کوجدانه (روایت دوم)
Closed channel
[ چون اگه نگیم، میمیریم. ] •در کشاکش میان تضادها و دلبستگیهای خویش. •کژمژزبان.
Show more2 690
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
2 690
صد و شصت و هشت ساعت بیخبری، از حضور در هر جمعی که تو بخشی از نیستی، متنفرم.
2 690
صد و چهل و چهار ساعت بیخبری، فکر میکنم قوی بودهم که تا همینجا دوام آوردم. کافی نیست؟
2 690
باباجون عزیزم، تقریبا دارم میمیرم. قول قوی بودن داده بودم. قول ایستادن پای همهچیز، حتی اگر پایی برایم نمانده باشد. نمیخواهم هیچ روز جدیدی را شروع کنم. دوست دارم به قصد مردن بخوابم تا زنگ بزنی و بیدارم کنی. از ساعت خوابم شکایت کنی، از غذا نخوردنم و نوار قلب نگرفتن. باباجون، حالا میفهمم چقدر محتاج تو ام. دو سال زندگی با تو، با تو سفر کردن، دست تو را در گِل گرفتن و فرار کردن از دست سگها، مست کردن تا سر حد خوابیدن در دستشویی، بالا آوردن در بام بوکان، روی تخت تو سیگار کشیدن وقتی مادرت در اتاق کناری خوابیده، خندیدن به تو وقتی ادای هر کسی را در میآوردی، شیرینترین لحظههای من بودند. باباجون، پاهام سردند و وقتی نیستی تا برای گرم شدن به تو بچسبانمشان، گریهام را در آورده. مستم و برای تو گریه میکنم. سردم و برای تو گریه میکنم. دیوار نه، سینهی تو باید به پوست کمرم چسبیده باشد تا خوب بخوابم.
2 690
Repost from دانشجویان متحد
تداوم بازداشت و بیخبری از ماهان گچپزان
#ماهان_گچپزان_عیدگاهی دبیر شورای صنفی دانشگاه تهران و دارندهی مدال طلای المپیاد ادبی یکشنبه 8 آبان برای دومین بار روبهروی در دانشکده روانشناسی بازداشت شد.
نهاد بازداشت کننده پس از ضبط تلفن همراه و ورود به کانال شورای صنفی اطلاعیهای علیه اعتراضات دانشجویی در این کانال صادر کرده است. تا امروز پس از گذشت 5 روز از وضعیت ایشان خبری در دست نیست.
#دانشجوی_بازداشتی
🆔 @anjmotahed | دانشجویان متحد
2 690
همکلاسیای که حتی ریسک اعتصاب کردن رو نپذیرفته، الان بهم پیام میده که عزیزم اگر حالت بده با من صحبت کن. گمشو سیاهباز. خودم دوستهای باشرف دارم که موقع ناراحتی کنارم باشم.
2 690
۱۰۰ ساعت شد. کمی عرق خوردم و هنوز اونقدری حواسم جمع هست که بدونم دارم از دلتنگی و نگرانی میمیرم. ویسهایی که قبل از خواب بهم میدادی رو ندارم، هیچی جز چندتا فیلم احمقانه که با دستهای احمقم ازت گرفتم و عکسهامون ندارم. دلم برای صدای تو، دستهای تو، لبهای تو، برای وقتی که اسمم رو صدا میزنی تنگ شده. سر درد میگیرم و ضربههای آروم دوتا انگشتت رو روی پیشونیم میخوام. میخوام باهات قرار بذارم و تو دیر برسی و من از منتظرت موندن عشق کنم. میخوام از دیدنت عشق کنم. میخوام از حرف زدنت جلوی کلی آدم عشق کنم و افتخار کنم به اینکه دوسال با تو زندگی کردم. بیا و چیزهایی که داشتم رو بهم برگردون.
2 690
زنجونی میگه ما هم ۸۸ اینها رو گوش میدادیم. نمیخوام ادامهی نسل ۸۸ باشم. نمیخوام اون یاس و انفعال رو تا آخر عمر به دوش بکشم.
2 690
سیگار ندارم و فکر میکنم دوباره فندک جدیدم را گم کردهام. نصفهی خرمالوی روی میز خشک شده و قابل خوردن نیست، همین را بهانهای برای چیزی نخوردن میکنم. کافئین، قلبم را رنجورتر میکند و زمان، روحم را. مبدا زمانم ساعت ۱۲ نیست و همهچیز را از ساعت ۲:۰۴ دقیقه میسنجم. از سیگار باریک متنفرم و بهمن کشیدن اذیتم میکند. زنجونی میگوید بهجای گریه باید افتخار کنی و متوجه نیست که افتخار میتواند با گریه همراه باشد. بابا مرا به اسم صدا میزند و او صدام میزد "باباجون." سه روز متوالی "باباجون" کسی نبودن آسان نیست. گریه میکنم.
2 690
دستپاچه و گرسنه هستم. چهار کیلوگرم از وزنم را طی سه روز از دست دادهام. احساس میکنم تب دارم اما دست و پاهام یخزدهند. از قرص خوردن اجتناب میکنم و بدون قرص (اگر بتوانم بخوابم) کابوس میبینم. عکسهای قدیمی را نگاه میکنم و فکر میکنم خوشبخت بودهایم. دوست داشتن مطرح نیست، آدمی که یک تکه از من بوده را جدا کردهاند. متاسفانه کلیّه نبوده که با جداشدن یکی از دوتاش، بتوانم عادی زندگی کنم. یک تکهی خیلی بزرگ از صورتم کنده شده و نمیدانم کجا افتاده و کی پیداش میکنم. تنها بخش باقیمانده از صورتم، یکجفت چشم است که گاهی گریه میکند. لبی برای غذا خوردن ندارم و گوشهام بهجز چند ترانهی مشخص، چیز دیگری نمیشنوند. همهچیزمان پاک شده؛ حتی کوتاهترین پیام صوتیاش که در آن گفته بود "خخ." و حتی یادم نیست چه چیز را مسخره میکرد. دلتنگ و خشمگین، متنفر و غمگینم. علت مشخصی برای زندگی کردن پیدا نمیکنم، اما درسا، مصطفا، صبو و چند نفر دیگر خواسته بودند زنده بمانم. همین.
