en
Feedback
پندانه روانشناسی ذهن داستان و حکایت کوتاه همراه با رمان

پندانه روانشناسی ذهن داستان و حکایت کوتاه همراه با رمان

Open in Telegram

علاقمندان به همکاری در ارسال مطالب کانال لطفا. صفحه خصوصی ادمین ها https://telegram.me/pandanedasten 👆 ┄┅┅┅┄ .

Show more
520
Subscribers
No data24 hours
-37 days
-230 days
Posts Archive
نجمه دست به کمر شد و گفت: -خواهر طلعت رو میگم...پرو پرو برگشته به من میگه تو چرا همش خونه ابجیتی؟...سر جهازیشی؟ دستم رو به روی شکمم گذاشتم و گفتم: -تو چی گفتی؟ نجمه سماور رو اب کرد و گفت: -هیچی...چی بگم؟ بهش زل زدم تا با سنگینی نگام به حرف بیارمش... نجمه کنار سماور نشست و گفت: -البته هیچی هیچی هم که نه...بهش گفتم: -خب پس لابد شما هم سر جهازی طلعتی که من رو هر روز اینجا میبینی!!!!!!!!! از حرف نجمه به زیر خنده زدم طوری که دلم به لرزه در اومد...پاهام رو تو شکمم جمع کردم و گفتم: -من نمیدونم این حاضر جوابی رو از کی یاد گرفتی...نه اقا انقدر زبون درازه نه مادر ... نجمه کنارم نشست و گفت: -مگه بد گفتم؟خب اونم هر روز اینجاست که من رو میبینه... دستش رو بوسیدم و گفتم: -‌هر کی هر چی دوست داره بگه...مهم احمدِ که اون بنده خدا از خداشه تو به کمک من میای!!! **** صدای گریه بلند بلند طلعت باعث شد هراسان از خواب عصرگاهی بپرم... به نجمه نگاهی انداختم و گفتم: -کی گریه میکنه؟ نجمه کتابش رو بست و گفت: -فکر کنم طلعته... از رو زمین بلند شدم و گفتم: -چرا؟برم پیشش ببینم چی شده؟ نجمه تو فکر رفت و گفت: -نمیدونم...یک وقت نری سنگ رو یخت کنه!!! ژاکت قهوه ایم رو تن کردم و گفتم: -اشکال نداره ...شاید طوریش شده!!! پشت در اتاق طلعت ایستادم و دو تا آروم به درش زدم...صدای گریه های بلند بلندش نمیگذاشت صدای من بهش برسه...دستگیره در با تردید پایین کشیدم و به داخل اتاقش رفتم... طلعت عروسکی پارچه ای تو بغلش گرفته بود و های های گریه میکرد... کنارش نشستم و گفتم: -چی شده‌؟ طلعت روش رو برگردوند و گفت: -کی گفت بیای تو اتاقم؟برو... عروسک رو از تو دستش بیرون کشیدم و گفتم: -واسه چی گریه میکنی؟ طلعت صورت خیس از اشکش رو با پایین پیرهن گلدارش پاک کرد و گفت: -همینطوری...برو... نجمه جلوی در ایستاده بود و به ما نگاه میکرد...بهش اشاره کردم بره... طلعت عروسک رو از دستم گرفت و گفت: -دل منم بچه میخواد...خسته شدم از بس شبم رو صبح کردم و هیچکس مادر صدام نزد...مگه من چه گناهی کردم که باید تا آخر عمر حسرت به دل بمونم؟ نمیدونستم چی بگم...حق داشت...حس جدیدی که تو وجودم شکل گرفته بود وصف نشدنی بود...دستم رو به روی دستش گذاشتم و گفتم : -حکمت خدا بوده...من بچه تر از این حرفهام که نصیحتت کنم اما میدونم حتما خیری توش بوده که بچه ات نمیشه!!! طلعت دستش رو با عصبانیت از زیر دستم بیرون کشید و گفت: -چه خیری؟‌این اجاق کوری همش شر بود و شر...اول تو اومدی بعدش احمد رو از من دور کردی حالا هم که داری میزایی...از این خیر چی نصیب من شده؟؟؟ تو صورتش زل زدم و گفتم: -من احمد رو ازت دور کردم؟ من که به حق خودم راضیم ...من که کاری به تو و زندگیت ندارم!!! طلعت موهای پریشونش رو مرتب کرد و گفت: -از وقتی اومدی یک خواب خوش واسه من نذاشتی...میدونم بعد از زاییدنت احمد همین نیمچه نگاه رو هم دیگه به من نمیکنه!!! با سکوتم به طلعت اجازه دادم خوب دلش رو خالی کنه...بهش حق میدادم اما نمیتونستم کاری کنم!!! #ادامه دارد... [1/29, 21:27] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ قسمت بیست و سوم #بانوی_دوم مادرم دستمال مرطوبی به روی پیشونیم گذاشت و به نجمه گفت: -برو آب بیار... نجمه دستم رو رها کرد و به حیاط رفت... احمد کنارم نشست و گفت: -شریفه تو رو خدا من رو نترسون...چشمهات رو باز کن!!! چشمهام رو با بی میلی باز کردم و زیر لب گفتم: -تشنمه...آب... مادرم دستهای خیسش رو به روی لبهام کشید و با گریه به احمد گفت: -پس چی شد این ننه حیدر؟ احمد دستم رو تو دستهاش گرفت و گفت: شریفه حالت خوبه؟ نای اینکه سرم رو تکان بدم نداشتم... عمه های احمد سراسیمه وارد اتاقم شدن و به ترتیب کنار بالینم نشستن... احمد عصبی بود...عمه بزرگتر احمد دستش رو به روی شکمم گذاشت و به مادرم گفت: -‌تبش برای چیه؟؟؟ مادرم اشکهاش رو پاک کرد و گفت: -نمیدونم...ای خدا بچه ام رو به خودت سپردم... عمه وسطی احمد پتو رو از رو شکمم کنار زد و گفت: -طفلی خیلی درد میکشه...خدا کنه از هوش نره وگرنه ننه حیدر نمیتونه کاری کنه ... احمد با عصبانیت به سمت عمه هاش برگشت و گفت: -من که گفتم ببریمش مریض خونه شما گفتید کار ننه حیدر حرف نداره...شما گفتید ننه حیدر بهترین قابله این حوالیه... عمه بزرگتر احمد دستم رو گرفت و به احمد گفت: -عمه ما فکر جیبت رو کردیم وگرنه مریض خونه که خیلی بهتره ... احمد با پریشونی به سمت عمه اش برگشت و گفت: -فکر جیبم رو کردید؟؟؟جیبم مهمتره یا سلامتی شریفه؟اصلا همین شماها بودید ما رو به فکر بچه دار شدن انداختید وگرنه ما بچه نمیخواستیم از بس به شریفه نیش و کنایه زدید اون رو هوایی کردید تا مادر بشه ...حالا نگاهش کنید ببینید چه حالیه...اگه چیزیش بشه من چیکار کنم؟چه خاکی تو سرم کنم؟

دستم رو به زیر بالشتم بردم و گفتم: -من بچه میخوام...خسته شدم از تنهایی ...اگه تو راضی نباشی حرفی نمیزنم اما بدون من دلم لک زده برای بوی بچه... احمد چشمهاش رو باز کرد و گفت: -مطمئن باشم خودت هوس مادر شدن کردی و واسه حرف و حدیث اقوام من نیست؟؟؟ چشمهام رو به نشونه تایید باز و بسته کردم و گفتم: -‌خودم دلم میخواد... احمد یک دسته از موی بافته شده ام رو بوسید و گفت: -قبوله...هر چی تو بخوای من نه نمیگم... *** طلعت تو حیاط ایستاده بود...خجالت میکشیدم جلوی اون به سراغ سیر ترشی های گوشه حیاط برم...بدجور هوس ترشی به دل داشتم...از شدت ویار پاهام سست و بی رمق شده بود... دمپایی هام رو سریع پا کردم و به گوشه حیاط رفتم...حتی یادم رفت به طلعت سلام کنم...طلعت جارو رو به روی زمین گذاشت تا ببینه عجله من به چه علتیه...دستم رو تا مچ به درون ظرف سیر ترشی کردم و بزرگترین و درشت ترین سیر رو از ظرف بیرون کشیدم ...با ولع سیر های ترش و تند و تیز رو میخوردم و از طعم خوشش لذت میبردم...طلعت به کنارم اومد و گفت: -هوس ترشی داری؟ دهنم رو با کف دستم تمیز کردم و گفتم: -‌اولین باره هوسش به سرم زده... طلعت دستش رو به روی شکمم گذاشت و گفت: -بچه ات دختره...اگه طالب شیرینی باشی بچه ات پسره!!! از حرف طلعت دستم رو به روی شکمم گذاشتم و تو دلم گفتم:((چه فرقی میکنه...بچه سالم باشه دختر و پسرش فرقی نداره)) *** نجمه سرش رو به روی شکمم چسبونده بود و با بچه ام حرف میزد...با صدای مادر دستش رو گرفتم و گفتم: -مادر اومد...الان باز یک چیزی بهت میگه... نجمه سریع نشست و گفت: -ابجی دختره یا پسر... تو فکر رفتم و گفتم: -نمیدونم...ولی حسم میگه دختره... مادرم کشک های دونه دونه رو تو کشک سابش ریخت و گفت: پسره!!!چون خوشگل تر شدی پسره!!! نجمه دستش رو به روی پام گذاشت و گفت: -دختــــــــــــــــــــــــره!!!خودش بهم گفت دخترم... مادرم دستش رو تا بالاتر از مچ تو کشک ساب کرد و گفت: -پسره...چون من دو تا دختر اوردم بچه شریفه پسر میشه... نجمه به من نگاهی کرد و به زیر خنده زد... از خنده نجمه ،مادرم عصبی شد و یکی از کشکهای زیر دستش رو به سمت نجمه پرت کرد و گفت: -زهرمار...انقدر نخند... نجمه کشک زمین افتاده رو گوشه لپش گذاشت و گفت: -مادر چه حرفها میزنی ،کی گفته چون شما دو تا دختر زاییدی بچه شریفه پسر میشه؟ مادرم گفت: -از قدیم میگن اگه مادری دو تا دختر بیاره نوه اولیش پسر میشه!!! نجمه چشمکی به من زد و به مادرم گفت: -پس چرا دختر عمه محبوبه دو قلوی دختر زایید؟عمه هم که دوتا دختر پشت هم آورد!!! از شیطنت نجمه به زیر خنده زدم و به مادرم چشم دوختم... مادرم از حرف نجمه کلافه شد و گفت: -ای لعنت به من که جلوی تو ور پریده دهن باز میکنم...بلند شو تا کفرم رو بالا نیاوردی...بلندشو ... نجمه با دلخوری دستش رو به روی شکمم گذاشت و گفت: -مگه چی گفتم؟مگه دروغ گفتم؟!!! #ادامه دارد... [1/29, 21:27] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ قسمت بیست و دوم #بانوی_دوم احمد ریحون تر و تازه ای به سمتم گرفت و گفت: -سبک شدی؟اینم زیارت!!! نفس عمیقی کشیدم و گفتم: -اره...خیلی وقت بود شاه عبدالعظیم نیومده بودم دستت درد نکنه...احمد تکه کبابی از لای نون سنگک به دستم داد و گفت: -بعد از فارغ شدن هم میارمت...سه تایی میایم!!! تکه ای از نون پر روغن زیر کباب کندم و گفتم: -جمعه هفته بعد طلعت رو بیار...خیلی وقته از خونه در نیومده... احمد تو چشمهام نگاه کرد و گفت: -شریفه تو از طلعت بدت نمیاد؟ سوال سختی بود...گاهی وقتها ازش متنفر میشدم اما بیشتر موقع ها دلم به حالش میسوخت...اون گناهی نداشت من زن دوم بودم من رو سر اون اومده بودم پس باید بهش حق میدادم... به احمد نگاهی کردم و گفتم: -بدم که نمیاد اما ازش دل خوشی هم ندارم...از اون باید بپرسی نه از من!!! احمد ریحون دیگه به دستم داد و گفت: -اون هم بعد یک مدت بهت عادت میکنه اصلا شاید این بچه دلیلی بشه واسه نرم شدن دلش... * با شروع فصل آذر و بزرگ شدن شکمم دیگه از پس هیچکاری به تنهایی بر نمیومدم... روزها نجمه بعد از مدرسه به کمکم میومد و تو کارها بهم کمک میکرد... خواهر خوش سر زبونم دو تا خواستگار بازاری از هر جهت موجه داشت ...اما دل اقام به شوهر دادنش رضا نبود...منم راضی نبودم نجمه چشم و گوش بسته ام زود درگیر شوهر و زندگی متاهلی بشه... نجمه با عصبانیت پارچ مسی رو کنار سماور کوبید و گفت: -حقش بود دونه دونه موهاش رو میکشیدم تا گنده تر از دهنش حرف نزنه... پاهام رو دراز کردم و گفتم: -موهای کی؟چی میگی؟باز چی شده؟

وگرنه کدوم مردیه که دلش برای بچه نلرزه؟ از حرفی که نجمه زدلبهام روگاز گرفتم وبه زمین چشم دوختم. آقام توچشمهای نجمه نگاه کردو گفت: -باز این حرف رواززبون کی شنیدی که اینطور واسم قرقره میکنی؟!دختر جان توچرا وسط همه حرف وسخن هامیپری؟مگه صددفعه نگفتم این حرفها به تو نیومده! نجمه سرش روبه زیر انداخت و گفت: -خب من درباره چی حرف بزنم؟هر چی که میگم شمادعوام میکنید.اصلاکاش عین کریم لال بودم تاخیال همه شماراحت میشد! ازحرف نجمه اقام لبخندی زدو گفت: -خدانکنه باباتو اگه حرف نزنی این خونه دل مرده میشه.من میگم حرفت رو مزه مزه کن بعدبزن نجمه چشم ارومی گفت وسرش رو به روی پام گذاشت،عادتش بود وقتی غرورش جریحه دار میشد به من پناه میاوردتامن غم دلش کم کنم... #ادامه دارد [1/29, 21:21] ‏ +98 939 268 8384 ‏: قسمت بیستم #بانوی_دوم * احمد دستش رو به روی پیشونیم گذاشت و گفت: -تب داری...صد بار گفتم لباس گرم بپوش!!!اصلا کی گفته تو این سرما بری نون بگیری...هر چی میخوای بگو خودم بگیرم... از بی حالی چشمهام رو بستم و چیزی نگفتم... چشم که باز کردم احمد رو بالا سرم دیدم ...احمد لبخندی بهم زد و گفت: -بهتری؟ سرم رو از بالشت برداشتم و گفتم: -‌بله...نمیری اون ور؟ احمد به پشتی تکیه داد و گفت: -نه...به طلعت گفتم حالت خوب نیست! خمیازه ای کشیدم و گفتم: -برو...من حالم بهتره... احمد بینیم رو کشید و گفت: -نه نمیرم...اگه برم همه فکر و ذکرم اینجا میمونه!!! ** احمد با صداهایی که از تو حیاط میومد بلند شد و به پشت پنجره رفت... احمد نگاهی بهم کرد و گفت: -چراغ نفت داره؟ از جایم بلند شدم و گفتم: -نه...الان نفتش میکنم... احمد چراغ رو از دستم گرفت و گفت: -نه ...تو با این حالت بیرون نیا...خودم انجام میدم... پشت پنجره به تماشای احمد و طلعت ایستاده بودم...طلعت من رو پشت پنجره دید و با دستش من رو به احمد نشون داد... احمد به سمتم برگشت و نگاهم کرد... با باز شدن در روی تشکم نشستم و به احمد نگاه کردم...سرم سنگین بود...احمد با دلخوری چراغ رو وسط اتاق گذاشت و گفت: -برای چی اومدی پشت پنجره؟الان طلعت فکر میکنه من به دروغ گفتم تو حالت بده... بهش حق میدادم...به طلعتم حق میدادم اگه همچین فکری رو میکرد... **** احمد قران رو به دستم داد تا تو سفره بزارم...سبزه رو با آب توی تُنگ اب پاشی کردم و به احمد گفتم: -نمیخوای بری اون ور؟حداقل یک سر بزن ببین چیکار میکنه!!! احمد با انگشتش دوتا اروم به لبه تنگ زد و گفت: -امسال عید اوله من و توست...طلعتم این رو میدونه...حالا قبل سال تحویل یک سر بهش میزنم... به احمد نگاهی کردم و گفتم: -پس سبزه ای که واسش سبز کردم رو ببر...به نیت طلعت گندم ها رو سبز کردم... احمد دستم رو گرفت و گفت: -دستت درد نکنه...باشه بده ببرم...اما خود طلعت سبزه داره ولی اشکالی نداره سبزه شریفه خانم یک چیز دیگه است... دلم میخواست تو سال جدید طلعت من رو کنار خودش و زندگیش بپذیره برای همین دست به هر کاری میزدم تا دلش رو به دست بیارم...اما نمیدونستم موفق میشم یا نه... با احمد کنار سفره هفت سین کوچکمون نشسته بودیم تا سال تحویل بشه...با صدای در شدن توپ احمد پیشانیم رو بوسید و عید رو بهم تبریک گفت... حس و حال خوبی بود ...آغاز شدن سال در کنار مردی که همه جوره هوات رو داشت خیلی لذت بخش بود... احمد از جیب شلوارش جعبه سفیدی در آورد و به روی سفره گذاشت...دستم رو به سمت جعبه بردم و گفتم: -برای منه؟ احمد تو چشمهام نگاه کرد و گفت: -بله ...برای خانم این خونه است... سریع در جعبه رو باز کردم و با دیدن یک جفت گوشواره طلا به سر ذوق اومدم و گفتم: -خیلی خوشگله...دستت درد نکنه... احمد گوشواره ها رو از دستم گرفت تا تو گوشم کنه...به دستهاش نگاه کردم و گفتم: -برای طلعت چی گرفتی؟ احمد گوشواره رو تو گوشم کرد و گفت: -دیگه پولم برای دو جفت گوشواره نرسید...فقط برای تو خریدم... با حرفش خوشیم به یکباره ضایع شد ...ولی چیزی نگفتم تا تو سال جدید دلخوری درست نشه!!! #ادامه دارد [1/29, 21:25] ‏ +98 939 268 8384 ‏: قسمت بیست و یکم #بانوی_دوم اقام دستش رو به روی زانوی احمد گذاشت و گفت: -انشاا...امسال دیگه نوه ام رو بغل میکنم...نه احمد آقا؟؟؟ احمد نگاهی به من انداخت و گفت: -‌چی بگم؟!!!...انشاا... خیلی فشار روی من و احمد بود هم خانواده من بی تاب نوه بودن هم عمه های احمد دست از سرمون برنمیداشتن... **** احمد با چشمهای بسته گفت: -میترسم بچه نخواستن من و تو حرف یومیه عده ای خاله خان باجی بشه...شریفه تو میگی چیکار کنم؟از یک طرف دلم به بچه رضا نیست از طرف دیگه میترسم تو رو اجاق کور بدونن!!!

احمد به پشتی تکیه داد و گفت: -حالا وقتش نیست...صبر کن ... لبهام رو اویزون کردم و گفتم: -نکنه چون سنم کمه میگی نه؟!!!...میترسی نتونم بچه رو تر و خشک کنم؟ احمد از جایش بلند شد و کنار پام نشست و گفت: -نه...قبلا دلیلش رو گفتم...شریفه بس کن ...وقتی دلم به کاری رضا نیست اصرار نکن... رویم رو ازش گرفتم و گفتم: -باشه دیگه هیچی نمیگم... احمد دستش رو به زیر چونه ام برد و گفت: -نبینم قهر کنی... به سمتش برگشتم و گفتم: -قهر نیستم... احمد چشمهام رو بوسید و گفت: -افرین دختر خوب...نگران نباش مادرهم میشی ولی الان نه...الان زوده ... *** #ادامه دارد.... [1/29, 21:21] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ قسمت نوزدهم #بانوی_دوم نجمه سینی چای رو از دستم گرفت و به سمت عمه های احمد برد... جو سنگینی تو اتاقم حاکم بود...قشنگ مشخص بود حرف و حدیثی واسه گفتن دارن! کنار مادرم نشستم و به زمین چشم دوختم... عمه بزرگتر احمد نفسی تازه کرد و گفت: -شریفه جان‌‌،اوضاع زندگیت چطوره؟با احمد خوب و خوشی؟ تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: -شکر خدا ...باهم خوبیم... عمه اش دستش رو به اسمون بلند کرد و گفت: -خداروشکر. بعد از یک سکوت یک دقیقه ای دوباره عمه احمد شروع به حرف زدن کرد... مادرم رنگ به صورت نداشت انگار میدونست چه حرفهایی قراره زده بشه و چه چیزهایی قراره بشنوه... عمه احمد دستش رو به روی قندون استیلم گذاشت و گفت: -به این شیرین کام قسم از من خواستن بیام اینجا با شریفه حرف بزنم وگرنه به من چه که احمد و شریفه بچه نمیخوان. مادرم با چشمهایی که دلخوری توش موج میزد بهم نگاه کرد و به عمه احمد گفت: -صاحب اختیارید .بفرمایید. عمه احمد چایش رو مزه مزه کرد و گفت: -شریفه جان ما زنها حرف هم رو بهتر میفهمیم.خداروشکر که زندگیت خوبه .خداروشکر که احمد دل به دلت میده.ولی عمه تو باید زرنگ باشی تو باید زن باشی...وقتی میبینی احمد به آه دلته زود دست به کار بشو،پابندش کن.بزار دو دستی به تووخونه زندگیت بچسبه.اون داغه و نمیفهمه، الان دلش به جوانی و خوشگلی تو گرمه و حالیش نیست چند وقت که از شر و شور بیفته و سنش بالا بره تازه میفهمه چه اشتباهی کرده.احمد نزدیک چهل سالگیه.مرد جماعت هر چی سنش بالاتر میره بی حوصله تر میشه تو که نمیخوای احمد به بچه و ترو خشکش کردنش بی اهمیت بشه؟میخوای؟ اروم و زیر لب گفتم: -نه نمیخوام. عمه احمدا صدای بلندگفت: -خدا اقات رو واسه ات نگه داره.پس عمه دست به کاربشو.تو خوب بلدی احمدرو رام کنی.احمد ساده است بایک اخم و قهر تو دلش میلرزه وراضی میشه! جلیقه گوله شده ام روبه زیر پیرهنم بردم و باروسری محکم به کمرم بستم. دلم میخواست شکم برامده ام احمد روبه سرذوق بیاره. منتظر احمدنشسته بودم تابیاد.با بازشدن دراتاق ازروزمین بلندشدم وسلام دادم. احمدکتش رودراوردوجواب سلامم روباروی خوش داد. اصلامتوجه شکمم نبود.برای اینکه متوجه اش کنم عین زنهای حامله قدم برداشتم وبه سمتش رفتم تاکت روازدستش بگیرم! احمدکت روبه دستم داد وبا تعجب به شکمم نگاه کرد.با نگاهش ازکارم پشیمون شدم امانمیتونستم کاری بکنم.احمدچشم از شکمم برنمیداشت. کت روبه روی رخت اویز گذاشتم و گفتم: -چای بریزم؟ احمددستم رو ازپشت سرگرفت و گفت: -چی تو لباسته؟ ازخجالت کنار سماورنشستم و گفتم: -هیچی احمد کنار پام نشست و گفت: -هیچی؟الکی الکی شکمت یک متر جلو اومده؟ لبهام روگاز گرفتم وچیزی نگفتم. احمد با دلخوری ازکنارم بلند شد و گفت: -دستت درد نکنه شریفه،من فکر میکردم توبه حرفهام گوش میدی من فکر میکردم حرفهام واسه تو اهمیت داره اما امشب فهمیدم اصلا اینطور نیست. تاخواستم حرفی بزنم احمد دراتاق روبازکردوبه بیرون رفت. ازپشت پنجره به تماشایش ایستادم.احمد چند باری دور حیاط چرخید ودر آخر به اتاق طلعت رفت. ازخودم واحمد دلخور بودم.جلیقه رو بایک حرکت اززیرلباس بیرون کشیدم وبه گوشه اتاق پرت کردم. نمیدونستم چیکار کنم.من بچه نمیخواستم اماحرفهای عمه احمد حسابی من رو ترسونده بود. اقام نگاهی بهم انداخت وگفت: -من سر در نمیارم.به مادرتم گفتم اون خونه صدای گریه وخنده یک بچه کم داره.احمد میگه نمیخوام تو پات روبکن تویک کفش وبگو میـخوام،اون میگه توبچه ای،تو بهش نشون بده نیستی ازاینکه اقام درباره بچه دار شدن مستقیم باهام حرف بزنه خجالت میکشیدم. نجمه ازکنار چراغ بلند وشد وگفت: -چقدرخوبه شوهرآدم عین احمد آقاباشه. آقام سری به نشانه تاسف تکان داد ومنتظر باقی حرف نجمه شد. هرچی برای نجمه چشم وابرو میومدم تاحرف نامربوطی نزنه فایده نداشت. نجمه کنارآقام نشست و گفت: -احمدآقا واسه خاطرآسایش شریفه میگه من بچه نمیخوام.

تو دلم گفتم((دو جا؟...دو تا کار؟!!!)) نفسهام به شماره افتاده بود...دلم نمیخواست جلوی خواهر طلعت وا بدم...لبهای لرزونم رو بهم فشار دادم تا بغضم سر باز نکنه... خواهر طلعت چادرش رو به زیر بغلش زد و گفت: -تو زنی...اگه بخوای میتونی احمد رو راضی کنی...زودتر حامله بشو ،اگه بخوای این گوشت"" در ""باشه و اون یکی ""دروازه"" با عمه های احمد طرفی... از اینکه میخواست من رو از عمه های احمد بترسونه عصبی شدم و گفتم: -هر کاری دوست دارید بکنید...زندگی خودم به خودم مربوطه نه به هیچکس دیگه ای... **** احمد روزنامه رو به روی زمین گذاشت و گفت: -چه خبر...چیه؟امشب زیاد کوک نیستی!!! کنارش نشستم و گفتم: -چرا بهم نگفتی دو جا کار میکنی؟؟؟ احمد از سوالم حسابی جا خورد و گفت: -تو از کجا میدونی من دو جا کار میکنم؟طلعت چیزی بهت گفته؟جز طلعت کسی از این موضوع اطلاع نداره... نمیدونستم چی بگم...از حرفم پشیمون بودم...نمیخواستم از خواهر طلعت و حرفهای صبحش چیزی به احمد بگم ولی هیچ جوره هم نمیتونستم حرفم رو ماست مالی کنم... احمد دستم رو گرفت و گفت: -به طلعت سپرده بودم این حرف بین خودمون بمونه...چه زود لو داد... نمیخواستم طلعت رو خراب کنم...برای همین گفتم طلعت چیزی نگفته ... احمد اخمی کرد و گفت: -نمیخواد طرفداریش رو بکنی جز طلعت کسی خبر نداره... احمد از جایش بلند شد تا به اتاق طلعت بره... سریع دستش رو گرفتم و گفتم: -به جون آقام طلعت نگفته...خواهرش بهم گفت... #ادامه دارد... [1/29, 18:47] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ قسمت هجدهم #بانوی_دوم احمد دستم رو تو دستهاش گرفت و گفت: -خواهرش؟کدوم خواهرش؟ از رو زمین بلند شدم و گفتم: -همون که از همه بزرگتره... احمد اخمی کرد و گفت: -خواهرش اینجا بود؟ سرم رو به زیر انداختم و کل ماجرا رو تعریف کردم.... احمد طول و عرض اتاق رو راه میرفت و به حرفهام گوش میداد...بعد از تموم شدن حرفهام احمد جلیقه طوسی اش رو از رخت اویز برداشت و به سمت اتاق طلعت رفت... دعا دعا میکردم دعواشون نشه... پشت پنجره ایستاده بودم و به اتاق طلعت زل زدم... بعد از یک ربع احمد به اتاقم اومد و گفت: -از این به بعد هر کسی هر چی بهت گفت یک راست میای به خودم میگی فهمیدی؟ سرم رو به نشونه فهمیدن تکان دادم و سکوت کردم! ** پیت نفت رو از گوشه حیاط برداشتم و به سمت اتاقم حرکت کردم...طلعت از پشت سر دستم رو گرفت و گفت: -فکر نمیکردم انقدر زود دُم در بیاری هنوز هیچی نشده میخوای بین من و احمد فاصله بندازی... میدونستم منظورش چیه برای همین گفتم: -من میخواستم مطمئن بشم احمد دو جا کار میکنه، برای همین حرف به خواهرت و حرفهاش کشیده شد وگرنه من دهن لق نیستم... طلعت نیشخندی زد و گفت: -به تو چه که احمد چندجا کار میکنه؟اون دو جا کار میکنه که سوگلیش خوب بخوره و خوب بپوشه!!! از حرف طلعت حسابی رنجیدم ...تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم: -احمد فقط واسه من و زندگیم دو جا کار میکنه؟تو رو گشنه نگهداشته؟ طلعت نگاهی به رخت و لباسهام کرد و گفت: -نه من رو گشنه نگه نداشته...اما همچین بریز بپاشهایی هم واسه من نمیکنه... به جلیقه بافتنی تو تنم اشاره کردم و گفتم: -اگه منظورت از بریز و بپاش جلیقه و رخت و لباسهامه باید بگم مادرم اینا رو بافته... طلعت اخمی کرد و گفت: -من به رخت و لباسهای تو کاری ندارم...به خبرکشی هات کار دارم...فکر نکن اگه از من خبر واسه احمد ببری بیشتر عزیز میشی...تو چون تازه عروسی برای اون تازگی داری چند وقت دیگه همه چی عین سابقش میشه ... بحث کردن با طلعت رو بی فایده میدیدم...زبون من به درشت گویی نمیچرخید ...از طلعت و قیافه حق به جانبش روی برگردوندم و به سمت اتاقم راه افتادم... طلعت از پشت سر با صدای نسبتا بلند گفت: -احمد دلش برای بچه پر میکشه،ولی چون تو هنوز خیلی بچه ای و از عهده خودت برنمیای پا رو دلش گذاشته و میگه بچه نمیخوام!!! * احمد تکه نونی برداشت و گفت: -چرا چیزی نمیخوری؟ به بخار عدسی نگاه کردم و گفتم: -من بچه میخوام... احمد قاشقش رو تو کاسه انداخت و گفت: -چی؟ با تردید گفتم: -من بچه میخوام...من خیلی تنهام ... احمد اخمهاش رو تو هم کرد و گفت: -باز چی شده؟...تا جایی که من میدونم تو خودتم زیاد به بچه دار شدن راضی نبودی حالا چی شده که ... تو حرفش پریدم و گفتم: -الان بچه میخوام...تو که نیستی در و دیوار این اتاق من رو میخوره...اگه یک بچه باشه سرم باهاش گرم میشه و کمتر دلتنگ میشم... احمد از کنار سفره بلند شد و گفت: -باز طلعت یا خانوادش چیزی گفتن؟ سریع میون حرفش پریدم و گفتم: -‌نه ...من خودم دلم میخواد ،کسی چیزی نگفته...

-نزار سرما بهش بخوره...سرما دردش رو بیشتر میکنه... از اینکه نقص پام رو جلوش به نمایش بزارم بیزار بودم... دامنم رو پایین کشیدم و رویم رو از احمد گرفتم...احمد خودش رو به جلو کشید و گفت: -از من خجالت میکشی؟من شوهرتم شریفه...چرا انقدر از من خجالت میکشی؟ دلم میخواست نازم رو بکشه...از توجه احمد به خودم لذت میبردم... پام رو جمع کردم و گفتم: -از شما خجالت نمیکشم...از شکل و ریخت پام خجالت میکشم...اگه پام سالم بود الان عین همه ادم ها راه میرفتم از اینکه جلوی چشم همه بلنگم و پام رو کج به روی زمین بزارم خجالت میکشم... احمد نگاهی به چشمهام کرد و گفت: -‌از اینکه عین بقیه راه نمیری دلخوری؟ سرم رو به زیر انداختم و گفتم: -از خیلی چیزها دلخورم...از اینکه نمیتونم عین همه زنها کفش به پا کنم ناراحتم از اینکه دامنم همیشه باید به روی زمین کشیده بشه ناراحتم،از اینکه همه تو کوچه و خیابون به راه رفتنم نگاه میکنند دلخورم... احمد دستم رو گرفت و گفت: -نگاه مردم برای تو مهمه یا نگاه مردت؟؟؟ از سوال غافلگیر کننده احمد تو فکر رفتم و گفتم: -خب معلومه نگاه شما مهمه!!! احمد چشمهای غرق در شیطنتش رو بهم دوخت و گفت: -پس بدون من این نقص مادرزادیت رو خیلی وقت پیش پذیرفتم...من تو رو از همه دور و اطرافیانم سالم تر میبینم چون دوستت دارم...میفهمی شریفه من دوســـــــــــــــتـــــــــــــت دارم!!! تاب نگاههای عاشقانه احمد رو نداشتم...همیشه از دست نگاههای شیطنت بارش فراری بودم...احمد دستم رو گرفت و گفت: -وقتی لپهات گل میندازه خواستنی تر میشی ...شریفه میدونی چرا بچه نمیخوام؟ از سوالش تعجب کردم و گفتم: -نه ،چرا؟ احمد موهای بافته شده ام رو تو دستش گرفت و گفت: -چون من خیلی حسودم...دلم نمیخواد توجه تو به جز خودم به کسی دیگه ای باشه...مطمئنم اگه بچه دار بشیم سهم من از تو از این یک شب در میون هم خیلی کمتر میشه!!! از حرف احمد غرق در لذت شدم و گفتم: -ولی صدای مادر و آقام در اومده...اونها من رو مقصر بچه دار نشدن میدونن!!! احمد موی بافته شده ام رو بوسید و گفت: -نگران نباش،بعد از یک مدت از صرافت میفتن... لبخندی زدم و گفتم: -خدا کنه...نمیخوای بری پیش طلعت؟؟؟ احمد اخمهایش رو تو هم کرد و گفت: -میرم ...شریفه کاش بین من و تو کسی دیگه ای نبود... ای کاش ... نگذاشتم به حرفش ادامه بده... از کنارش بلند شدم و گفتم: -حالا که هست...برو منتظرته!!! #ادامه دارد [1/28, 10:57] ‏ +98 939 268 8384 ‏: قسمت هفدهم #بانوی_دوم با گوشه قند شکن دوتا ضربه اروم به کله قند زدم ...برای اولین بار بود که تنهایی قند میشکستم...همیشه مادرم اینکار رو برای من انجام میداد اما شدت برف باریده انقدر زیاد بود که نه اونها میتونستن پیش من بیان نه من میتونستم اونجا برم... با صداهایی که از تو حیاط میومد به پشت پنجره رفتم تا ببینم چه خبره... طلعت و خواهرش وسط حیاط ایستاده بودن و حرف میزدن... متوجه حرفهاشون نبودم اما میتونستم عصبانیتشون رو ببینم... خواهر طلعت دست طلعت رو رد کرد و به سمت اتاق من اومد... سریع زیر پنجره نشستم تا من رو نبینه... با باز شدن در اتاقم قلبم به یکباره از جایش در اومد... خواهر طلعت با پاهای پر از برف بدون اینکه کفشهایش رو در بیاره به روی فرشم اومد و گفت: -نمیخواستم پام رو تو اتاقت بزارم چون تو خواهرم رو بدبخت کردی چون زندگی خواهرم رو سیاه کردی ولی اگه نمیومدم خیلی خوش خوشانت میشد... از لحن تند و رفتار پرخاشگرانه اش ایستادم و گفتم: -مگه من چیکار کردم؟ خواهر طلعت پایین چادر گلی و برفیش رو از عمد تو اتاقم تکاند و گفت: -‌خودت رو به نفهمی نزن...چرا حامله نمیشی؟؟؟نکنه تو هم اجاقت کوره؟؟؟نه تو اجاقت کور نیست تو میخوای احمد رو بکشونی سمت خودت تا احمد دل از طلعت بکنه و دو دستی به تو و زندگیت بچسبه... از حرفهای بی رحمانه خواهر طلعت به خودم لرزیدم و گفتم: -اصلا اینطور نیست...احمد خودش بچه نمیخواد...حتی صدای مادر و آقای خودمم در اومده ولی احمد زیر بار نمیره!!! خواهر طلعت خنده ای تحویلم داد و گفت: -دختر جون این حرفها رو به من که دخترم قد خودته نگو...من همسن مادرتم...خجالت بکش...بر عکس طلعت که فکر میکنه تو خیلی بچه ای من اینطور فکر نمیکنم اتفاقا من فکر میکنم تو خیلی زرنگ و اب زیر کاهی...تو کاری کردی که احمد قید بچه دار شدن رو بزنه...نمیدونم چی زیر گوشش خوندی، ولی بدون همین احمد آقا که از سر کار یک راست به سراغ تو میاد دلش واسه صدای یک بچه پر میکشه... اصلا تو رو گرفته که واسش بچه بزایی وگرنه مرض نداشت که با سی و هفت سال سن دو جا کار کنه تا خرج دو تا زندگی رو دربیاره!!!

[1/28, 10:57] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‌ ‍ قسمت پانزدهم #بانوی_دوم چشمهام رو از چشمهای احمد دزدیدم و گفتم: -شاید اگه پای منم سالم بود هیچ وقت زنت نمیشدم...اخه تو تنها خواستگار جوانم بودی...همه کسانی که در خونه ما رو میزدن سنشون قد آقام بود...واسه همین آقام و مادرم به این وصلت رضایت دادن... احمد صورتش رو نزدیک تر اورد و گفت: -‌تو من رو نمیخواستی؟یعنی از من بدت میومد؟ دلم نمیخواست بهش دروغ بگم... اروم و زیر لب گفتم: -نمیخواستمت...ولی... احمد حرفم رو قطع کرد و گفت: -چرا؟من که صد دفعه پیغام فرستادم میخوامت...یعنی یکبارم دلت نلرزید؟ تو چشمهای احمد نگاه کردم و گفتم: -من به دوست داشتنت کاری نداشتم ،من نمیخواستم زن دومت بشم!!! احمد پیشونیم رو بوسید و گفت: -فقط واسه خاطر طلعت نمیخواستی زنم بشی؟من که زندگی جدا برای تو درست کردم تا عذاب نکشی...من که هر چی تو گفتی قبول کردم... سرم رو از روی بالشت برداشتم و گفتم: -‌من که گلایه ای ندارم...من دارم عادت میکنم...فقط دلم نمیخواد بین من و طلعت فرقی باشه... احمد موهای بلندم رو از پشت تو دستش گرفت و گفت: -‌اگه این حرف رو طلعت میزد تعجب نمیکردم...چون بهش حق میدادم اما تو چرا این حرف رو میزنی؟من که از سر کار میام یک راست میام سراغ تو تا چای تازه دم تو رو بخورم...تا خستگیم رو تو اتاق تو در کنم!!! به سمتش چرخیدم و گفتم: -خب چون تازه عروسم رفتارت اینطوریه...چند وقتی که بگذره دوباره همه چی عین اولش میشه...اصلا شاید دیگه یک شب در میون هم پیشم نیایی و هر شب پیش طلعت بمونی!!! احمد سریع رو تشکش نشست و گفت: -شریفه من ۳۷سالمه...پسر بیست ساله نیستم که اینطوری حرف میزنی...من از خودم مطمئنم...اصلا بهت قول میدم از چشمم نیفتی خوبه؟ لبخندی زدم و گفتم: -خوبه... *** نجمه دستش رو تو لپهام کرد و گفت: -ابجی چقدر چاق شدی...وقتی چاق میشی قشنگتر میشی... مادرم از حرف نجمه ذوقی کرد و گفت: -بگو ماشاا...زیر پوست بچه ام اب رفته... نجمه پیرهن گلدارش رو دور کمرش تنگ کرد و گفت: -خدا کنه منم چاق بشم...ابجی نگاه کن ،ببین چقدر لاغرم؟!!! به کمر باریکش نگاه کردم و گفتم: -غصه نخور چاق میشی... مادرم جلیقه بافتنی رو با وجب اندازه گرفت و گفت: -قدش چهار وجب شده ،خوبه؟ به بلندی بافتنی نگاه کردم و گفتم: -بله خوبه...دستت درد نکنه... مادرم خیلی اروم طوری که نجمه نشنوه گفت: -شریفه مادر چرا حامله نمیشی؟خسته شدم بس که از اقات حرف شنیدم!!! از سوال ناگهانی مادرم عرق شرم ریختم و سرم رو به زیر انداختم... مادرم دستم رو گرفت و من رو کنار خودش نشوند و گفت: -چیزی هست بگو...من مادرتم... نجمه همه حواسش به پچ پچ های من و مادرم بود... موهایم رو به بازی گرفتم و گفتم: -چیزی نیست مادر... مادرم دستش رو به روی پام گذاشت و گفت: -پس چی؟من جواب اقات رو چی بدم؟ سرم رو بیشتر به زیر گرفتم و گفتم: -احمد میگه تو هنوز خیلی بچه ای،اون میگه نگهداری از بچه سخته... مادرم با تعجب نگاهی بهم انداخت و گفت: -‌عجب حرفایی میشنوم...الان دختر شونزده ساله بچه سومش تو بغلشه اون وقت شوهرت میگه تو هنوز بچه ای؟ نجمه که متوجه ریز و درشت همه حرفهامون بود با تردید گفت: -یعنی احمد آقا واسه اینکه تو سختی نکشی بچه نمیخواد؟ مادرم از حرف نجمه اخمی کرد و گفت: -این حرفها به تو نیومده...سرت به درس و مشق خودت باشه ،نبینم دیگه تو حرف بزرگترها بپری!!! نجمه نگاهی به من انداخت و لب ورچید تا عین همیشه ازش دفاع کنم... دستم رو به روی دست مادرم گذاشتم و گفتم: -حرف بدی که نزد...فقط سوال پرسید ...چه اشکالی داره بدونه؟!...نجمه عاقله میدونه چه حرفی رو کجا بزنه.... مادرم به نجمه نگاهی انداخت و گفت: -اره...احمد اقا واسه خاطر ابجیت و اسایشش فعلا بچه نمیخواد... #ادامه دارد ‌ [1/28, 10:57] ‏ +98 939 268 8384 ‏: قسمت شانزدهم #بانوی_دوم چراغ رو نفت کردم و وسط اتاق گذاشتم... احمد پارچه ای ضخیم به پشت در زد تا از ورود سرما به داخل اتاق جلوگیری کنه... دستهام از شدت سرما کرخت شده بود...دستهام رو به روی چراغ گرفتم تا کمی گرم بشه... احمد کنار چراغ نشست و گفت: -عجب سوز و سرمایی شده...اسمون قرمزه گمونم امشب برف بیاد... از شدت سرما به خودم لرزیدم و گفتم: -اره...اقامم همیشه میگه وقتی اسمون قرمز بشه برف میباره!!! احمد دستش رو به روی پام گذاشت و گفت: -چرا جوراب نداری؟زود برو جوراب هات رو پا کن،پاهات یخ کرده!!! کنار چراغ نشستم و جورابهام رو به پا کردم...احمد دستش رو به روی زانوم گذاشت و گفت:

سرتو بالا بگیر خدا هواتو داره، هر وقت دلت گرفت هر وقت از دنیا زده شدی حواست باشه هنوز خدا رو داری... پس 🎐تـمام تـمركـزت را روى مـقصـد بگـذار، حتـى اگر مسيـر امـروزت طوفـانى سـت... سلام سلام سلام بر روزی نو شروعی نو

) وقتی خودمون رو نادیده میگیریم به بقیه این حس رو میدیم که وجود ما ارزشمند نیست. درحالی که وجود ما ارزشمند و لایق دریافت عشق و محبت هست پس یادت. باشه این خود تو هست که  خودت. را به دیگران  نشان میدهی سلامممممممم

-‌بیا ...این رو ببر برای طلعت خانم... احمد نگاهی به من انداخت و گفت: -نیازی نیست...اون تا الان شامش رو خورده!!! آقام تو بشقاب خودش پلو ریخت و گفت: -‌ببر بابا جون،حتی اگه شام هم خورده باشه وظیفه ماست که سهمش رو ببریم... از رو ناچاری بلند شدم و سینی رو از مادرم گرفتم... نجمه اشاره کرد که سینی رو بهش بدم...اما میترسیدم احمد ناراحت بشه... طلعت در اتاق رو باز کرد و بدون هیچ حرفی بهم نگاه کرد... سینی رو به دستش دادم و گفتم: -برای شماست... طلعت نگاهی به سینی کرد و گفت: -من خیلی وقته شام خوردم...نمیخوام ببرش... حدس میزدم قبول نکنه...نجمه پشت پنجره ایستاده بود و نگاهمون میکرد... در اتاق رو باز کردم و سینی رو به نجمه دادم... مادر و آقام چیزی به رویم نیاوردن اما احمد ناراحت بود... کنار اقام نشستم و به بشقابم خیره شدم...احمد نگاهم کرد و گفت: -چرا نمیخوری؟ لبخندی زدم و مشغول خوردن شام شدم... گهگاهی نگاه احمد به من می افتاد اما زود نگاهش رو میگرفت...میدونستم از رفتار طلعت شرمزده است برای همین تو دلم کلی حرف اماده کردم تا تو تنهاییمون بهش بزنم... *** احمد به سقف خیره بود و حرفی نمیزد...حتی پلک هم نمیزد... سرم رو به روی بالشت قرمز گل مخملی گذاشتم و گفتم: -به چی فکر میکنی؟ احمد نفسی تازه کرد و گفت: -به تو!!! به سمتش چرخیدم و گفتم: -به من؟‌چرا من؟ احمد به سمتم چرخید و گفت: -شریفه تو هنوز خیلی بچه ای خیلی...زوده خیلی چیزها رو بفهمی ولی بدون من خیلی دوستت دارم حتی بیشتر از جونم... تو چشمهایش نگاه کردم و گفتم: -اگه بچه ام چرا من رو انتخاب کردی؟ احمد دسته ای از موهایم رو برداشت و گفت: -چون وقتی تو صف نانوایی دیدمت دلم لرزید.... شریفه من دلم با طلعت نبود...اما همین که چشم برهم زدم ،دیدم طلعت زنم شده...مادر خدا بیامرزم طلعت رو میخواست ...اگه طلعت بچه دار میشد من هیچوقت تو رو نمیگرفتم چون بنده خدا هیچ کم و کسری برای من و زندگیم نذاشته...ولی چه کنم که اجاقش کوره و هیچوقت صاحب اولاد نمیشه... #ادامه دارد... [1/28, 10:57] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‌ ‍ قسمت پانزدهم #بانوی_دوم چشمهام رو از چشمهای احمد دزدیدم و گفتم: -شاید اگه پای منم سالم بود هیچ وقت زنت نمیشدم...اخه تو تنها خواستگار جوانم بودی...همه کسانی که در خونه ما رو میزدن سنشون قد آقام بود...واسه همین آقام و مادرم به این وصلت رضایت دادن... احمد صورتش رو نزدیک تر اورد و گفت: -‌تو من رو نمیخواستی؟یعنی از من بدت میومد؟ دلم نمیخواست بهش دروغ بگم... اروم و زیر لب گفتم: -نمیخواستمت...ولی... احمد حرفم رو قطع کرد و گفت: -چرا؟من که صد دفعه پیغام فرستادم میخوامت...یعنی یکبارم دلت نلرزید؟ تو چشمهای احمد نگاه کردم و گفتم: -من به دوست داشتنت کاری نداشتم ،من نمیخواستم زن دومت بشم!!! احمد پیشونیم رو بوسید و گفت: -فقط واسه خاطر طلعت نمیخواستی زنم بشی؟من که زندگی جدا برای تو درست کردم تا عذاب نکشی...من که هر چی تو گفتی قبول کردم... سرم رو از روی بالشت برداشتم و گفتم: -‌من که گلایه ای ندارم...من دارم عادت میکنم...فقط دلم نمیخواد بین من و طلعت فرقی باشه... احمد موهای بلندم رو از پشت تو دستش گرفت و گفت: -‌اگه این حرف رو طلعت میزد تعجب نمیکردم...چون بهش حق میدادم اما تو چرا این حرف رو میزنی؟من که از سر کار میام یک راست میام سراغ تو تا چای تازه دم تو رو بخورم...تا خستگیم رو تو اتاق تو در کنم!!! به سمتش چرخیدم و گفتم: -خب چون تازه عروسم رفتارت اینطوریه...چند وقتی که بگذره دوباره همه چی عین اولش میشه...اصلا شاید دیگه یک شب در میون هم پیشم نیایی و هر شب پیش طلعت بمونی!!! احمد سریع رو تشکش نشست و گفت: -شریفه من ۳۷سالمه...پسر بیست ساله نیستم که اینطوری حرف میزنی...من از خودم مطمئنم...اصلا بهت قول میدم از چشمم نیفتی خوبه؟ لبخندی زدم و گفتم: -خوبه... *** نجمه دستش رو تو لپهام کرد و گفت: -ابجی چقدر چاق شدی...وقتی چاق میشی قشنگتر میشی... مادرم از حرف نجمه ذوقی کرد و گفت: -بگو ماشاا...زیر پوست بچه ام اب رفته... نجمه پیرهن گلدارش رو دور کمرش تنگ کرد و گفت: -خدا کنه منم چاق بشم...ابجی نگاه کن ،ببین چقدر لاغرم؟!!! به کمر باریکش نگاه کردم و گفتم: -غصه نخور چاق میشی... مادرم جلیقه بافتنی رو با وجب اندازه گرفت و گفت: -قدش چهار وجب شده ،خوبه؟ به بلندی بافتنی نگاه کردم و گفتم: -بله خوبه...دستت درد نکنه... مادرم خیلی اروم طوری که نجمه نشنوه گفت: -شریفه مادر چرا حامله نمیشی؟خسته شدم بس که از اقات حرف شنیدم!!!

از تعریفش لبخند شرمگینی زدم و فوری پای سماور نشستم... احمد کنارم نشست و گفت: -چای داری؟ به سماور خاموشم اشاره کردم و گفتم: -نه!!!روشنش کنم؟ احمد لبخندی زد و گفت: -سماور خانم خونه باید از صبح تا شب روشن باشه...موقعی باید خاموش بشه که مردش میخوابه!!! *** مادرم کاسه آش رو به دستم داد و گفت: -واسه طلعت ببر... اخمهام رو تو هم کردم و گفتم: -نمیبرم...مگه اون چیزی برای من میاره که حالا من ببرم؟!!! مادرم ظرف رو از تو دستهام گرفت و گفت: -جواب بدی رو که با بدی نمیدن...اصلا نمیخواد ببری، خودم میبرم... از ترس بی احترامی طلعت با مادرم سریع کاسه رو برداشتم و گفتم: -خودم میبرم!!! مادرم کشک رو به روی آش بیشتر ریخت و گفت: -دستت درد نکنه مادر...تو خوب باش بزار مهرت به دلش بیفته!!! از برخورد بد طلعت مطمئن بودم...برای همین به نجمه چشمک زدم تا اون آش رو برای طلعت ببره!!! نجمه از خدا خواسته بلند شد و گفت: -‌ابجی بده من ببرم!!! کاسه رو به دستش دادم و گفتم: -بیا...دو تا اروم به در اتاقش بزن تا بیاد بیرون!!! از پشت پنجره شاهد حرفهای طلعت با نجمه بودم!!! نجمه کاسه به دست وارد اتاق شد و گفت: -قبول نکرد...گفت آش دوست ندارم!!! با تعجب به نجمه نگاه انداختم و گفتم: -تو چی گفتی؟ نجمه به مادر نگاهی انداخت و گفت : -من ؟من هیچی نگفتم!!! میدونستم از ترس مادرم دروغ میگه!!! مادرم با دلخوری گفت: -اگه الان شریفه اینکار رو کرده بود تو حیاط گیس و گیس کشی راه می انداخت اما ما نجابت میکنیم و چیزی نمیگیم!!! نجمه که حسابی عصبی بود با تردید گفت: -یک چیزی بگم دلتون خنک بشه؟ میدونستم جواب دندونشکنی به طلعت داده ...خودم رو مشتاق نشون دادم و گفتم: -چی گفتی؟ نجمه از مادرم فاصله گرفت و گفت: - وقتی گفت آش دوست ندارم تو جوابش گفتم بهتر ،عوضش خودم یک کاسه بیشتر میخورم!!! از حرف نجمه به زیر خنده زدم و گفتم: -‌واقعا گفتی؟ نجمه که از خنده من دلش قرص شده بود گفت: -به جون آقا گفتم...اونم در رو محکم به رویم بست!!! #ادامه دارد... [1/28, 10:57] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ قسمت چهاردهم #بانوی_دوم با نجمه حیاط رو اب پاشی کرده بودیم تا برای عصر خنک بشه... چندین بار طلعت به پشت پنجره اومد و ما رو نگاه کرد...دلم میخواست بیاد پیش ما ،اما من روی دعوت کردنش رو نداشتم ... نجمه پاچه های شلوارش رو کمی بالا زده و پاهاش رو داخل اب کرده بود... مادرم با عصبانیت از نجمه خواست تا از تو حوض بیرون بیاد،نجمه با پاهاش اب رو به جلو و عقب فرستاد و گفت: -مادر اینجا که دیگه همسایه کفتر باز ندارن...خونه خودمون باید حواسمون به در و دیوار باشه اینجا که اینطور نیست... به مادرم اشاره کردم راحتش بزاره... برشی به هندوانه زدم و تکه ای از اون رو به دست نجمه دادم...نجمه با دستش کمی آب به سمتم پاشید ...برای جبران کارش منم اب به رویش پاشیدم...با کار من ،نجمه وسط حوض ایستاد و بی وقفه به سمتم اب پاشید...از ذوق نجمه به سر ذوق اومدم و منم به حوض رفتم...مادرم مرتبا به پشت دستش میزد و من رو از اب بازی منع میکرد...میدونستم حضور طلعت باعث نگرانیه مادرمه!!! خودم رو به نفهمی زدم و به یاد گذشته به آب بازیم با نجمه ادامه دادم... از صدای خنده های بلند بلند من و نجمه ،طلعت به پشت پنجره اومده بود و از نزدیک به بازی ما نگاه میکرد...لباسهای خیسم حس خوبی بهم میداد...گرمای عصر تابستان برای من و نجمه دلچسب تر شده بود!!! با صدای در زدن دست از آب بازی برداشتم و فوری از حوض بیرون اومدم... مادرم به سمت در رفت تا در رو باز کنه... با صدای یاا... گفتن احمد نگاهی به خودم کردم...عین موش اب کشیده شده بودم... احمد جلوی در ایستاده بود و با تعجب به من و نجمه نگاه میکرد... حس دختر بچه ای رو داشتم که منتظر تنبیه از جانب پدرشه!!! سرم رو به زیر انداختم و اروم سلام کردم... طلعت به حیاط اومده بود تا از نزدیک رفتار احمد رو ببینه... تو دلم اسم خدا رو صدا میزدم تا احمد جلوی مادرم و طلعت دعوام نکنه... احمد به جلو اومد و گفت: -شریفه؟اب بازی کردی؟ از اینکه عین بچه ها به کارم اعتراف کنم بیزار بودم... سرم رو به زیر انداختم و چیزی نگفتم... احمد گوشه روسریم رو تو دستش گرفت و با چلوندنش به میزان خیسی لباسهام پی برد... لباسهام از شدت خیسی سنگین شده بود... منتظر واکنش سخت احمد بودم... اما احمد لبخندی بهم زد و گفت: -برو لباسهات رو عوض کن...سرما میخوری... ناخوداگاه نگاهم به سمت طلعت کشیده شد...شاید اونم منتظر برخورد بد احمد با من بود... ** مادرم دیس پلو رو تو سینی گذاشت و گفت:

#ادامه دارد [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: قسمت دوازدهم #بانوی_دوم نانهای سنگک رو لای سفره گذاشتم و به سراغ آب دوغ رفتم...دعا دعا میکردم احمد شام سبکم رو دوست داشته باشه... اب دوغ رو پر از کشمش و گردو کردم تا به دل احمد بشینه... هوا کم کم در حال تاریک شدن بود...صدای خنده های طلعت و خانواده اش از تو حیاط میومد... با صدای در ،به پشت پرده رفتم... احمد با پاکت های کاغذی وارد حیاط شد و یک سلام بلند و بالا به همه داد....خانواده طلعت از رو تخت بلند شدن و با احمد حال و احوال کردن... احمد پاکت های میوه رو به طلعت داد و خودش به سمت حوض رفت تا آبی به دست و صورتش بزنه...تو دلم گفتم((خسته نباشی!!!)) احمد به پنجره اتاقم نگاهی انداخت و زود سرش رو پایین گرفت... با خودم گفتم((‌حداقل بیا یک سلام بده!)) احمد به سمت تخت رفت و پیش طلعت نشست... رو زمین نشستم و به کاسه لعابی ابی رنگم نگاهی انداختم...از حرصم کیسه پارچه ای که درونش پر از گردو بود رو به گوشه اتاق پرت کردم و زانوهام رو تو بغل گرفتم... با خودم گفتم((چه استقبال گرمی از تازه عروسش میکنه....اون از دیشب اینم از الان!!!)) پاهام رو دراز کردم و به استخوان برامده پام دست کشیدم...برامدگیش باعث شده بود پاهام بزرگ و کوچک دیده بشه...انگشتم رو محکم رو استخوان بیرون زده فشار دادم تا با دردش یاد بدبختیام بیفتم...از دردی که خودم به خودم دادم اشکی ریختم و سرم رو به پشتی مخمل زیر طاقچه تکیه دادم... پام رو با انگشتهای هر دو دستم مالیدم تا احساس درد رو منحرف کنم... هوا به کل تاریک شده بود که احمد در رو باز کرد... سریع از رو زمین بلند شدم و سلام دادم... احمد لبخندی زد و به داخل اتاق اومد... از لبخندش دلم جون گرفت و به سمت سماور رفتم... احمد سر جای من نشست و گفت: -بریز ببینم اون چای تازه دمت رو که مردم از خستگی!!! سماور نفتیم رو کمی بالا کشیدم تا ابش زودتر جوش بیاد... احمد نگاهی به کاسه اب دوغ کرد و گفت: -شامه؟ استکان چای رو از سینی گوشه سماور برداشتم و گفتم: -دوست دارید؟ احمد اخمی کرد و گفت: - مگه میشه شریفه خانم چیزی درست کنه و دوست نداشته باشم؟ به چاپلوسی زیرکانه اش لبخندی زدم و گفتم: -الان سفره رو میندازم،تا شما چای رو بخورید اماده اش میکنم! احمد به پشتی تکیه داد و گفت: -شریفه شام اون ورم!طلعت مهمون داره!!! استکان رو سر جایش گذاشتم و گفتم: -یعنی شام اینجا نمیخورید؟ احمد چشمهاش رو دزدید و گفت: -مهمون داریم...باید اونجا باشم! با دلخوری گفتم: -پس یعنی من شام تنها بخورم؟!!! احمد انگشتش رو تو کاسه اب دوغ کرد و گفت: -خوشمزه شده ها...دستت درد نکنه! از اینکه خودش رو به اون راه زد دلم گرفت...نمیخواستم شرمندگیش رو ببینم! چای رو جلو دستش گذاشتم و بساط شام رو جمع کردم... احمد بدون معطلی چای رو سر کشید و با یک یا علی بلند شد... احمد موهایش رو شونه ای زد و گفت: -‌بازهم بهت سر میزنم...فعلا خداحافظ به پشت در رفتم و اروم گفتم : -خداحافظ... #ادامه دارد [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ #بانوی دوم قسمت_سیزدهم از پشت پرده نگاهم به اتاقهای طلعت بود...تازه میفهمیدم چرا نگاهش پی من و اتفاقات دور و اطرافمه!!! از بیکاری به حیاط رفتم و کنار حوض نشستم... از اینکه نادیده گرفته میشدم دلخور بودم... به اسمون چشم دوختم و تو دلم گفتم((یعنی میشه یک روزی احمد منم اندازه یا حتی بیشتر از طلعت دوست داشته باشه؟؟؟!!!))از حرف خودم لبخندی زدم و به صداهای داخل اتاق طلعت گوش دادم... صدای احمد از همه بلندتر بود...دلم میخواست احمد تنهاییم رو ببینه...برای همین از کنار حوض بلند شدم و شروع به راه رفتن کردم...از عمد پاهام رو به روی زمین میکشیدم تا سر و صدا درست بشه!!! چندباری طول و عرض حیاط رو راه رفتم اما خبری از احمد نبود... وقتی دیدم محلم نمیزاره...با پارچ مسی به باغچه بی گل و گیاه کنج حیاط اب دادم ... از صدای شر شر اب و برخورد پارچ به لبه حوض احمد به حیاط اومد... خودم رو به ندیدنش زدم و به سمت اتاق راه افتادم... احمد از پشت سر دستم رو گرفت و گفت: -چیکار میکنی؟این موقع شب به باغچه اب میدی؟ از تماس دستش با دستم حس خوبی پیدا کردم...دستم رو از تو دستش بیرون کشیدم تا بفهمه ازش دلخورم... احمد پشت سرم به اتاق اومد و گفت: -اگه از دستم ناراحت باشی حق داری...من این دو شب اصلا به تو توجهی نداشتم ولی میگی چیکار کنم؟از یک طرف نگران طلعتم از طرف دیگه دلم با توست!!! سرم رو به سمتش چرخوندم و گفتم: -‌من که چیزی نگفتم!!! احمد به جلو اومد و گفت: -زبونت نمیگه اما چشمهات...امان از دست چشمهات شریفه!!!

احمد نگاهی به من کرد و گفت: -آماده ای بریم؟ چادرم رو جلو کشیدم و گفتم -بله،بریم. خداحافظی با اعضای خانواده ام دلم رو لرزوند ...احمد سرش رو به زیر انداخته بود تا شاهد اشکهای من و خانواده ام نباشه... ** احمد در حیاط رو به داخل هول داد و گفت: -بفرما... به داخل حیاط قدم گذاشتم و به سمت اتاقم رفتم... احمد در اتاق رو باز کرد و گفت: -برو داخل ،من یک سر اون ور میزنم و میام!!! تو دلم گفتم((شریفه اماده باش همه چی شروع شد!)) *** شب اول عروسیم تک و تنها تو اتاقم نشسته بودم و چشمم به در بود تا شوهرم بیاد! با باز شدن در اتاقم قلبم به یکباره به زمین افتاد... احمد با قیافه درهم وارد اتاق شد و روی رختخواب پهن شده کف اتاق دراز کشید... احمد دستش رو به روی چشمهاش گذاشت و گفت: -طلعت اصلا حالش خوب نیست...تا الان داشت گریه میکرد...شریفه تو بهش حق میدی؟ نمیدونستم چی بگم...سکوت کردم تا خودش هر برداشتی که دوست داره از سکوتم بکنه!!! احمد به سمتم چرخید و گفت: -خودت رو بزار جای اون...تو حاضری شوهرت رو امشب با یک زن دیگه تو یک اتاق در بسته ببینی؟ از سوالش لبهام رو گاز گرفتم و سرم رو به زیر انداختم... احمد از جایش بلند شد و به سمتم اومد...کنار پایم نشست و گفت: -شریفه؟ تو چشمهاش نگاه کردم و اروم گفتم: -بله؟ احمد دستش رو تو موهام کرد و گفت: -طلعت امشب بیشتر از هر شب غصه داره...نمیدونم چطوری اروم میشه ولی میدونم اینجا بودنم حالش رو بدتر میکنه... احمد با زبون بی زبونی میخواست بهم بفهمونه که به رفتنش رضایت بدم!!! تای پتو رو باز کردم و گفتم: -برو... احمد از رو زمین بلند شد و گفت: -‌میدونستم نه نمیگی ...مراقب خودت باش!شبت بخیر #ادامه دارد... [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ قسمت یازدهم #بانوی_دوم صبح زود با صدای در از خواب پریدم... احمد تو تاریکی وارد اتاق شد و به جلوی آینه رفت... سریع روی زمین نشستم و سلام کردم... احمد به سمتم چرخید و گفت: -‌چرا بیدار شدی؟بخواب هنوز هوا تاریکه... پام رو مالیدم و گفتم: -هنوز چای دم نکردم...تا شما یک اب به سر و صورتتون بزنید من صبحونه رو آماده میکنم... احمد کنارم رو تشک نشست و گفت: -صبحونه اون طرف خوردم...تو بخواب... تو دلم گفتم((شریفه خانم ،طلعت بانو زرنگ تر از این حرفهاست که بزاره شوهرش بدون صبحونه پایش رو از در بیرون بزاره!!!!)) **** حوصله ام حسابی سر رفته بود...خونه ام از تمیزی عین آینه برق میزد هیچ کاری نداشتم انجام بدم... به حیاط رفتم و کنار حوض نشستم...دلم نمیخواست تو خونه خودم احساس غریبی کنم...به باغچه بی اب و علف کنج حیاط نگاهی انداختم و از جایم بلند شدم... سنگینی نگاه طلعت رو از پشت پنجره حس میکردم،اما خودم رو به ندیدن زدم و با کاسه ای بزرگ به باغچه اب دادم... طلعت در اتاقش رو باز کرد و به حیاط اومد... دوباره کنار حوض نشستم و بهش سلام دادم...طلعت حضور من رو ندید کرد و به سمت در حیاط رفت... با بیرون رفتنش نفسی از روی اسودگی کشیدم و با دقت به کل حیاط نگاه کردم... دلم برای حیاط خونه خودمون تنگ شده بود...دستم رو تو اب حوض کردم و از لبه حوض بلند شدم...با بلند شدنم طلعت هم در رو باز کرد و به داخل حیاط اومد... بدون هیچ حرفی از کنارش گذشتم و به داخل اتاقم رفتم...همین که در رو بستم طلعت از تو حیاط با صدای بلند گفت: -مادرم و خواهرهام قراره اینجا بیان...از اتاقت بیرون نیا...فهمیدی؟ از حرفش خیلی ناراحت شدم...سرم رو از در بیرون بردم و گفتم: -من به تو و خانوادت کاری ندارم...من سرم به کار خودمه!!! طلعت اخمی کرد و به اتاقش رفت! * از گوشه پرده به طلعت و خانواده اش نگاه کردم... همگی رو تخت گوشه حیاط نشسته بودن ... چادر به سر کردم تا به نانوایی برم... از در که خارج شدم همه نگاه ها به سمتم چرخید... سلام ارومی دادم و دمپاییم هام رو پا کردم... مادر طلعت که موهای یک دست سفیدی داشت جواب سلامم رو داد و گفت: -دختر بیا اینجا ببینمت... دلم نمیخواست برم...اما گوش ندادن به حرفش رو بی احترامی میدیدم... اروم اروم به سمت تخت رفتم و دوباره سلام دادم... مادر طلعت دستم رو گرفت و گفت: -‌چند سالته؟ از سوال بی موردش تو فکر رفتم و با تردید گفتم: -نوزده... مادرش نگاهی به طلعت انداخت و گفت: -خیلی بچه است... طلعت اخم هایش رو بیشتر تو هم کشید و چیزی نگفت... خواهر طلعت تو چشمهام نگاه کرد و گفت: -‌طلعت ۳۳سالشه...یعنی از تو خیلی بزرگتره...احترامش رو حفظ کن تا احترامت حفظ بشه...اگه بخوای هوو بازی واسه طلعت در بیاری ،احمد دو روزه دُمت رو قیچی میکنه و میفرستت خونه بابات! از حرف خواهر طلعت اخمی کردم و گفتم : -‌من برای کسی احترام میزارم که اونم احترام بزاره...من کاری به خواهر شما ندارم ... خواهر طلعت نگاهی به مادرش کرد و گفت: -‌چه زبونی هم داره...بیچاره طلعت !!! چادرم رو محکم گرفتم و به سمت در حیاط رفتم تا شاهد برخوردهای بدشون نباشم...

نجمه کنارم ایستاد تا بدونه کی وارد خونه میشه... با دیدن احمد سرم رو دزدیدم و از پنجره فاصله گرفتم... نجمه با دقت به بیرون نگاه میکرد و تمام اتفاقات رو با جزئیاتش برای من تعریف میکرد... از اب و تابی که به اتفاقات ساده و پیش پا افتاده میداد خنده ای کردم و مشغول کارم شدم... نجمه با صدای اروم و با ذوق وصف نشدنی از پنجره فاصله گرفت و گفت: -ابجی ابجی...احمد داره میاد... مادرم وایی کشید و چادرش رو به سر کرد... گره روسریم رو از پشت گردنم باز کردم و چادر به سر کردم... احمد به در اتاقم زد و گفت: -شریفه خانم؟ لبهام رو گاز گرفتم و به مادرم اشاره کردم چیکار کنم؟ مادرم به در اشاره کرد تا بازش کنم... نجمه از ذوقش دستهایش رو جلوی دهنش گرفته بود و میخندید... پشت در رفتم و در رو باز کردم!!! سلام ارومی دادم و سرم رو به زیر انداختم... احمد یاا...کنان به داخل اتاق اومد و سلام کرد... مادرم و نجمه جوابش رو دادن و حال و احوال کردن... احمد به من نگاهی کرد و گفت: -کاری اگه از دست من برمیاد بی تعارف بگویید... تشکری کردم و ساکت شدم! مادرم جلو اومد و گفت: -نه کاری نمونده...فقط فردا با اقاش جهیزیه اش رو میاریم... احمد نگاهی به من کرد و گفت: -مبارکه... سرم رو کمی بلند کردم و فقط گفتم: -ممنونم... #ادامه دارد [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: #بانوی_دوم قسمت هشتم با تموم شدن کارمون احمد هم به حیاط اومد... زنبیل رو زیر چادرم زدم و از اتاقم خارج شدم...احمد به جلو اومد و گفت: -تموم شد؟ چادرم رو کمی جلو کشیدم و گفتم: -بله!!! احمد تو یک قدمیم ایستاد و گفت: -پس خسته نباشید... لبخندی از خجالت به روی لبهام اومد و سرم رو به زیر انداختم... مادرم در اتاق رو بست و گفت: -احمد اقا ما فردا دوباره میایم...اگه میشه خونه باشید و کمک اقای شریفه کنید... احمد دستش رو به روی چشمهایش گذاشت و گفت : -چشم...منتظرتونم! زیر چشمی نگاهی بهش انداختم و تو دلم گفتم((خدا کنه همیشه اینطوری باشی نه فقط همین اول کار!!!)) با نیشگونی که نجمه از پشت کمرم گرفت ناخوداگاه نگاهم به سمت پنجره اتاق طلعت کشیده شد... طلعت گوشه پرده رو کنار زده بود و به ما نگاه میکرد! با دیدن نگاه خصمانه طلعت ،لبخند شرمگینم رفته رفته جایش رو به لبخند تلخی داد.. تو دلم گفتم((شریفه به این نگاه ها عادت کن...تو توی این خونه تنها نیستی تو هوویی داری که چشم دیدنت رو نداره!!!)) *** کنار ایستاده بودم تا احمد رختخواب هام رو به داخل اتاق ببره... عمه های احمد به ترتیب سن کنار حیاط ایستاده بودن تا از ریز و درشت جهیزیه ام سر در بیارن!!! نجمه در گوشم گفت: -ابجی کاش اسپند داشتیم...میترسم این سه تا چشممون کنن! لبهام رو گاز گرفتم تا نجمه مراقب حرف زدنش باشه... آقام فرش دستبافتم رو به روی شونه اش گذاشت و وارد حیاط شد... نجمه دوباره در گوشم گفت: -ابجی اقا رو چشم نزنن؟!!! از نگرانی های تمام نشدنی نجمه لبخندی زدم و گفتم: -هیس...میشنون! مادرم سماور رو زیر بغلش زده بود و به سمت اتاقم میبرد... عمه کوچکتر احمد سکوت طولانیش رو شکست و گفت: -نرگس خانم از قدیم رسم نبوده عروس رو واسه چیدن جهازش ببرن...شما اولین نفرید که دخترتون رو آوردید! نجمه از پهلوم نیشگونی گرفت تا من رو متوجه کنایه عمه احمد کنه... مادرم که از شدت خستگی عرق به پیشونی داشت با ناراحتی گفت: -نه من راضی به اومدن شریفه بودم نه خودش...اقاش اصرار داشت بیاد!!! نجمه که سعی میکرد تو تمام مدتی که اومدیم حرفی نزنه سکوتش رو شکوند و گفت: -ما هم ندیدیم قبل از چیده شدن جهیزیه عروس کسی از فامیل داماد به تماشا بیاد!!! مادرم به نجمه اخمی کرد تا دهنش رو ببنده...اما من از حاضر جوابیه نجمه خوشم اومد...هر چقدر من مراعات میکردم اون بر عکس من خوب بلد بود یکیشون رو چهارتا جواب بده!!! ** تو تمام مدت رفت و امد ما به حیاط و اتاق ،طلعت از اتاقش بیرون نیومد...اقام جلوی در اتاقم ایستاد و گفت: -شریفه بیا بگو رختخواب ها رو کجا بزارم!!! از اینکه اقام واسه کوچکترین کاری نظر من رو میپرسید احساس غرور میکردم... لنگان لنگان از جلوی چشمهای سه عمه احمد گذشتم و به سمت اتاقم رفتم...به همت اقام و احمد وسایلم خیلی زود چیده شد... موقع خداحافظی احمد دست اقام رو فشرد و گفت: -خیلی زحمت کشیدین...راضی به این همه زحمت نبودم!!! اقام نگاهی به من انداخت و بلند گفت: -من هر کاری کردم واسه دخترم کردم...منتی هم سر هیچکس ندارم...خوشبختی شما ارزوی منه!!! با حرفی که اقام زد نگاهم به سمت پنجره طلعت رفت...طلعت از گوشه پنجره به تماشای ما ایستاده بود ...با دیدنش سرم رو به نشونه سلام تکان دادم اما طلعت پرده رو کشید و به کنار رفت... #ادامه دارد... [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ #بانوی_دوم قسمت نهم

قسمت ششم با تموم شدن کار ابروهام صدای در حیاط بلند شد... عمه های احمد سراسیمه بلند شدن و عمه کوچکترش گفت: -غلط نکنم طلعته... با اومدن اسم طلعت همه ساکت شدن و به من نگاه کردن... مادرم سریع به بیرون رفت تا در رو باز کنه... عمه بزرگتر احمد دستم رو گرفت و از روی صندلی بلندم کرد ... نمیدونستم منظورش چیه برای همین به دهنش چشم دوختم تا بهم توضیح بده! عمه اش در گوشم گفت: -شریفه جان،جلوی پای طلعت بلند بشو و صندلی رو بهش تعارف کن...باشه عمه؟ از اینکه تو جشن اصلاح کنانم بهم امر و نهی بشه دلم گرفت... رو زمین نشستم و منتظر ورود ""طلعت بانو ""شدم... به محض ورودش همه از رو زمین بلند شدن و جلوش به صف ایستادن...با اکراه از رو زمین بلند شدم و بهش سلام دادم... نگاهش خیلی سنگین بود...جواب سلامم رو با سر داد و رویش رو از من برگردوند... عمه احمد دست طلعت رو گرفت و اون رو به روی صندلی نشاند... جو سنگینی تو اتاق حاکم بود...نگاهم دنبال دو تا چشم حامی میگشت...نجمه روبرویم دست به سینه ایستاده بود و نگاهم میکرد... مادرم سینی شربت رو به همراه شیرینی به سمت طلعت برد تا حق میزبانی رو به جا اورده باشه... طلعت دستش رو به لبه سینی گذاشت و چیزی برنداشت... از کارش اصلا خوشم نیومد... نجمه با چشم و ابرو حرکت زشت طلعت رو بهم متذکر شد... مادرم کنارم نشست و در گوشم گفت: -ناراحت نشو...خب زن اولشه مشخصه شیرینی و شربت هوویش رو نمیخوره... تو دلم گفتم((‌هوو...راست میگه من هووشم!!!)) ارایشگرم از تو کیفش سرمه ای بیرون اورد و تو چشمهام کشید...بعد از تموم شدن کارش تو اینه نگاهی به خودم انداختم و ناخوداگاه لبخندی به روی لبهام اومد...هیچکس هیچ تعریفی نمیکرد...خاله ام پولی رو دور سرم چرخوند و با صدای بلند گفت: -شریفه جان شبیه فرشته ها شدی ... هیچکس جرات تایید کردن نداشت...نجمه کنارم نشست و گونه ام رو بوسید...چشم از چشمم برنمیداشت...حق داشت صورتم از تمیزی عین آینه برق میزد... دلم میخواست طلعت نگاهم کنه...ولی اون به روبرویش خیره بود و نیم نگاهی هم به من و چهره جدیدم نداشت... **** آقام با یک سرویس ملامین وارد خونه شد...نجمه با ذوق به سمت اقام رفت و گفت: -‌برای جهیزیه شریفه است؟ اقام با صدای بلند گفت: -بله...برای جهاز شریفه است...فردا هم سماور و فرشش رو میارم... آقام صورتم رو بوسید و گفت آخر هفته جهیزیه ات رو میبریم خونه احمد...خودتم بیا با سلیقه خودت بچین... مادرم به صورتش زد و گفت: -آقا این چه حرفیه؟دیگه چی؟دختر رو که نمیبرن جهازش رو بچینه...مردم چی میگن؟!!! اقام سیبیلهاش رو پیچ داد و گفت: -ایرادش چیه؟قراره شریفه زندگی کنه...باید خودش بیاد به سلیقه خودش بچینه... #ادامه دارد..... [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: #بانوی_دوم قسمت هفتم مادرم راضی نبود همراهش به خونه احمد برم اما وقتی رضایت اقام رو دید از ترسش چیزی نگفت ... دل تو دلم نبود...مادرم در خونه احمد رو زد و به کنار ایستاد...نجمه آروم در گوشم گفت: -خدا کنه چشم تو چشم طلعت نشیم! از واکنشهای مادرم و نجمه دلشوره بدی به جونم افتاده بود... مادرم یکبار دیگه در زد و به کنار ایستاد... با باز شدن در توسط طلعت بند دلم پاره شد... مادرم سلامی کرد و به جلو رفت... طلعت جلوی چهارچوب ایستاده بود و کنار نمیرفت... مادرم نگاهی به من انداخت و گفت: -بیا مادر...بیا برو تو... نجمه دستش رو به روی کمرم گذاشت و به سمت جلو هولم داد... حس بدی بود...نمیخواستم به زور وارد خونه ام بشم دلم میخواست طلعت بدون هیچ حرفی کنار بره و اجازه ورود بده... مادرم با ناراحتی به طلعت گفت: -اومدیم اتاق ها رو تمیز کنیم که انشاا... فردا صبح وسایلش رو بیاریم... طلعت اخمی کرد و به کنار رفت... با ورود به خونه ام نفسی از سر آسودگی کشیدم و گوشه حیاط ایستادم... مادرم به طلعت که به سمت اتاقش میرفت نگاه کرد و گفت: -اتاق های شریفه کجاست؟ طلعت بدون هیچ حرفی دو اتاق سمت چپ حیاط رو نشون مادرم داد و به داخل اتاق خودش رفت... مادرم جارو رو از زیر چادرش در اورد و به من و نجمه گفت: -زود باشید تا هوا تاریک نشده باید کل خونه رو تمیز کنیم... از تو زنبیل پارچه ها رو برداشتم و پنجره های نورگیرم رو تمیز کردم... نجمه طاقچه های گچ بری شده رو با دستمال نمناک تمیز کرد و گفت: -ابجی اتاقت خیلی قشنگه...مخصوصا طاقچه هاش! نمیدونستم از اتاقهای نو سازم خوشحال باشم یا نه...همخونه بودن با طلعت هر خوشی رو ضایع میکرد... با صدای در از پنجره به حیاط چشم دوختم...طلعت سریع دمپایی هایش رو به پا کرد و از پله های سمت اتاقش برای باز کردن در به پایین اومد...

ادامه دارد... ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💖 [2025/12/31, 12:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍─═༅C᭄‌░⃟⃟🧡❤ღ༅═─‎ 📚داستان بانوی دوم    #پارت۵ خواب به چشمهام نمیومد...شونه به شونه میشدم تا فکر و خیال دست از سرم برداره اما فایده نداشت... نجمه به سمتم چرخید و گفت: -ابجی بیداری؟ دستم رو زیر بالشتم کردم و گفتم: -اره،تو چرا نخوابیدی؟ نجمه تو تاریکی به چشمهام نگاه کرد و گفت: -خوابم نمیبره...از الان دلم تنگت شده! با انگشتم زیر گلویش رو قلقلک دادم و گفتم: -تو که سر جهازی منی... تند تند بیا پیشم ... نجمه چراغ نفتی رو از بالا سرش برداشت و جلوی صورتم گرفت و گفت: -تو که اونجا اختیاری از خودت نداری...اونجا طلعت بانو همه کاره است ... باورم نمیشد نجمه انقدر زیرک باشه! خودم رو به نفهمی زدم و گفتم: -کی گفته؟منم اونجا حق و حقوقی دارم هر چی باشه من زن دومم...از قدیم گفتن نو که بیاد به بازار کهنه میشه دل آزار! نجمه لبخندی زد و گفت: -خدا کنه...الهی احمد فقط و فقط تو رو ببینه نه اون زن درازش رو!!! **** رسم نبود مادرم با من به حمام بیاد،خاله ام رو با من راهی کرده بودن تا برای من بزرگتری کنه...خاله ام زیر پایی ترمه رو به زیر پام انداخت و گفت...با پای راست برو رویش ... هر کاری میگفت انجام میدادم...نجمه موهای خیسم رو با چندتا پیچ و تاپ چلوند تا زودتر خشک بشه... خاله ام سرم رو با حوله خشک کرد و دو تا سیلی محکم به صورتم زد تا به قول خودش تو لپهام خون بیفته ... دل تو دلم نبود میدانستم به محض ورود به خونه کلی زن منتظر دیدنم هستند... نجمه جلو جلو میرفت تا به مادرم خبر اومدنم رو بده... مادرم با منقل اسپند به جلوی در اومد و من رو به داخل برد... یک خانم بلند قد که من نمیشناختمش با دایره روی ایوان ایستاده بود و میزد و میخوند... عمه های احمد پشت پنجره به تماشای من ایستاده بودن... مادرم چادرم رو از سرم برداشت و منقل رو به دور سرم چرخوند...با شعر معروف مادرم همه دست میزدن...((اسپند دونه دونه...اسپند صدو یک دونه...اسپند خودش میدونه...هرکی با ما در افته...مثل سپند ور افته!!!))... عمه بزرگتر احمد به وسط حیاط اومد و گفت: -سلیقه برادرزادم حرف نداره!!! بعد از تو کاسه مشتی اسپند به روی زغالهای گل انداخته ریخت و بلند گفت: ماشالله به عروسم ...عین قرص ماه شده... زنها همه به روی ایوان اومده بودن و به من و معرکه عمه احمد نگاه میکردن! خاله ام در گوشم گفت با پای راست وارد اتاق بشو...نگاهتم به زمین باشه نه جای دیگه!!! با ورودم به اتاق عمه کوچکتر احمد روسریم رو از سرم پایین کشید تا همه ببینن عروسشون کچل نیست!!! دختر جوانی از میان جمع دستم رو گرفت و من رو به روی صندلی نشاند ...نخ دور گردنش بهم فهموند که بند اندازه... رو صندلی نشستم و به مادرم نگاه کردم...اشک تو چشمهاش جمع شده بود...عمه بزرگتر احمد اسکناسی به روی صورتم گذاشت و با ناخن یکی از موهای صورتم رو برداشت و پول رو تو مشتم گذاشت...با کار عمه احمد همه شروع به کِل کشیدن کردن... ارایشگر که چهره خیلی زیبایی داشت نخ رو دور دستش پیچ داد و گفت: -مبارکه.... با اولین نخی که به روی صورتم رفت بند دلم پاره شد...از شدت درد اشکهام به روی گونه ام میریخت... خاله ام سریع شربت اب و گلاب رو به دستم داد تا حالم کمی جا بیاد... چندین بار نخ پاره شد...با هر بار پاره شدن نخ، زنها دست میزدن و کِل میکشیدن... ارایشگرم اروم در گوشم گفت: -میدونی چرا نخ پاره میشه؟ چشمهام رو کمی باز کردم و گفتم: -نه،چرا؟ ارایشگرم لبخند قشنگی زد و گفت: -از قدیم میگن اگه نخ موقع اصلاح کردن پاره بشه یعنی شوهر طرف دوستش داره و دلش نمیخواد زنش موقع اصلاح درد بکشه!!! از حرف اغشته به خرافات ارایشگر لبخندی زدم و تو دلم گفتم((خدا کـــــــــــــــــــــــــــــنه))! ادامه دارد... . ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌💖 [1/5, 18:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ‍ #بانوی_دوم

نگاهم بی اختیار به احمد کشیده شد...سیبیلهای باریکش چهره استخوانیش رو جذاب تر نشون میداد...نگاه احمد به من افتاد و خوب نگاهم کرد...سرم رو به زیر انداختم و به حرفهای عمه اش گوش دادم... عمه احمد بقچه ساتن رو جلوی پام گذاشت و گفت: -باز کن ببین خوشت میاد؟اگه خوشت نیومد بگو ... به آقام نگاه کردم تا حرفی بزنه...اقام تو لک بود...انگار دلش نمیخواست همه چی انقدر زود پیش بره... مادرم نگاهی به اقام کرد تا اجازه باز کردن بقچه رو ازش بگیره... اقام حرفی نزد و به زمین خیره شد... با باز شدن بقچه توسط مادرم صدای کِل کشیدن عمه های احمد کُل اتاق رو برداشت... دلم از صدای گوش خراششون گرفت...مادرم چادر سفیدی از تو بقچه در اورد و به اقام نشون داد... بغض بدی تو گلو داشتم...مادرم پارچه ای کرم رنگ از تو بقچه بیرون اورد و گفت: -دست شما درد نکنه...خیلی قشنگه! عمه احمد که سکوت آقام رو دلیل بر رضایت میدید کنارم نشست و از تو دستش انگشتری بیرون اورد و تو انگشتم کرد... نفسم بالا نمیومد با بوسیده شدن صورتم توسط عمه احمد از خواب غفلت بیدار شدم! اقام سرفه ای کرد و به احمد گفت: -دیگه همه میدونن جون من و این دوتا دختر...ازت هیچی نمیخوام جز خوشبختی شریفه...من نمیگم دو دستی به دخترم بچسبی و زن اولت رو ول کنی،من میگم مساوات رو برقرار کن...من راضی به زجر کشیدن زن اولت نیستم اما نمیخوام شریفه با اومدنش تو خونه شما خودش رو وصله ناجور ببینه...شریفه نور چشمیه من بوده و هست باید اختیاراتی از خودش تو خونه اش داشته باشه ،من نمیخوام فردا که افتادم و مردم نفرین دخترم پشت سرم باشه ،اون جوانه و غرور داره خدای نکرده نمیخوام بخاطره اینکه زن دومته از این و اون زخم زبون بشنوه! ادامه دارد...     [2025/12/31, 12:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ─═༅C᭄‌░⃟⃟🧡❤ღ༅═─‎ 📚استان بانوی دوم #پارت۴ عمه احمد به اقام نگاه کرد و گفت: -‌خیالتون راحت باشه،بین کلی دختر ،احمد فقط و فقط گفت شریفه رو میخوام ،پس یقین بدونید جای شریفه جان رو چشمهامونه! زبون ریختن عمه احمد دیدن داشت خوب مجلس خواستگاری رو تو دست گرفته بود...اقام به من نگاهی انداخت و گفت: -پس مبارکه! مبارک باد اقام از هزاران هزار تسلیت برای من غم انگیز تر بود...اقام چشمهاش رو از من دزدید و به نقطه ای بیرون از در اتاق خیره شد... با صدای دست و کِل کشیدنهای عمه های احمد، نجمه سراسیمه به اتاق اومد و با تعجب به جمع نگاه کرد!!! اقام نگاهی به نجمه کرد و گفت: -بشین بابا...برو کنار خواهرت بشین... نجمه کنارم نشست و دستش رو از زیر چادر رو پای دردناکم گذاشت... عادتش بود هر وقت که درد یا غصه ای داشتم دستش رو به روی پام میگذاشت تا حالم بهتر بشه... نجمه اروم کنار گوشم گفت: -آقا رو نگاه کن...انگار چشمهاش خیسه! به سمت اقام برگشتم،نجمه راست میگفت انگار گریه کرده بود...سر در نمیاوردم اگه راضی به شوهر دادنم نبود چرا قبول کرد عمه احمد انگشتر تو دستم کنه؟!... به انگشتر جرم گرفته بی رنگ و روی تو دستم نگاه کردم و تو دلم گفتم((‌این وصلت فقط واسه بستن در دهن مردمه))!!! نجمه دستم رو تو دستش گرفت و به انگشترم نگاه کرد...بهش نگاه کردم تا نظرش رو بدونم...نجمه چینی به بینیش انداخت و رویش رو از دستم گرفت...میدونستم از نشون خوشش نیومده ... عمه وسطی احمد در گوش مادرم چیزی گفت که باعث شد لپهای مامانم گل بندازه... مادرم از جایش بلند و شد و جلوی پای اقام نشست ،مادرم در گوش اقام چیزی گفت و منتظر جوابش شد... میدونستم دوباره برای کاری کسب تکلیف میکنه... اقام سری تکان داد و بلند گفت: -‌هر جور خودتون میدونید...دیگه این چیزها زنونه است و به من و احمد اقا دخلی نداره! نجمه در گوشم گفت: -قیافه عمه چاقالوی احمد رو ببین...انگار دارن کیلو کیلو قند فریمان تو دلش اب میکنن...همش زیر سر اینه الهی خدا به سر بچه هاش بیاره... صدای پچ پچ نجمه اخم مادرم رو تو هم برد...اروم به پهلوش زدم تاساکت بشه... عمه کوچکتراحمدپشت چشمی برای نجمه نازک کردوگفت: -خواهرعروسمون چی میگه که مانامحرمیم ونبایدبشنویم؟ نجمه گره روسریش رو سفت کردوگفت: هیچی...یک حرفی بودکه فقط بایدبه خودش میگفتم!!! خواهر کوچکم شمشیرش روازروبسته بودتاحامی دل من بشه... مادرم اخمی به نجمه کرد تامراقب حرف زدنش باشه... عمه بزرگتر احمد به من لبخندی زدوگفت: انشا...تااخراین ماه میبریمت...البته اگه شماامادگیش روداشته باشید... آقام سری به نشانه موافقت تکان دادوبه من نگاه کرد! احمد نیز سکوت طولانیش رو شکست و گفت: گوشه حیاط دو تا اتاق ساختم...سهم طلعت هم دو اتاق تو در توست... از اینکه میخواست خودش رو عادل نشون بده لبخند تلخی زدم و تو دلم گفتم((اگه تو کل زندگی اینطوری باشی مردی نه همین اول بسم ا...))

روی ایوان رختخواب ها رو پهن کردم تا موقع خواب خنک بشن... مادرم سینی هندوانه رو جلوی اقام گذاشت و گفت: -اقا؟میگم خواهرها و برادرهامم دعوت کنم؟باز دلخوری پیش نیاد!!! آقام چاقو رو تو سینه هندوانه کرد و گفت: -هنوز که خبری نیست...بزار احمد و خانواده اش بیان حرفهاشون رو بزنن ،اگه دیدیم همه چی روبراهه اون وقت خبرشون میکنیم!!! نجمه آتش گردون رو متوقف کرد و گفت: -مادر یک قواره چادر بدجور چشمت رو گرفته ها!قبلا سایه عمه احمد رو با تیر میزدی!!! از حرف نجمه دست از کار کشیدم و رو تشک پهن شده نشستم! مادرم لنگ دمپاییش رو به سمت نجمه پرت کرد و گفت: -ای لال بشی تو دختر که زبونت عین مار نیش داره!!! به آقام نگاه کردم و هر دو به زیر خنده زدیم...اقام به نجمه نگاه کرد و گفت: -اگه کریم تو رو بخواهد دو دستی تو رو بهش میدم ...گمون نکنم واسه تو جز کریم خواهان دیگه ای باشه!!! از حرف آقام رو تشک دراز کشیدم و بلند بلند خندیدم... کریم پسر اوستا باقر بود...دیوانه ای مجنون صفت که عاشق کل دخترهای محل بود!!! نجمه از خنده من و آقام شیر شد و گفت: -‌ادم زن کریم بشه ولی زن مرد زن دار نشه!!! مادرم تکه ای هندوانه به دهنش گذاشت و گفت: -دختر حیا کن ...تو رو چه به این حرفها...بسه دیگه زغالها خاکستر شد...بیارش... دلم نمیخواست پشت سر اقام حرف و حدیثی باشه...به هر سمت که میچرخیدم شرمندگی اقام و مادرم رو میدیدم...دلم میخواست خوشحالشون کنم اما خوشحالی اونها عذاب من بود...فکر کردن به مرد زن داری چون احمد خواب رو از چشمهام ربوده بود... *** تا قیچی رو به سمت چادر بردم بلند گفتم: -مبـــــــــــــــــــــارکه... مادرم سرم رو بوسید و گفت : -الهی چادر عروسی خودت رو ببری... بعد از تموم شدن دوخت و دوزم به نجمه گفتم: -امروز میرم بازار واسه تو هم پارچه پیرهنی میخرم و میدوزم... مادرم چادر رو به روی سرش انداخت و گفت: -پس خودت چی؟ لبخند تلخی تحویلش دادم و گفتم: -رخت نو تن کردن دلخوش میخواد که من ندارم! مادرم اخمی کرد و به بیرون از اتاق رفت... * نجمه روسری ابیش رو به روی سرش انداخت و گفتم: -الان میان...بلند شو چادرت رو سر کن... پام رو با دستم ماساژ دادم و گفتم: حوصله ندارم...برو منم میام... با صدای یا ا... گفتن احمد قلبم به زمین افتاد... چادر به سر کردم و پشت در اتاق فال گوش ایستادم صدای سلام و علیک عمه های احمد واضح به گوشم میرسید... باورم نمیشد انقدر راحت پاشون به خونمون باز بشه! با صدای نجمه از پشت در فاصله گرفتم تا وارد اتاق بشه... نجمه با حال پریشون وارد اتاق شد و گفت: -‌ابجی کله قند آوردن! با تعجب گفتم: -چی میگی؟کله قند برای مراسم بله برونه! نجمه دستهام رو گرفت و گفت: -به خدا دروغ نمیگم...تازه یک بقچه ساتن هم همراهشونه! دلم از حرفی که نجمه زد خون شد! به دیوار اتاق تکیه دادم و گفتم: غلط نکنم میخوان خواستگاری و بله برون رو یکی کنن! نجمه رو زمین نشست و گفت: -همش زیر سر اون عمه شکم گندشه!وقتی بزرگترشون اون باشه تعجب نداره همین امشب ببرنت! باورم نمیشد خواهر چهارده ساله ام انقدر قشنگ حرف بزنه... لپهای مخملیش رو بوسیدم و گفتم: -نجمه اگه میخوای به سرنوشت من گرفتار نشی درسِت رو بخون...اگه درس بخونی و واسه خودت کسی بشی هیچکس به زور شوهرت نمیده!اون وقت مجبور نیستیم در خونه رو به روی هر بی سر و پایی باز کنیم!!! ادامه دارد...     [2025/12/31, 12:29] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ─═༅C᭄‌░⃟⃟🧡❤ღ༅═─‎ 📚داستان بانوی دوم #پارت۳ نجمه سرش رو به روی شونه ام گذاشت و گفت: -میخوای زن احمد بشی؟ به پام نگاه کردم و گفتم: -با وجود این پا ،مگه چاره دیگه ای دارم؟ نجمه انگشتش رو به استخوان برامده پام کشید و گفت: -ابجی قول میدم درسم رو بخونم و دکتر بشم...خودم درستش میکنم! تو دلم گفتم((نوش دارو پس از مرگ سهراب))! *** با صدای مادرم سینی چای رو برداشتم و به اتاق رفتم... با صدای اروم به همه سلام کردم... سینی رو اول به سمت اقام بردم...اقام یکی از استکانهای کمر باریک رو برداشت و اروم گفت: -پیر شی بابا! دلم با نگاه مهربون اقام گرم شد...سینی رو به سمت عمه بزرگه احمد گرفتم...عمه اش نگاهی به صورتم انداخت و با صدای بلند گفت: -هزار ا...اکبر به این چشم و ابرو...از خوشگلی چیزی کم نداره... به احمد که رسیدم بی اختیار دستهام شروع به لرزیدن کرد...احمد استکانی برداشت و فقط گفت: -ممنونم! کنار مادرم نشستم و به گلهای فرش خیره شدم... عمه احمد با صدای بلند به اقام گفت: -دیگه نوبت به چَک و چونه رسید...بالا برید پایین بیایید شریفه عروس ماست...دیگه کل محل شریفه رو مال ما میدونن...کله قند اوردیم تا دیگه همه چی رو تموم کنیم...دو تا مراسم رو یکی کردیم تا طلعت اذیت نشه هر چی باشه اون بزرگتره و احترامش واجبه!!!

[2025/12/30, 17:15] ‏ +98 939 268 8384 ‏: ─═༅C᭄‌░⃟⃟🧡❤ღ༅═─‎ 📚داستان #بانوی_دوم #پارت۱ زنبیل رنگ و رو رفته رو به روی زمین گذاشتم و چادرم رو کمی جلو کشیدم...کاسه ماست رو تو دستم جا به جا کردم و راه افتادم...بچه های کوچه با دیدنم بازیشون رو متوقف کردن و به پای کجم نگاه کردن...پای دردناکم رو به روی زمین میکشیدم تا زودتر از جلو چشمهاشون دور بشم.. در چوبی خونه رو با پام هول دادم و به داخل رفتم...نجمه با دیدنم آتش گردون رو به روی زمین انداخت و به سمتم اومد... چادر رو از سرم برداشتم و گفتم: -چرا زغالها رو زمین گذاشتی ؟باز میخوای صدای آقا رو در بیاری؟ ‌نجمه روبروم ایستاد و گفت: -عمه اقا احمد اینجا بود! با تعجب گفتم: -باز چی میگفت؟ نجمه انگشتش رو تو کاسه ماست کرد و گفت : -‌همون حرفهای همیشگی ...ولی اینبار با یک قواره چادر اومد... کاسه رو به عقب بردم و گفتم: -‌دست نزن!چادر واسه چی؟ نجمه انگشت ماستیش رو تو دهنش کرد و گفت: -واسه مادر چادر اورده...از اون چادر گرونها...از اونها که زنها تو فیلمها سرشون میکنن و پز میدن! نفس عمیقی از ته دل کشیدم و به آشپزخونه رفتم... تخم مرغ ها و نونها رو زیر سبد حصیری گذاشتم و به نجمه که جلوی در آشپزخونه ایستاده بود گفتم: -آقا هم بود؟ نجمه گره روسریش رو باز و بسته کرد و گفت: -نه...مگه جرات داره جلو آقا بیاد! صدای مادر رو از تو ایوان میشنیدم  باز دوباره از خوبی های احمد و خانواده اش برای آقام تعریف میکرد...دلم تحمل تعریف و تمجیدهای مادرم رو نداشت،به حیاط رفتم...مادرم با دیدن من حرفش رو قورت داد و به آقام گفت: -اقا ،میگم زود نبود خلعتی آوردن؟ آقام دود قلیون رو به بیرون داد و گفت: -این که خلعتی نیست...این رو آوردن تا جلوی در دهن من و تو رو ببندن! مادرم به سمت من برگشت و گفت: -واسه این شب جمعه این چادر رو واسم ببر...میخوام سر کنم! به ستون ایوان تکیه دادم و گفتم: -‌مگه این شب جمعه چه خبره؟ مادرم پارچه چادری رو تا کرد و گفت: -‌خواستگاریه!احمد اقا و عمه هاش قراره بیان ... جلوی آقام نشستم و گفتم: -‌آره آقا؟مادر راست میگه؟مگه شما نگفتین به احمد و فک و فامیلش اجازه اومدن نمیدید...پس چی شد؟ آقام دود قلیون رو تو صورتم داد و گفت: -میگی چیکار کنم؟ندیدی چطور جلو دهنم رو بستن؟ به چادر اشاره کردم و گفتم: -واسه یک تیکه پارچه اجازه اومدن دادین؟ مادرم به صورتش زد و اشاره کرد بلند بشم... از جلوی آقام بلند شدم و گفتم: -نمیدونم درد پام رو تحمل کنم یا عذابی که شما بهم میدین؟!من احمد رو نمیخوام...من از احمد و تیر و طایفه اش متنفرم،اگه میخوایید ذره ذره آبم کنید ،باشه زنش میشم ولی بدونید دیگه دخترتون نیستم . اقام استغفرالهی گفت و از جایش بلند شد.دامنم رو بالا کشیدم و گفتم: -واسه این بدریخت وبد قواره باید زن کسی چون احمد بشم ... ‌‌مادرم دامنم رو به پایین کشید و گفت: -حیا کن دختر.از من خجالت نمیکشی از آقات خجالت بکش. آقام ستون رو گرفت و گفت: -به خدا اگه من یک موی تنم به این وصلت راضی باشه،ولی میگین با حرف مردم چیکار کنم ؟من روزی صدتا حرف از این و اون میشنوم و به روی خودم نمیارم ولی تا کی باید سرم رو جلوشون کج کنم‌؟هان؟ مادرم ازپام یک نیشگون گرفت تا ساکت باشم.به سمت اشپزخونه حرکت کردم و گفتم: -همش حرف مردم .حرف مردم.این مردم چیکار به من و زندگیم دارن؟ تربچه ای از تو سبزی خوردن جدا کردم و به نجمه گفتم: -یک لیوان دوغ بریز. مادرم سبزی رو ازجلوم برداشت و گفت: -صد دفعه گفتم چیزی از سبزی جدانکنید .زشته ‌،بده! فرداشوهر میکنید قوم شوهرتون من رو تف و لعنت میکنن که چرا چیزی بهتون یاد ندادم! نجمه چشمکی بهم زد و گفت: -مادر کسی به شریفه واسه این چیزها حرفی نمیزنه! مادرم اخمهایش رو تو هم کرد و گفت: -چطور؟! نجمه تکه نونی تو دهنش گذاشت و گفت: -با وجود طلعت کسی جرات نمیکنه با شریفه سر یک سفره بشینه! حرف به ظاهر ساده نجمه حقیقت داشت...با وجود طلعت کسی جرات نمیکرد با من نشست و برخواست کنه. مادرم با پشت قاشقش به دست نجمه زد و گفت: بسه ..همین مونده تو واسه من نظر بدی. اقام سرفه ساختگی کرد و به نجمه گفت: -دختر تو چرا انقدر حرف میزنی؟این فک تو با چی میچرخه؟! نجمه با بغض به من نگاه کرد و از سر سفره بلند شد... دلم به حال خواهر کوچکم سوخت. به مادرم نگاه کردم و گفتم: -به این بیچاره چیکار داری؟این که همه حرفهاش از من و شما درست تره! اقام نجمه رو صدا زد و گفت: -برکت خدا رو زمین پهنه و تو قهر میکنی و میری؟بیا شامت رو تموم کن. دیگه هیچی از گلوم پایین نمیرفت...تو دلم احمد و عمه هاش رو نفرین میکردم تا دلم کمی سبک بشه. ادامه دارد...    [2025/12/30, 17:23] ‏ +98 939 268 8384 ‏:         ─═༅C᭄‌░⃟⃟🧡❤ღ༅═─‎ 📚 داستان بانوی دوم #پارت۲