en
Feedback
کوجدانه (روایت دوم)

کوجدانه (روایت دوم)

Closed channel

[ چون اگه نگیم، می‌میریم. ] •در کشاکش میان تضاد‌ها و دلبستگی‌های خویش. •کژمژزبان.

Show more
2 690
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
یه تیر دیگه وسط قلبم. یه تیر گنده‌ی دیگه. تو رو خدا سالم بمون و زود بیا بیرون.

بدون حجاب از میون گارد رد شدن حین گوش دادن به اشکان فدایی: ✅

یک قلب درمانده، بی‌خواب، در مترو گریه می‌کنم.

[ حالا زمین‌گیر شده به آشیانه دچار ]

سلف فتح شد. ✨✨✨✨

این‌جا کمتر حرف می‌زنم. خبرنگار نیستم تا خبررسانی کنم. معلم سواد رسانه‌ای دبیرستانم، سال بعد روان‌شناسی درس داد و وقتی من مدرسه نمی‌رفتم، انگار سلامت خانواده درس می‌داده. شاگرد چنین کسی نمی‌تواند اخبار موثق را مثل سوزن از انبار کاه سایبری‌ها و اخبار ناموثق تور کند. آدم‌های‌ ماهری که معلم سواد رسانه‌ای بهتری داشتند، بابت این‌کار حقوق می‌گیرند یا طی اقدامات عام‌المنفعه، آن‌چه باید بدانیم را بازتاب می‌دهند. از طرفی آن‌قدر خودم را مهره‌ی مهمی در دنیا نمی‌دانم که لازم باشد احوالم را در قالب کلمه برای دیگران یا حتی خودم بازگو کنم. پس حرف زیادی باقی نمانده. همه را دوست دارم جز آن‌ها که لایقش نیستند. دل‌نگران همه هستم جز همان‌ها که لایقش نیستند. دستم برای گرفتن دست‌ها سرد و کوتاه است، مثل قدّم برای دیدن افق‌های دورتر. علی‌الحساب به آدم‌هایی که قول داده‌اند زنده بمانند قول زنده ماندن داده‌ام. گاهی اگر نتوانم گریه کنم، چیزی می‌نویسم و اگر توانستم، غرق می‌شوم. علی‌الحساب قول بدهید زنده بمانید.

واحد کناری دعواست. مرد داد می‌کشد تا ثابت کند داد نکشیده. گلودرد دارم. مامان لیلی اسم این شرایط را "موقع شکار ریدنش گرفته" می‌گذاشت. مامان لیلی، بابت مرگ تو متاسف نیستم. متاسفم که همیشه وقت شکار ریدنم می‌گیرد. باید گریه کنم و حواسم باشد صاب‌کار گریه‌ام را نبیند. اگر مرده بودم، باز هم مامان لیلی را نمی‌دیدم. زندگی در جلد یک کام‌جوی بی‌خدای کوچک راحت نیست. هر دیداری می‌تواند آخرین دیدار باشد. ماشین ممتی صدای تراکتور می‌داد و خیلی وقت است آن را ندیده‌ام. مامان لیلی روزهای آخر صدایش را از دست داده بود، او را هم. درسا صدای خاصی نمی‌دهد. مطمئنم او را دوباره خواهم دید. از این‌که هنوز زنده‌ام پشیمان نیستم. پفک برای گلویم خوب نیست، شکلات هم. آدم‌هایی را دوست دارم، از بعضی‌ها متنفرم. مطمئنا خودکشی با قرص در برنامه‌‌های آینده‌ام نخواهد بود. از جایی هم نمی‌پرم. نمی‌خواهم که بمیرم.

تمام عناصر زندگی‌ام متوقف شده‌اند و تنها دو شُشِ هنوز جنبان دارم. هیچ‌چیز شبیه قبلا نیست. نوزده‌سالگی‌ام دست بزرگی دارد که وقایع را به مثابه گوجه، توی صورتم پرتاب می‌کند. امیدوار نیستم. متنفر نیستم. ترسیده نیستم. فکر می‌کنم مرده‌ام و جسدم، هر چیزی بودن را پس می‌زند. هفته‌ی گذشته به یک‌قدمی مرگ رسیدم و برگشتم. آن‌قدر نزدیک بودیم‌ که باید بین مسلمان مردن یا "مرگ در کالبد یک کام‌جوی بی‌خدای کوچک" یکی را انتخاب می‌کردم. نمردم. نخواستم که بمیرم. نمی‌خواهم هیچ‌کس بمیرد و با این‌حال، هر جمله را طوری ادا می‌کنم که انگار آخرین چیزی‌ست که از دهنم بیرون می‌آید. کمتر سیگار می‌کشم. کمتر گریه می‌کنم. بیش‌تر فحش می‌دهم. سفت‌تر در آغوش می‌کشم. هر گوشه از جگرم یک گوشه‌ی دنیا افتاده و بزرگ‌ترین وظیفه‌ام، مطمئن شدن از زنده بودن آن‌هاست. برای دیگران نفس می‌کشم، از نگرانی برای دیگران نفسم بند می‌آید. جای گنده‌ای از تاریخ ایستادیم، از ایستادن در جاهای گنده پا پس می‌کشم. پا ندارم. تاریخ آن‌قدر زیر پاهام پهن شده که هیچ راه فراری از آن ندارم. نمی‌خواهم فرار کنم. گریزگاهی نیست. اگر دست نوزده‌سالگی‌ام مشت می‌شد، گوجه‌ها زمین می‌ریختند و جز ریه‌هام، عناصر دیگر هم به کار می‌افتادند بهتر می‌بودم. بهتر نیستم. جسدم، هرچیزی بودن را پس می‌زند.

تا کی باید این استرس رو تحمل کنم؟

ایستگاه قدوسی تا تربیت مدرس واقعا مسیر زیادیه و من همه‌شو گریستم. چاقال.

شال‌مو سرم نمی‌کنم سگ‌. ولم کن. برو بمیر.

مقدار اشکی که دارم توی مترو می‌ریزم، غیرقابل توصیفه. دارم می‌میرم.

از خط زرد که بگذرم، مرگه.

شد. شد. شد.

ظهر بخیر تهران.

ما در حال سوختن می‌درخشیم. | اشکان فدایی |

هنوز نتونستم با اتفاقات دو-سه‌هفته‌ی قبل کنار بیام. می‌خندم. بیرون می‌رم. کار می‌کنم. کتاب می‌خونم. مستند می‌بینم و گریه نمی‌کنم اما هیچ‌چیز شبیه سابق نیست. گوشی‌شو پس گرفته. امروز حتی تونست آنلاین بشه. حتی برام نودل پخت اما هر لحظه بی‌خبری ازش برای فلج شدنم کافیه. هر آدمی که بیش‌تر از پنج‌ثانیه بهم نگاه کنه برام تهدیده. می‌ترسم اما قوی می‌مونم. مجید اومده بیرون. بقیه هم میان. تهش همه‌مون زنده می‌مونیم. خشمگین‌ و کسخل‌تر، با خاطره‌های تک‌نفری‌ای که همه منتظریم بشنویم. دلم براتون تنگ شده سگ‌پدرا‌.

اگه امروز آزاد بشه، غیرارزشی‌های دانشکده روان‌شناسی رو شیرینی می‌دم. تو رو خدا آزاد شو.

نگران فردا و همه‌ی آدم‌های آشنا و غریبه‌ام. نمی‌خوابم و سعی می‌کنم از چیزی‌ نترسم. معلّقم.