en
Feedback
Tapesh | تَپِش

Tapesh | تَپِش

Open in Telegram

♡هرچه آمد به سرم از تَپِش نام تو بود♡ برای انتقاد و یا تبادل به لینک زیر مراجعه کنید: @thapesh_bot اگه میخوای با ادمین ها صحبت کنی: https://t.me/thapesh/1215 لینک گپ چنل: @tapeshgroupp

Show more
569
Subscribers
No data24 hours
-27 days
-830 days
Posts Archive
از دلم دور شدی🖤 فکر طُ آمد به سرم 🧠 خواب میبینمت 😴 از خواب نباید بپرم❌ خواب پرواز طُ 🕊 با نامه خیسی در مشت💌 طُ نباشی غم این عصر🌅 مرا خواهد کشت🔫 علیرضا قربانی _همگناه @thapesh💫

به دریا بیوفتم پاشین بریم جنوب😭😭😭

عود گوشه اتاق روشنه دودش داره میرقصه.
"عصر تلخی که به جز خاطره ای قرمز نیست عصر تلخی که به جز ترس خداحافظ نیست یک دو راهی است که از گریه به فردا برسم به تو تنها برسم یا به تو تنها برسم" دیگه نه ترس خداحافظی هست برام نه خاطره قرمز
تلخی هم اگر باشه تلخی همون قهوه بدون شیر! دو راهی هم نیست ببین من دیگه گریه نمیکنم اصلا خشک شدن چشمه اشک هام. الان دیگه همراه عود میرقصم با آهنگ حیدو دیگه خنده هات منو از این فاصله نمیکشه فقط یاد خونه میندازه پس بخند تا شاید تو غرق شدن خنده هات ته همه آبی های مطلق ته همه سرخی های دلبر رسیدم به خونه بعد اون موقع بچه شدم شدم همون همیشگی!!

photo content

سوگند به اشک های ابر بهار که انعکاس دهنده نور ماه بر آسفالت جاده بی قرار بود بی قرار شنیدن دوستت دارم بی قرار اعتراف دلبرجان به من بگوچرا نیامدی ؟ ماه مغرور هم خود را برسر پلنگ های بی قرار تابان می‌کند …. چه میگویم؟؟؟ جانان نگاه کن ستایش میکنم ماه قاتل را… سوگند به به نور ماه به قلب سرد و بی احساس تو هر زمان که آمدی تنها یک قدم تا پرواز فاصله داشتم و هربار سقوط کردم تو همان ماه مغروری شدی که برایت خیز برداشتم و هربار در دره خاطرات دفن شدم خاطرات… مگر می‌شود این خاطرات را فراموش کرد؟ جایی در ژرفای این قلب بی عقل خاطرات غلیان می‌کنند خون می مکند و بی قراری جاری می‌کنند در رگ هایم… من در آغوش باران گریه میکنم تا شاید اشک هایم را با ابر ها اشتباه بگیری اینجا در کنج این قلب خاکستری ابر ها سال هاست آبستن باریدند و هربار بغض را فرو می‌دهند به امید آفتاب سوزان چشمان تو و هربار سیاه تر می‌شوند …. جانان کاش دره خاطرات تو انتهایش تداوم بی پایان این چرخه بی حاصل نبود کاش در این سقوط آخر قلبم از جا در می آمد و‌جایش تکه ای از سنگ های دره جای میگرفت حیف سنگ های این دره نیز از تو با احساس ترند @thapesh

سوگند به اشک های ابر بهار که انعکاس نور ماه بر آسفالت جاده بی قرار بود بی قرار شنیدن دوستت دارم بی قرار اعتراف جانان به من بگوچرا نیامدی ؟ ماه مغرور هم خود را برسر پلنگ های بی قرار تابان می‌کند …. چه میگویم؟؟؟ جانان نگاه کن ستایش میکنم ماه قاتل را… سوگند به به نور ماه به قلب سرد و بی احساس تو هر زمان که آمدی تنها یک قدم تا پرواز فاصله داشتم و هربار سقوط کردم تو همان ماه مغروری شدی که برایت خیز برداشتم و هربار در دره خاطرات دفن شدم خاطرات… مگر می‌شود این خاطرات را فراموش کرد؟ جایی در ژرفای این قلب بی عقل خاطرات غلیان می‌کنند خون می مکند و بی قراری جاری می‌کنند در رگ هایم… من در آغوش باران گریه میکنم تا شاید اشک هایم را با ابر ها اشتباه بگیری اینجا در کنج این قلب خاکستری ابر ها سال هاست آبستن باریدند و هربار بغض را فرو می‌دهند به امید آفتاب سوزان چشمان تو و هربار سیاه تر می‌شوند …. جانان کاش دره خاطرات تو انتهایش تداوم بی پایان این چرخه بی حاصل نبود کاش در این سقوط آخر قلبم از جا در می آمد و‌جایش تکه ای از سنگ های دره جای میگرفت حیف سنگ های این دره نیز از تو با احساس ترند @thapesh

sticker.webp0.34 KB

sticker.webp0.34 KB

شعر بالا را به واسطه هم صحبتی با یک دوست پیدا کردم خوشحال میشیم تا اشعار آهنگ ها متن های مورعلاقه خودتان را با ما به اشتراک بگذارید ناشناس؛ https://t.me/XBCHATBot?start=sec-bhaaihbbib یا از طریق کامنت زیر همین پست🌿

sticker.webp0.34 KB

sticker.webp0.34 KB

ابری نیست . بادی نیست. می نشینم لب حوض: گردش ماهی ها ، روشنی ، من ، گل ، آب. پاکی خوشه زیست. مادرم ریحان می چیند. نان و ریحان و پنیر ، آسمانی بی ابر ، اطلسی هایی تر. رستگاری نزدیک : لای گل های حیاط. نور در کاسه مس ، چه نوازش ها می ریزد! نردبان از سر دیوار بلند ، صبح را روی زمین می آرد. پشت لبخندی پنهان هر چیز. روزنی دارد دیوار زمان ، که از آن ، چهره من پیداست. چیزهایی هست ، که نمی دانم. می دانم ، سبزه ای را بکنم خواهم مرد. می روم بالا تا اوج ، من پرواز بال و پرم. راه می بینم در ظلمت ، من پرواز فانوسم. من پرواز نورم و شن و پر از دار و درخت. پرم از راه ، از پل ، از رود ، از موج. پرم از سایه برگی در آب: چه درونم تنهاست. حجم سبز _سهراب سپهری @thapesh

بهار در آغوش زمین همچنان میتپد خون ارغوان ها این روز ها جوهر قلمم شده … و این سقف آبی محافظ رویا هایم‌شده رویا هایی که تا به
بهار در آغوش زمین همچنان میتپد خون ارغوان ها این روز ها جوهر قلمم شده … و این سقف آبی محافظ رویا هایم‌شده رویا هایی که تا به حقیقت پیوستن کافی است مرز آبی را رد کنند و به خورشید برسند در قلب خورشید بسوزند تا شکوفا شوند ….

من سوگند یاد میکنم که افسانه آن چشم ها را با خون بر دیوار این قلب خاکستری بنویسم بنویسم و سوگند بخورم به قلم که احساساتم را روان می‌کند به اشک که عشقم را جاری می‌کند به آن آبی بی منتها که در ساحل آرام می‌گیرد و به آن لبخندی که تسلی می‌دهد این روان خسته را پشت این پنجره همواره یک قلب نا آرام چشم به راه برگشت توست P@rto₩ ‏@thapesh

بهار بود شاید هم زمستان؟ درست یادم نیست اما در چشمان تو قطعا زمستان بود برق چشمانت برفی بود که انعکاس سبزی درختان را محو میکرد یا شاید آبی دریا را درست یادم نیست اما کاش میشد در همان لحظات جهان را نگاه داشت همان زمان هایی که سردی نگاهت در تابستان منجمدم میکرد و گرمای عاشقانه دیدگانت زیر برف اسفند ماه گرما بخش میشد. میدانی نمیتوانم آن دو دریچه بی احساس را فراموش کنم حتی اگر اندوه آبان ماه زنگ در خانه اردیبهشت را بزند و یا خورشید تابستان زیر خاکستری آسمان بهمن یخ بزند به این قاب نگاه کن در دور دست ها برف بر دامان کوه ها مینشیند در پیش چشمان من درختان شکوفه می‌دهند تو به من بگو وقتی طبیعت برایش فصل ها تفاوتی ندارند چگونه یادت را وابسته کنم به سردی و گرمی نگاهت جانان من سوگند میخورم به حقیقت پاک عشق به لطافت باران پاییزی به ظرافت شکوفه های بهار به آتش خورشید تیر ماه به دامان سفید زمستان که هرگز چشمانت از یادم نمی رود

و من آنجایی ام که محمود درویش میگوید: چیزی را کم دارم ؛شاید اُمید ؛ شاید فراموشی ، شاید یک دوست و شاید خودم را...

از جان عزیز تر میخواهم از بهار برایت بگویم امروز درختان بر دامن آسمان با ساز باد می رقصیدند از ارغوان ها برایت بگویم؟ خوب بود
از جان عزیز تر میخواهم از بهار برایت بگویم امروز درختان بر دامن آسمان با ساز باد می رقصیدند از ارغوان ها برایت بگویم؟ خوب بودند اما حسرت به دل همه‌شان به ارغوان سایه حسادت میکنند مگر میشود زیر سایه ارغوان ها قدم زد و زمزمه نکرد ارغوان شاخه همخون جدا مانده من آسمان تو چه رنگ است امروز؟ آفتابی است هوا یا که گرفته است هنوز؟ دلبر امروز هوا آفتابی است امروز خورشید سایه انداخته بر اندوه آسمان بهار شاید موفق شود مخفی کند اشک های ابر های بهار را اما اگر از من بپرسی میگویم من هم مثل ارغوان ها حسرت میخورم حسرت میخورم که چرا زیر ارغوان ها با یکدیگر قدم نزدیم زیر باران بهار لبخند نزدیم زیر خورشید ... بگذریم مگر میشود حسرت ها را انقدر راحت شمرد ارغوانم تنهاست ارغوانم دارد می گرید من امروز برای تمام ارغوان های تنها قاصدک فرستادم تا قاصدی باشند تا برسانند روزی روزگاری درخشش خورشید امید بر آسمان شادی P@rto₩ @thapesh

شاید خنده هامونو از سر گرفتیم نگو چی گذشت و نگو چی کشیدیم شاید شب تموم شد خدا رو چه دیدی تاسیان _علیرضا قربانی @thapesh