اِسکیار|SKIAR
Open in Telegram
641
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1430 days
Posts Archive
تو؟ اون اتفاق خوبه که منتظرشم.
تو؟ خیالِ شبایی که با ذوق میخوابم.
تو؟ لباس گرم روزای سرد برفی.
تو؟ لواشک ترش و دل ضعفه بعدش.
تو؟ ماکارونی با ته دیگ سیب زمینی
تو؟ خوابیدن وسط فیلما از رو خوشحالی.
تو؟ چشمای گریون بخاطر شوق اتفاق خوب.
تو؟ بوی ناهار مورد علاقه وقت خستگی و گشنگی.
تو؟ چیپس پیاز جعفری و ماست موسیر زیاد.
تو؟ سکس تو کلبه چوبی وقتی بخاری هیزمیش روشنه
تو؟ بیدار موندن تا خود صبح و حرف زدن از علایق
تو؟ آره. همهش تو!
دلم میخواست؛ بین شبها و روزهات، بین دستها و نفسهات، بین بوسها و لبهات؛ چنان سرگردان شوم که نفهمم دنیا کدام طرف میچرخد.💜
«او در طلب چیزی است که شاید در وجود من است. از من استمداد میکرد، به لباس، مو، چشم و همه اجزای بدن من نیاز داشت. انگار میخواست به نوجوانی، کودکی، و نوزادیاش برگردد. نیازش را به مهر مادرانهام میفهمیدم. انگار که بخواهد به بطن من برگردد، به درون من، به گرمای رحِم من؛ جایی که انسان چمبره میزند و در خون خود دایرهوار میچرخد، و این چرخه بیسرانجام زندگی در این خواسته او خلاصه میشد.»
پیکر فرهاد/عباس معروفی
هر چیزی رو زیاد دوس داشته باشی زود تموم میشه مث سیگار، چای، موزیکی که دوست داری و حتی کسی که دوسش داری..
