984
Subscribers
-124 hours
-47 days
-1330 days
Posts Archive
983
میگن از دست دادن فقط برای اولینبار طعم غریبی داره، تکرار که شد دیگه قابل شناساییه، که انگار یه تیکه دلتنگی مثل کنه میره میچسبه جای همون قبلیها، همونهایی که دیگه برنگشتن، آدمیزاد چه بهش خو بگیره، چه پسش بزنه، چه ازش فرار کنه، میدونه که فقط نباید باهاش تنها بمونه.
983
از نقش قربانی بیا بیرون و برو فکرکن چجوری شخصیت کیریتو میتونی درست کنی که آدما رو فراری ندی.
983
زمان میگذرد و اندک اندک رویاهای ساده و کوچکمان نیز رنگ میبازند و محو میشوند. ما فقط خواستیم در سرزمین خودمان و چندجایی در جهان کمی لذت ببریم، زندگی کنیم و حیف که نگذاشتند و نشد. فعلا چون تمام این سالها از ماتمی به ماتمی دیگر و از مصیبتی به مصیبتی دیگر رهسپاریم.
983
ولی آدمها به تو وفادار نیستند، به نیاز هاشون از تو وفادارن. وقتی نیازهاشون تغییر کنه وفاداریشون هم تغییر میکنه.
983
از بچگی عادت داشتم همیشه اون ستارهی کم نور آسمونو انتخاب کنم، چونکه میخواستم فقط مال خودِ خودم باشه
983
توصیف دلتنگی سخت است؛ هیچکس نمیتواند بگوید دقیقاً چه بر سرش میآید. یادم هست روزهایی را که دلتنگ بودم و خودم را نمیخواستم. توان تحمل خودم را نداشتم، چون چیزی که میخواستم، چیزی که تمام وجودم برای داشتنش بیقرار بود، جایی خارج از دستهای من ایستاده بود؛ جایی دور از لبخند و شادیام. از زمین بیزار بودم، چون به اندازهی کافی بزرگ و بخشنده نبود. از آسمان بیزار بودم، چون همهجا به یک شکل نبود و برای من رحمتی نداشت. از دیدن انعکاس ناتوانیهایم در دلتنگی به ستوه آمده بودم و هیچ راهی برای نجات خودم پیدا نمیکردم. از آمدن فردا مطمئن نبودم و ماه، این همیشه دلپذیر برای من هم از فروغ افتاده بود؛ حتی میان بودنم به شک افتاده بودم و نمیدانستم این سایهای که هر روز با من راه میرود، کیست. دلتنگی از من تکهچوبی ساخته بود که میان دریایی بیانتها، تنها افتاده بود؛ دریا را نمیخواست، آسمان را نمیخواست، زمین را نمیخواست. دلتنگی از من چیزی ساخت که با دیدنش یاد هیچچیز نمیافتادم جز همان جوانهای که روزی داشتم و دیگر نه. حالا روی این صندلی که پایههایش را روی زمینی سفت گذاشتهاند نشستهام و به پنجره نگاه میکنم، من همانم و منظره همان اما نورِ چشمها میرود و نامش را گذر میگویند.
