en
Feedback
کوجدانه (روایت دوم)

کوجدانه (روایت دوم)

Closed channel

[ چون اگه نگیم، می‌میریم. ] •در کشاکش میان تضاد‌ها و دلبستگی‌های خویش. •کژمژزبان.

Show more
2 690
Subscribers
No data24 hours
No data7 days
No data30 days
Posts Archive
چرا نمی‌میرم پس از فرط دلتنگی و ناراحتی؟

پونصد و بیست و هشت ساعت. کافیه.

شروع نشو ای‌روز.

پونصد و چهار ساعت، از صدگان جدید متنفرم.

رامش گوش نده. غذا بخور. با کسی جز دوست‌های نزدیکت حرف نزن. گریه‌ نکن. زنده بمون.

به خدا کشیده‌ها به رخانم زدم به خلوت پستو که این‌جا کولی‌بازی در نیارم، کلا کولی‌بازی در نیارم و زنده بمونم. ولی ۲۱ روز زمان خیلی زیادیه و من برای تحمل ۲۱روز بدجوری جون ندارم. این‌جا هم از دست نمی‌دم. مثل چیزهای خیلی زیادی که طی بیست و یک روز گذشته به‌شون چنگ زدم.

فکر می‌کنم این‌جا را از دست داده‌ام، مثل چیزهای خیلی زیادی که طی بیست‌روز گذشته از دست دادم. نوشتن از دلتنگی و اشاره کردن به کوچه‌ی غیربن‌بستی که فلان‌روز آن‌جا نشسته بودیم و مدیر مدرسه‌ی سابقم زنگ زد تا بابت رنگ مدالم تبریک بگوید، مثل پخش کردن فیلم جشن تکلیفم از شبکه‌ی خبر است. دوست ندارم کسی فیلم جشن تکلیفم را ببیند و شبکه‌ی خبر هم محل مناسبی برای به نمایش گذاشتن فیلم جشن تکلیف کسی نیست. تا چندسال قبل، نوشتنِ واقعی عادتم بود. خودکار و دفتر را به چیزهای دیگر ترجیح می‌دادم. بعد فکر کردم که دوست ندارم بعد از مرگم، نوشته‌هایم دست مامان بیفتد؛ و دست‌خطم را از یاد بردم. امشب که پشت میز نشستم تا روی تخت نخوابیده باشم و گریه‌ام نگیرد، به نزدیک‌ترین دفتر حمله کردم (برداشتن با حمله کردن فرق می‌کند. طمانینه‌ی برداشتن، جای خودش را می‌دهد به چنگ زدن. دستت را پرتاب می‌‌کنی و انگشت‌هات دفعتا چیزی را صید می‌کنند.) که یک‌جایی‌ش بنویسم "دوستت دارم. منتظر تو هستم. شب بخیر." نزدیک‌ترین دفتر، برمی‌گشت به زمانی که سر و کله‌ی تو تازه پیدا شده بود. اولین جمله‌ از پنجمین صفحه‌ی دفتر می‌گوید که تا ساعت ۸ پیش تو بودم، من را تا خانه‌ی درسا همراهی کردی و برگشتی. بعد هم چیزهایی نوشته‌ بودم مبنی بر این‌که می‌خواهم بمیرم و احساس ابتذال می‌کنم. سوگوار بودم، چون مامان‌‌لیلی مرده بود و واژه‌ای به بزرگی غمی که احساس می‌کردم وجود نداشت. با یک سطر فاصله، دیالوگ‌های تو را یادداشت کرده بودم، دوصفحه. گفته بودی به روال همیشه تاب بیارم، به روال همیشه اشک بریزم (به روال همیشه چیزهای دیگر)، با این‌ تفاوت که تو هستی. تو تمام‌قد هستی و شادتر و راضی‌تر سعی می‌کنی که باشم. گریه‌ها را از تخت، به پشت میز منتقل می‌کنم و می‌بینم صفحه‌ی بعد هم چیزی گفتی و صفحه‌ی بعدش و حتی بعدی. تمام دفتر را از اول تا آن‌جایی که سفید بود خواندم. بیش‌تر از قبل دوستت دارم. دست از نوشتن این‌یکی برداشتم تا دست‌نویس‌هات را پیدا کنم. (شعرهایی که می‌نوشتی روی ورق، دستم می‌دادی و در لحظه، راهی برای صاف نگه‌داشتن کاغذ پیدا نمی‌کردم.) یک‌جای یکی از شعرها خواسته بودی تجریش را اندازه کنم بی‌تو. بعد گفته‌ای که به سطح نبودنت دست بکشم، روی باغچه‌های سنگی بنشینم و به تنهاییِ بیژن نجدی نگاه کنم." (تا این‌جا که نوشتم، قرار نبود برای تو باشد. حرف‌هام به تو را توی همان دفتر نوشتم، مچم هم درد گرفت. قرار نبود هیچ‌جای این‌یکی بنویسم "ماهان".) ماهان، دوتا کتاب بیژن نجدی این‌جاست که به تنهایی من -وقتی دستم به سطح نبودنت نمی‌رسد- نگاه می‌کنند. دلم نمی‌خواست هیچ‌کدام این‌ها را نویسم. دلم نمی‌خواست هیچ‌کجای این قصه‌ها باشم. خواسته بودم پا پس بکشم از ایستادن لبه‌ی جاهای گنده‌ی تاریخ، حالا پام لیز خورده و افتادم. احتمالا تمام امشب را گریه می‌کنم. نمی‌خوابم. پروپرانولول تاثیرش را گذاشته و حالا تپش قلب ندارم. دفتر را بستم. دست‌نویس‌های تو را گذاشتم همان‌جایی که بودند، دوباره نوشتم "دوستت دارم. منتظر تو هستم. شب بخیر."

اگه امشب هم از دلتنگی نمیرم خیلی سگ‌جونم.

فکر می‌کنم این‌جا را از دست داده‌ام، مثل چیزهای خیلی زیادی که طی بیست‌روز گذشته از دست دادم. نوشتن از دلتنگی و اشاره کردن به کوچه‌ی غیربن‌بستی که فلان‌روز آن‌جا نشسته بودیم و مدیر مدرسه‌ی سابقم زنگ زد تا بابت رنگ مدالم تبریک بگوید، مثل پخش کردن فیلم جشن تکلیفم از شبکه‌ی خبر است. دوست ندارم کسی فیلم جشن تکلیفم را ببیند و شبکه‌ی خبر هم محل مناسبی برای به نمایش گذاشتن فیلم جشن تکلیف کسی نیست. تا چندسال قبل، نوشتنِ واقعی عادتم بود. خودکار و دفتر را به چیزهای دیگر ترجیح می‌دادم. بعد فکر کردم که دوست ندارم بعد از مرگم، نوشته‌هایم دست مامان بیفتد؛ و دست‌خطم را از یاد بردم. امشب که پشت میز نشستم تا روی تخت نخوابیده باشم و گریه‌ام نگیرد، به نزدیک‌ترین دفتر حمله کردم (برداشتن با حمله کردن فرق می‌کند. طمانینه‌ی برداشتن، جای خودش را می‌دهد به چنگ زدن. دستت را پرتاب می‌‌کنی و انگشت‌هات دفعتا چیزی را صید می‌کنند.) که یک‌جایی‌ش بنویسم "دوستت دارم. منتظر تو هستم. شب بخیر." نزدیک‌ترین دفتر، برمی‌گشت به زمانی که سر و کله‌ی تو تازه پیدا شده بود. اولین جمله‌ از پنجمین صفحه‌ی دفتر می‌گوید که تا ساعت ۸ پیش تو بودم، من را تا خانه‌ی درسا همراهی کردی و برگشتی. بعد هم چیزهایی نوشته‌ بودم مبنی بر این‌که می‌خواهم بمیرم و احساس ابتذال می‌کنم. سوگوار بودم، چون مامان‌‌لیلی مرده بود و واژه‌ای به بزرگی غمی که احساس می‌کردم وجود نداشت. با یک سطر فاصله، دیالوگ‌های تو را یادداشت کرده بودم، دوصفحه. گفته بودی به روال همیشه تاب بیارم، به روال همیشه اشک بریزم (به روال همیشه چیزهای دیگر)، با این‌ تفاوت که تو هستی. تو تمام‌قد هستی و شادتر و راضی‌تر سعی می‌کنی که باشم. گریه‌ها را از تخت، به پشت میز منتقل می‌کنم و می‌بینم صفحه‌ی بعد هم چیزی گفتی و صفحه‌ی بعدش و حتی بعدی. تمام دفتر را از اول تا آن‌جایی که سفید بود خواندم. بیش‌تر از قبل دوستت دارم. دست از نوشتن این‌یکی برداشتم تا دست‌نویس‌هات را پیدا کنم. (شعرهایی که می‌نوشتی روی ورق، دستم می‌دادی و در لحظه، راهی برای صاف نگه‌داشتن کاغذ پیدا نمی‌کردم.) یک‌جای یکی از شعرها خواسته بودی تجریش را اندازه کنم بی‌تو. بعد گفته‌ای که به سطح نبودنت دست بکشم، روی باغچه‌های سنگی بنشینم و به تنهاییِ بیژن نجدی نگاه کنم." (تا این‌جا که نوشتم، قرار نبود برای تو باشد. حرف‌هام به تو را توی همان دفتر نوشتم، مچم هم درد گرفت. قرار نبود هیچ‌جای این‌یکی بنویسم "ماهان".) ماهان، دوتا کتاب بیژن نجدی این‌جاست که به تنهایی من -وقتی دستم به سطح نبودنت نمی‌رسد- نگاه می‌کنند. دلم نمی‌خواست هیچ‌کدام این‌ها را نویسم. دلم نمی‌خواست هیچ‌کجای این قصه‌ها باشم. خواسته بودم پا پس بکشم از ایستادن لبه‌ی جاهای گنده‌ی تاریخ، حالا پام لیز خورده و افتادم. احتمالا تمام امشب را گریه می‌کنم. نمی‌خوابم. پروپرانولول تاثیرش را گذاشته و حالا تپش قلب ندارم. دفتر را بستم. دست‌نویس‌های تو را گذاشتم همان‌جایی که بودند، دوباره نوشتم "دوستت دارم. منتظر تو هستم. شب بخیر."

چهارصد و هشتاد ساعت. از دانشکده متنفرم.

چشمه داره یک‌ماهه می‌شه و تو نتونستی نوزادی‌شو ببینی. پیش چشمه‌ام و توی دست‌شویی گریه می‌کنم. خاله می‌گه شب پیش‌شون بمونم و می‌گم آدم غمگینی هستم و جایی موندنم به‌صلاح نیست. دلم برای تو یه ذره شده. دلم برای دست‌هات یه ذره شده. نمی‌دونم تا کی می‌تونم دووم بیارم. نمی‌دونم تا کی می‌تونم صبر کنم. بیا.

چهارصد و پنجاه و شش ساعت.

پرتو، پیشی و اندوه.
پرتو، پیشی و اندوه.

عزیزم مسخره‌بازی کافیه. دلم واقعا برات تنگ شده و به خودم قول دادم امشب گریه نکنم. آزاد شو.

متاسفانه توی توییتر جریانی داره شکل می‌گیره که شرایط ماهان رو به صورت تحریف‌شده بازتاب می‌ده. روایت‌های پر از اغراق از سمت آدم‌هایی که ما نمی‌شناسیم منتشر شده و ممکنه شرایط رو برای ماهان دشوارتر بکنه. ممنون‌تر تر می‌شم اگر پست قبلی رو هم منتشر کنید تا هم خیال دوست‌های نگرانمون راحت بشه، هم روایت‌های جعلی بال و پر نگیرن‌.

ممنونم از همه‌ی کسایی که این پیام رو منتشر کردن و اسم ماهان رو آوردند. ماهان امروز تماس گرفته و گفته که حالش خوبه، سالمه و تحت فشار جسمی نیست. گویا محل بازداشتش مشخص شده، پرونده‌ش به جریان افتاده و در پی تسریع روند آزادیش هستند. از دانشجوها، هم‌کلاسی‌ها و دوستانی که این روزها به فکر ماهان بودند هم ممنونیم. قربونتون بشم و همچنان امیدوارم که دفعه‌ی بعدی خبر آزادیش رو این‌جا بنویسم.

چهارصد و سی و دو ساعت بی‌خبری، هر دقیقه سخت‌تر.

نمی‌دونم تا کی باید "فقط" درباره‌ی ماهان بنویسم، می‌دونم تا لحظه‌ی آزاد شدنش کاری جز این نخواهم کرد. هفده‌روز از بازداشت مجدد
نمی‌دونم تا کی باید "فقط" درباره‌ی ماهان بنویسم، می‌دونم تا لحظه‌ی آزاد شدنش کاری جز این نخواهم کرد. هفده‌روز از بازداشت مجدد ماهان گذشته و طی این روزها، هیچ‌ شخص و ارگانی درباره‌ی وضعیتش توضیح موثقی نداده. نمی‌دونیم کجاست، نمی‌دونیم تا کی باید منتظرش بمونیم و تماس‌های کوتاه و نامنظمی که با مادرش داره هم نگرانی ما رو برطرف نمی‌کنه؛ چون خود ماهان هم نمی‌دونه تا کی قراره این شرایط ادامه پیدا بکنه. ماهان دبیر کل شورای صنفی دانشگاه تهرانه. تا آخرین دقیقه قبل از بازداشت پیگیر وضع دانشجوهای بازداشتی و امنیت دانشجوها بود؛ حالا اون و تمام دانشجوهایی که ماهان صداشون بود به کمک ما احتیاج دارن. ماهان طی یکی از تماس‌هاش از ما خواسته که براش کاری بکنیم و جز صداش بودن، کاری ازمون ساخته نیست. از همه‌ی افرادی که این روزها اسم #ماهان_گچپزان_عیدگاهی رو آوردن ممنونم و امیدوارم که ادامه بدن. به امید این‌که هر چه زودتر خبر آزادیش رو این‌جا بنویسم.