539
Subscribers
No data24 hours
+27 days
+8430 days
Posts Archive
539
اگر هیچکس نپرسیده است حالت چگونه است، من از میان همین کلماتت میپرسم: این روزها چه بر دلت گذشته که حتی اشکهایت هم راه خانه را گم کردهاند؟
برای قرار دلتنگی همین پاییزِ دلتنگ.
بیا باران؛
پاییز تَن برگریزان است.
#فرشته_خالدیان
539
عزیزکم،لطفاً با خودت آنقدر بیرحم نباش. تو بار کج زندگی نیستی؛ تو انسانی هستی که بارهای بسیاری را بهتنهایی به دوش کشیده و حالا حق دارد جایی بنشیند، نفسی تازه کند و از سنگینیِ راه بگوید. لازم نیست امروز به منزل برسی؛ گاهی زنده ماندن در میانهی راه، خودش تمام شجاعت دنیاست.
539
و تو، با تمام این خستگی، هنوز داری مینویسی؛ حتی اگر کلماتت بوی خاک بدهند، حتی اگر قصهات به انتهای روشنایی نرسیده باشد. همین که هنوز چیزی در دلت تکان میخورد، همین دریایی که از صبح در سینهات بیقرار است، یعنی هنوز همهی راههای رسیدن به زندگی بسته نشدهاند.
539
میدانی، بعضی آدمها نه تمام میشوند، نه میتوان تمامشان کرد؛ در زندگی میمانند، مثل پرسشی بیپاسخ، مثل زخمی که دیگر خون نمیریزد، اما هنوز با هر لمس کوچکی به یادمان میآورد که زندهایم.
539
اما عزیزم، مگر تمام کتابهای نیمسوخته را باید دور انداخت؟ گاهی همان نیمهی باقیمانده، تمام آن چیزیست که از یک عمر امید به جا مانده؛ گاهی قصه درست از همانجایی آغاز میشود که گمان میکنی دیگر چیزی برای روایت نمانده است.
539
عزیز دورِ اندوهگینم؛
بعضی روزها آدم نه قصهای برای گفتن دارد، نه اشکی برای ریختن؛ فقط انبوهی از ناگفتههاست که جایی میان گلویش و قلبش، راه نفس را بستهاند. روزهایی که نه میشود نوشت، نه میشود ننوشت؛ نه میشود رفت، نه میشود ماند. آدم میماند و ویرانهای که هیچکس نمیداند روزی چه عمارت باشکوهی بوده است.
539
دخترم، من رنج را از مادرم به ارث بردم؛ تو بگذار شادی، میراثی باشد که از من به تو میرسد.
با تمام اندوههایی که به ارث بردم و تمام شادیهایی که آرزو دارم تو تجربه کنی، مادرت.
برای #دخترام
همه روزا برای تو قشنگی زندگی🧚♀️
#فرشته_خالدیان
