en
Feedback
کوجدانه (روایت دوم)

کوجدانه (روایت دوم)

Closed channel

[ چون اگه نگیم، می‌میریم. ] •در کشاکش میان تضاد‌ها و دلبستگی‌های خویش. •کژمژزبان.

Show more
2 690
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
خواب می‌بینم بهم زنگ زدی و از فرط گریه نمی‌تونم باهات حرف بزنم. خاک تو سرم.

دویست و شصت و پنج ساعت بی‌خبری، منتظرم.

ارغوان کمتر از یه‌ربع بعد از این پست پیشم بود. گَوین رو برای اولین‌بار دیدم و موقع خداحافظی بهش دست دادم. گفت دوست نیستیم، ولی فکر می‌کنم لازمه بغلت کنم و کرد. ممد تا جلوی در خونه‌ی شهرزاد همراهم اومد و بعد رفت پی خونه‌ی خودش. چایی‌مو حساب کرد چون کارت‌مو در ازدحام فلان‌جا، یا گم کرده‌م و یا جا گذاشته‌م. توو دسشویی که بودم، امین زنگ زد تا مطمئن بشه توو خیابون تنها نمونده‌م. آدم‌هام رو دوست دارم و به‌شون چنگ می‌زنم. با خیابون دوست‌ترم و به مامان‌ می‌گم تکلیفی با تو ندارم که بخوام روشنش کنم. یک کوله‌پشتی برای من کافی‌ست. امروز درسا رو می‌بینم. ممتی با خمیازه می‌گه برام لباس مشکی میاره تا بریم سالگرد مام‌بزرگ درسا. ممتی می‌گه برات دوتا چیز پیدا کردم که بدون قرص بخوابی و امیدوارم یکی از اون دوتا ماهان باشه. روز دوازدهمه و تصوری از قیافه‌ی ماهان، بعد از دوازده‌روز خونه‌ی خودش نبودن ندارم. آخرین‌باری که این‌جا بودم، روی آینه نوشتم "بوس" و هنوز روی آینه‌ست. شهرزاد دیشب برام پاستا خرید تا خوشحالم کنه؛ پاستا رو خوردم و خوشحال نشدم. آخرین تیکه‌ی پپرونی دیشب، صبحونه و ناهار امروزمه و کاش شب بیای تا بتونم شام بخورم. خیابون رو بیش‌تر از مامان و تو رو از همه‌شون بیش‌تر دوست دارم. بیا و یادم بیار که خیابون با تو، چقدر دوست بهتری برامه.

بی‌خود، بی‌همه، در خانه‌ی شهرزاد سرگردانم.
+1
بی‌خود، بی‌همه، در خانه‌ی شهرزاد سرگردانم.

ماهان توی یکی از شعرهاش نوشته بود "جا که تویی، سنگی نمی‌بارد تا فرق سپرش کنم." ماهان، سنگ داره می‌باره و فرق و تمام تنم برات تیکه‌تیکه‌ست. می‌دونم که دست تو نیست. بیا تا نباره. تا تموم نشده‌ام بیا.

06. Ali Sorena - Poshte In Jang Ha.mp314.54 MB

خیلی خیابون رو دوست دارم. 😭

در خیابان، تنها ماندن معنایی ندارد. دارن میان.

دلم می‌خواد به بابام زنگ بزنم و مثل سگ گریه کنم و بگم که دیگه نمی‌تونم دوری زیدم رو تحمل کنم. ولی در دیزی بازه و هنوز یکم از حیای گربه باقی مونده.

از آخرین‌باری که توی خیابون تنها مونده بودم، صدسال می‌گذره. طی روزهای گذشته، جمع بهم اجازه‌ی گریه کردن نمی‌داد. فندک می‌دادم و سعی می‌کردم طوری روشنش کنم که انگار اتفاقی نیفتاده. می‌رفتم تو بغل نزدیک‌ترین آدم ممکن و طوری جلوی گریه‌مو می‌گرفتم که انگار اتفاقی نیفتاده. حالا تنها توی خیابونم. دسته‌گلی که درسا برام آورده کنارمه و کوله‌پشتی‌ای که تمام وسایل شخصیم توشه، جز کارت عابربانکم. نمی‌دونم چندتا اسکناس ۱۰تومنی توی کیفمه و یه پسر غریبه بهم می‌گه موهات خیلی قشنگه و می‌پرسه چرا تنها نشستی تا بعد بپرسه "این‌جا کاسب نمی‌شناسی؟" امشب هم خونه نمی‌رم و تا ساعت ۹ باید منتظر صاب‌خونه‌ی امشبم بمونم. از کنار میله‌های دانشگاه رد شدن بدون تو، راحت نبود. وی‌کافه بدون تو راحت نبود. یخ کردن توی خیابون بدون تو راحت نیست. درسا زنگ می‌زنه و حرف می‌زنیم و منتظرم قطع کنه تا بتونم گریه کنم. حالا جز من و خیابون چیزی باقی نمونده و جلوی خیابون، مجبور به وانمود کردن نیستم. گریه می‌کنم و مهم نیست اگر ریملم بریزه. گریه می‌کنم، چون اتفاقی افتاده و گریه کردن توی سرما بدون تو راحت نیست.

یعنی امشب هم نمیای؟ امشب هم تا ۹ توی خیابون بمونم به امید این‌که زنگ بزنی و بگی یام پیشت و امشب هم قرار نیست بزنی؟ بسه باباجون. جدنی.

دویست و چهل ساعت بی‌خبری، سرم را روی زمین می‌گذارم که بمیرم.

این‌که گریه می‌کنم به معنی ترس و پشیمونی نیست. همواره نه این‌وری نه اون‌وری‌. به خودش و هر کنشی که داشته افتخار می‌کنم. تموم‌می‌شید بدبختا. یه روز هم‌ به گور پدر شما می‌خندیم.

دویست و شانرده ساعت بی‌خبری.

مامان، ازت متنفرم. از این‌که از رحم تو بیرون اومدم متنفرم. دیدن چهره‌ت حال منو بد می‌کنه. شنیدن صدات باعث می‌شه عقم بگیره. می‌رم. زودتر از چیزی که فکر کنی از زندگی‌م می‌ندازمت بیرون. تو منفورترین و مضحک‌ترین انسان زمینی. بزدل و خودخواه. ازت متنفرم.

بسه دیگه.

صد و نود و دو ساعت بی‌خبری، مامان متوجه چیزها نیست و من گریه می‌کنم.

مامان، دست از سرم بردار.

همه غریبه‌ان حالا. زمان نمی‌گذره و هر ثانیه از شبانه‌روز به تو فکر می‌کنم که آشناترینی. به این که طی این یک هفته تونستی سبیل‌هات رو کوتاه کنی یا نه. به این‌که چندبار مسواک زدی و بعد از حموم موهات رو چه‌کار کردی وقتی روغن آرگان نداری. به این‌که وقتی به من فکر می‌کنی، یاد چی می‌افتی. به درد بند انگشت‌هات وقتی عصبی می‌شی. به پوست نازک ور اومده‌ی کنار ناخن‌هات و قولنج‌‌های دستت که خودم می‌شکوندم‌شون و دردت می‌اومد. قبل از خواب به صدات فکر می‌کنم و می‌ترسم که از یادم بره. یک‌ سال و ده ماه بپا ویس‌های یک‌دقیقه‌ای تو خوابیدم و هفت‌شبه که -بدون تو- اگر قرص نخورم نمی‌تونم بخوابم. هیچ کوبه‌ای روی هیچ دری نیست که دستم بهش برسه. شعر می‌خونم و یاد تو می‌افتم. توی دانشکده قدم می‌زنم و یاد تو می‌افتم. پشت میزهای سلف می‌شینم و یاد قورمه‌سبزی‌ای می‌افتم که با هم خوردیم. تمام عکس‌هامون رو نگاه کردم و هر بار بیش‌تر دوستت داشتم. جایی برای فرار کردن ندارم وقتی تو نیستی که بهش پناه ببرم. از امروز غذا می‌خورم چون وقتی وعده‌ها رو فراموش می‌کردم ناراحت می‌شدی. هفت روزه که هر چیز کوچیک تو، بزرگ‌ترین حسرت منه. نمی‌تونم تو انقلاب راه برم و گریه نکنم. نمی‌تونم پاستا بخورم وقتی تو نیستی تا به ولعم برای پاستا بخندی. به فاصله‌ی خیلی کم بین دندون‌های جلویی‌ت فکر می‌کنم و فاصله‌ی زیادی که بین‌مونه. تو بغل هر کدوم از بچه‌ها حداقل یک قطره اشک ریختم. حالا توو تراس خونه‌ی سحر، تمام اشک‌های نگه‌داشته‌مو بیرون می‌ریزم و یادم میاد که قرار بود این‌ هفته بیای و چشمه رو ببینی. حالا ده روز از تولد چشمه گذشته و دعا می‌کنم که بوی نوزادی روی تنش بمونه تا تو بیای و گردن‌شو بو کنی. هوا سرد شده و گریه می‌کنم وقتی نیستی که سر برتری پاییز به تابستون باهام بحث کنی. دلتنگ هر چیز کوچیک تو ام و دیگه نمی‌تونم این دلتنگی رو تاب بیارم. دیگه نمی‌خوام هر روز صبح به امید این‌که میای بیدار بشم و نمی‌خوام هر لحظه گوشیمو توی دستم بگیرم که شاید پشت یکی از تماس‌ها، صدای تو باشه. توی تراس نشستم و حتی سیگار نمی‌کشم. یاد "شب بخیرت" گفتن تو می‌افتم و تا صبح به تو فکر می‌کنم. دوستت دارم و از دور دست‌هات رو می‌بوسم. بیا و یادم بیار که چطور باید زنده بود.

به آقای راننده گفتم یا خودت داریوش بذار، یا بده من بذارم. تا مقصد گریه می‌کنم و یادت می‌افتم. دوستت دارم و برای گرفتن دست‌هات حاضرم روحم رو به هر کسی بفروشم. برات قوی می‌مونم. بیا.