آسد بیژن🚩🚩🚩 از دل گذشتهها 🔻
Closed channel
نوشتههای پراکنده و علاقهمندیهای آسد بیژن ما کِشتهی رسول و علی باغبان ماست / انوار فاطمی سبب ارتفاع ماست..
Show more2 978
Subscribers
-524 hours
-157 days
-3630 days
Posts Archive
حوصله بحث سیاسی ندارم.
در همه حالت خاک بر سر فرقه پایداری و بوقچیهای متوهم و پروژه بگیرش که همیشه نقش پیادهنظام اسرائیل رو بازی کردند و کارشون چوب لای چرخ نظام گذاشتنه با ژستها و اداهای ارزشی.
گفتم اگه با درخت نخل به وجد نیامدید با این یکی دیگه حتماً نعره بزنید و سر به بیابان بنهید 😁
درخت نخل واقعاً درخت عجیبیه
هر سال که هرسش میکنم
جزییات خلقتش بیشتر نمایان میشه و معجزه خلقتش واقعاً زیباست
فقط میشه گفت «سبحان الله»
وَ هُوَ الَّذِي أَنْشَأَ جَنَّاتٍ مَعْرُوشاتٍ وَ غَيْرَ مَعْرُوشاتٍ وَ النَّخْلَ وَ الزَّرْعَ مُخْتَلِفاً أُكُلُهُ وَ الزَّيْتُونَ وَ الرُّمَّانَ مُتَشابِهاً وَ غَيْرَ مُتَشابِهٍ كُلُوا مِنْ ثَمَرِهِ إِذا أَثْمَرَ وَ آتُوا حَقَّهُ يَوْمَ حَصادِهِ وَ لا تُسْرِفُوا إِنَّهُ لا يُحِبُّ الْمُسْرِفِينَ
اوست که باغهای معروش [= باغهایی که درختانش روی داربستها قرار دارد]، و باغهای غیرمعروش [= باغهایی که نیاز به داربست ندارد] را آفرید؛ همچنین نخل و انواع زراعت را، که از نظر میوه و طعم با هم متفاوتند؛ و (نیز) درخت زیتون و انار را، که از جهتی با هم شبیه، و از جهتی تفاوت دارند؛ (برگ و ساختمان ظاهریشان شبیه یکدیگر است، در حالی که طعم میوه آنها متفاوت میباشد.) از میوه آن، به هنگامی که به ثمر مینشیند، بخورید! و حقّ آن را به هنگام درو، بپردازید! و اسراف نکنید، که خداوند مسرفان را دوست ندارد!
أنعام - ۱۴۱
#آسدبیژن
جهاد هر کس یک شکل است.
هر کس در یک صحنه شجره طیبه را در درون خودش و در جامعه اطرافش آبیاری میکند.
جز آنانکه که به تعبیر قرآن به زمین چسبیدهاند و به قول شریعتی در صحنه حق و باطل نیستند.
چسبیده به سجاده یا در میکده...
يا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا ما لَكُمْ إِذا قِيلَ لَكُمُ انْفِرُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ اثَّاقَلْتُمْ إِلَى الْأَرْضِ أَ رَضِيتُمْ بِالْحَياةِ الدُّنْيا مِنَ الْآخِرَةِ فَما مَتاعُ الْحَياةِ الدُّنْيا فِي الْآخِرَةِ إِلاَّ قَلِيلٌ
ای کسانی که ایمان آوردهاید! چرا هنگامی که به شما گفته میشود: «به سوی جهاد در راه خدا حرکت کنید!» بر زمین سنگینی میکنید (و سستی به خرج میدهید)؟! آیا به زندگی دنیا به جای آخرت راضی شدهاید؟! با اینکه متاع زندگی دنیا، در برابر آخرت، جز اندکی نیست!
توبه - ۳۸
#آسدبیژن 🚩🚩🚩
این گفته که «خدایی که اجابت نمیکند» از دید ناظر دنیایی است. وگرنه الله تعالی همیشه اجابت میکند
ممکن است اجابت بروز و ظهور دنیایی برای ما نداشته باشد ولی اجابت ملکوتی و عنایت الهی برقرار و سر جایش است.
این نوشته از دید ناظری که درهای دنیایی برایش بسته است گفته شده که خیال میکند گره در کارهایش از سر بیتوجهی خداوند به اوست و ایمانش به همین دلیل سست میشود....
#آسدعماد
أَحَسِبَ النَّاسُ أَنْ يُتْرَكُوا أَنْ يَقُولُوا آمَنَّا وَهُمْ لَا يُفْتَنُونَ» (آیا مردم گمان کردهاند همین که بگویند ایمان آوردیم، رها میشوند و مورد آزمایش قرار نمیگیرند؟
#آسدبیژن 🚩🚩🚩
#پیام_ناشناس
وقتی با دیدن قیمت دلار قلبم به طپش در میاد یادم میاد که خدای من در گرانی همان خدای من در ارزانیست و روزی من رو خدا تعیین میکنه نه قیمتها
@HarfBeManBot
این سخنرانی رو ده بار گوش کنید.
سیر انسان در منابع وحیانی؛ قرآن و روایات
عنوان جلسه:
هندسهی اسمائی قرآن؛ مدخلی بر توحید افعالی و فقر وجودی
در این جلسه، جناب آقای محمدحسین رحیمی به تبیین نقشه راه کل دوره میپردازند؛ نقشهای که در آن، مبدأ، مقصد و مرکب سیر انسان در پرتو قرآن کریم و معارف وحیانی بازخوانی میشود.
محور اصلی بحث، نسبت میان معرفت توحیدی، ساختار اسمائی قرآن، عالمِ مبتنی بر اذن الهی، و فقر وجودی انسان است. این جلسه، نخستین جلسه از بخش جمعبندی سهگانه مجموعه و جلسه بیستم از کل دوره است.
سخنران: جناب آقای محمدحسین رحیمی
تهیه و تنظیم: گروه فرهنگی المنهاج
#سیر_انسان
#منابع_وحیانی
#قرآن_و_روایات
#توحید
#معرفت_نفس
حیفم آمد این دلنوشته دوست گرامی فریناز ربیعی دیده نشود. خودش که تلاش زیادی برای دیده شدن نوشتههای ارزشمندش نمیکند.
از صفحه فریناز ربیعی در پیامرسان بله
@farinazrabieinote
-------------------------------------
بزرگوار؛ آخرین امام شهید؛
حالا که روایت را شنیدهایم اجازه بدهید مسلسلی غبطه بخوریم به حال طرف، که انقدر لطیف هوای دلش را داشتید.
نامه نوشته بود به شما، سوالهاش را یک دو سه چهار پرسیده بود از امامش، هرچی گیر و گور توی ذهنش داشت، گمانم یک نمه هم درد دل کرده بود با شما که مثلا آقا روزگار بدی شده، ما تنها شدهایم، صبح مومن میرویم بیرون شب کافر برمیگردیم، وقتمان بیبرکت شده و از اصل دور افتادهایم... اشکهاش هم شاید چلیک چلیک چکیده روی «امید ما فقط به شماست»که با دست لرزان نوشته ته کاغذ. نامه را چهارلا کرده، مهر و موم کرده، داده دست غلامی کسی، غلام شهر به شهر دو روز توی راه بوده، مثلا سر ظهر دم مسجد نامه را داده دست شما، گفتهاید برو فردا بیا.
بعد شما شب زیر نور شمعی، نامه را باز کرده اید، کلمه به کلمه خواندهایدش. درددلهایش را، با چروک زیر جمله آخر به جان خریدهاید. بعد ورق تازه حاضر کردید، جواب سوالهاش را یکی یکی به تفصیل برایش نوشتهاید، بخل هم نکردهاید که مثلا شنوده باید عاقل باشد، قشنگ و بهدل برایش توضیح دادهاید. بعد یک لحظه درنگ کردهاید آخر نامه، عریضهی طرف را پشت و رو کردهاید شاید دنبال مطلب اضافهای، دیدهاید چیز دیگری ننوشته، خودتان قلم زدهاید توی دوات، یک بند اضافه کردهاید به جواب نامه که:«فلانی تو این سوال هم ته ذهنت بود، یادت رفته بود بپرسی،جوابش این میشود...»
.
فدای لطافتتان!
اصلا مگر غم عالم یک لحظه هم باقی میماند به جان آدم با این جواب؟ پودر میشود، دود میشود با یک آه و اشک بعد دیدن این دلبری. من اگر بودم وقتی تازه میفهمیدم اصل سوالم درست همان بوده که نپرسیدم و شما دلبرانه خط بردهاید برایم، اشهدم را میگفتم و به حکم ولایت شما دوباره مسلمان میشدم. اگر مادر و پدر از دست داده بودم، هی بچه میشدم و دست میکشیدم جای دستهای شما، شما که پدر دلسوزید، مادر مهربانید، که رفیق شفیق و همدماید.
امام جان؛ رفیق شفیق؛
حقیقتش این است که ما امام ندیدهها، ما غریبهای غربتی آخرالزمان، هیچ لذت و آرامشی از این دنیا نچشیدهایم. اگر نبود بار عام محبت حسین تان که دیگر زندگیمان خاکستر بود. ما پر از سوالیم، پر از دردهای نگفته، که هیچ گوش محرمی برای گفتنش نداریم. شما که آقایید، ما این عریضهی مجازی را با همهی درد دلهای آخرالزمانیاش، با همهی غربت و تنهاییاش روانه کردهایم به عشق شما. منت بگذارید بتابید، به فرزندتان سفارش کنید یک بار حاشیه بزند به جان ما، که دلمان پوسیده و آفتابگردان ایمانمان مدام به هر طرفی میچرخد و سنسور سوزانده...
آخرین باری که دیدمش، مثل همیشه همه داشتند غذا میخوردند و او یک گوشه ایستاده بود و مردم را نگاه میکرد. خانمش میگفت همیشه خدا یا روزه بود یا چیزی نمیخورد.
آشپز بود؛ از آشپزخانه هیئت گرفته تا آشپزخانه حرمهایی که خادم افتخاریشان بود، تا آخرین آشپزی عمرش.
مشهد خادم بود، کربلا و کاظمین و جاهای دیگر هم خادم افتخاری عتبات شده بود. یک بار رفته بود و گفته بود: «من ساکن آمریکا هستم، انگلیسی بلدم، بگذارید خادم بشوم.» قبول کرده بودند!
یک بار، اواخر مراسم هیئت، آمد و چیزی گذاشت کف دست من و چند نفر از دوستان دیگر.
نمک آستان قدس رضوی بود!
اولین و آخرین یادگاری بود که از او دارم. نمکگیرش شدم.
دکترای مکانیک از آمریکا داشت. من فکر میکنم قبل از اینکه در یک آشپزخانه توسط وحوش کودککش در لبنان کشته شود، در این دنیا شهید شده بود. آدمها اول به مقام شهادت میرسند، بعد کشته میشوند و ما تازه به آنها میگوییم شهید.
همان «موتوا قبل أن تموتوا» که پیامبر گفتند.
اینجا هم که بود، شهید شده بود. فقط زمان و مکان رفتنش جور نشده بود که برایش جور شد.
وقتی زنده بود، ساده بود و بیسر و صدا؛ بدون اینکه توجه کسی را به خودش جلب کند.
وقتی هم که شهید شد، در یکی از صحنهای حرم امام رئوف دفن شد؛ ساده، بیسر و صدا، بدون هیچ نام و نشانی روی سنگ قبرش، بدون جلب توجه زائرانی که از روی سنگ مزارش عبور میکنند...
پ.ن: حتی در این نوشته هم نامی از او برده نشد.
#آسدبیژن 🚩🚩🚩
+1
وَ لَقَدْ جَعَلْنا فِي السَّماءِ بُرُوجاً وَ زَيَّنَّاها لِلنَّاظِرِينَ
وَ حَفِظْناها مِنْ كُلِّ شَيْطانٍ رَجِيمٍ
إِلاَّ مَنِ اسْتَرَقَ السَّمْعَ فَأَتْبَعَهُ شِهابٌ مُبِينٌ
برای چشیدن یک لقمه شهاب
گردن خشک شد رو به آسمانی که بهش زل زده بودم
نسیم خنکی به صورتم میخورد
درخت نخلی دست تکان میداد
و ستارگانی که در سکوت نیمه شب فریاد میزدند
«ما خلقت هذا باطلا
سبحانک...»
#آسدبیژن🚩🚩🚩
درشت هیکل بود، با یک چیزی شبیه طناب پلاستیکی فنری دست پسرک را به دست خودش بسته بود تا ازش دور نشود. پسرک بیقرار بود، مدام راه میرفت و با خودش حرف میزد.
همان ورودی مجلس ایستاده بود، به روضه گوش میداد، سرش پایین بود، بچه برای خودش میچرخید و تا جایی که طناب اجازه میداد میرفت و برمیگشت.
آدمهایی که درد دارند ولی ساکت و صبورند، درد بزرگشان میکند.
آدمها قد دردشان بزرگند.
آدمهایی که درد دارند ولی شکایتشان را کسی نشنیده با آدمهای بیدرد فرق دارند.
آدمهای عالم دو دستهاند؛
آنها که درد دارند و آنها که...
سرش هنوز پایین بود. آمده بود روضه ارباب.
داخل هیئت بچهها جمع شده بودند نوحه کودکان میخواندند.
سرش را تا آخر روضه بالا نیاورد.
فقط ارباب میداند در دلش چه میگذشت...
#آسدبیژن
تلنگر میزند!
آخه کوچولوهای ناچیز!
خلقت شما سختتر است یا آسمانهایی که بنا نهادم؟
تلاوت بینظیر با صدای بهشتی و ملکوتی شیخ شعبان صیاد
#قرآن
#آسدبیژن
حسینم؛ عزیز سه روز و سه شب بیقرارم ...
🔸همزمان با نزدیک شدن به اربعین حسینی، #محسن_چاوشی تازهترین اثر خود با نام «چهل روز» را منتشر کرد؛ قطعهای که از زبان #حضرت_زینب (س)، روایتگر دوری و فراق از برادرش #اباعبدالله (ع) است.
#اربعین
#آسدبیژن
دوری و دوستی سرم نمیشه و هیچ کجا واسم حرم نمیشه و
از تو دورم باورم نمیشه و دارم میمیرم
کربلا واسم ضروریه حسین اربعین اوضاع چجوریه حسین
کار من امسال صبوریه دارم میمیرم
توی گروه دوستانم یکی از بچهها «توتیای چشم» رو اشتباهی «تویوتا» خوند.
دیگه هر وقت میبینینمش میگیم انشاءالله از کربلا بیایی خاک پات رو «تویوتای چشم» کنیم :))
#پیام_ناشناس
این چندمین سفر اربعینمه اما هر سال خدا یه جور تازه منو با محبت مردم عراق غافلگیر میکنه
خانمها زودتر از آقایون راه افتادیم و قرار گذاشتیم سر یه عمود منتظرشون بمونیم
بعد از یه مقدار پیادهروی رسیدیم و نشستیم تا آقایون برسن هنوز چند دقیقهای نگذشته بود که یه آقای عراقی با ماشینش کنارمون نگه داشت و با کلی اصرار گفت برای نماز مغرب،شام و استراحت بریم خونشون.
ما هم با خنده میگفتیم نحن منتظرون... همسر لا موجود...همسر مفقود.. یعنی منتظر همسرهامونیم ولی هرچی ما تعارف میکردیم ایشون بیشتر اصرار میکرد.
بالاخره آقایون رسیدن با اونها هم صحبت کرد و دعوتش رو قبول کردیم...
اول یه گروه رو با ماشین برد و گفت برمیگردم دنبال بقیه
ما توی گروه دوم بودیم چند دقیقه بعد دقیقاً همونطور که قول داده بود برگشت و ما رو هم به خونشون برد.
وقتی رسیدیم،خانمها و بچههای خونه با لبخند و روی باز اومدن استقبالمون و مدام میگفتن اهلاً وسهلاً... یا زوّار أبا عبدالله همون لحظه حس کردیم وارد خونهی غریبهها نشدیم انگار سالهاست ما رو میشناسن
خونهشون بزرگ تمیز و خیلی خنک بود. نماز مغرب رو خوندیم و هنوز از سجاده بلند نشده بودیم که سفره رو برامون پهن کردن سفرهای پر از عشق و اخلاص...
بعد از شام هم رفتیم دوش گرفتیم و لباسهامون رو شستیم توی اون گرمای هوا یه حمام و لباس تمیز واقعاً نعمت بزرگی بود و خستگی چند ساعت پیادهروی رو از تنمون بیرون کرد.
سر همون سفره چشمهای من مثل همیشه زودتر از زبونم حرف زدن. همینطور که اشکام آرومآروم سرازیر میشد فقط به این فکر میکردم که این همه محبت از کجا میاد؟
ما برای این خانواده کاملاً غریبه بودیم نه اسممون رو میدونستن نه شاید دیگه هیچوقت قرار بود همدیگه رو ببینیم...
اما با تمام وجود ازمون پذیرایی میکردن. هر بار که میگفتیم زحمت نکشید انگار خوشحالتر میشدن که میتونن خدمتی به زائرهای امام حسین(ع) بکنن.
بعد از اون شام خوشمزه با سینی چای عراقی اومدن و ازمون پذیرایی کردن.. آخر شب هم خودشون رختخوابهامون رو آماده کردن...
ما تصمیم داشتیم نصفهشب دوباره راه بیفتیم اما با اصرار میگفتن بمونید صبحانه رو هم مهمون ما باشید بعد ادامهی مسیر رو برید.
اون شب بیشتر از هر چیزی عشق مردم عراق به امام حسین(ع) رو دیدم برای اونها خدمت به زوار اباعبدالله فقط یه کار خیر نیست یه عشق،یه افتخار و یه توفیقه.
واقعاً این محبتها رو نمیشه با کلمه توصیف کرد، باید از نزدیک دید و لمسشون کرد.
شاید دیگه هیچوقت اون خانواده رو نبینم، اما مطمئنم تا آخر عمر،هر وقت اسم اربعین بیاد، قبل از هر چیزی یاد اون خونه، اون سفره، اون چای عراقی و لبخندهای صمیمانهشون میافتم. خدا خیر دنیا و آخرت رو نصیبشون کنه...
@HarfBeManBot
