دستْخون
Open in Telegram
«و چیزها اندرین نامه بیابند که سهمگین نماید». • دستخون: آخرین دور بازی نرد است که کسی همه چیز را باخته باشد، گرو بر سر خود یا به یکی از اعضای خود کند (لغتنامۀ دهخدا). | هنر | ادبیات | شعر | •twitter.com/60ahmad40iraj
Show more918
Subscribers
No data24 hours
-17 days
-330 days
Posts Archive
918
یکی از چیزهایی که شعر رو برای من جذاب میکنه تصویریه که شاعر میسازه. مثلا این بیت #خاقانی به نظرم شاهکاره. تکتک واژهها دارن بخشی از یک نقاشی رو میسازند:
پیشِ زلفت چو کبکِ خستهجگر زیر چنگالِ باز میغلطم@DastKhoun
918
شرم نیابتی واقعی رو نظامی گنجهای داشت که وقتی شعرش رو دزدیدن گفت: «او دزدد و من گدازم از شرم».
@DastKhoun
918
از حسادتهای زیبا هم رشک به مویبازی شانه با سر زلف یاره.
حالا شما ببین چطور سلیم طهرانی با «موی میان» و «میپیچم» و «شانه» و «زلف»، داره «زبانبازی» میکنه :)
به خود، چو موی میانت ز رشک میپیچم چو شانه با سرِ زلفت کند زبانبازی!@DastKhoun
918
لحظۀ خداحافظی خیلی عجیبه. آدم به بهتی اغماگونه فرو میره. اما چیزی که اون بهت رو میشکنه میتونه چیزای متفاوتی باشه. مثلا وقتی سرش رو برمیگردونه و آخرین نگاه شکل میگیره:
میرفتی و ساکن شده بودم به وداعت سیمابمزاج آن نگهِ باز پسم ساخت#طالب_آملی @DastKhoun
918
دلا معاش چنان کن که گر بلغزد پای فرشتهات به دو دست دعا نگه دارد#حافظ The Kiss of the Muse (1857). By Félix Nicolas Frillié. @DastKhoun
918
بیان خشم و ناراحتی و بغض کار آسونی نیست. گاهی باید دست برد لای کتابا و متنی، شعری، مصرعی پیدا کرد که لحظۀ آدم رو توصیف کنه. مثل چنین شاهکاری:
«چون زخمِ تازهدوخته، از خون لبالبم»
#عرفی_شیرازی
@DastKhoun
918
حافظ بندهخدا هم اینقدر بدشانس بوده که کلا سالی یه بار روی خوشِ محبوبش رو میدیده. همون یه بار رو هم باور نمیکرده و میگفته لابد یه آدم جدید اومده بهش خوشرفتاری یاد داده :))
دلبرا بندهنوازیت که آموخت بگو؟ که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم@DastKhoun
918
«سینهام را چاکها کردی به پیکان ستم...
[اینجا مخاطب توقع دارد که شاعر انواع فحش و فضیحت را نصیب محبوب کند اما:]
خوب کردی! کلبۀ تاریک ما روزن نداشت»
#شانی_تکلو
@DastKhoun
918
مواجهه با خشم و ناراحتی محبوب رو طبیعتا باید از سعدی یاد گرفت که در مقابل گلایهها میگه: «دشنام کَرَمکردی و گفتی و شنیدم» [و کاملا لذت بردم].
@DastKhoun
918
آخر شبه و براتون «نبضی که بود از رگِ خواب آرمیدهتر،
از شوقِ دست یار، جهیدن گرفت باز» رو آرزو میکنم.
از #صائب_تبریزی
@DastKhoun
918
میگه: «آیی و بگذری به من و باز ننگری» و ما توقع داریم که فحشی، لعنتی، چیزی نثار این معشوقۀ متکبر بشه. اما فخرالدین عراقی بعدش میگه: «ای جان من فدای تو! این نیز بگذرد [و منِ خاکبرسر تحمل میکنم]».
@DastKhoun
918
اگه دنبال گمشدهتون هم میگردید، باید مثل صائب باشید. شاید اندکی حق مطلب ادا شد:
کجا افتادی ای دُردانهٔ مقصود از دستم؟#صائب_تبریزی @DastKhoun
918
کمندِ زُلف را در گردنت گستاخ میبینم گرفتاری مبارک باد! کِی گشتی شکارِ خود؟#طالب_آملی title: Day Dreams (1864) by Charles-Amable Lenoir @DastKhoun
918
قدیما خجالت میکشیدن بگن هوس مهمونی و برنامه به سر دارن. واسه همین به زبون شعر، چنین میگفتن:
محفلی خواهم که آنجا وصلِ خوبان رو دهد گوشۀ ابرو جوابِ گوشۀ ابرو دهد#صیدی_تهرانی @DastKhoun
918
درسته همه جا زمین خداست، اما یه جاهایی خاصترن. به خاطر اتفاقی که اونجا افتاده. صدایی که شنیده شده. بویی که استشمام شده.
وقتی ازین جاها بری تنت رفته و روحت به دیوارش آویزونه. حتی اگه خرابهای باشه؛
رفتم از این خرابه و از ضعف، سایهام همچون نشانِ دود به دیوارِ خانه ماند#سلیم_تهرانی @DastKhoun
918
ما که جای خود داریم؛ سعدی هم که استاد سخن بوده و شعر مثل موم توی مشتش شکل میگرفته، گاهی ناتوان از بیان احوالش میگفته: «نه چنانم که توان گفت که چونم».
@DastKhoun
918
- «به تسکین دلِ بیتاب ما عمریست میخندد!»
- کی آقای بیدل دهلوی؟
- «شَررخو لُعبتی، در خانومانها آتشاندازی!»
- خدا شفاش بده آقا!
@DastKhoun
918
همیشه سعی کردهم زمانی که چیزی رو دارم، مهیای نداشتنش باشم. اگر نزدیکم، آمادۀ دوری باشم. اگر خوشحالم، صابون غم رو به تنم بمالم. دلیلش هم مشخصه:
زمانه هرچه به ما داده است، پس گیرد#سلیم_تهرانی @DastKhoun
918
«آفتاب بود که جهان تاریک را روشن کرد، پس به غروب محجوب شد. نی! سحاب بود که خشکسالِ فتنۀ زمین را سیراب گردانید، پس بساط درنوردید. شمعِ مجلسِ سلطنت بود، برافروخت پس بسوخت. گلِ بستان شاهی بود بازخندید پس بپژمرید. بختِ خفتۀ اهل اسلام بود، بیدار گشت پس بخفت. چرخ آشفته بود بیارامید پس برآشفت. مسیح بود، جهان مرده را زنده گردانید، پس به افلاک رفت. کیخسرو بود، از چینیان انتقام کشید و در مغاک رفت.
چه میگویم؟ و از این تعسف چه میجویم؟ نورِ دیدۀ سلطنت بود، چراغوار آخر کار شعلهای برآورد و بمرد….
سنگین دلا کوه! که این خبر سهمگین بشنید و سر ننهاد و سردمهرا روز! که این نَعْی جانسوز بدو رسید و فرونایستاد. سحاب در این غم اگر به جای آب خون بارَد، به جای خود است. دریا در این ماتم اگر کف بر سر آرَد رواست. آفتاب را مهر چون شاید خواند که بعد از او برافروخت؟ شفق را شفیق نشاید گفت که دلش نسوخت».
پارهای از کتاب نفثهالمصدور.
پن: یک سال از نبودنِ ولیّ خدا میگذره و نداشتنش سنگینیِ یک کوه روی سینهست. دنیا انگار خالی بوده و خالی خواهد موند. «اما بعد، مثل اين كه دنيا اصلا وجود نداشته و آخرت هميشگى و دائم بوده و هست».
@DastKhoun
