en
Feedback
کوجدانه (روایت دوم)

کوجدانه (روایت دوم)

Closed channel

[ چون اگه نگیم، می‌میریم. ] •در کشاکش میان تضاد‌ها و دلبستگی‌های خویش. •کژمژزبان.

Show more
2 690
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
چهارصد و هشت ساعت بی‌خبری، حالا آدم‌های بیش‌تری استیصال و بزرگی تو رو دیده‌ن.

بچه‌ها، لطفا لطفا هر تریبونی که دارید؛ کانال، پیج اینستاگرام، توییتر، هر جا، اسم #ماهان_گچپزان_عیدگاهی رو بیارید. ما واقعا نگران وضعیتش هستیم و دست‌مون به هیچ‌جایی بند نیست. ۱۶ روز از بازداشتش گذشته و نه می‌دونیم کجاست و نه وثیقه‌ای برای آزادیش مشخص کردن. پیگیری از طریق دانشگاه هم کافی نبوده و تنها کاری که حداقل از دست من بر میاد، منتشر کردن اسمشه‌. خیلی از همه‌تون ممنون می‌شم اگر شما هم این کمک رو به ما بکنید.

سیصد و هشتاد و چهار ساعت بی‌خبری، به مادرت گفتم که اگر تماس گرفتی سلامم رو به تو برسونه. کاش.

سخت‌ترین شب. بیش‌تر از دو ساعته که گریه می‌کنم و نمی‌تونم جلوش رو بگیرم. دارم کور می‌شم و سردرد نمی‌ذاره بخوابم. مامانم دعوام کرد و گفت سیب بخور، سیب خواب‌آوره. بابا خوابه و اگر بیدار بود ازش سیگار می‌گرفتم. بابا همین الان بیدار شد و پیشنهادش سیبه. می‌‌خوام بگم بابا، بهم ماهان رو بده و سیگار و از گفتن هردوشون خجالت می‌کشم. اشکم بند نمیاد.

نمی‌تونم بفهمم که چطور تونستم ۱۵ روز بدون ماهان دووم بیارم. حتی وقتی هنوز مشهد بود و هر ماه می‌اومد تهران تا هم‌دیگه رو ببینیم، ویدیوکال می‌کردیم تا از دلتنگی نمیریم. قبل از خواب بهش زنگ می‌زدم تا صداش رو بشنوم. وقتی خواب بود بهش زنگ می‌زدم تا صداش رو بشنوم. وقتی بیدار می‌شدم بهش زنگ می‌زدم تا صداش رو بشنوم. حالا ۱۵ روزه که صدای ماهان رو نشنیده‌ام و این‌که هنوز می‌تونم زندگی کنم برام باورپذیر نیست. به مادرش حسادت می‌کنم که چندتا تماس ۳۰ثانیه‌ای باهاش داشته. دلم می‌خواد برم خونه‌شون بمونم تا شاید یکی از شب‌ها زنگ بزنه و بتونم صداش رو بشنوم. حتی اکانت تلگرامش رو پاک کردن و تمام ویس‌هاش رو از دست داده‌م. هر شب خوابش رو می‌بینم و وقتی بیدار می‌شم، بخاطر این‌که همه‌ش خواب بوده گریه می‌کنم. حتی انتخاب کردم که روز آزاد شدنش چی می‌پوشم و می‌رم دنبالش. حتی پول‌هام رو نگه داشتم که بتونم براش یه دسته نرگس بخرم. کتاب‌هایی که مدت براش خریدم رو گذاشتم توی کوله‌م که همیشه همراهم باشن. هر کسی که بهم زنگ می‌زنه، انتظار دارم که حامل خبر آزادی ماهان باشه. گاهی وقت‌ها می‌رم شماره‌ش رو بگیرم و یادم میاد که گوشیش خاموشه و گریه می‌کنم. نمی‌تونم براش کاری بکنم و دارم می‌میرم.

امشب هم گریه می‌کنم.

به خاطرات سرک نکش چهارپا.

احساس می‌کنم آل داره جیگرم رو می‌خوره.

سوال صدمیلیون دلاری: من اگه تو نباشی دیگه چی‌جوری واسه گنده‌ها بکنم قاطی؟

خدایا داری می‌رینی تو عاقبتم. دستت درد نکنه.

سیصد و شصت ساعت بی‌خبری، جمله‌ای برای گفتن باقی نمانده.

شمردن ساعت‌های غیبتت برای منی که بیش‌تر از ۲+۲ رو با ماشین‌حساب به‌دست میارم راحت نیست.

عکس‌های یکتا و محمدجواد مقدسی رو دیدم و برنامه تا آزادی ماهان، گریه‌ست.

درسا یک روز خیلی طولانی را تمام کرده؛ کنار من، روی تخت یک‌نفره‌ی خودش که دونفره روی آن می‌خوابیم. من نخوابیدم، چون قلبم درد می‌کند و وقتی چشمم را می‌بندم -به جای تاریکی- ماهان پشت پلکم می‌آید. طی این دو هفته همه‌چیز را مرور کردم. تمام جزئیاتش را از ته ته ذهنم بیرون کشیدم؛ به هر چیزی که داشتیم چنگ زدم تا تصویر و صداش را حفظ کنم، دست‌نخورده، ناب، همان‌طور که بود. بخش اعظم هر شب را صرف مرور واقعی هر بخش کوچک و بی‌اهمیت او می‌کنم -مثلا تراکم موهای روی انگشت اشاره یا شکل لاله‌ی گوشش-. باید چشمم را ببندم؛ به این‌که حالا کجاست، شام خورده یا نه، در اوقات بیکاری‌اش چه‌کار می‌کند، چه شکلی شده و ... فکر نکنم تا برای یک صدم ثانیه، بوی پشت گردنش را -طوری که انگار واقعا این‌جاست- به خاطر بیاورم. صدم ثانیه، جدّا کوتاه است. آن‌قد کوتاه که بعد از گذشتنش گریه‌ام بگیرد و به خودم حق بدهم. هنوز رنج خودم را به رسمیت نمی‌شناسم. فکر می‌کنم آن‌چه اسمش را دلتنگی و نگرانی می‌گذارم، متناسب با زمانه نیست و هیچ چیز دیگری نمانده -یا لااقل من بلد نیستم- که جایگزین احساسات بی‌نام سانتی‌مانتال بکنم. از طرفی بابت تقلیل دادن آن‌چه تجربه می‌کنم -که چیز مهیبی هم هست- به "احساسات سانتی‌مانتال"، از خودم بدم می‌آید. من حق دارم غمگین باشم. حق دارم گریه کنم، از عده‌ای متنفر شوم و در سالگرد مرگ مادربزرگ درسا طوری گریه کنم که انگار صاحب عزا هستم. حق دارم از دلتنگ بودن بنویسم و از بابا سیگار بگیرم، غذا نخورم و به وابستگی‌ام به بعضی آدم‌ها بیفزایم. حق دارم نتوانم فعل بهتری از "بیفزایم" پیدا کنم و به هر کسی فحش بدهم. تکه‌ی بزرگی از من گم شده. دوهفته و یک روز است که صدای تکه‌ی بزرگی از خودم را نمی‌شنوم و هر بار قبل از این‌که شماره‌اش را بگیرم، این حقیقت تخمی توی صورتم می‌خورد. درسا ساعت ۵ بیدارم می‌کند‌. از شروع کردن روزهای جدید متنفرم. حق دارم.

photo content
+1

سیصد و سی و شیش ساعت بی‌خبری، دیشب سخت‌ترین بود.

کاش دوباره بتونم این رو بگم. کاش آزاد بشی و از بچه‌ها بحاطر کنارمون بودن تشکر کنم. فردا می‌شه دو هفته و نمی‌خوام به اون دانشکده‌ی خراب‌شده برگردم و عکست رو جایی ببینم. نمی‌خوام پلاکارد اسم تو رو دستم بگیرم. حضورت رو می‌خوام و گم کردن این حضور پررنگ که دو سال بهم‌ چسبیده بود، داره از پا درم میاره. بیا.

سیصد و سیزده ساعت بی‌خبری، تا ۷۲ ساعت زنده بودم.

دویست و هشتاد و هشت ساعت.