شاید صدبار یه خورده سنگ بخوره و نشکنن اما کمی اثر ضربه رو حفظ میکنن تو خودشون و بعد یهو سر یه سرد و گرم شدن الکی ترک بزرگ میخورن.
اگه دیدی یه آدمی یهو با یه حرف ساده از هم میپاشه و میذاره میره، بهونه گیر نیست ،
شاید ضریب تحملش اومده پایین!
1 393
یکی از باگهای شخصیتی من اینه تو ۹۰ درصد مواقع توی قرارای دورهمیای دوستانه شخصیت مودی دارم.🙂↕️
یعنی با آب و تاب برنامه رو توی کل هفته میچینم.
۵شنبه و جمعه میشه کنسلش میکنم میگم اوووو کی حال داره ۵ صبح روز تعطیل پاشه ۲ ساعت و نیم تو راه باشه به فلان جا برسه که مثلا یه املت بخوره بیاد.🙂↔️
1 393
لحن بابام وقتی میرن مسافرت ، خونه نیستن و ازم دورن☝️
لحن بابام وقتی نمیرن مسافرت:
شَپَل بابا چطوره؟😂
1 393
تنها چیزی که هیچ وقت عادی نمیشه برام و هر بار عین بار اول درد داره، دیدن اینکه یکی میتونه یه کاری رو انجام بده اما برای من نکرد هیچ وقت.
1 393
آدم بخاطر یه اشتباه رابطه رو تموم نمیکنه،
آدم وقتی میبینه اون اشتباه شده عادتت میذاره میره.
1 393
کسی نمیداند در این مدت چه توانی خرج کردهام تا مقابل افکارم بایستم و یکباره همه چیز را تمام نکنم.
1 393
دارم این کتاب رو از الناز محمدی میخونم.
یه رمان جذاب و قشنگیه.
صادقانه بگم، جذب نثر روان و ساده و سلیسش شدم.
انگار منو برداشتن بردن وسط کتاب دارن همه چیزو دونه دونه نشونم میدن.
میدونید چی برام توی اوایل کتاب جالب بود؟
چه ادمایی که میگفتن دوستمون دارن، اما دوستمون نداشتن.
چه ادمایی که مطمئن بودیم پناهمونن، اما شدن خود پرتگاهمون.
چه ادمایی وقتی داشتیم از درّه میفتادیم یقهمونو گرفتن، مارو در آغوش فشردن و بعد زدن تخت سینهمونو پرتمون کردن ته درّه.:)
