en
Feedback
گُل جون

گُل جون

Open in Telegram

💚به جهانِ سبزِ من خوش اومدی🌱 با من اینجا حرف بزن: https://t.me/BiChatBot?start=sc-50c8b2993b Instagram: https://www.instagram.com/fargol_moshtaghii کانال اصلی: @neveshtehaye_golgoli

Show more
1 393
Subscribers
No data24 hours
+17 days
+130 days
Posts Archive
آره بچه‌‌ها .... دنیا کثافته. ادما از این دنیا هم کثافت‌ترن. جایی که منفعت باشه غلام حلقه به گوشتن. وقتی منفعتشون نباشه جوری ذات و نقابشون میفته که صورت کریح و زشتشون هوش از سرتون میپرونه. شما انگشت به دهن میمونی از این همه سیاهی و نجسی. نزدیک و غیرنزدیکم نداره. فامیل و غیر فامیل‌. دوست و غیر دوست. حتی خانواده یا غیر خانواده. و.... که ازقدیم‌الایام حتی توی تاریخ هر گزند و خیانتی رسیده از عزیز و نزدیک بوده. وگرنه که غریبه از کجا میدونسته که به کجا باید بزنه. بعضی وقتا به خودم میگم که کاش تو اول اشنایی با ادما یه الارمی، نوتیفی میومد که مراقب این ادم تو ادامه راه و مسیرت باشیا. این ادم درست نیست. این ادم به درد نخور و ارزونه. این ادم میتونه شاخص‌ها و ارزشهاتو یک‌جوری پودر کنه که تو شک کنی از اول حتی وجود داشته. یک جوری که همیشه خودت رو بابت همه چیز، مقصر بدونی و جدا از هر نامردی و ظلم، بارِ اون عذاب وجدان رو هم بدون اینکه عینشون باشه میذارن خیلی شیک روی شونه‌هات و وامیستن از دور ، با لذت تمام نگاهت میکنن تا ببینن شونه‌هات تا کجا خم میشه و طاقتت از بین میره، زانوهات خم میشه و تا میشی و کف زمین میریزی. رک بخوام بگم با هرکسی دوست نشید. با هرکسی بُر نخورید. برای دلرحمی یا ترحم به المان‌هاتون چوب حراج نزنید. فکر نکنید تو عصر معاشرت و تکنولوژی معاشرت و مردم‌داری با همه هیچ ضرری نداره. سر ارزشتون با کسی چک و‌ چونه نزنید. کسایی رو انتخاب کنید که خط فکریاتون شبیه همدیگه‌ست. نگید حالا این ادم کمتر از منه اشکال نداره دو روز خوشیم باهم. حالا به مسافرتمون نشه؟ یه چتمون نشه؟ یه کافه‌مون نشه؟ و.... که بعد برای محبت بی‌جا ، هوا برشون داره که چقدر زیاد و بزرگن و تیشه بردارن به ریشه‌تون بزنن. کسایی رو انتخاب کنید که حالیشونه دارن با کی میگردن. وقتی کنار شما قرار بگیرن همتا و هم لول خودتون باشن از هر نظر. فکر نکنید تعداد دوستای زیاد شمارو آدم خوشحالتری میکنه. بچسبید به همون یکی دوتا دوستی که بهش اعتماد دارید. ولی بازم اعتمادتون رو بجز خانواده خودتون ۱۰۰ روی کسی نبندین که بعدا اگر اتفاقی افتاد ، آخر شب جلوی آینه شرمنده تصویر خودتون بشید و سرتون جلوش پایین بیفته. اگر الان نفهمید و متوجه نشید. مجبورید به بدترین روش ببینید و تجربه‌ش کنید. به قول جناب داستایفسکی: آنها هفتاد خط توهین برای من نوشتند تنها چیزی که اذیتم کرد ، غلط‌های املایی‌شان بود‌.

عرضم به حضورتون هم نفس کشیدم. هم بیخیال بودم، هم یه جورایی اصلا یادم رفته بود. فراموش کرده بودم. اصلا مابین شلوغیای کار و زندگی و روزمره‌م یادم نبود. میدونستم چیزی که باید، همیشه اتفاق میفته. چه من حرص بخورم چه نه. همین امروز حکم اومد‌. ساعت ۵:۰۵ دقیقه بعدازظهر. شاید بعد سالها اولین بارم بود که زانوهام سست شده بود. بدنم کرخت شد. زبونم عین یه تیکه چوب خشک توی دهنم بازی میکرد. راست میگفت. نفسم گرفته شده بود. اشکام یهوو چکید. انگشتام جوری میلرزیدن که نمیتونستم صفحه گوشیمو باز کنم. راست میگفت. عین سگ ترسیده بودم. از چی؟ از اینکه سر سُفره پدر و مادرم بزرگ شده بودم و هنوز خیلی چیزا برام قفل بود و هنوز جون میکندم که حرمت‌ چیزایی رو نگه دارم که خیلیا فراموش کرده بودن. وقتی وکیلم حکم و فرستاد برام. همون چندثانیه‌ای که داشت تایپ میکرد اندازه صدسال برام گذشت. برام نوشت دیدی بُردیم؟ دیدی توی هردوتا دادگاه محکوم شدن؟ بازپرداخت پول با تموم ضرر و زیان و... با حکم حبس برای هر دونفره‌شون. نشستم روی صندلی اشکام ریخت. یعنی بین ادما باید اینجوری تموم میشد و از بین میرفت؟ تو تموم این یکسال اگر یکبااااار میگفت بگذر و ببخش، به خدای بالای سرم میبخشیدم و میگذشتم. ولی بدتر این بود حتی بابت کاراشون هم ذره‌ای پشیمون نبودن. تازه امروز وقتی دخترش بهم زنگ زد که مادرم تو این یکسال سرطان سینه گرفته و شیمی درمانی میشده، بابام پروانه وکالتش باطل شده، خونه زندگیمونو فروختیم آلاخون والاخون شدیم و... در نهایت بی‌رحمی ، لذت بردم. گفتم آخیش..... من رفتم. خدا هم دوقدم جلوتر از من رفت. شاید نباید خوشحال میشدم مگه نه؟ اما شدم. خیلی شدم. انقدر که انگار توی قلبم یه مشت پروانه ریخته بودن و می‌رقصیدن. وقتی سپرده بودم به وکیلم، دیگه برام مهم نبود چی میشه بعدش. حتی جوابشم مهم نبود برام. اینکارو برای خودم کردم. برای کسی که هر آخرشب وقتی خودش رو جلوی آینه میدید سرشو نندازه پایین و شرمنده خودش بشه که میتونست اما کاری نکرد. شاید بپرسید اون دوستای مشترکتون چی؟ همون موقع گفتم این ادم رو به روی منه. یا کنار منین یا رو به روی من. قید همه‌شونو زدم. حتی جاشونم توی قلبم حفره عمیق و سیاه نشد. انگار یه باری از دوشم برداشته شده. سبک شده بودم. شل و اویزونای زندگیمو الک کردم گذاشتم کنار. توی همون گذشته با همون ته‌نشین خاطراتم بمونن.

بابا خندید. گفت: یعنی از این جماعت میخوای از منفعت خودش برای دل تو بگذره؟ اخ دختر خوش خیال من، اگر اینکارو نمیکرد باید شک میکردی بهش که ذاتش رو دوباره ازت پنهون کرده. الان خیلی باید خوشحال باشی که این ادم رو جای اینکه ۱۰ سال دیگه تو موقعیت خیلی بدتر بشناسی اینجا تو یه موقعیت عادی شناختی. اما... پاتو پس نکش. تا تهش برو. این ادمی که به راحتی باهات اینکارو کرده قطعن با کسای دیگه‌ هم کرده. کاری کن بشه آینه عبرتش که با کسی دیگه نکنه. تا تهش برو. حتی اگر یک قرون هم برنگشت حداقل میدونی که تلاشتو کردی. نگاش کردم. حرفهاشون انقدر زشت سنگین بود که حتی نمیتونستم دوباره برای خودم تکرارش کنم. جنگ من با خودم بود، همیشه با خودم بود. هیچکسی تو زندگیم برای خودم جلادتر و بی‌رحم‌تر نبود. هی به خودم میگفتم کجا دیگه زده من نفهمیدم؟ چطوری نشناختم؟ چرا چشامو باز نکردم؟ سرِ چی؟ واسه‌ی چی؟ اصلا برای چی؟ جمع کردن خودم فقط یک روز طول کشید. صبحش به وکیلم زنگ زدم. ماهیت شکایت و گفتم. افتاد پیِ‌ش. فکر نمیکردم به جایی برسه. اما بابا میگفت حتی اگر نرسه بذار براشون گوشمالی بشه. نگن دیدی ترسوندیمش، دیدی نتونست. فک کن یه ماه حقوقتو دزد ازت زده. تو تموم این مدت نه میپرسیدم چی شده، تا کجا پیش رفته ، و... انگار فوبیا گرفته بودم. دست و دلم میلرزید‌. شوهرش گفته بود شکایت روی شکایتت میارم. نفس نمیذارم بکشی‌.

همون روز وقتی عروسکی‌که واسه من بود و به ناحق با هزارتا بهتان به یه بچه هفت ساله ازم گرفتن. دیدم دیگه کسی نگام نمیکنه ، پیش بابا یهو زدم زیر گریه. که من بدم؟ من بچه‌ی بدی‌ام؟ بی‌تربیت و بی‌ادبم؟ چون شما میرید سرکار ادبم نکردین؟ نمیخواستم کسی اشکمو ببینه، نمیخواستن بگن دیدی بچه‌ی فلانی سوسوله، لوسه، زِرزِروئه، ادب نداره. من حتی حرف بدم بلد نبودم. نهایت حرف بدی که پدر و مادرم بهمون یاد داده بودن خودکار ابی و آینه قدی و مداد قرمز و... بود. تو همون بچگی میگفتیم اینا خیلی حرفای زشتیه ، فحشه. حتی توی دعواهای بچگی تو بازی با داداشمم همینارو بهم میگفتیم. وقتی تاکسی بازی میکردیم و سوارم نمیکرد میگفتم تو خیلی مداد قرمزی. اونم میگفت از تو بهترم که آینه قدی. نه بی.حرمتی، نه دعوا، نه تشنج، نه داد و بیداد توی خونه‌مون جا نداشت. یعنی خط قرمز بابا بود. هنوزم هست. میخوایم حرف بزنیم باید با کمال احترام بزنیم اگر نه پس لایق دفاع و حرف زدن نیستیم. شاید باید یاد میگرفتم. خیلی جاها دهنمو باز میکردم هرچی میرسیدم میگفتم، حرمت میشکستم، میزدم زیر همه چیز. چشم بسته و دهن باز و بسم الله. رازهای دیگران و برملا میکردم و... که ادم ظالم همیشه سالم و سلامته. اما نبودم. اما نیستم، اما میدونم که نخواهم بود چون پیِ و ریشه‌ام اینجوری رشد نکرد. اتفاقا چند وقت پیش داشتم به یکی از دوستام تو جمعی که زیر و رو کشیده بود واسم میگفتم که: تو آدم خوبی نیستی، من خیلی آدم دهن قرص و رازداری‌ام. ولی این موضوع رو نشد بگذرم. که خدای من شاهده خواستم، اما نشد. شایدم به سن و سال باشه. شاید اگر این اتفاق تو بیست سالگی برام میفتاد میشستم جای حق‌خواهی ، خودخوری میکردم. اما نتونستم. چون حرفها برای من بار دارن. حرف و رفتار آدما برای من آینه ذات واقعیشونه. بابا گفت حالام چیزی عوض نشده من هنوزم باباتم. تا وقتی من هستم از هیچی نترس. من پیشتم بابا، من پشتتم، مگه من مُردم که دق بشینه تو جونت. زخم از غریبه اصلا زخم نیست، حتی خراشم نیست. اما امان از آشنا... که همون زخم عمیق عفونت میکنه و کل روح و روانتو میخوره و میشه عین یه غده سرطانی. نگاش کردم. به بابا. زل زده بود بهم. نشسته بود وسط مبل سه نفره راحتی اول پذیرایی خونه. مبل محبوبش. دستاشو دورش گذاشته و مبل و گرفته بود. گفتم فلانی و میشناختی؟ گفت اره. گفتم یادته فلان قد پول بهش دادم؟ گفت اره. گفتم شوهرش بهم زنگ زد هرچی از دهنش رسید بهم گفت از بدترین چیزا. اخرشم گفت اون پول برای زنمه و تو هیچ حقی نداری، گفت من بهت لطف میکنم مثل سگ ماهی صد هزارتومن میندازم جلوت، واق واق کنی خوشم بیاد میکنمش دویست هزار تومن. هرگورستونی‌ام میخوای بری برو. من خودم وکیل پایه یکم. سرم درد میکنه برای اینکارا. برو مثل سگ بدو دنبال پولت. هیچ دادگاهی بهت حق نمیده. ایران قانون جنگله و منو امثال من نوشتیمش و..... خندیدم.... اشکام ریخت. اون حجم پول چندصد میلیون تومنی رو میخواست ماهی صد هزارتومن ، با واق واق کردنم و لطف بیش از اندازه‌ش کنه دویست هزارتومن. برای من که حقوق یک ماهم برابری میکرد با اون پول. صداهاشون تو مغزم دایره و تنبک شده بود. به بابا نگاه کردم. گفتم : کاش میگفت نیاز داره، کاش میگفت ببخشم بهش، کاش میگفت ازم نگیر، کاش میگفت نمیتونه، کاش میگفت بذارم برای وقتی دیگه. کاش یه چیزی میگفت مثلا گولم میزد، سرمو اصلا شیره میمالید ولی این چیزارو نمیگفت.

همه اونام روبه روت واستاده بودن داشتن دعوات میکردن برای چیزی که حقت بود واسه تو بود، مال تو بود. اومدم بغلت کردم شروع کردم سرشون داد و بیداد. عروسک و از دست بچهه گرفتم انداختم جلوشون و تو رو اوردم تو خونه بردمت طبقه بالا. دیدی کسی نیست یهو زدی زیر گریه گفتی عروسک من بوده مامان‌جون واسه من اورده.من چیزی نگفتم و.... صورتمو گرفته بودی تو دستات میگفتی بهم گفتن بی‌ادب. بابا من بی‌ادبم؟ مگه میشد تو بی‌ادب باشی؟ من میشناختم چون بابات بودم. بهت گفتم حتی اگر عروسک توام نبود، فحشم میدادی کتکشم میزدی. من بازم میومدم پشت تو وامیستادم چون این کاریه که همه باباها میکنن. حتی اگر این کارم میکردی من نباید تورو تنبیه میکردم یا ولت میکردم. باید خودمو ماخذه میکردم که کجا باید چیکار میکردم که تو اینکارو کردی. نیازی نبود خودتو توضیح بدی، ثابت کنی. بهت گفتم بابا اون مرغه شبیه توئه؟ اون شبیه همون بچه‌س بذار ببره هی خودشو نگاه کنه به جای آینه. یادم بود، مگه میشد یادم بره؟ یه عروسک مرغیه قهوه‌ای سوخته با چشای ریز و کچل. من شبیه اون بودم؟ نه. اصلا اگر همون اول میومد بهم میگفت من اینو دوست دارم بده بهم ، من بهش میدادم. مثل تموم وسایلای دیگه‌م. مثل همین الان. همون روز بابا میون همه اومد بلندم کرد، منو گذاشت روی کوله‌ش و با کلی دعوا و داد و بیداد عروسک و با پا پرت کرد سمتشون گفت بچه‌ من عروسک بازی نمیکنه. راست میگفت. من اصلا عروسک بازی نمیکردم. هیچوقت بیشتر از یه دونه عروسک خرسی که صورتش ارایش شده بود عروسک دیگه‌ای نداشتم. میترسیدم گریه کنم. من دعوایی بودم؟ نه. حالام نیستم. صدامو برای کسی بالا نمیبرم. اوووووج ناراحتی و دلشکستگیم اینه که کناره میگیرم و سکوت میکنم. به جای اینکه طرف و بازخواست کنم خودم رو تنبیه میکنم که چرا جایی که باید، نبودم، کم گذاشتم، اشتباهی بودم که اینجوری بشه. نه ادم داد و بیدادی‌ام، نه کتک و فحش دادن و تشنج و ناارومی. تو عمرمم نداشتم. چون هیچوقت تو خونه‌مون ، با وجودی که پدر و مادرم دنیاها و خانواده‌هاشون باهم زمین تا آسمون فرق داشت هیچ تنش و دعوایی نداشتن. بابا مبناش این بود: حرف بزنید با آرامش حل بشه. نه با داد زدن، توهین کردن، فحاشی و...!

این صحنه رو یادتونه مگه نه؟ برای همه مون پیش اومده، پیش میاد، وَ پیش خواهد اومد. هربار تلختر، گزنده‌تر. ترسناکتر. چون ذاتا مردم قضاوت کننده‌های بی‌رحم و ظالمِ خوبی‌ان. خوب بلدن حتی توی قضاوت هم، جنبه منفعت خودشون رو بگیرن و کدوم طرف برن. بدون اینکه کمی خودشون رو جای طرفین بذارن یا کمی با کفشای دو طرف راه برن. یادتونه مگه نه؟ چقدر قضاوت شدین؟ به شکل بی‌رحمانه‌ای؟ همه دنیا جلوتون بودن و شما تک و تنها، خسته و تکیده وسط رینگ؟ زدن، آش و لاشتون کردن و گوشه رینگ با یه لبخند مضحک نگاتون کردن و با انگشت اشاره نشونتون دادن و گفتن بازنده...! شما واقعن بازنده بودین؟ نه. بزرگواریتون رو گذاشتن به حساب مغرور بودنتون. لطفتون رو وظیفه دونستن. لبخندتون رو دلقکانه و رفتارتون رو احمقانه. همون شب یادمه وقتی این اتفاق پیش اومد اومدم خونه نشستم روی مبل راحتی دونفره، زل زدم به فرش. یهو دوتا گوله از چشمام ریخت. من داشتم حرمت‌هایی رو با چنگ و دندون نگه میداشتم که خیلی وقت بود پوسیده و از هم پاشیده بود. تقلا برای چی میکردم؟ چی رو از دست ندم؟ چی رو نباید بدست میاوردم؟ بابا اومد رو مبل سه نفره محبوبش که جلوی تلویزیون بود نشست. سرشو بالا گرفت چند ثانیه زل زد بهم‌ یهو گفت: چته بچه؟ بدون اینکه نگاش کنم گفتم هیچی. چند دقیقه سکوت کرد. سکوتش انقدر برام غمگین بود که یهو اشکام روی صورتم ریخت. گفت: یادته بچه بودی مامان‌جون رفته بود هلند پیش خاله مونا؟ وقتی برگشت توی ساکش یه عروسک بی‌ریخت دراورد گفت این واسه توئه. چون شبیه توئه؟ تو ذوق کردی بدون اینکه بدونی چقدر عروسکه زشتیه بغلش کردی. نه چون زشت بود. چون تو از اولم عاشق هدیه گرفتن بودی. دویدی رفتی تو حیاط، پشت اون حوض آبیه داشتی بازی میکردی، یکی از دخترای فامیل اومد عروسک و ازت گرفت. تو گفتی واسه منه اون داد و هوار کرد. همه ریختن توی حیاط تو واستاده بودی به جیغاش نگاه میکردی، اون دختره تا دید همه اومدن زد زیر گریه گفت تو زدیش. موهاشو کشیدی. بهش فحش دادی. عروسکشو ازش گرفتی. هرچی ازت پرسیدن آره؟ تو حرف نزدی، لبات جمع شده بود بغض کرده بودی هیچی نمیگفتی. همه شروع کردن به سرزنش کردنت. انگشت اتهام همه جلوت بود که چرا عروسکشو گرفتی؟ بهش فحش دادی کتکش زدی؟ من اومدم تو حیاط دیدم کنار حوض واستادی دستاتو مشت کردی داری با چشای پراشک نگاشون میکنی ولی اشکات نمیچکه.

یکسال پیش من یه شکایت کیفری و حقوقی کردم از کسی که ۱۵ سال میشناختمش. شاید بگید اااااااِ میشناختیش؟ اگه میشناختی چرا شکایت؟ بله... شما امکان داره ۴۰ سال یه ادمو بشناسی ولی تو یه موقعیتی قرار بگیرید باهم که فکر کنید اصلا نمیشناختینش. وَ این موضوع، یکی از ، نه.... میتونم بگم بزرگترین درس تلخیه که زندگی تو جایی که نباید میکوبونه تو دهنت. پاشنه‌شو میذاره روی خرخره‌ت میگه اهان همینی که سنگشو به سینه میزنی خودش کوه برداشت زد تو ملاجت. به سن و سالم نیست. اره... به سن و سال نیست. نمیشه بگی تو سی سالته چطوری نشناختی، تو ۱۸ سالته بچه‌ای و... نه.... ادما تا دم مرگشون، حتی تو سن ۹۰ سالگی‌ام میتونن اشتباهات انچنان بزرگی کنن که بعدا به دیدن یه سری از چیزا و درومدن ماهی که پشت ابر بوده به خودشون بگن وای این ادم چقدر کثافت و لجنه. من کلا ادم دادگاه پاسگاه و شکایت و اینجور چیزا نیستم، میگذرم. چون معتقدم خدا ضربه مشتش خیلی محکمتر از ضربه شصت منه. میزنه، بدم میزنه، خوبم میزنه. جایی که اصلا توقعشو نداری و مطمئنی خوشبخت‌ترین آدم دنیایی. یعنی من که تو زندگیم اینجوری بودم، هروقت دلم شکست و گذاشتم بمونه واسه خدا. دیدم خدا دو قدم جلوتر از من سریعتر داره میدوه. ولی این یکی رو نه. این یکی و نگذشتم، هرکااااری کردم نشد. با هیچ معادله‌ای نتونستم. هرچقدر خودمو بالا پایین کردم، حرف زدم، اما و اگر اوردم دیدم نمیتونم. نه میخواستم، نه میتونستم. بدترین حسی که در من بوجود میاد، اینه که بعد کلی خوب بودن و حمایت و... حس احمق بودن از کارایی که وظیفه نبود، لطف بوده بهم دست میده. وَ چون ادم صفر و صدی‌ام یا خیلیییی خوبم یا خیلییی بد. یا میزنم از ریشه در میارم یا خودم دوباره خاکش میشم که اوج بگیره. نتونستم نه با قلبم، نه با عقلم کنار بیام و بگذرم. دائما حرف و رفتارا مثل پتک توی کار، خونه، موقع خواب، توی جمع، دورهمی و... میومد تو سرم و هزارتا سوال که چرا؟ چی شد؟ من باید برای گرفتن حقِ طبیعی خودم ، التماس میکردم و بدتر این بود که ری‌اکشن خوبی مواجه نشدم. من؟ التماس؟ من حتی وقتی توی دبستان بابت شیطنت‌هام که میدونستم مقصرم ، برای تنبیه‌هام التماس نمیکردم. تموم تنبیه‌‌های دنیا رو به جون میخریدم که التماااااس نکنم. هم دیگران تنبیهم میکردن، هم توی تنهایی خودم خووودم رو مجازات میکردم به بدترین شکل ممکن. خلاصه یه مشت ادم مشترکی که داشتیم همون موقع لال شده بودن. لام تا کام حرف نمیزدن و خودشونو کنار کشیدن و توی لفافه به مظلوم نمایی طرف مقابل حق میدادن. من مونده بودم وسط رینگ تک و تنها و اونا همه.

Daal-Band-Ham-Avaz-320.mp310.86 MB

برایِ امشب؛

از تهِ اعماقِ وجودم ، دلم یه مدته عکس دونفره و کاپلی میخواد🙂‍↔️🙂‍↕️(ایموجی قلب شیییکسته)
از تهِ اعماقِ وجودم ، دلم یه مدته عکس دونفره و کاپلی میخواد🙂‍↔️🙂‍↕️(ایموجی قلب شیییکسته)

با اولین نفری که بلد باشه قیمه برام درست کنه ومثل من دوست داشته باشه، ازدواج میکنم😂❤️
با اولین نفری که بلد باشه قیمه برام درست کنه ومثل من دوست داشته باشه، ازدواج میکنم😂❤️

برای من اگر خواستین دسته گل بخرین، دسته گل بره ناقلا بخرین🫠🙂‍↔️
برای من اگر خواستین دسته گل بخرین، دسته گل بره ناقلا بخرین🫠🙂‍↔️

برای من اگر خواستین دسته گل بخرین، دسته گل بره ناقلا بخرین🙂‍↔️💚
برای من اگر خواستین دسته گل بخرین، دسته گل بره ناقلا بخرین🙂‍↔️💚

75613481شیداومسعودجاهد.mp311.30 MB

هرچقدر به یکی فرصت بدی که نوع رفتارش رو باهات عوض کنه، اندازه همه اون فرصتا، موقعیت‌ها، همه اون زمان‌ها، از خودش ، حتی خودت ناامیدت میکنه. وگرنه که مگه میشه ادم ندونه باید چطوری رفتار کنه و حرف بزنه؟ میدونه، خوبم میدونه، بلده، خوبم بلده. میدونه باید کجا باشه، چه خرفی بزنه، چه رفتار و برخوردی داشته باشه فقط برای تو انجامش نمیده.

هرچقدر به یکی فرصت بدی که نوع رفتارش رو باهات عوض کنه، اندازه همه اون فرصتا، موقعیت‌ها، همه اون زمان‌ها، از خودش ، حتی خودت ناامیدت میکنه. وگرنه که مگه میشه ادم ندونه باید چطوری رفتار کنه و حرف بزنه؟ میدونه، خوبم میدونه، بلده، خوبم بلده. فقط برای تو انجامش نمیده.

‏یکی از‌ کارایی که تو زندگیت به بهترین نحو ممکن انجامش دادی ناامید کردن من از خودت بود.

برای آخرین روز پاییزتون.

یه روزایی از خواب بیدار می‌شم و می‌بینم نمی‌تونم، معلوم نیست چیو نمی‌تونم؛ فقط نمی‌تونم.

دوست دارم چراغ و خاموش كنم، به اطرافيانم بگم من نميبينم كى به كيه... ولى هركى دلش پیشِ من نيست بدون خجالت پاشه بره!
دوست دارم چراغ و خاموش كنم، به اطرافيانم بگم من نميبينم كى به كيه... ولى هركى دلش پیشِ من نيست بدون خجالت پاشه بره!